بزرگداشت زندگان: محمّد رضا شفیعی کدکنی؛ شمارهء دوازده

بر کدامین سو؟
۞۞۞

بازگشته
۞۞۞

عاشقان چنین ترانه خوانده اند
۞۞۞

از عشق سخن بگو
۞۞۞

رود
۞۞۞

آیا نیاز هست؟
۞۞۞

خار از آتش چو گذر کرد
۞۞۞

تاریخ نانوشته
۞۞۞

آوازِ زندگی
۞۞۞

مارگیر
۞۞۞

بهشت
۞۞۞

چون جوی بهشت
۞۞۞

طوفانِ نوحِ دیگر
۞۞۞

ما در زمان به کوچ و عبوریم
۞۞۞

زاغ در آینه
۞۞۞

پرسش
۞۞۞

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

بر کدامین سو؟

من نمیدانم هزاران سال دیگر
در هزاران فرسخ نوری چه خواهد بود
„مسأله این نیست: „بودن یا نبودن
،مسأله این است
در این لحظهء هستی
در همین جا، در درونِ تو
دوزخی هست و بهشتی نیز
هم بهاران است و هم پاییز
،تا تو، در این دم
،در درونِ خود
دریچه بر کدامین سو گشادستی؟

کمبریج، ماساچوست، ٢٠٠٠

۞۞۞

بازگشته

،در بیکرانِ رعشهء دریا
ز صبر ابر
باران شد و به بوتهء خون سیاوشان
و گونهء برشتهء هامون بی نشان
بارید و نَک به حافظهء جویبارهاست
این بازگشته از سفر دور و دیر خویش
.می بینمش که بر لبِ هر برگ آشناست

١٣٦٧

۞۞۞

عاشقان چنین ترانه خوانده اند

از میانِ چاهِ بیژن اَر صدا نمی رسد
سرنوشت شهر را
،رو
،ز لکّه های خون
به روی پیرهن بپرس
ɷ
عاشقان چنین ترانه خوانده اند و
رفته اند
،رو به سوکشان
درین سپیده دم
مثل شاخِ نسترن
!یک ترانه، بی دهن، بخوان
ɷ
خواستی بخوانی اَر نماز خویش را
!روی عشقِ رهروان بی کفن بخوان

١٣٥٦

۞۞۞

از عشق سخن بگو

در کوچه ز دور بشنو این همهمه را
یک پرده فراتر آر این زمزمه را
هر چند سخن ز عشق گفتن خطری ست
.از عشق سخن بگو، رها کن همه را

۞۞۞

رود

تا چشم زنی، لحظه، سفر خواهد کر د
وین جادهء عمر، پی سپر خواهد کرد
رودی ست زمان کزو گذر نتوانی
.امّا این رود از تو گذر خواهد کرد

۞۞۞

آیا نیاز هست؟

آفاق از ترنّم او پر طنین شود
عاشق همین که زمزمه ای زیر لب کند
،آیا نیاز هست، گل سرخ در سحر
بهر شمیم خویش مترجم طلب کند؟

۞۞۞

خار از آتش چو گذر کرد

،عشق
،بر نهرِ تکامل
دلِ ما را
پل شد
،خار، از آتش چو گذر کرد
سراپا گُل شد

۞۞۞

تاریخ نانوشته

ای شعرِ من ز هستی من یادگار باش
.تاریخ نانوشتهء این روزگار باش

۞۞۞

آوازِ زندگی

آوازِ زندگی ر ا
با هر مرکّبی که نوشتیم
بِزدودش این پلیدکِ غدّارِ بدگمان
وِمروز
آموختیم از تو
،که با مرگی این چنین
آواز زندگی را
باید نوشت و
رفت
.تا جاودان بماند در زیر آسمان

۞۞۞

مارگیر

این مارگیر چیره و چالاک و سبزچشم
از اژدهای هفت سر و
مار شش زبان
تا مور و موریانه و کژدم
دارد هر آنچه را که بخواهی
،بر بوریای زهد
یا تخت پادشاهی
ɷ
،در لحظه های شعبده
چون سازدش رها
!آن مار، مور گردد و آن مور اژدها

۞۞۞

بهشت

همه حرّافی و هفهافی و دعوی و دعوی ها
یکی پاسخ نداد
:این پرسش آن پارسای باستانی را

بهشتی گرچه اندک مایه و کوچک“
– که در آن از کس آزاری نبیند کس –
،به روی این زمین، گر می توانی ساخت
ز تو خواهم پذیرفتن
„.تمام وعده های آن بهشت آسمانی را

۞۞۞

چون جوی بهشت

عشق تو که با دلم به شیرین کاری ست
ترکیبِ شگرف مستی و هشیاری ست
حالی ست مرا با تو و عشقت مدام
چون جوی بهشت در رگانم جاری ست

۞۞۞

طوفانِ نوحِ دیگر

آواز، روی حنجره، زنگار بسته است
ɷ
بر گورِ عاشقان نه کتیبه ست، نه گُلی
صف صف، کنار هم
خوابیده اند همدل و همنام
آن سان که زندگیشان بود
.در پیچ و تابِ گردشِ ایّام
ɷ
خوابیده اند صف صف و خاموش
چون لاله ها ز تیرِ تگرگی
هرگز کسی به یاد ندارد
زین گونه عاشقانه و شفّاف
،مرگی و آه
،آه
!چه مرگی
ɷ
در پیش چشم شحنه کسی را
یارای ایستادن و ره نیست
وَز بهرِ احترام به انسان
.پروانه و جوازِ نگه نیست
ɷ
ای خیلِ سیل وارِ اجیرانِ جیره خوار
رجّاله ها که غیر چریدن ندیده ام
در این چمن بهانهء چون و چرایتان
طوفانِ نوحِ دیگر، باید، که این وطن
.شسته شود ز لکّهء بود و بقایتان

١٣٥٦

۞۞۞

ما در زمان به کوچ و عبوریم

!ای دیو! ای دروغ
کز هیچ و پوچ و یاوه تو را عار و ننگ نیست
گیرم که راهِ کوچه ببستی به روی خلق
،ما در زمان به کوچ و عبوریم
.نه مکان
در کوچِ ما نشانِ حضورِ درنگ نیست

۞۞۞

زاغ در آینه

این بادِ هرزه، یاوه درایی ست بیگمان
می بافد از ترانهء تکرار ریسمان
روزی که زاغ آمد و بر آینه نشست
.از انحطاط شعر خبر داد آسمان

۞۞۞

پرسش

به پیش چشمشان خورشید
فروافتاد بر سنگ و ز هم پاشید
و ما حیران به یکدیگر نگه کردیم
نگاهِ ترس در تنهایی و تردید
بگو دیگر چه خواهی دید؟ –
ɷ
سیاهی از میان پنجره خود را
به دالانِ سرا افکند
چراغِ خانه را با دشنهء خود کشت
دگر چیزی به جا ننهاد از امّید
بگو دیگر چه خواهی دید؟ –
ɷ
میانِ مادر و طفل و زن و شوهر
جدایی اوفکند و همچنان خیره
به پای استاد با تهدید
بگو دیگر چه خواهی دید؟ –

۞۞۞

بزرگداشت زندگان: محمّد رضا شفیعی کدکنی؛ شمارهء یازده

از گفتن و شکفتن
۞۞۞

در جستجوی صبح چراغی برکُن
۞۞۞

خروس این سحرگه
۞۞۞

آن آذرخش شب
۞۞۞

اُنس و هیبت
۞۞۞

پنجه در پنجهء مرگ
۞۞۞

ققنوس
۞۞۞

در همیشه ها
۞۞۞

افسانه و حقیقت اینجا شناورند
۞۞۞

در قفس اژدها
۞۞۞

از هیچناک شایعه
۞۞۞

آغازی ز پایان ها رها
۞۞۞

کار شعر
۞۞۞

چون و چرا
۞۞۞

آسمان آبی گل های ابری
۞۞۞

پل
۞۞۞

ترنّم فرصت
۞۞۞

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

از گفتن و شکفتن

با آن که سرفشانی ست سامان این شکفتن
ای غنچه! خامشی چیست؟ گفتن به از نگفتن
گفتن به از نگفتن ور خود دمی نیابی
گوشی به زیر گردون آمادهء شنفتن
بشکاف خاکدان را در این بهار و بشکفت
پوسیدن است ای بذر! اندیشه را نهفتن
سامانِ گفتنت نیست روی شکفتنت نیست
فردا که ناگزیری از جاودانه خفتن
شو آذرخش و بشکاف این صخره را که نتوان
با نرمبارِ باران این خاره سنگ سفتن
اینک پیام این بذز در لحظهء سُرایش
معنای زندگی جیست جز گفتن و شکفتن؟

١٣٦٥

۞۞۞

در جستجوی صبح چراغی برکُن

برخیز و میِ مغانه در ساغر کن
وز بادهء عاشقان، دماغی تر کن
شب دیر کشید و من دلم می لرزد
در جستجوی صبح، چراغی برکُن

۞۞۞

خروس این سحرگه

کُند و کَدر است لحظه، همچون سال است
!با این همه عمرها چه کوته بال است
در جامهء جور و جهل، شب دیر کشید
!وایا که خروس این سحرگه لال است

١٣٦٤

۞۞۞

آن آذرخش شب

شاد آن که چون شهاب برین کاغذ کبود
سطری ز خود فزود و دمی روشنی سرود
یعنی پیام داد که هستی از آن کسی ست
کاندر ظلام تیشه زد و رخنه ای گشود
و آن آذرخش شب که به تاریخِ روشنی
از بودن و سرودن خود لحظه ای فزود
با روشناسرایی خود داد پندها
:یعنی ببین که فرصت من نیز چون تو بود
کوتاه بود و روشن“ و فرصت چنین خوش است“
!تا جاودان به فرصتِ کوتاه او درود

١٣٦٥

۞۞۞

اُنس و هیبت

آی دل! این لحظه از آن لحظه هاست
جان و جوانی و جنونت کجاست؟
آه! درین لحظهء بیدار عشق
لرزه تو را چیست که بر دست و پاست
لحظهء آویختن از سرنوشت
لحظهء درگیری خوف و رجاست
لحظهء بر خویش مسلّط شدن
لحظهء خوبی که خموشی خطاست
لحظهء رفتن به دهان خطر
لحظهء گفتن، همهء حرف هاست
لحظهء تفسیر اشارات عشق
لحظهء بیدار بشارات ماست
لحظهء آویزش جان و جنون
لحظهء کشف هنر کیمیاست
لحظهء تسلیم به تقدیر عشق
لحظهء تصمیم به هر ماجراست
لحظهء اشراق در آفاق عشق
!آی دل! این لحظه از آن لحظه هاست

١٣٤٦ و ١٣٧٠

۞۞۞

پنجه در پنجهء مرگ

،باد را بین که پیچیده، بیرحم
تا جدا سازد این شاخه از برگ
برگ را بین که با عشق سبزش
.می زند پنجه در پنجهء مرگ

١٣٧٤

۞۞۞

ققنوس

ابری شو باران شو در خویش رها باش
بیداری سبز و چمن و باغ و گیا باش
تا ریشهء این سرو کهنسال نخشکد
گیرم همه یک جرعه، زلالی ز صفا باش
تا صبح به دیدار گُل صبح و حواریش
بیداری پر زمزمهء زنجره ها باش
،اکنون که درین ظلمتِ آمیخته با زهر
آفاق خموشند، تو، خورشیدسُرا باش
در فرصت بی واژهء زخم و شب و زندان
در کوچهء زنجیر، صدا باش و رها باش
،در آتش این خامدلان، سوختگانیم
ققنوسِ پرافشانی خاکستر ما باش
خون می چکد و خامشی از خنجر این دیو
.از حنجرهء صاعقه فریاد خدا باش

١٣٥٦

۞۞۞

در همیشه ها

مثل پرنده ای که سحرگاه، در بهار
از شاخه ای به شاخهء دیگر
،پرواز می کند، به پیامی و باوری
آن شعر، نیز از لب یک نسل
.پرواز می کند به لب نسلِ دیگری

۞۞۞

افسانه و حقیقت اینجا شناورند

هر چیز در زمانهء ما بخشنامه ایست
آواز ما ترانهء ما بخشنامه ایست
شرمنده ایم پیش قناری که در سحر
گلبانگ عاشقانهء ما بخشنامه ایست
باغ و بهار ما همه فرمایشی بود
هم جوی و هم جوانهء ما بخشنامه ایست
ما در جهان به هیچ نداریم اختیار
هم نام و هم نشانهء ما بخشنامه ایست
افسانه و حقیقت اینجا شناورند
هم حقّ و هم فسانهء ما بخشنامه ایست
قدیس صبح، عامل فحشای مغرب است
هر چیز در رسانهء ما بخشنامه ایست
جز این غزل که جوهر تاریخ و زندگی ست
هر چیز در زمانهء ما بخشنامه ایست

۞۞۞

در قفس اژدها

،اسب ها خسته
مردها خسته
راه ها بسته
.چشم ها بسته
از پس آن همه گریز و ستیز
،وان شب رستخیز
!آه
چه زود
آرزوها و قهرمانی ها
!در نفس های اژدها شد دود

١٣٧٢

۞۞۞

از هیچناک شایعه

چندان تهی ست زندگی ما
کز هیچناک شایعه ای پوج
لبریز می شود
زین گونه بوده است که دیدیم
آن قهرمان رهایی را
در لحظه ای سکندر و
گاهی
سردار سعدِ وقّاص
در عصر و روزگاری
.چنگیز می شود

۞۞۞

آغازی ز پایان ها رها

عشق در بی واژگی آغاز شد
واژه چون آمد، نهان شد راز شد
بر خلاف هر چه زیر آسمان
دوستت دارم“ برون است از زمان“
در زبن عشق، صرفِ فعل نسیت
ماضی و مستقبل و حالش یکی ست
یک ضمیر آنجا توانی یافتن
„من“ به جای „تو“ چو „تو“ بر جای „من“
عشق، آغازی ز پایان رهاست
می گساری با حریفی اژدهاست ١
ɷ

١
حلّاج: کذا مَن یَشرِبُ الرّاحَ مَعَ التنّین

۞۞۞

کار شعر

شعری که در همیشگی و جاودانگی
چون غنچه ای هماره به حال شکفتن است
ساکن به هیچ قصر و سرایی نمی شود
همواره، روی جادّه، در حال رفتن است
کارش بُوَد شکار نهان ها به آشکار
وز سوی دیگری
.هر آشکار را به شکفتن نهفتن است

۞۞۞

چون و چرا

بیهوده پشت این درِ آیین
!با کوبه ها مکوب
„با کوبهء „چرا
„با کوبه های „چون
بنگر که بسته است خداوند
.در را ز اندرون

۞۞۞

آسمان آبی گل های ابری

زمرهء زیبایی آفاق هستی را
بودن است و آزمودن را ستودن
،آسمان آبی گل های ابری
زبر باران
گویدت: در تیرگی هم
.می توان روشن سرودن

۞۞۞

پل

ز اکنون تا ازل زانجا به اکنون
پلی بسته ست عشق از آتش و خون
دگرگونی ندارد هرگز این عشق
.جهان را می کند، امّا، دگرگون

۞۞۞

ترنّم فرصت

گذشتن ز پل ابدیّت
بیرون شدن ز خویشتن خویش
در بعد کیمیا و طلسمات
دیدن جهان خویش
ɷ
!شاباش! ای ترنّم فرصت
از یاد بردن همه چیزی
.حتّی نشان خویش

۞۞۞

بزرگداشت زندگان: محمّد رضا شفیعی کدکنی؛ شمارهء ده

آواز پرنده کی شود زندانی
۞۞۞

زیر همین آسمان و روی همین خاک
۞۞۞

گهواره اش بر آب
۞۞۞

سنگینیِ زمین
۞۞۞

چو خورشید بر لبِ آفاق
۞۞۞

به آغاز جهان و به جوانسالی هستی
۞۞۞

… تا تو نیایی ز راه
۞۞۞

اعماق
۞۞۞

مزمور زندگی
۞۞۞

پناهجویی
۞۞۞

در آیینهء پگاه
۞۞۞

زینت المجالس
۞۞۞

ازین دریچه
۞۞۞

البرز
۞۞۞

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

آواز پرنده کی شود زندانی

ای مدّعیِ درایتِ یزدانی
:ای کاش که این حرف بدیهی دانی
در بندِ قفس پرنده می ماند، لیک
آوازِ پرنده کی شود زندانی

بریستون، می ١٩٧٤

۞۞۞


زیر همین آسمان و روی همین خاک

،دیر شد، آری
دیر و همه رنجِ ناگزیر شد آری
چهرِ وطن سالخورد و پیر شد آری
با همه اینها به یاد آر که گیتی
در دلِ دیرینگی هماره جوان است
سوی هزاران هزار چهرهء دیگر
.رود زمان نغز و پر سرود روان است
ɷ
باش که بینی
ساخته اند این جوانه های برومند
پایگهِ آرزو، سرایِ وطن را
پنجره اش از غبارِ وسوسه ها پاک
زیر همین آسمان و روی همین خاک

۞۞۞


گهواره اش بر آب

،از بیم آن که موسیِ ایّام
در ناگهانه
زاده شود
دیری ست
فرعونیان قرن
سر می بُرند واژهء نو را
ɷ
!ای ذهن های حاملهء واژه های نو
موسای قرن در رحمِ باور شماست
!ای ذهن های سبز
زهدان قرن حاملهء واژه های نو است
!ای هر که هر که هر که شمایید
شاید ز بیم لب نگشایید؛
امّا
شاید که خود اینک
زاده شده ست موسیِ این قرن
این قرنِ اضطراب
در نور صبحگاهان
.گهواره اش بر آب

۞۞۞


سنگینیِ زمین

،با این که خود رها و سبکبال
،بر زمین
،استاده ام چنانک
بالنده بوته ای که بر آیینِ هوش خویش
ɷ
وقتی سخنِ ز گریهء طفلان گرسنه ست
احساس می کنم
.سنگینیِ تمام زمین را به دوشِ خویش

۞۞۞

چو خورشید بر لبِ آفاق

صدایِ قلب من است این، صدای دریا نیست
صدای همهمه های تهی ز معنی نیست
صدای رعشهء عشق است و جاری از همه سو
به سوی بی سویِ جان، کِش کرانه پیدا نیست
سر اَر به سینهء من برنهی صداهایی
شنید خواهی کز جنس این صداها نیست
ترنّمِ گل سرخ است در نسیم سحر
دلش تپنده، لبش جز به عشق گویا نیست
اگر نباشم و شعری ز من به لب آری
بُود طنین دلم، وَر تنم در آنجا نیست
ترانه ای ست چو خورشید بر لبِ آفاق
.نه آن سرود که امروز هست و فردا نیست

١٣٨٧

۞۞۞

به آغاز جهان و به جوانسالی هستی

صدایی ست پُر از باغ و بهاران
پُر از جوی و پُر از صبح
.پُر از نم نم باران
صدایی ست پُر از جذبه و اشراق
پُر از پردهء عشّاق
.رها در همه آفاق
صدایی که مرا می بَرد از خویش به مستی
به آغاز جهان و جوانسالی هستی
،صدایی ست
.صدایی ست

١٣٨٨

۞۞۞

… تا تو نیایی ز راه

چیستی ای جوشِ عقل سرخ که بی تو
هیچ گُل و سبزه ای به باغ نروید
ور که بروید ز گونه گرد غمانش
.همّت هیچ ابرِ تندربار، نشوید
ɷ
چیستی ای نبضِ سبز عشق که بی تو
باد، سوی ارغوان و بید، نپوید
ور که بپوید، ز بیم، لب نگشاید
.تا به گُل سرخ، راز خویش بگوید
ɷ
جیستی ای روشنِ شکفته که بی تو
هیچ گُلی در هوای تیره نبوید
گر چه بسی کِرمِ شبچراغ، به دعوی
.در همه آفاقِ باغ، هاید و هوید
ɷ
گیرم ابر آورند و رنگِ بهاران
.تا تو نیایی ز راه، هیچ نروید

اکسفورد، ٦ فوریه ١٩٧٥

۞۞۞

اعماق

هرگز گمان مدار که تنها میانِ باغ
گل روید از طراوتِ باران و ژاله ها
بنگر به بوته های شقایق که رسته اند
،از فرّ اعتدالِ ربیعی
،سحرگهان
،در شیبِ خاکریز
.کنارِ زباله ها

١٣٧٤

۞۞۞

مزمور زندگی

!اَلا ای ابر
!که می گریی چنین بی صبر
ɷ
یکی زین رعدهای نوبهاری را
رها کُن در گلوی شاعرانِ شهر
که از خاموشنای بینواییشان برون آیند
و آن آوازِ سبزِ زندگانی را
.دگر رَه باز بِسرایند
ɷ
!اَلا ای ابر
!که می گریی چنین بی صبر

١٣٧٢

۞۞۞

پناهجویی

بگو پناه می بَرَم
،به سبزی صنوبران
و قطره های روشنی
،که ابر
،ریخته
.بران
بگو پناه می بَرَم
به آب و
آسمانِ صبح و
،اختران
ازین سیاهی و سکوتِ صرعی یی
که تشنه است
به خون هر چه روشن و
.کبوتران

۞۞۞

در آیینهء پگاه

با برگِ زردِ پودهء پارین
پیوندِ خویش را به چه کوشی؟
آن ژنده را رها کُن و
در جامهء بهار
،خود را ببین
!ببین، چه نگارین
شب در عزیمت است و هزیمت
دیگر چه حاجتی ست به فانوسِ چشمِ جُغد
وقتی، دو نیمه می کند
،از دور
،در نگاه
،جاجیم دشت را
.الماسِ جویبار، در آیینهء پگاه

۞۞۞

زینت المجالس

چون دلقکانِ شهر پیِ لوت و لقمه ای
،روزی هزار بار در آن جامه ها شدن
،همراه دزد و جانی و جن گیر و فال بین
،رسوای خاص و عام به هنگامه ها شدن
چون نقش های اَلفیه و شلفیه در قرون
،اسطورهء وقاحت، در چامه ها شدن
در عرصهء قیامت و هنگامهء حساب
،در زمرهء گروهِ سیه نامه ها شدن
آسان تر است، این همه، ای دوست! نزدِ من
.تا زینت المجالسِ خود کامه ها شدن

١٣٥٦

۞۞۞

ازین دریچه

مثل کفتری
که می پَرد
در آن بلندِ لاژوردیِ سحر
از فراز شهر و
گاری زباله و
،سپور
،از فراز یاوه هایتان
.می کنم عبور
ɷ
چون کبوتری
،که می پرد
.در آن بلندِ بامدادی بلور

١٣٧٤

۞۞۞

البرز

البرز، میان ابر و آبی ها
،خفته ست
در آن سویِ کبوترها
با سودهء لاژوردشان بر سر
.آن سوی ستاره ها و سَردرها
سیمرغ گریخته ست و بر جایش
یک سلسله کرکس آشیان کرده ست
سوگند به سارها، صنوبرها
.سوگند به بام ها و باورها

١٣٦٤

۞۞۞

Im erhabenen, ausdrucksvollen Kleid der Nacktheit (Mohammad Reza Shafi’i Kadkani) محمّد رضا شفیعی کدکنی

Mohammad Reza Shafi’i Kadkani[1], der iranische Dichter und Hochschuldozent, ist immer wieder eine erfrischende Quelle der Inspiration. Heute beim Spaziergang nahm ich in Anbetracht der im Keimen begriffenen Bäume sein Gedicht „“Im erhabenen, ausdrucksvollen Kleid der Nacktheit““ mit allen Sinnen wahr. Es entstand der folgende Text. Der persische Originaltext und eine sinngemäße Übersetzung des Gedichtes sind beigefügt.

Rotenburg an der Fulda, den 15.2.2015

۞۞۞

Erhabene Nacktheit

Bäume habe ich betrachtet
in unterschiedlichen Trachten,
und keine war schöner
als die blattlose Nacktheit
in Erwartung des Frühlings.

۞۞۞

Im erhabenen, ausdrucksvollen Kleid der Nacktheit
von Mohammad Reza Shafi’i Kadkani

Ich habe diesen Baum
im Gange des Jahres
in vier Kleidern gesehen und begutachtet.
Viele Gedichte habe ich ebenfalls für ihn geschrieben:
im Engelskleid des Schnees,
in kurzen Ärmeln der Tage von Farvardin [2],
im grenzenlosen Grün des Sommers
wie ein zarter Seidenstoff,
in den Winden wehend
mit gelben und roten Seidenfasern des Herbstes.
۞
In keinem Kleid kam er besser zur Geltung
als im Moment der Erneuerung aus der Tiefe des Alterns,
während der letzten Tage von Esfand [3],
im erhabenen, ausdrucksvollen Kleid der Nacktheit.

۞۞۞

Bemerkungen:

[1] Weitere Schriften und Übersetzungen unter:
https://amirmortasawi.wordpress.com/category/%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%91%D8%AF-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B4%D9%81%DB%8C%D8%B9%DB%8C-%DA%A9%D8%AF%DA%A9%D9%86%DB%8C/

[2] Farvardin (deutsche Schreibweise: Farwardin) ist der erste Monat des iranischen Sonnenjahres und fängt mit dem Beginn des Frühlings (normalerweise am 21. März) an.

[3] Esfand ist der zwölfte und letzte Monat des iranischen Sonnenjahres und dauert von ca. 20. Februar bis 20. März.

۞۞۞

محمّد رضا شفیعی کدکنی
در جامهء بلیغ و بلندِ برهنگی

من این درخت را
،بر رهگذار سال
در چار جامه دیده ام و آزموده ام
:بسیار چامه نیز برایش سروده ام
در جامهء فرشتگی برف
با آستین کوته روزان فروَدین
با سبز بیکرانهء تابستان
،همچون حریر نرمی
در بادها وزان
با زرد و سرخ رشتهء ابریشم خزان
۞
در هیچ جامه جلوه نیفزود
آن سان که وقت نو شدن از عمق کهنگی
در روزهای آخر اسفند
.در جامهء بلیغ و بلند برهنگی

۞۞۞

Druckversion:  Erhabene Nacktheit

بزرگداشت زندگان: محمّد رضا شفیعی کدکنی؛شمارهء نه

بزرگداشت زندگان: محمّد رضا شفیعی کدکنی
شمارهء نه

Kadkani 9

۞۞۞
صبوحی

۞۞۞
یک نبض حیات

۞۞۞
در آینه

۞۞۞
زلزله و عشق

۞۞۞
از شکافِ خارا

۞۞۞
آمیزهء چار عنصر

۞۞۞
زمزمه

۞۞۞
در حضورِ تو

۞۞۞
در شب سردی که سرودی نداشت

۞۞۞
یک دقیقه سکوت

۞۞۞
طرازِ آرزو

۞۞۞
آینهء دو روح

۞۞۞
درفش تنهائی

۞۞۞
هجوم زندگی

۞۞۞
پنجره ای به دوزخ

۞۞۞
روایت

۞۞۞
درین غروب

۞۞۞
عروسک ها

۞۞۞
بوته های تاغ

۞۞۞
هنگامهء شکفتن و گفتن

۞۞۞
پُل

۞۞۞
چون هدیه ای شگرف

۞۞۞
نسترن ها زیر باران

۞۞۞
رگبار عصر

۞۞۞
ناگزیرها

۞۞۞
حضور

۞۞۞
نهر آینده

۞۞۞
کدامین؟

۞۞۞
اقتدا به آتش

۞۞۞
قناری

۞۞۞
نیروی بیکران زمین

۞۞۞
آرش

۞۞۞
آزادی

۞۞۞
از راه گوش

۞۞۞
سپیدارِ بیدار

۞۞۞
در کنار توام جاودانه

۞۞۞
در لحظه

۞۞۞۞۞۞۞۞۞

Kadkani 9

Mohammad Reza Shafi’i Kadkani: Rahaavi // محمد رضا شفیعی کدکنی: رهاوی

Rahaavi (1)
Mohammad Reza Shafi’i Kadkani (April 1993)

Die bescheidenste Äußerung eines Wunsches ist,
dass dem Menschen Wasser und Brot zustehe
und dann Gesang.
Betrachte die Kanarienvögel,
im Käfig,
um wahrhaft zu begreifen,
warum sie trotz ihrer Enge
so fröhlich sind (2).

Das bescheidenste Bild eines Daseins ist:
Wasser,
Brot,
Gesang,
und wenn du mehr wünschst als das,
ab und an
Fliegen,
und wenn du mehr wünschst als das,
die Freude des Anfangens,
(und wenn du
noch mehr wünschst …
soll ich offen sprechen?)

Uns ist wegen Wasser und Brot
hier eine solche Enge entstanden,
dass niemand an Singen denken wird.
Gibt es aber keinen Gesang,
so wird es keine Sehnsucht geben zu fliegen.

۞۞۞

Bemerkungen:

(1) ‚Rahaavi‘ ist ein Modus der iranischen Musik.
(2) Wörtliche Übersetzung: Warum es dennoch in ihrer Enge besonders süße Freuden gibt.

۞۞۞

*رهاوی
محمد رضا شفیعی کدکنی
(اردیبهشت ١٣٧٢)

کمترین تحریری از یک آرزو این است
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی
در قناری ها نگه کن، در قفس، تا نیک دریابی
.کز چه در تنگناشان باز شادی های بسیار شیرین است

:کمترین تصویری از یک زندگانی
،آب
،نان
،آواز
،ور فزونتر خواهی از آن
،گاهگه
پرواز
ور فزونتر خواهی از آن شادیِ آغاز
(ور فزونتر، باز هم خواهی … بگویم، باز؟)

،آنچنان بر ما به نان و آب
اینجا تنگسالی شد
که کسی در فکر آوازی نخواهد بود
،وقتی آوازی نباشد
.شوق پروازی نخواهد بود

۞۞۞

*
.رهاوی نام مقامی است در موسیقی

۞۞۞

Mohammad Reza Shafi’i Kadkani: Glanz der Sonne // محمد رضا شفیعی کدکنی: آرایش خورشید


Mohammad Reza Shafi’i Kadkani
(Juli 1987)

Glanz der Sonne

Könnte man die Stimme sehen,
was für Blumen,
was für Blumen
pflückte man bei jedem Lied
im Garten deiner Stimme,
könnte man die Stimme sehen…

۞۞۞

محمد رضا شفیعی کدکنی
(٢٣ تیر ١٣٦٦)

آرایش خورشید

اگر می شد صدا را دید
! چه گل هائی
! چه گل هائی
که از باغ صدای تو
. به هر آواز می شد چید
… اگر می شد صدا را دید

۞۞۞

نسخه برای چاپ Druckversion:

آرایش خورشید

"تو خود آفتابِ خود باش"

شب چادرِ گوهردارِ پرنیانِ خویش
سوی دنیای دیگری کشانده است
شاید نوازشی کند دلی پریش
پلک ها پاک می کنم بی شتاب
با سرودِ ساحرانِ بالدارِ شاخسار
از مرهم رؤیا و خواب
سرخ و نارنجی و صورتی


سبز و سپید و کبود
میهمانان ایوانِ امسالِ زندگی
گرم و پرنشاط و بی ریإ
صد درود و نویدم می دهند
با لبان بی صدا
آن طرف ترک
در انبوهِ گیاه
بر تاجِ درختانِ سر کشیده بر فلک
بنهاده خورشید خرامان ارمغان
آرامِ جان و دلنشین
از همایش برگ ها و نور و آسمان
مسحورِ این باژگون دریای بیکران
در دلم شکوفه می زند
جلوهء قلمکارِ اصفهان

،احسان و ژاله و فریدون
، سیمین و سهراب و سیاوش
هوشنگ و فروغ و دیگر مهریون
در سرایِ ستایشِ آفرینش و تلاش و سرور
همراهان و دلداری دهندگان منند
:بانگ باز سر می دهد محمد رضا پُر ز امید و نور

تو خود آفتابِ خود باش و طلسمِ کار بشکن“
بسُرای تا که هستی، که سرودن است بودن

ز برون کسی نیاید چو به یاری تو، اینجا
* „.تو ز خویشتن برون آ، سپهِ تتار بشکن

۞۞۞

*
غزلی در مایهء شور و شکستن، محمد رضا شفیعی کدکنی، ١٩٧٥، آکسفورد

نفسم گرفت ازین شب، در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن
،چو شقایق، از دل سنگ، برآر رایت خون
به جنون، صلابت صخرهء کوهسار بشکن
تو که ترجمان صبحی، به ترنّم و ترانه
لب زخم دیده بگشا، صف انتظار بشکن
„سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟“
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
بسرای تا که هستی، که سرودن است بودن
به ترنّمی دژ وحشت این دیار بشکن
شب غارت تتاران، همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایهء دیوسار بشکن
،ز برون کسی نیاید چو به یاری تو، اینجا
.تو ز خویشتن برون آ، سپه تتار بشکن

۞۞۞
Rotenburg an der Fulda
بیست و ششم مرداد ماه هزار و سیصد و نود و دو

۞۞۞

نسخه برای چاپ

تو خود آفتابِ خود باش

Mohammad Reza Shafi’i Kadkani: Vom Sein, Dichten und Singen / از بودن و سرودن. محمد رضا شفیعی کدکنی


Vom Sein, Dichten und Singen

Mohammad Reza Shafi’i Kadkani

„Der Tag bricht an, steh auf“,
sagt der Hahnenruf.
„Und lass los diesen Schlaf und diese Müdigkeit
im Fluss der Nacht.
Ein weiteres Mal mit lauter Stimme
ruf in den Gassen
nach den Trunkenen der Mitternacht,
nach den Wissenden mit durstenden Lippen.
Zerbrich den Schlaf der Fenster
mit dem Schrei des Steins.
Ein weiteres Mal mit Freude
öffne die Tore der Nacht
der Morgenröte entgegen.“

Der Hahnenruf sagt:
„Stoß den Schrei der Leidenschaft aus.
Reiß dem Gefängnis der Worte
die Mauer und den Wall nieder.
Und mach durch Gesang
die Liebenden zu Gästen der Gassen.
Setz der Brise den Sattel auf,
um dieses Meer zu durchqueren.
Und durch jene beiden Fenster des Tagesanbruchs hindurch,
auf dem Gartenpfad der Trunkenheit,
verwandle den morgendlichen Regen
auf dem Ast der Akazie
in den Spiegel des Gottes.“

Betrachte die Blattknospen, diese Ehrwürdigen,
da der fruchtlose gestrige Garten voller Schmutz
jetzt junge Triebe hervorgebracht hat.
Betrachte die wilden Rosen auf den Schultern der Mauern,
durchmisch den Schlaf der Veilchen mit einer Melodie.
Und gib der Erleuchtung der Morgenröte,
in der Poesie des Baches,
vom Sein, Dichten und Singen
eine freundliche Deutung.

Besing laut mit mir
die Wachheit der Zeit.
Und solltest du ein Mensch des Schlafes und der Schläfrigkeit sein,
„geh, leg den Kopf auf das Kissen,
und lass mich allein.“ *

۞۞۞

* Hier wird ein Vers des iranischen Dichters Molavi aus dem 13. Jahrhundert zitiert.

۞۞۞

از بودن و سرودن

محمّد رضا شفیعی کدکنی

صبح آمده است، برخیز
بانگ خروس گوید
وین خواب و خستگی را
در شطّ شب رها کن
مستانِ نیم شب را
رندانِ تشنه لب را
بار دگر به فریاد
در کوچه ها صدا کن
خوابِ دریچه ها را
با نعرهء سنگ بشکن
بار دگر به شادی
دروازه های شب را
رو بر سپیده، وا کن

بانگ خروس گوید
فریاد شوق بفکن
زندانِ واژه ها را دیوار و باره بشکن
و آواز عاشقان را مهمان کوچه ها کن
زین بر نسیم بگذار
تا بگذری از این بحر
وز آن دو روزن صبح
در کوچه باغِ مستی
بارانِ صبحدم را
بر شاخۀ اقاقی
آیینهء خدا کن

بنگر جوانه ها را، آن ارجمند ها را
کان تار و پود چرکین باغ عقیم دیروز
اینک جوانه آورد
بنگر به نسترنها بر شانه های دیوار
خواب بنفشگان را با نغمه ای در آمیز
و اشراق صبحدم را، در شعر جویباران
از بودن و سرودن
تفسیری آشنا کن

بیداریِ زمان را، با من بخوان به فریاد
ور مردِ خواب و خفتی
* „رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن“

۞۞۞

*
:اشاره به این سرودهء مولوی است

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده
بر آب دیدهء ما، صد سنگ آسیا کن
خیره کشی است ما را، دارد دلی چو خارا
بکشد، کسش نگوید: تدبیر خون‌بها کن
بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق، تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری، در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرد
از برق آن زمرد، هین دفع اژدها کن
بس کن که بی‌خودم من، ور تو هنر فزایی
تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کن

۞۞۞

بزرگداشت زندگان: محمد رضا شفیعی کدکنی، شمارهء هشت

 

سفال های شکسته
۞۞۞
ارض موعود
۞۞۞
در روزگار پیری ایمان
۞۞۞
کبوتر طوقی
۞۞۞
همین و بس
۞۞۞
از برگ های اندوه
۞۞۞
چون جمله ای میان هلالین
۞۞۞
شطحِ عاشقانه
۞۞۞
درختِ رهائی
۞۞۞
خلق جدید
۞۞۞
با متنّبی
۞۞۞
شاعر
۞۞۞
شاعر بودن
۞۞۞
نقطه چین ها
۞۞۞

سفال های شکسته

در چشم تو شکسته ربابی ست
سیمش گسسته ،کاسه شکسته
افتاده برخرابه کناری
گردِ قرون به روش نشسته

در چشم تو کویری و کوری ست
با گردباد و ریگ شناور
در اتنظار خواجهء خضری
تا آید از کرانهء خاور

مشتی سفال رنگ به رنگ است
کاویده از کران کویری
از زندگی نشانه در آن نیست
جز سوسمار خستهء پیری

آری، همین و بدتر ازین است
خاموش تر ز صخرهء صمّإ
!گیرم درست گفته ای، ای دوست
گیرم درست دیده ای، امّا

نومید نیستم که دگر روز
فردای بر کناره نشسته
جام جهان نمای برآرم
.از این سفال های شکسته

۞۞۞

ارض موعود

باری، این قصّه را مختصر کن
از هر آن سو که خواهی نظر کن
ɷ
ما، درین تیه، این تیه لعنت
گیج و سرگشته، آواره، جویان
می رویم از نهایت به آغاز
باز ز آغاز سوی نهایت
از هر آن سو که خواهی نظر کن
ɷ
تیه موسی اگر در مکان بود
!تیه ما ای دریغا، دریغا
در زمان است
قرن ، پایان گرفته ست و
ما باز
می رویم از نهایت به آغاز
-آرزوی نیاکان خود را-
همچنان در سرآغاز قرنیم
ɷ
می دویم اندر این تیه لعنت
از بدایت به سوی نهایت
وز نهایت به سوی بدایت
ɷ
،ارض موعود موسی
در مکان بود
ارض موعود ما در زمان است
از هر آن سو که خواهی نظر کن
.یادی از شعر“مرغ سحر“ کن

۞۞۞

در روزگار پیری ایمان

در روزگار عهد نخستین
در روزگار آدم و حوّا
پیوند آسمان و زمین بود راستین
ɷ
هر سالیان ، که عمر زمین بیش گشت و بیش
فرسنگ های فاصله افزون شد آن چنانک
طوفان نوح فاصله ها را
از حدّ خود فزود و
.فزونتر ز پیش و پیش
ɷ
در عصر ما چنان شده کاینک
بسیار مردمان و چه بسیار مردمان
،باور نمی کنند که چیزی
در آن بلند
.بتوان شناخت اکنون با نامِ آسمان

۞۞۞

کبوتر طوقی

امشب چه راه می زند این زخمهء گران
کاین سان به مویه جامه درانند مادران؟
یارا ! چه می نوازی و با ما چه می کنی
زین پرده های ساز بدین زخمهء گران
این چنگ پرگشوده، که می بارد این چنین
،چون ابری از کرانهء دریای بیکران
،در های های خویش چه دارد، که سیل ها
جاری ست از صداش در آفاق خاوران
یک زخمه می نوازد و یک زخمهء دگر
می زارد، این چه پرده و راهی بود بران؟
خون از میان زخم چسان شعله می زند؟
این زخمه زخم و نغمه چو خون است هر کران
این پرده چون کبوتر طوقی ، در اوج ها
پرها گشوده، دور، ز اوج کبوتران
از خون و عشق و حالت گم گشته ای مگر
.دارد خبر که نیست در آوای دیگران

۞۞۞

همین و بس
با یاد عمران صلاحی

قصّه بسیار زیبا و ساده ست
او نمرده ست
او نرفته ست
.پشت لبخند خود ایستاده ست

۞۞۞

از برگ های اندوه

غمی کاغاز و انجامی ندارد
به روی قلب من پا می گذارد
دل من، یا هوای ابری عصر
کدامین زین دو می خواهد ببارد؟

۞۞۞

چون جمله ای میان هلالین

عمرم چو دفتری ست گشوده
،از سطرهای نامده هرگز
وز سطر های رفته دراین بَین
وآن لحظه ها که با تو گذشتند
( شادان و بیکرانه و روشن )
خود از حصار عمر برونند
.چون جمله ای میان هلالین

۞۞۞

شطحِ عاشقانه

ای عشق! خوشا تو و خوشا خانهء تو
وانجا که توئی و کوی و کاشانهء تو
زان گونه که روی موج خیزد ، توفان
.بالای حقیقت است افسانهء تو

۞۞۞

درختِ رهائی

درختی ست ، همواره ، بالنده بالا
فروگسترانیده بر زندگی بر
ɷ
درختی ست عمرش
به پیشینهء عمرِعصیان آدم
و حتّی بگو عمرِ عصیان ابلیس
ɷ
درختی که با ضربت هر تبر
یا که شمشیر و خنجر
در اعماق هستی
شود ریشه هایش فزونتر سراسر
و هر شاخ و برگش
به هر دم شود بیشتر سایه گستر
ɷ
درخت رهایی
که با ضربت تیشه و تیغ و خنجر
شود ریشه و
شاخ و برگش
فزونتر
فزونتر
.فزونتر

۞۞۞

خلق جدید

ابری نه در کرانه و
آبی ست آسمان
از زیر هر درخت
وقتی عبور می کنی از جنبش نسیم
،باران
،درشت قطره
به روی تو می چکد
شادا که برگ ها همه گشتند
،آن ابر پاره را
،که گذشته ست
.ترجمان

۞۞۞

با متنّبی

و احلی الهوی ما شک فی الوصل صاحبه
(متنّبی)

پیغمبر شاعران که شیرین کار است
شعرش نه اگر وحی ، پیمبروار است
خوش گفت که «عشق و خوشترین عشق جهان
.«عشقی ست که راه وصل آن دشوارا ست

۞۞۞

شاعر

پلی میان بهار و پرنده و شب و روز
پلی میان خدا و
،جهان
درخت و نسیم
پلی میان „اگر“ها
و „کاش“ ها و
. „هنوز“

۞۞۞

شاعر بودن

سخت است ، در این میانه، شاعر بودن
در حافظهء زمانه، شاعر بودن
بر صفحهء روزنامه ، سهل است، امّا
.با دو خط کودکانه، شاعر بودن

۞۞۞

نقطه چین ها

نقطه…نقطه…آه ! از این نقطه های جا گرفته…
جای صدها نکته را این نقطه ها از ما گرفته
نقطه چین هائی به جای اشک و لبخند و تعجّب
نقطه چین هائی که جای شیون و غوغا گرفته
نقطه چین هائی به جای دشمنی با هر چه زشتی
نقطه چین هائی که ره بر عشق و هر زیبا گرفته
می شود آغاز از امروز و حرفِ روزنامه
می رود آنجا که بینی راه بر فردا گرفته
نقطه چین هائی ست روی صفحهء دیوان و دفتر
نقطه چین هائی نه بر کاغذ که دنیا را گرفته
بر کنار ساحل اندیشه چون پا می گذاری
قطره قطره نقطه بینی راه بر دریا گرفته
کاش می شد حرف دل را گفت و هرگز نقطه چینی
در جهان لازم نبود از داده آری تا گرفته
نقطهء اشک است، آری ، اشک درماندن ز گفتن
.نقطه چین های سکوتی جای هر آوا گرفته

۞۞۞