بزرگداشت زندگان: هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه)، شمارهء هشت


سروده های زندان
هفتم اردیبهشت ١٣٦٢ – چهارم اردیبهشت ١٣٦٣

منبع: پیر پرنیان اندیش / میلاد عظیمی و عاطفه طیّه در صحبت سایه. انتشارات سخن. تهران، ١٣٩١

زندانی شدن سایه در سال ١٣٦٢ از مهمترین وقایع زندگی او بوده که تأثیری قاطع بر مسیر زندگی او و خانواده اش داشته است. شعرهایی که او در این دوره سروده از فرازهای فاخر حبسیه سرایی در تاریخ شعر فارسی است. سایه بارها با ما در بارهء روزهای زندان گفتگو کرده و ریزترین جزئیات را هم تعریف کرده است. در اردیبهشت ١٣٦٢- روزهای اوّل زندان- غزلی سروده که کاملاً تلقّی او را از زندانی شدنش بازتاب می دهد


دل شکستهء ما همچو آینه پاک است
بهای دُر نشود گُم اگر چه در خاک است
ز چاکِ پیرهنِ یوسف آشکارا شد
که دست و دیدهء پاکیزه دامنان پاک است
نگر که نقشِ سپید و سیه رهت نزند
که این دواسبهء ایّام سخت چالاک است
قصورِ عقل کجا و قیاسِ قامتِ عشق
تو هر قبا که بدوزی به قدّ ادراک است
سحر به باغ درآ کز زبانِ بلبلِ مست
بگویمت که گریبانِ گل چرا چاک است
رواست گر بگشاید هزار چشمهء اشک
چنین که داسِ تو بر شاخه های این تاک است
ز دوست آنچه کشیدم سزای دشمن بود
فغان ز دوست که در دشمنی چه بی باک است
صفای چشمهء روشن نگاه دار ای دل
اگر چه از همه سو تندبادِ خاشاک است
صدای توست که برمی زند ز سینهء من
کجایی ای که جهان از تو پُر ز پژواک است
غروب و گوشهء زندان و بانگِ مرغ غریب
بنال سایه که هنگامِ شعرِ غمناک است
دل حزینم ازین نالهء نهفته گرفت
بیا که وقت صفیری ز پردهء راک است

۞۞۞

از وقتی که وارد کمیتهء مشترک شدم، دقیقاً ٨٤ روز چشم بسته بودم


چشم بستندم که دنیا را مبین

دل ز دنیا کنده ام من پیش ازین
مال دنیا مال دنیا ای کریم
با تو در دنیا و عقبی ننگریم
دیده ام بس چشم باز بی حضور
مانده از دیدار آن دلدار دور
وی بسا خلوت نشین پاکباز
چشم بسته رفته تا درگاه راز
آن که چشمم داد بینایی دهد
سینه را انوار سینایی دهد

۞۞۞


تنگه
اسفند ١٣٦٢

صبر کن ای دل پر غصّه در این فتنه و شور
گرچه از قصّهء ما می ترکد سنگ صبور

از جهان هیچ ندیدیم و عبث عمر گذشت
ای دریغا که ز گهواره رسیدیم به گور

تو عجب تنگهء عابرکُشی ای معبرِ عشق
که به جز کشتهء عاشق نکند از تو عبور

در فروبند برین معرکه کان طبلِ تهی
گوش گیتی همه کر کرد ز غوغای غرور

تیز برخیز ازین مجلس و بگریز چو باد
تا غباری ننشیند به تو از اهلِ قبور

مرگ می بارد ازین دایرهء عجز و عزا
شو به میخانه که آنجا همه سورست و سرور

شعله ای برکش و برخیز ز خاکسترِ خویش
زان که تا پاک نسوزی نرسی سایه به نور

۞۞۞

دکتر خسرو خسروی، جامعه شناس، مریضی کلیه داشت و تو سلول پشت سرم بود. دکترها بهش اجازه داده بودن که هر وقت می خواد بره به دستشویی ولی اون خیلی ملاحظه می کرد. طفلک به خودش می پیچید و دستشو دراز میکرد تا یک نگهبانی ببینه و اونو ببردش دستشویی. یه روز یه نگهبان جوونی که پوتین هاش سفید بود، خسروی رو برد به دستشویی. خُب من هم کنار مستراح بودم دیگه … یکی از نگهبان پرسید: چشه؟ گفت: چه می دونم، همین روزها می ترکه خلاص می شیم … من خیلی متأثّر شدم. نگهبانو صداش کردم و گفتم: برادر! این کیه که تو آرزوی مرگشو می کنی؟ گفت: از شما پیرتره آقا. گفتم: می شناسیش؟ گفت: نه. گفتم: تو کسی رو که نمی شناسی، چطور می خوای بترکه تا خلاص بشی؟ در جهان هر کسی عزیز کسیه؛ تو چرا این حرفو میزنی؟ همین طور بغض کرده و با هیجان حرف می زدم. گفت: آقا شوخی کردم والله. شروع کردم دعوا کردن که این چه شوخیه که تو می کنی، کی گفته ما از تو گناهکارتریم، کی به حساب من و تورسیده، حساب ما رو یه جایه دیگه میرسن. به زبون اون حرف می زدم. طفلک گفت: آقا ببخشید والله شوخی کردم. طوری رفتار کردم باهاش که انگار من صاحب زندانم. بعد اون شعر رو ساختم


در قفس

ای برادر عزیز چون تو بسی ست
در جهان هر کسی عزیز کسی ست
هوس روزگار خوارم کرد
روز گارست و هر دمش هوسی ست
عنکبوت زمانه تا چه تنید
که عقابی شکستهء مگسی ست
به حساب من و تو هم برسند
که به دیوان ما حسابرسی ست
هر نفسی عشق می کشد ما را
همچنین عاشقیم تا نفسی ست
کاروان از روش نخواهد ماند
باز راه است و غلغل جرسی ست
آستین بر جهان برافشانم
گر به دامان دوست دسترسی ست
تشنهء نغمه های اوست جهان
بلبل ما اگرچه در قفسی ست
سایه بس کن که دردمند ونژند
چون تو در بند روزگار بسی ست

۞۞۞


این غزلو برای آلما تو اوین ساختم. بعد به نگهبان گفتم که می شه من این شعرو بفرستم واسه زنم. اونم رفت یه پاکت آورد. من کاغذو گذاشتم تو پاکت و در پاکتو هم باز گذاشتم که خیال نکنن چیز دیگه ای نوشتم و فکر می کردم که می فرستن. وقتی اومدم بیرون فهمیدم نفرستادند

به پایداری آن عشق سربلند

بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟
ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟
بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم
ببوسم آن سر و چشمان دلربای تو را
ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من
ببوسم آن لب شیرین جانفزای تو را
کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد
که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را
مباد روزی چشم من ای چراغ امید
که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را
دل گرفتهء من کی چو غنچه باز شود
مگر صبا برساند به من هوای تو را
چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان
که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را
ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من
که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را
سزای خوبی تو بر نیامد از دستم
زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را
به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم
کنار سفرهء نان و پنیر و چای تو را
به پایداری آن عشق سربلندم قسم
که سایهء تو به سر می برد وفای تو را

۞۞۞

اونجا یک نگهبانی بود به اسم برادر کریمی. آدم جالبی بود، باسواد بود نسبتاً. آدم خوبی هم بود. … بله … یه روز که با کریمی صحبت می کردم به اون گفتم تو هم مثل ما اینجا زندانی هستی دیگه؛ می آی اینجا و باید بمونی منتها بعضی شبها می ری خونه ات. حالا فعلاً خونهء ما همین جاست. بعد این شعرو ساختم


هم پیمان

گشادِ کارِ آن دلبند اگر با جان من بودی
همانا دادنِ جان کارِ بس آسانِ من بودی
جدایی کار دشمن بود ورنه ای برادر جان
من از جان یاورت بودم تو پشتیبانِ من بودی
وفا تا پای جان این است پیمانی که ما بستیم
در آن عهدِ وفاداری تو هم پیمان من بودی
چو فرزندت مر خواند شهیدِ راه آزادی
چه خواهی گفتنش فردا ؟ که زندانبانِ من بودی ؟
تو زندانبانِ من بودی و من زندانیت ، امّا
اگر نیکو بیندیشی تو هم زندان من بودی
عجب کز چانه ی گرمت سخن ناپخته می اید
نبودی خام اگر با آتشِ سوزان من بودی
در این زندان من از خونِ دلِ خود آب می خوردم
تو هم چون سایه بر این خوانِ غم مهمانِ من بودی

۞۞۞

این غزلو تو اوین ساختم؛ در شرایطی که همه چیز به هم ریخته و شکست خورده و نکبتی بود؛ آدمهایی که برای شما عزیز بودن، به خواری و زاری افتاده بودن؛ در چنان شرایطی این غزلو گفتم


هنر گام زمان

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مردِ رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنرِ گامِ زمان است
تو رهرو دیرینهء سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چلهء این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازیِ خونین
بازیچهء ایّام دل آدمیان است
دل بر گذر قافلهء لاله و گل داشت
این دشت که پامالِ سوارانِ خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی ست درین سینه که همزادِ جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قَدَر فاصلهء دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردنِ جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است

۞۞۞


:یه بار هم تو کمیتهء مشترک به یاد کسایی و سازش افتادم و اون غزلو ساختم


با نی کسایی

دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن
من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن
به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای
دل گرفتهء ما بین و دلگشایی کن
دلی چو آینه دارم نهاده بر سر دست
ببین به گوشهء چشمی و خودنمایی کن
ز روزگار میاموز بی وفایی را
خدای را که دگر ترک بی وفایی کن
بلای کینهء دشمن کشیده ام ای دوست
تو نیز با دل من طاقت آزمایی کن
شکایت شب هجران که می تواند گفت
حکایت دل ما با نی کسایی کن
بگو به حضرت استاد ما به یاد توایم
تو نیز یادی از آن عهد آشنایی کن
نوای مجلس عشاق نغمهء دل ماست
بیا و با غزل سایه همنوایی کن

۞۞۞

بر آستان وفا

کجایی ای که دلم بی تو در تب و تاب است
چه بس خیال پریشان به چشم بی خواب است
به ساکنان سلامت خبر که خواهد برد
که باز کشتی ما در میان غرقاب است
ز چشم خویش گرفتم قیاس کار جهان
که نقش مردم حق بین همیشه بر آب است
به سینه سرّ محبّت نهان کنید که باز
هزار تیر بلا در کمینِ احباب است
ببین در آینه داری ثبات سینهء ما
اگر چه با دل لرزان به سان سیماب است
بر آستان وفا سر نهاده ایم و هنوز
اگر امید گشایش بود ازین باب است
قدح زِ هر که گرفتم به جز خمار نداشت
مرید ساقی خویشم که باده اش ناب است
مدار چشم امید از چراغدار سپهر
سیاه گوشهء زندان چه جای مهتاب است
زمانه کیفر بیداد سخت خواهد داد
سزای رستم بَد روز مرگِ سهراب است
عقاب ها به هوا پر گشاده اند و دریغ
که این نمایش پرواز نقش در قاب است
در آرزوی تو آخر به باد خواهد رفت
چنین که جان پریشان سایه بی تاب است

۞۞۞

ناصر زراعتی: روخوانی کتاب پیر پرنیان اندیش

http://www.radiosepehr.se/index.php/book-menu/142-2013-02-01-18-40-05

http://www.radiosepehr.se/index.php/book-menu/142-2013-02-01-18-40-05/1518-20130201

http://www.radiosepehr.se/index.php/book-menu/142-2013-02-01-18-40-05/1528-20130204

http://www.radiosepehr.se/index.php/book-menu/142-2013-02-01-18-40-05/1533-20130205

http://www.radiosepehr.se/index.php/book-menu/142-2013-02-01-18-40-05/1539-20130206

http://www.radiosepehr.se/index.php/book-menu/142-2013-02-01-18-40-05/1544-20130207

http://www.radiosepehr.se/index.php/book-menu/142-2013-02-01-18-40-05/1544-20130207

http://www.radiosepehr.se/index.php/book-menu/142-2013-02-01-18-40-05/1552-20130211

بزرگداشت زندگان: هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه)، شمارهء هفت

آزادی
تهران، اسفند ١٣٥٧
۞۞۞
بیرون شد از گُمار
تهران، آذر ١٣٥٨
۞۞۞
زندگی
تهران، اسفند ١٣٧٠
۞۞۞
ارغوان
تهران، فروردین ١٣٦٢
۞۞۞
تاسیان
تهران، آبان ١٣٥٧
۞۞۞
آوازِ غم
تهران، ١٣٨٠
۞۞۞
سیاه و سپید
۞۞۞
دلا دیدی که خورشید از شبِ سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد
۞۞۞
داس و گل
۞۞۞
در میانِ علَم های سرنگون
تهران، تیرماه ١٣٨٦
۞۞۞
پنداشت
تهران، مهر١٣٨٧
۞۞۞
پراکنده
تهران، خرداد ١٣٨٥
۞۞۞

 

آزادی
تهران، اسفند ١٣٥٧

! ای شادی
! آزادی
! ای شادیِ آزادی
روزی که تو بازآیی
با این دلِ غم پرورد
من با تو چه خواهم کرد ؟

غم هامان سنگین است
دل هامان خونین است
از سر تا پامان خون می بارد
ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین
ما سر تا پا دردیم
ما این دلِ عاشق را
در راهِ تو آماجِ بلا کردیم

وقتی که زبان از لب می ترسید
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت
حتّی ، حتّی حافظه از وحشتِ در خواب سخن گفتن می آشفت
ما نامِ تو را در دل
چون نقشی بر یاقوت
می کندیم

وقتی که در آن کوچه ی تاریکی
شب از پی شب می رفت
و هول سکوتش را
بر پنجره ی بسته فرو می ریخت
ما بانگِ تو را با فورانِ خون
چون سنگی در مرداب
بر بام و در افکندیم

وقتی که فریبِ دیو
در رختِ سلیمانی
انگشتر رایک جا با انگشتان می برد
ما رمزِ تو را چون اسمِ اعظم
در قول و غزل قافیه می بستیم

از می از گل از صبح
از آینه از پرواز
از سیمرغ از خورشید
می گفتیم

از روشنی از خوبی
از دانایی از عشق
از ایمان از امّید
می گفتیم

آن مرغ که در ابر سفر می کرد
آن بذر که در خاک چمن می شد
آن نور که در آینه می رقصید
در خلوتِ دل با ما نجوا داشت
با هر نفسی مژدهء دیدارِ تو می آورد

در مدرسه در بازار
در مسجد در میدان
در زندان در زنجیر
: ما نام تو را زمزمه می کردیم
! آزادی
! آزادی
! آزادی

آن شب ها، آن شب ها، آن شب ها
آن شب های ظلمتِ وحشتزا
آن شب های کابوس
آن ش های بیداد
آن شب های ایمان
آن شب های فریاد
آن شب های طاقت و بیداری
در کوچه تو را جُستیم
بر بام تو را خواندیم
! آزادی
! آزادی
! آزادی

:می گفتم
روزی که تو بازآیی
من قلب جوانم را
چون پرچم پیروزی
بر خواهم داشت
وین بیرق خونین را
بر بام بلند تو
خواهم افراشت

:می گفتم
روزی که تو باز آیی
این خونِ شکوفان را
چون دسته گلِ سرخی
در پای تو خواهم ریخت
وین حلقه ی بازو را
در گردن مغرورت
خواهم آویخت

! ای آزادی
! بنگر
! آزادی
این فرش که در پای تو گسترده ست
از خون است
این حلقهء گل خون است
… گل خون است

! ای آزادی
از ره خون می آیی
امّا
می آیی و من در دل می لرزم
این چیست که در دست تو پنهان است ؟
این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟
! ای آزادی
آیا
با زنجیر
… می آیی ؟

۞۞۞

بیرون شد از گُمار
تهران، آذر ١٣٥٨

ره در جنگلِ اوهام گم است
سینه بگشای چو دشت
اگرت پرتوِ خورشیدِ حقیقت یابد

وقتی از جنگلِ گم
پا نهادی بیرون
و رها گشتی
از آن گرهِ کورِ گُمار
ناگهان آبشاری از نور
بر سرت می ریزد
و آسمان
با همه پهناوری بی مرزش
در تو می آمیزد

! ای فراز آمده از جنگلِ کور
هستیِ روشنِ دشت
! آشکارا بادت
بر لبِ چشمهء خورشیدِ زلال
جرعهء ی نور گوارا بادت

۞۞۞

زندگی
تهران، اسفند ١٣٧٠

چه فکر می کنی ؟
که بادبان شکسته زورقِ به گل نشسته ای ست زندگی ؟
در این خرابِ ریخته
که رنگِ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راهِ بسته ای ست زندگی ؟

چه سهمناک بود سیلِ حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبودِ درّه های آب غرق شد

هوا بد است
تو با کدام باد می روی ؟

چه ابرِ تیره ای گرفته سینهء تو را
که با هزار سال بارشِ شبانه روز هم
دلِ تو وانمی شود

تو از هزاره هایِ دور آمدی
درین درازنایِ خون فشان
به هر قدم نشانِ نقشِ پایِ توست
درین درشتناکِ دیولاخ
ز هر طرف طنینِ گام های رهگشای توست
بلند و پستِ این گشاده دامگاهِ ننگ و نام
به خون نوشته نامهء وفای توست
به گوشِ بیستون هنوز
صدایِ تیشه های توست

چه تازیانه ها که با تنِ تو تابِ عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوهِ قامتِ بلندِ عشق
که استوار ماند در هجومِ هر گزند

نگاه کن
هنوز آن بلندِ دور
آن سپیده آن شکوفه زارِ انفجارِ نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جانِ آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیبِ راه و باز
رو نهی بدان فراز

چه فکر می کنی ؟
جهان چو آبگینه ی شکسته ای ست
که سروِ راست هم در او شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه در کمینِ درّه هایِ این غروبِ تنگ
که راه بسته می نمایدت

زمانِ بی کرانه را
تو با شمارِ گامِ عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگِ درد و رنج

به سانِ رود
که در نشیبِ درّه سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش

۞۞۞

ارغوان
تهران، فروردین ١٣٦٢

ارغوان ! شاخهء همخونِ جداماندهء من
آسمانِ تو چه رنگ است امروز ؟
آفتابی ست هوا ؟
یا گرفته ست هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوارست
آه، این سختِ سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پروازِ نگه
در همین یک قدمی می ماند

کورسویی ز چراغی رنجور
قصّه پردازِ شبِ ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست

هر چه با من اینجاست
رنگِ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه ی چشمی هم
بر فراموشیِ این دخمه نینداخته است

اندرین گوشهء خاموشِ فراموش شده
کز دمِ سردش هر شمعی خاموش شده
یادِ رنگینی در خاطرِ من
: گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دلِ من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد

! ارغوان
این چه رازی ست که هر بار بهار
با عزای دلِ ما می آید
که زمین هر سال از خونِ پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ برداغ می افزاید

! ارغوان، پنجهء خونینِ زمین
دامنِ صبح بگیر
وز سوارانِ خرامندهء خورشید بپرس
کی بر این درّهء غم می گذرند

! ارغوان، خوشه ی خون
بامدادان که کبوترها
بر لبِ پنجرهء بازِ سحر غلغله می آغازند
جانِ گل رنگِ مرا
بر سرِ دست بگیر
به تماشاگهِ پرواز ببر
آه، بشتاب که همپروازان
نگرانِ غمِ همپروازند

! ارغوان، بیرقِ گلگونِ بهار
تو برافراشته باش
شعرِ خونبارِ منی
یادِ رنگینِ رفیقانم را
بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمهء ناخواندهء من
! ارغوان، شاخهء همخونِ جداماندهء من

۞۞۞

تاسیان
تهران، آبان ١٣٥٧

خانه دل تنگِ غروبی خفه بود
مثلِ امروز که تنگ است دلم

پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود بر خواهد گشت

ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست اینهمه درد
در کمینِ دلِ آن کودکِ خرد ؟

آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر ؟

آه ای واژهء شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
! که بیایند عزیزانم، آه

۞۞۞

آوازِ غم
تهران، ١٣٨٠

در من کسی پیوسته می گرید
این من که از گهواره با من بود
این من که با من
تا گور همراه است

دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
همزادِ خون در دل

ابری ست بارانی
ابری که گویی گریه های قرن ها را در گلو دارد
ابری که در من
یکریز می بارد

شب های بارانی
او با صدای گریه اش غمناک می خواند
رودی ست بی آغاز و بی انجام
با های های گریه اش در بی کرانِ دشت می راند

پیری حکایت گوست
کز کودکی با خود مرا می برُد
در باغ های مردمی گریان
اما چه باغی ؟ دوزخی کانجا
هر دم گلی نشکفته می پژمرد

مرغی ست خونین بال
کز زیرِ پر چشمش
اندوهناکِ سنگباران هاست
او در هوای مهربانی بال می آراست
کی مهربانی باز خواهد گشت ؟–
نه ، مهربانی–
آغاز خواهد گشت

از عهدِ آدم
تا من که هر دم
غم بر سرِ غم می گذارم
آن غمگسارِ غمگساران را به جان خواندیم
وز راه و بی راه
عاشق وش از قرنی به قرنی سوی او راندیم
وان آرزوانگیزِ عیار
هر روز صبری بیش می خواهد ز عاشق
دیدار را جان پیش می خواهد ز عاشق

وانگه که رویی می نماید
یا چشم و ابرویی پریوار
بازش نمی دانند
نقشش نمی خوانند
! دل می گریزانند ازو چون وحشتی افتاده در آیینه ی تار

هرگز نیامد بر زبانم حرفِ نادلخواه
اما چه گفتم ؟ هر چه گفتم، آه
پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است
از من به من فرسنگ ها راه است

خاموشم اما
دارم به آوازِ غم خود می دهم گوش
وقتی کسی آواز می خواند
خاموش باید بود
غم داستانی تازه سر کرده ست
: اینجا سراپا گوش باید بود

درد از نهادِ آدمیزاد است —
آن پیرِ شیرین کارِ تلخ اندیش
حق گفت، آری آدمی در عالمِ خاکی نمی آید به دست، امّا
این بندیِ آز و نیازِ خویش
هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر ؟
… یا آدمی دیگر ؟

ای غم ! رها کن قصّه خون بار —
چون دشنه در دل می نشیند این سخن امّا
من دیده ام بسیار مردانی که خود میزانِ شأنِ آدمی بودند
وز کبریای روح برمیزانِ شأنِ آدمی بسیار افزودند

آری چنین بودند —
آن زنده اندیشان که دستِ مرگ را بر گردنِ خود شاخِ گل کردند
و مرگ را از پرتگاهِ نیستی تا هستیِ جاوید پُل کردند

ای غم ! تو با این کاروانِ سوگواران تا کجا همراه می آیی ؟–
دیگر به یادِ کس نمی آید
آغازِ این راهِ هراس انگیز
! چونان که خواهد رفت از یادِ کسان افسانهء ما نیز

با ما و بی ما آن دلاویزِ کهن زیباست–
در راه بودن سرنوشتِ ماست
روزِ همایونِ رسیدن را
پیوسته باید خواست

ای غم ! نمی دانم–
روزِ رسیدن روزیِ گامِ که خواهد بود
اما درین کابوسِ خون آلود
در پیچ و تابِ این شبِ بن بست
! بنگر چه جان های گرامی رفته اند از دست

دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
این من که در من
پیوسته می گرید

در من کسی آهسته می گرید

۞۞۞

سیاه و سپید

شبی رسید که در آرزوی صبح امید
هزار عمر دگر باید انتظار کشید
در آستانِ سحر ایستاده بود گمان
سیاه کرد مرا آسمان بی خورشید
هزار سال ز من دور شد ستارهء صبح
ببین کزین شبِ ظلمت جهان چه خواهد دید
دریغ جان فرورفتگانِ این دریا
که رفت در سر سودایِ صیدِ مروارید
نبود دَر صدفی آن گوهر که می جستیم
صفایِ اشک تو باد ای خرابِ گنجِ امید
ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد
بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید
سیاه دستیِ آن ساقیِ منافق بین
که زهر ریخت به جام کسان به جای نبید
سزاست گر برود رود خون ز سینهء دوست
که برق دشنهء دشمن ندید و دست پلید
چه نقش باختی ای روزگارِ رنگ آمیز
که این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید
کجاست آن که دگر رهِ صلای عشق زند
که جان ماست گروگان آن نوا و نوید
بیا که طبع جهان ناگزیر این عشق است
به جادویی نتوان کشت آتش جاوید
روان سایه که آیینه دار خورشید است
ببین که از شب عمرش سپیده ای ندمید

۞۞۞

دلا دیدی که خورشید از شبِ سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد

دلا دیدی که خورشید از شبِ سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد

زمین و آسمان گلرنګ و گلگون
جهان دشتِ شقایق گشت از این خون

نگر تا این شبِ خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل ها گذر کرد

ز هر خونِ دلی سروی قد افراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت

صدایِ خون در آوازِ تذرو است
دلا این یادگار خون سرو است

۞۞۞

داس و گل

آمد بهار و از میان ما گذشت و رفت
گفتند خالی بود دستش، نه
وقتی که می آمد پرستوهای هم پرواز دیدندش
در دست هایش خوشه های نورس امید
در کوله بارش بذرِ شادی های گم گشته
با خنده و آواز می آمد
.آن سروهای گوش استاده شنیدندش

آمد بهار و از میان ما گذشت و رفت
،گل داشت
!چیدندش

۞۞۞

در میانِ علَم های سرنگون

هرچند عمر در غم و حرمان گذاشتم
هرگز دل از محبّتِ او برنداشتم

جان و دل است هیمهء آن آتشی که من
همّت به زنده داشتنش برگماشتم

در داوِ عشق دستِ تهی نیست عذرِ مرد
من از میانِ مدعیان جان گذاشتم

در خاک و خون میان علَم های سرنگون
با رأیتِ وفای تو سر بَرفراشتم

بیرون ز هرچه صورت بیداری است و خواب
نقشی که از خیالِ تو در دل نگاشتم

بی حاصل است فرصتِ فصلِ سیاه کار‌
سرسبز باد بذرِ امیدی که کاشتم

عشقی بدست کردم و چون سایه در رهش
.صد ره سرم زدند و ز سر پای داشتم

تهران، تیرماه ١٣٨٦

۞۞۞

پنداشت

آن که حق است گمانش به گمانِ تو که نیست
گفت بیرون ز جهان است جهانِ تو که نیست

هر که پنداشتی از خویش به جای تو نشاند
چه توان داد نشانی ز نشانِ تو که نیست

تا چنین هرچه مرا بود و توان نیز فزود
همه از آنِ تو شد، چیست از آنِ تو که نیست

از تنِ زنده روان تو روان است، که گفت؟
بی تنِ زنده روان است روانِ تو که نیست

گفت عالم همه در بندگی شیطان اند
گفتم ای زاهدِ خودبین به زیانِ تو که نیست

ره به معنی نبرد آن که به صورت نگرد
.سایه گفتند که صوفی ست به جانِ تو که نیست

تهران، مهر١٣٨٧

۞۞۞

پراکنده

زمان میانِ من و او جدایی افکنده ست
من ایستاده در اکنون و او در آینده ست

چه مایه گشتم و آینده حال گشت و گذشت
هنوز در پی آینده حال گردنده ست

به هر قدم قدَری گفتم از زمان کندم
کنون چو می نگرم او ز عمرِ من کنده ست

که سر برآرد ازین ورطه جز کسی که هلاک
کمندِ شوقِ کنارش به گردن افکنده ست

بهانهء کششِ عشق و کوششِ دل من
!همین غم است که مقصودِ آفریننده ست

به آرزو نرسیدیم و دیر دانستیم
که راه دورتر از عمرِ آرزومندست

تو آن زمان به سرم سایه خواهی افکندن
که پیشِ پای تو ترکیبِ من پراکنده ست

به شاهراهِ طلب بیم نامرادی نیست
زهی امید که تا عشق هست پاینده ست

ز دورباشِ حوادث دلم ز راه نرفت
بیا که با تو هنوزم هزار پیوندست

به جان سایه که میرنده نیست آتش عشق
مبین به کشتة عاشق که عاشقی زنده ست

تهران، خرداد ١٣٨٥

۞۞۞

بزرگداشت زندگان: هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه)، شمارهء شش

زمین
دزاشیب، تیر ١٣٣٣
۞۞۞
بوسه
تهران، ١٣٣٤
۞۞۞
صبحِ دروغین
تهران، ١٣٤٢
۞۞۞
تشویش
تهران، شهریور ١٣٤٢
۞۞۞
من به باغِ گلِ سرخ
ایروان، آبان ١٣٤٤
۞۞۞
سقوط
تهران، ١٣٥٠
۞۞۞
شادباش
تهران، اردیبهشت ١٣٥٧
۞۞۞
مرثیه
۱۳۶۸ ،تهران
۞۞۞

زمین
دزاشیب، تیر ١٣٣٣

زین پیش شاعرانِ ثنا خوان که چشمشان
در سعد و نحسِ طالع و سیرِ ستاره بود
بس نکته های نغز و سخن های پر نگار
گفتند در ستایشِ این گنبدِ کبود
اما زمین که بیشتر از هر چه در جهان
شایستهء ستایش و تکریم آدمی ست
گمنام و ناشناخته و بی سپاس ماند

ای مادر ای زمین
امروز این منم که ستایشگرِ توام
از توست ریشه و رگ و خون و خروشِ من
فرزندِ حقگزارِ تو و شاکرِ توام
بس روزگار گشت و بهار و خزان گشت
تو ماندی و گشادگیِ بیکرانه ات
طوفانِ نوح هم نتوانست شعله کُشت
از آتشِ گداختهء جاودانه ات

هر پهلوان به خاک رسیده ست گرده اش
غیر از تو ای زمین که در این صحنهء ستیز
ماندی به جای خویش
پیوسته زورمند و گران سنگ و استوار

فرزندِ بدسگالی اگر چون حرامیان
بر حرمتِ تو تاخت
هرگز تهی نشد دلت از مهرِ مادری
با جمله ناسپاسیِ فرزندِ بی شناخت

آری زمین ستایش و تکریم را سزاست
از اوست هر چه هست در این پهن بارگاه
پروردگانِ دامن و گهوارهء وی اند
سهرابِ پهلوان و سلیمانِ پادشاه

ای بس که تازیانهء خونینِ برق و باد
پیچیده دردناک
بر گردهء زمین
ای بس که سیلِ کف به لب آوردهء عبوس
جوشیده سهمناک بر این خاکِ سهمگین
زان گونه مرگبار که پنداشتی، دریغ
دیگر زمین همیشه تهی مانده از حیات
اما زمین همیشه همان گونه سخت پشت
بیرون کشیده تن
از زیرِ هر بلا
و آغوش باز کرده به لبخندِ آفتاب
زرّین و پر سخاوت و سرسبز و دلگشا

بگذار چون زمین
من بگذرانم این شبِ طوفان گرفته را
آنگه به نوشخندِ گهربارِ آفتاب
پیشِ تو گسترم همه گنجِ نهفته را

۞۞۞

بوسه
تهران، ١٣٣٤

:گفتمش
“ شیرین ترین آواز چیست ؟ „
چشمِ غمگینش به رویم خیره ماند
قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه افتادش به گیسوی بلند

:زیرِ لب غمناک خواند
“ نالهء زنجیرها بر دستِ من!“

:گفتمش
„… آنگه که از هم بگسلند „

:خندهء تلخی به لب آورد و گفت
آرزویی دلکش است اما دریغ“
بختِ شورم ره برین امّید بست
وان طلایی زورقِ خورشید را
„… صخره های ساحل ِ مغرب شکست

من به خود لرزیدم از دردی که تلخ
در دلِ من با دلِ او می گریست

:گفتمش
بنگر درین دریای کور“
„چشم هر اختر چراغِ زورقی است

:سر به سوی آسمان برداشت گفت
چشمِ هر اختر چراغ زورقی ست“
لیکن این شب نیز دریایی ست ژرف
ای دریغا شبروان! کز نیمه راه
“ … می کشد افسونِ شب در خوابشان

: گفتمش
فانوسِ ماه“
„…می دهد از چشمِ بیداری نشان

: گفت
اما درشبی این گونه گنگ“
“ …هیچ آوایی نمی آید به گوش

:گفتمش
امّا دلِ من می تپد“
„! گوش کن، اینک صدای پایِ دوست

:گفت
ای افسوس در این دامِ مرگ“
باز صیدِ تازه ای را می برند
„! این صدایِ پایِ اوست

گریه ای افتاد در من بی امان
:در میانِ اشک ها، پرسیدمش
“ خوشترین لبخند چیست ؟ „

شعله ای در چشم تاریکش شکفت
جوشِ خون در گونه اش آتش فشاند
:گفت
لبخندی که عشقِ سربلند“
„وقتِ مردن بر لبِ مردان نشاند

من ز جا برخاستم
بوسیدمش

۞۞۞

صبحِ دروغین
تهران، ١٣٤٢

هنوز شب نگذشته ست ای شکیبِ بزرگ
بمان که بی تو مرا تابِ زنده ماندن نیست!
فروغِ صبحِ دروغین فریب می دهدت
خروسِ تجربه داند که وقتِ خواندن نیست

۞۞۞

تشویش
تهران، شهریور ١٣٤٢

!بنشینیم و بیندیشیم
این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر ؟
و چه خواهد آمد بر سرِ ما با این دل های پراکنده ؟

جنگلی بودیم
شاخه در شاخه همه آغوش
ریشه در ریشه همه پیوند
وینک، انبوهِ درختانی تنهاییم

مهربانی، به دلِ بستهء ما،مرغی ست
کز قفس در نگشادیمش
و به عذری که فضایی نیست
وندرین باغِ خزان خورده
جز سمومِ ستم آورده هوایی نیست
رهِ پرواز ندادیمش

هستیِ ما که چو آیینه
تنگ بر سینه فشردیمش از وحشتِ سنگ انداز
نه صفا و نه تماشا به چه کار آمد ؟

دشمنی دل ها را با کین خوگر کرد
دست ها با دشنه همدستان گشتند
و زمین از بدخواهی به ستوه آمد
ای دریغا که دگر دشمن رفت از یاد
وینک از سینهء دوست
!خون فرو می ریزد

دوست کاندر برِ وی گریهء انباشته را نتوانی سر داد
چه توان گفتمش ؟
بیگانه ست
و سرایی که به چشم اندازِ پنجره اش
نیست درختی که بر او مرغی
به فغانِ تو دهد پاسخ
زندان است

من به عهدی که بدی مقبول
و توانایی دانایی ست
با تو از خوبی می گویم
از تو دانایی می جویم
خوبِ من ! دانایی را بنشان بر تخت
! و توانایی را حلقه به گوشش کن

من به عهدی که وفاداری
داستانی ست ملال آور
! و ابلهی نیست دگر افسوس
داشتن جنگِ برادرها را باور
آشتی را
به امیدی که خرد فرمان خواهد راند
می کنم تلقین
وندر این فتنهء بی تدبیر
با چه دلشوره و بیمی نگرانم من

این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر ؟
و چه خواهد آمد بر سرِ ما با این دل های پراکنده ؟
! بنشینیم و بیندیشیم

۞۞۞

من به باغِ گلِ سرخ
ایروان، آبان ١٣٤٤

در گشودند به باغِ گلِ سرخ
و منِ دلشده را
به سراپردهء رنگینِ تماشا بردند

من به باغِ گلِ سرخ
با زبانِ بلبل
خواندم
درسماعِ شبِ سروستان
دست افشاندم
در پریخانهء پُرنقشِ هزار آینه اش
خویشتن را
به هزاران سیما
دیدم
با لبِ آینه
خندیدم

من به باغِ گلِ سرخ
همرهِ قافلهء رنگ و نگار
به سفر رفتم
از خاک به گُل
رقصِ رنگینِ شکفتن را
در چشمهء نور
مژده دادم به بهار

من به باغِ گلِ سرخ
زیرِ آن ساقهء تر
عطر را زمزمه کردم تا صبح

من به باغِ گلِ سرخ
در تمامِ شبِ سرد
روشنایی را خواندم با آب
و سحر را
به گل و سبزه
بشارت دادم

۞۞۞

سقوط
تهران، ١٣٥٠

گردنی می افراشت
سرش از چرخ فراتر می رفت
آسمان با همه اخترهاش
بوسه می زد بر سرانگشتش
سکه ی خورشید
… بود در مشتش

یک سر و گردن
گاه
نه کم از فاصلهء کیهانی ست
وز سرافرازی تا خواری
جز یک سرِ مو فاصله نیست

او سری خم کرد
و آسمان، با همه اخترهاش
دور شد از سرِ او

۞۞۞

شادباش
تهران، اردیبهشت ١٣٥٧

بانگِ خروس از سرای دوست برآمد
خیز و صفا کن که مژدهء سحر آمد

چشمِ تو روشن
باغِ تو آباد
دست مریزاد
همّتِ حافظ به همرهِ تو که آخر
دست به کاری زدی و غصّه سر آمد

بختِ تو برخاست
صبحِ تو خندید
از نفست تازه گشت آتشِ امّید
وه که به زندانِ ظلمتِ شبِ یلدا
نور ز خورشید خواستی و برآمد

گل به کنارست
باده به کارست
گلشن و کاشانه پر ز شورِ بهارست
بلبلِ عاشق بخوان به کامِ دلِ خویش
باغِ تو شد سبز و سرخ گل به بر آمد

جام تو پرنوش
کام تو شیرین
روز تو خوش باد
کز پس آن روزگار تلخ تر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آمد

رزم تو پیروز
بزم تو پر نور
جام به جام تو می زنم ز رهِ دور
شادی آن صبح آرزو که ببینیم
بوم ازین بام رفت و خوش خبر آمد

۞۞۞

مرثیه
۱۳۶۸ ،تهران

روزگارا قصد ايمانم مكن
زآنچه می گويم پشيمانم مكن

كبريای خوبی از خوبان مگير
فضلِ محبوبی ز محبوبان مگير

كج مكن از راه پيشاهنگ را
دور دار از نامِ مردان ننگ را

گر بَدي گيرد جهان را سربسر
از دلم اميدِ خوبی را مبر

چون ترازويم به سنجش آوری
سنگِ سودم را منه در داوری

چون‌ كه هنگام نثار آيد مرا
حبّ ذاتم را مكن فرمانروا

گر دروغی بر من آرد كاستی
كج مكن راهِ مرا از راستی

پای اگر فرسودم و جان كاستم
آنچنان رفتم كه خود می خواستم

هر چه گفتم جملگی از عشق خاست
جز حديثِ عشق گفتن دل نخواست

حشمتِ اين عشق از فرزانگی ‌ست
عشقِ بي فرزانگی ديوانگی ‌ست

دل چو با عشق و خرد همره شود
دستِ نوميدی ازو كوته شود

گر در اين راه طلب دستم تهی ست
عشقِ من پيشِ خرد شرمنده نيست

روی اگر با خونِ دل آراستم
رونقِ بازارِ او مي‌خواستم

ره سپردم در نشيب و در فراز
پاي هِشتم بر سرِ آز و نياز

سر به سودايی نياوردم فرود
گرچه دستِ آرزو كوته نبود

آن قَدَر از خواهشِ دل سوختم
تا چنين بی ‌خواهشی آموختم

هر چه با من بود و از من بود، نيست
دست‌و دل تنگ‌است ‌و آغوشم تهيست

صبرِ تلخم گر بر و باری نداد
هرگزم اندوهِ نوميدی مباد

پاره پاره از تنِ خود مي‌بُرم
آبی از خونِ دلِ خود می ‌خورم

من در اين بازی چه بردم؟ باختم
داشتم لعلِ دلی، انداختم

باختم، اما همین بُرد من است
بازی يی زين دست در خوردِ من است

زندگانی چيست؟ پُر بالا و پست
راست همچون سرگذشتِ يوسف است

از دو پیراهن بلا آمد پدید
راحت از پیراهنِ سوّم رسید

گر چنين خون می رود از گُرده‌ام
دشنه‌ء دشنامِ دشمن خورده‌ام

سال‌ها شد تا برآمد نامِ مرد
سفله آن کو نام خوبان زشت کرد

سرو بالايی كه می ‌باليد راست
روزگارِ كجروش خم كرد و كاست

وه چه سروی! با چه زيبی و فری!
سروی از نازك ‌دلی نيلوفری

ای كه چون خورشيد بودی با شكوه
در غروبِ تو چه غمناک است كوه

برگذشتی عمری از بالا و پست
تا چنين پيرانه‌ سر رفتی ز دست

خوشه خوشه گرد كردی، ای شگفت
رهزنت ناگه سرِ خرمن گرفت

توبه كردی زانچه گفتی ای حكيم
اين حديثی دردناك است از قديم

توبه كردی گر چه می ‌دانی يقين
گفته و ناگفته می ‌گردد زمين

تائبی گر زانكه جامی زد به سنگ
توبه ‌فرما را فزونتر باد ننگ

شبچراغی چون تو رشک آفتاب
چون شكستندت چنين خوار و خراب؟

چون تويی ديگر كجا آيد به دست
بشكند دستی كه اين گوهر شكست

كاشكی خود مرده بودی پيش از اين
تا نمی ‌مردی چنين ای نازنين!

شوم ‌بختی بين خدايا اين منم
كارزویِ مرگِ ياران مي‌كنم

آنكه از جان دوستتر می دارمش
با زبانِ تلخ می ‌آزارمش

گرچه او خود زين ستم دلخونتر است
رنجِ او از رنجِ من افزونتر است

آتشی مُرد و سرا پُر دود شد
ما زيان ديديم و او نابود شد

آتشی خاموش شد در محبسی
دردِ آتش را چه می داند كسی

او جهانی بود اندر خود نهان
چند و چونِ خويش بِه داند جهان

بس كه نقشِ آرزو در جان گرفت
خود جهانِ آرزو گشت آن شگفت

آن جهانِ خوبی و خير بشر
آن جهانِ خالی از آزار و شر

خلقت او خود خطا بود از نخست
شيشه كی ماند به سنگستان درست

جانِ نازآيينِ آن آيينه رنگ
چون كند با سيلی اين سيلِ سنگ؟

از شكستِ او كه خواهد طرف بست؟
تنگی دست جهان است اين شكست

پيشِ روی ما گذشت اين ماجرا
اين كری تا چند، اين كوری چرا؟

ناجوانمردا كه بر اندامِ مرد
زخم‌ها را ديد و فريادی نكرد

پيرِ دانا از پسِ هفتاد سال
از چه افسونش چنين افتاد حال؟

سينه می ‌بينيد و زخمِ خون‌فشان
چون نبينيد از خنجر نشان؟

بنگريد ای خام‌ جوشان بنگريد
اين چنين چون خوابگردان مگذريد

آه اگر اين خوابِ افسون بگسلد
از ندامت خارها در جان خلد

چشم‌هاتان باز خواهد شد ز خواب
سر فرو افكنده از شرمِ جواب

آن چه بود؟ آن دوست دشمن داشتن
سينه‌ها از كينه‌ها انباشتن

آن چه بود؟ آن کین و آن خون‌ ريختن
آن زدن، آن كشتن، آن آويختن

پرسشی كان هست همچون دشنه تيز
پاسخی دارد همه خونابه‌ ريز

آن همه فرياد آزادی زديد
فرصتی افتاد و زندانبان شديد

آن ‌كه او امروز در بندِ شماست
در غمِ فردای فرزندِ شماست

راه مي‌جستيد و در خود گم شديد
مَردميد، اما چه نامردم شديد

كجروان با راستان در كينه‌ اند
زشت ‌رويان دشمنِ آيينه‌ اند

آی آدم‌ها صدای قرنِ ماست
اين صدا از وحشتِ غرقِ شماست

ديده در گرداب كی وا می ‌كنيد؟
وه كه غرقِ خود تماشا می ‌كنيد

http://www.youtube.com/watch?v=eg2Xfc4g7sw

۞۞۞

بزرگداشت زندگان: هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه)، شمارهء پنج

صلح
تهران، اسفند ١٣٣٠
۞۞۞
شبگیر
رشت، مرداد ١٣٣٠
۞۞۞
ای فردا
رشت، شهریور ١٣٣٠
۞۞۞
مهرگانِ نو
رشت، مهر ١٣٣٠
۞۞۞
دخترِ خورشید
تهران، دی ١٣٣٠
۞۞۞
سرودِ رستاخیز
تهران، اسفند ١٣٣٠
۞۞۞
مرجان
بهمن، ١٣٣٢
۞۞۞
به ناظم حکمت
تهران، اسفند ١٣٣٠
۞۞۞

صلح
تهران، اسفند ١٣٣٠

جنبشِ گهواره
نغمهء لالایی
ریزشِ چشمهء شیر
به لبِ غنچهء تر
پرپرِ پروانه
جیک جیکِ گنجشک
تابشِ چشمِ شناخت
تپشِ خواهشِ گنگ
نگهِ شوق و شکیب
بوسهء عشق و شتاب
خندهء دلکشِ گل های سپید
به سرِ زلفِ عروس

جنبشِ گهواره
نغمهء لالایی

۞۞۞

شبگیر
رشت، مرداد ١٣٣٠

دیگر این پنجره بگشای که من
به ستوه آمدم از این شبِ تنگ
دیرگاهی ست که در خانهء همسایهء من خوانده خروس
وین شبِ تلخِ عبوس
می فشارد به دلم پای درنگ

دیرگاهی ست که من در دلِ این شامِ سیاه
پشتِ این پنجره بیدار و خموش
مانده ام چشم به راه
همه چشم و همه گوش
مستِ آن بانگِ دلاویز که می آید نرم
محوِ آن اخترِ شب تاب که می سوزد گرم
ماتِ این پردهء شبگیر که می بازد رنگ

آری، این پنجره بگشای که صبح
می درخشد پسِ این پردهء تار
می رسد از دلِ خونینِ سحر بانگِ خروس
وز رخِ آینه ام می سترد زنگِ فسوس
بوسهء مهر که در چشمِ من افشانده شرار
خندهء روز که با اشکِ من آمیخته رنگ

۞۞۞

ای فردا
رشت، شهریور ١٣٣٠

می خوانم و می ستایمت پُرشور
ای پردهء دل فریبِ رؤیا رنگ
می بوسمت ای سپیدهء گلگون
ای فردا ای امیدِ بی نیرنگ
دیری ست که من پیِ تو می پویم

هر سو که نگاه می کنم، آوخ
غرق است در اشک و خون نگاه من
هر گام که پیش می روم برپاست
سر نیزهء خون فشان به راهِ من
وین راهِ یگانه، راهِ بی برگشت

ره می سپریم همرهِ امیّد
آگاه ز رنج و آشنا با درد
یک مرد اگر به خاک می افتد
بر می خیزد به جای او صد مرد
این است که کاروان نمی مانَد

آری ز درونِ این شبِ تاریک
ای فردا من سوی تو می رانم
رنج است و درنگ نیست می تازم
آبستنِ فتحِ ماست این پیکار
مرگ است و شکست نیست می دانم

می دانمت ای سپیدهء نزدیک
ای چشمهء تابناکِ جان افروز
کز این شبِ شوم بختِ بدفرجام
برمی آیی شکفته و پیروز
وز آمدنِ تو زندگی خندان

می آیی و بر لبِ تو صد لبخند
می آیی و در دلِ تو صد امیّد
می آیی و از فروغِ شادی ها
تابنده به دامنِ تو صد خورشید
وز بهرِ تو بازگشته صد آغوش

در سینهء گرم توست ای فردا
درمانِ امید های غم فرسود
در دامنِ پاکِ توست ای فردا
پایانِ شکنجه های خون آلود
ای فردا ای امیدِ بی نیرنگ

۞۞۞

مهرگانِ نو
رشت، مهر ١٣٣٠

بگشاییم کفتران را بال
بفروزیم شعله بر سرِ کوه
بسراییم شادمانه سرود
وین چنین با هزارگونه شکوه
مهرگان را به پیشباز رویم

رقصِ خوش پیچ و تابِ پرچم ها
زیرِ پروازِ کفترانِ سپید
شادی آرمیده گامِ سپهر
خندهء نو شکفتهء خورشید
مهرگان را درود می گویند

گرمِ هر کار، مستِ هر پندار
همرهِ هر پیام، هر سوگند
در دلِ هر نگاه، هر آواز
توی هر بوسه، روی هر لبخند
بسراییم
مهرگان خوش باد

۞۞۞

دخترِ خورشید
تهران، دی ١٣٣٠

در نهفتِ پردهء شب
دخترِ خورشید
نرم می بافد
دامنِ رقاصهء صبحِ طلایی را

وز نهانگاهِ سیاهِ خویش
می سراید مرغِ مرگ اندیش
چهره پردازِ سحر مرده ست“
چشمهء خورشید افسرده ست“
می دواند در رگِ شب
خونِ سردِ این فریبِ شوم

وز نهفتِ پردهء شب
دخترِ خورشید
همچنان آهسته می بافد
دامنِ رقاصهء صبحِ طلایی را

۞۞۞

سرودِ رستاخیز
تهران، اسفند ١٣٣٠

به پا برخاستم
پر درد و خشم آلود
ز پا بگسیخته زنجیر
دست آزاد
نگاهم شعله خیزِ کورهء آتشفشانِ خشم
و من لبریزِ خشمِ وحشیِ فریاد

به پا برخاستم
دستی نهاده بر دل خون بار
و دستی با درفشِ خلقِ رزم آهنگ
زبانم تشنه سوزِ واژهء دلخواه
سرودم شعله ور در چشمِ آتش رنگ

سرودِ آتش و خون
شعله تابِ کورهء بیداد
سرودی دادخواهِ کینه های گم شده از یاد
سرودِ تشنهء لبریز
سرودِ خشمِ رستاخیز
سرودی رنج زاد و زندگی پرورد
سرودی کِش شکنجِ مرگ نتواند شکست آورد

و اینک من
که بر لب های رنگ افسردهء خاموش
شکفتِ غنچه های خنده تان را دوست می دارم
چو شیرین خنده های باغ
به دامانِ بهارِ شوخِ گرم آغوش
زمستانِ سکوتِ خویشتن را می گدازم در دلِ پُر داغ
و در ماتم سرای سینه ها تان
شعله می آرایم از این بانگِ آتشگیر

فروگیرید اشک از گونه های زرد
و بردارید دست از ناله های سرد
و بسپارید با من گوش
سرودِ سینهء تنگ شما می جوشد از این بانگِ آتشناک
و از بهرِ شما بر می گشاید این سرود آغوش
و من در این سرودِ پاک
گلویِ ناله های خویش را افشرده ام خاموش
و اشکِ دردهای خویش را افشانده ام بر خاک

چه شادی ها
که در خود می تپد پر شور
به شوقِ این دلاور سینه های ریش
چه بس خورشید
که در دل می پزد رؤیای بامِ زرنگارِ صبح
درین جغد آشیانِ شومِ مرگ اندیش
چه بس اختر
که می ریزد نگاهِ انتظارش را
برین راهِ غبار آلود
به بوی خندهء خورشیدِ روشنگر

و من از دور
هم اکنون شوقِ لبخندِ ظفرمندِ شما را می توانم دید
که پرپر می زند در آرزوی بوسهء لبهایتان بی تاب
و پنهان، چهره می آراید از خلوت سرای پردهء امیّد
ومی مخوانم ازین لبخندِ بی آرام
که می آرد به من پیغام
سرودی هم برای فتح باید ساخت“

۞۞۞

مرجان
بهمن، ١٣٣٢

سنگی ست زیرِ آب
در گودِ شب گرفتهء دریایِ نیلگون
تنها نشسته در تکِ آن گورِ سهمناک
خاموش مانده در دلِ آن سردی و سکون

او با سکوتِ خویش
از یاد رفته ای ست در آن دخمهء سیاه
هرگز بر او نتافته خورشیدِ نیم روز
هرگز بر او نتافته مهتابِ شامگاه

بسیار شب که ناله برآورد و کس نبود
کان ناله بشنود
بسیار شب که اشک بر افشاند و یاوه گشت
در گودِ آن کبود

سنگی ست زیرِ آب ولی آن شکسته سنگ
زنده ست، می تپد به امیدی در آن نهفت
دل بود اگر به سینهء دلدار می نشست
گل بود اگر به سایهء خورشید می شکفت

۞۞۞

به ناظم حکمت
تهران، اسفند ١٣٣٠

مثلِ یک بوسهء گندم
مثلِ یک غنچهء سرخ
مثلِ یک پرچمِ خونینِ ظفر
دلِ افروخته ام را به تو می بخشم، ناظم حکمت

و نه تنها دلِ من
همه جا خانهء توست
دلِ هر کودک و زن
دلِ هر مرد
دلِ هر که شناخت
بشری نغمهء امیّدِ تو را
که در آن هر شب و روز
زندگی رنگِ دگر، طرحِ دگر می گیرد

زندگی، زندگی
اما نه بدین گونه که هست
نه بدین گونه تباه
نه بدین گونه پلید
نه بدین گونه که اکنون به دیارِ من و توست
به دیاری که فرو می شکنند
شب چراغی چو تو گیتی افروز
وز سپهرِ وطنش می رانند
اختری چون تو پیام آورِ روز

لیک ناظم حکمت
آفتابی چون تو
به کجا خواهد رفت
که نباشد وطنش ؟
و تو می دانی ناظم حکمت
رویِ کاغذ ز کسی
وطنش را نتوانند گرفت

آری ای حکمت، خورشیدِ بزرگ
شرق تا غرب ستایشگرِ توست
وز کران تا به کران گوشِ جهان
پردهء نغمهء جان پرورِ توست

جغد ها
در شبِ تب زدهء میهنِ ما
می فشانند به خاک
هر کجا هست چراغی تابان
و گل و غنچهء باغِ ما را
به ستم می ریزند
زیرِ پای خوکان
و به کامِ خفّاش
پرده می آویزند
پیشِ هر اخترِ پاک
که به جان می سوزد
وین شبستانِ فرو ریخته می افروزد

لیک جان داروی شیرینِ امید
همچو خونِ خورشید
می تپد در رگِ ما
و گلِ گم شده سر می کشد از خاکِ شکیب
غنچه می آرد بی رنگِ فریب
و به ما می دهد این غنچه نوید
از گلِ آبیِ صبح
خفته در بسترِ سرخِ خورشید

نغمهء خویش رها کن حکمت
تا فرو پیچد در گوشِ جهان
و سرودِ خود را
چون گلِ خنده ی خورشید بپاش
از کران تا به کران
جغد ها، خفّاشان
می هراسند ز گلبانگِ امید
می هراسند ز پیغامِ سحر

بسراییم، بخوانیم رفیق
نغمهء خونِ شفق
نغمهء خندهء صبح
پردهء نغمه ی ماست
گوشِ فردای بزرگ
و نوابخشِ سرودِ دلِ ماست
لبِ آیندهء پاک

۞۞۞

 

بزرگداشت زندگان: هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه)، شمارهء چهار


گهوارهء خالی
کلن، ١٣٧٨
۞۞۞
گل رؤیا
تهران، خرداد ١٣٢٩
۞۞۞
سترون
تهران، آذر ١٣٣٢
۞۞۞
بانگ دریا
انزلی، مرداد ١٣٤٢
۞۞۞
بر برگِ گُل
تهران، ١٣٦٠
۞۞۞
بهار غم انگیز
دزاشیب، فروردین ١٣٣٣
۞۞۞
عشق و نفرت
۞۞۞

گهوارهء خالی
کلن، ١٣٧٨

عمری ست تا از جان و دل، ای جان و دل می خوانمت
تو نیز خواهانِ منی، می دانمت، می دانمت

گفتی اگر دانی مرا آیی و بستانی مرا
ای هیچگاهِ ناکجا ! گو کِی، کجا بستانمت

آوازِ خاموشی، از آن در پردهء گوشی نهان
بی منّتِ گوش و دهان در جانِ جان می خوانمت

منشین خمُش ای جانِ خوش این ساکنی ها را بِکُش
گر تن به آتش می دهی چون شعله می رقصانمت

ای خندهء نیلوفری در گریه ام می آوری
بر گریه می خندی و من در گریه می خندانمت

ای زادهء پندارِ من پوشیده از دیدارِ من
چو کودکِ ناداشته گهواره می جنبانمت

ای من تو بی من کیستی چون سایه بی من نیستی
همراهِ من می ایستی همپای خود می رانمت

۞۞۞

گل رؤیا
تهران، خرداد ١٣٢٩

تو را می خواهم ای دیرینه دل خواه
که با ناز گل رؤیا شکفتی

به هر زیبا که دل بستم تو بودی
که خود را در رخِ او می نهفتی

۞۞۞

سترون
تهران، آذر ١٣٣٢

آه در باغِ بی درختی ما
این تبر را به جای گل که نشاند؟

چه تبر؟ اژدهایی از دوزخ
که به هر سو دوید و ریشه دواند

بشنو از من که این سترونِ شوم
تا ابد بی بهار خواهد ماند

هیچ گل از برش نخواهد رست
هیچ بلبل بر او نخواهد خواند

۞۞۞

بانگ دریا
انزلی، مرداد ١٣٤٢

سینه باید گشاده چون دریا
تا کُند نغمه ای چو دریا ساز

نفَسی طاقت آزموده چو موج
که رود صد ره و برآید باز

تنِ طوفان کشِ شکیبنده
که نفرساید از نشیب و فراز

بانگ دریادلان چنین خیزد
کار هر سینه نیست این آواز

۞۞۞

بر برگِ گُل
تهران، ١٣٦٠

این لاله ها که در سر کوی تو کِشته اند
از اشک چشم و خون دل ما سرشته اند

بنگر که سرگذشتِ شهیدانِ عشق را
بر برگِ گل به خونِ شقایق نوشته اند

۞۞۞

بهار غم انگیز
دزاشیب، فروردین ١٣٣٣

بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد

پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست؟

چه افتاد این گلستان را، چه افتاد؟
که آیین بهاران رفتش از یاد

چرامی نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سرِ خشم؟

چرا خون می چکد از شاخهء گل
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟

چه درد است این؟ چه درد است این؟ چه درد است؟
که در گلزار ما این فتنه کردست؟

چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟

چرا سر بُرده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟

چرا پروانگان را پَر شکسته ست؟
چرا هر گوشه گَردِ غم نشسته ست؟

چرا مطرب نمی خواند سرودی؟
چرا ساقی نمی گوید درودی؟

چه آفت راه این هامون گرفته ست؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست؟

چرا خورشیدِ فروردین فروخفت؟
! بهار آمد گل نوروز نشکفت

مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست؟

مگر دارد بهارِ نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟

مگر گل نو عروسِ شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست؟

مگر خورشید را پاسِ زمین است؟
… که از خون شهیدان شرمگین است

بهارا، تلخ منشین، خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو، چهره بگشای

بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزن آبی به روی سبزهء نو

سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش

بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان

گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان

نسیمِ صبحدم گو نرم برخیز
گل از خوابِ زمستانی برانگیز

بهارا بنگر این دشت مشوّش
که می بارد بر آن بارانِ آتش

بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربُن چون دشنه خون ریز

بهارا بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کُشته ای افتاده بر خاک

بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت

بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن

بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاسِ درد و غم در آتش انداز

بهارا شور شیرینم برانگیز
شرارِ عشق دیرینم برانگیز

بهارا شورِ عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن

گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز

مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن

بهارا زنده مانی، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش

هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است

مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری، پر بید مشک است

مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد، رشک بهار است

بهارا باش کاین خونِ گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود

برآید سرخ گل، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی

بهارا، شاد بنشین، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام

اگر خود عمر باشد، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم

میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین طوفان برآییم

دگربارت چو بینم، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم

به نوروز دگر، هنگام دیدار
… به آیین دگر آیی پدیدار

۞۞۞

عشق و نفرت

برگزیده از: پیر پرنیان اندیش / میلاد عظیمی و عاطفه طیّه در صحبت سایه. انتشارات سخن. تهران، ١٣٩١

میلاد عظیمی: صحبت از خشونت و نفرتی شد که هر روز نمونه های آن را در صفحهء حوادث روزنامه ها می خوانیم و با مظاهر گوناگون آن در عرصه های زندگی دست به گریبانیم. سایه ناگهان گُر گرفت و قصّه ای از چشم دید خود گفت که بازگفتنی نیست … در آخر قصّه با بغض و اشک و خشم گفت

سایه: آقای عظیمی، چیزی که منو خیلی نگران می کنه این آفات اجتماعیه وحشتناکه که روز به روز بیشتر می شه. این از همه چیز بدتر و خطرناکتره. می دونیین چفدر طول می کشه تا این آفات اخلاقی ترمیم بشه، می دونین چه زمانی باید بگذره تا جامعه مختصر مبانی اخلاقی پیدا بکنه … سوار آژانس شده بودم، با راننده حرف می زدم، گفت: آقا اگه تو خیابون داری میری دیدی کتتو در می آرن، اگه زورت نمی رسه بذار ببرن و اگه زورت می رسه کت اونو دربیار (…) می گفت: هرکس باید فکر خودش باشه … می گفت: تو می خوای نگاه کنی به آدمی که زیر پات افتاده که پاتو روی صورت او نذاری، به محض اینکه یک ثانیه فکر کنی که من پامو بذارم یا نذارم، دیگران پاشونو روی تو گذاشتن و رد شدن … چه نتیجهء وحشتناکی از حرف این بابا می شه گرفت. خُب بخشی از جامعه به اینجا رسیدن … اگه همین الان به شما بگن اون حکومت خیالی آرمانی کامل که در آرزوهای شماست برقرار شده، می دونین چقدر طول می کشه که روحیهء اجتماعی رو تغییر بده. این منو می ترسونه … وضع داره طوری می شه که اگه کسی پیدا بشه که ازین روش عام خودشو کنار بکشه، نمی گم اخلاقی باشه، فقط همراهی نکنه می گن ابله است، عقب مونده است … این بده … طرح مبانی اخلاقی و انسانی داره نشانهء عقب ماندگی و ابلهی می شه … اینو چه جوری باید تغییر داد

روزگار ما روزگار خودخواهی ها شده. واقعاً روزگاریه که هر کسی واسه خودش مرکز دنیاست. (طنز و طعنه از لحنش پیداست) از ملّا نصرالدین پرسیدن که مرکز دنیا کجاست؟ گفت: همین جایی که من وایسادم. بقیه اش حشوه که گفت: اگه باور نداری بیا متر کن. ولی واقعاً هر کسی مرکز دنیاست. مگه از شما یک خطوطی به دنیا وصل نمی شه؛ برادر، مادر، زن، دوستان، علایق ادبی، فلان … برای هر کسی دنیا از نقطهء خودش شروع می شه؛ هر انسانی مرکز دنیاست با همهء علایق غریزی، تعقلی، فلسفی و … بیخود که نیست ما رو جزو حیوانات می دونن. حالا که علم داره معلوم می کنه حیوانات هم به نوعی ناطق اند! زبان خودشونو دارن … خودمون باید تصمیم بگیریم انسان باشیم یا حیوان؛ شاید اینها تخیّلیه، فانتزیه، شاعربازیه، امّا تفاوت انسان و حیوان برای من در اینه که مرکز دنیا نباشیم، خیر دیگرانو بخوایم و با آدمها بستگی انسانی داشته باشیم. خیلی ها این تلقّی رو ندارن … مختارن … “ ما یوسف خود را به خریدار نبردیم

چرا اینهمه خودخواهی … اینهمه خشونت … اینهمه نفرت. این اشرف مخلوقاته؟! … رسد آدمی به جایی که ! … پرت و پلا ! این انسانی که یک فرصت کوتاه بین به دنیا اومدن و متلاشی شدن داره به طوری که وقتی مرد تو گویی که رستم ز مادر نزاد، در این فاصلهء کوتاه باید این طور رنج بکشه، زجر بکشه، توهین ببینه و نفرت پیدا کنه؟ شما آسون نگیرید شرایطی رو که باعث می شه آدم به دور و بری های خودش نفرت پیدا کنه؛ نفرت مثل جهنمه، شوخی نیست … همه مقصّریم، ما هستیم که این نفرتو در همدیگه ایجاد می کینم

بدبختانه این نفرتو تو به اصطلاح روشنفکرها هم می بینیم. اونام به جای اینکه برن درست و حسابی کار کنن، نشستن به مردم فحش می دن … در صورتی که دوست داشتن انسان به خصوص تو این کشوری که ماها هستیم واقعاً منطق داره، واقعاً سزاواره … ملّت عجیبیه ملّت ایران؛ از هر جهت که نگاه کنیم؛ آخه چطور میشه تو این ملّت، با اینهمه بدبختی که در طول تاریخ داشته، یه آدمی مثل ابوریحان بیرونی دربیاد، بوعلی دربیاد، مولوی دربیاد، ابولحسن خرقانی دربیاد، بایزید دربیاد، عین القضات دربیاد، فردوسی، سعدی، حافظ، خیّام، سهروردی، کی، کی …؛ اینها تو همین ملّت پرورش پیدا کردن. خروار خروار اسم می شه آورد. تازه ما به سائقه علایق شخصیمون از یه عدّه بیشتر اسم می بریم … نه فقط فردوسی و بایزید که همین مردم عادی عادی … بشینین پای صحبت پیرزن ها و پیرمردها، سواد ندارن ولی وقتی حرف می زنن حاصل حکمت ها و فلسفه ها تو حرفهاشون نشت کرده، سینه به سینه بهشون منتقل شده … اصلاً ملّت واقعی ایران رو اونجا می شه دید نه تو این روشنفکرهای نق نقوی نیمه ایرانی-نیمه فرنگی که میان زمین و هوا سرگردان موندن … حتّی تو پادشاهان گردن شکسته، کوروش را نگاه کنید؟ واقعاً کشوری به قول حافظ „چنین عزیز نگینی“ و ملّتی به این عجیب و غریبی … اون وقت به این ملّت بد و بیراه بگیم؟! از این مردم نفرت داشته باشیم …

۞۞۞

بزرگداشت زندگان: هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه)، شمارهء سه

صبر و ظفر
تهران، بهمن ١٣٦٣
۞۞۞
راهزن
تهران، اردیبهشت ١٣٦٥
۞۞۞
روشن گویا
تهران، دی ١٣٦٥
۞۞۞
در اوج آرزو
تهران، خرداد ١٣٦٦
۞۞۞
غریبانه
تهران، تیر ١٣٦٦
۞۞۞
ازین شب های ناباور
تهران، آبان ١٣٥٧ / ١٣٦٨
۞۞۞
چشمهء خارا
تهران، اسفند ١٣٧١
۞۞۞
بگزین
۞۞۞

صبر و ظفر
تهران، بهمن ١٣٦٣

ای مرغ آشیانِ وفا خوش خبر بیا
با ارمغان قول و غزل از سفر بیا

پیکِ امید باش و پیام آورِ بهار
همراه بوی گل چو نسیمِ سحر بیا

زان خرمنِ شکفتهء جان های آتشین
برگیر خوشه ای و چو گل شعله ور بیا

دوشت به خواب دیدم و گفتم خوش آمدی
ای خوش ترین خوش آمده بارِ دگر بیا

چون شب به سایه های پریشان گریختی
چون آفتاب از همه سو جلوه گر بیا

در خاک و خون تپیدنِ این پهلوان ببین
سیمرغ را خبر کن و چون زال زر بیا

ما هر دو دوستانِ قدیمیم ای عزیز
این صبر تا نرفته ز کف چون ظفر بیا

بشتاب ناگزیر که دیرست وقتِ پیر
ای مژده بخشِ بختِ جوان زودتر بیا

این روزگار تلخ تر از زهر گو برو
یعنی به کامِ سایه شبی چون شکر بیا

۞۞۞

راهزن
تهران، اردیبهشت ١٣٦٥

همه آفاق گرفته ست صدای سخنم
تو ازین طرف نبندی که ببندی دهنم

راست در قصدِ سر و چشمِ کج اندازان است
نه عجب گر بهراسند ز تیغِ سخنم

آستینی نگرفتم که ببوسم دستی
بوسه گر دست دهد بر قدمِ دوست زنم

باش تا یوسفم از چاه برآید بر گاه
کاوَرَد روشنیِ دیده از آن پیرهنم

نتوان عشقِ فرزانه به افسانه فریفت
من به هیچ آیه و افسون دل ازو برنکنم

نه چراغی ست دلِ من که به بادی میرد
دم به دم تازه شود آتشِ عشقِ کُهَنم

برس ای موکب نوروزِ خوش آوازه که باز
زحمتِ زاغِ زمستان ببری از چمنم

سایه ! شعرم به دل دوست نشسته ست و خوش است
کاروان برده به منزل، چه غم از راهزنم

۞۞۞

روشن گویا
تهران، دی ١٣٦٥

دیری ست که از رویِ دل آرای تو دوریم
محتاجِ بیان نیست که مشتاقِ حضوریم

تاریک و تهی پشت و پسِ آینه ماندیم
هر چند که همسایهء آن چشمهء نوریم

خورشید کجا تابد از این دامگهِ مرگ
باطل به امیدِ سَحَری زین شبِ گوریم

زین قصّه پر غصّه عجب نیست شکستن
هر چند که با حوصلهء سنگِ صبوریم

گنجی ست غمِ عشق که در زیرِ سرِ ماست
زاری مکن ای دوست اگر بی زر و زوریم

با همّت والا که بَرَد منّتِ فردوس ؟
از حور چه گویی که نه از اهلِ قصوریم

او پیلِ دمانی ست که پروای کسش نیست
ماییم که در پای وی افتاده چو موریم

آن روشنِ گویا به دل سوختهء ماست
ای سایه ! چرا در طلب آتش طوریم

۞۞۞

در اوج آرزو
تهران، خرداد ١٣٦٦

بگذار تا ازین شبِ دشوار بگذریم
آنگه چه مژده ها که به بامِ سَحَر بریم

رودِ رونده سینه و سر می زند به سنگ
یعنی بیا که ره بگشاییم و بگذریم

لعلی چکیده از دلِ ما بود و یاوه گشت
خون می خوریم باز که بازش بپروریم

ای روشن از جمالِ تو آیینهء خیال
بنمای رخ که در نظرت نیز بنگریم

دریاب بالِ خستهء جویندگان که ما
در اوجِ آرزو به هوایِ تو می پریم

پیمان شکن به راه ضلالت سپرده به
ما جز طریق عهد و وفای تو نسپریم

آن روز خوش کجاست که از طالعِ بلند
بر هر کرانه پرتوِ مهرش بگستریم

بی روشنی پدید نیاید بهای دُر
در ظلمتِ زمانه که داند چه گوهریم

آن لعل را که خاتمِ خورشید نقشِ اوست
دستی به خونِ دل ببریم و بر آوریم

ماییم سایه کز تکِ این درّهء کبود
خورشید را به قلّهء زرفام می بریم

۞۞۞

غریبانه
تهران، تیر ١٣٦٦

بگردید، بگردید، درین خانه بگردید
درین خانه غریبید، غریبانه بگردید

یکی مرغِ چمن بود که جفتِ دل من بود
جهان لانهء او نیست پیِ لانه بگردید

یکی ساقی مست است پسِ پرده نشسته ست
قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید

یکی لذّت مستی ست ، نهان زیر لب کیست؟
ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید

یکی مرغِ غریب است که باغِ دلِ من خورد
به دامش نتوان یافت، پیِ دانه بگردید

نسیمِ نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
همین جاست، همین جاست، همه خانه بگردید

نوایی نشنیده ست که از خویش رمیده ست
به غوغاش مخوانید، خموشانه بگردید

سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بنِ تاک
در این جوشِ شراب است، به خمخانه بگردید

چه شیرین و چه خوشبوست، کجا خوابگه اوست؟
پی آن گلِ پر نوش چو پروانه بگردید

بر آن عقل بخندید که عشقش نپسندید
در این حلقهء زنجیر چو دیوانه بگردید

درین کنجِ غم آباد نشانش نتوان داد
اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید

کلید در امیّد اگر هست شمایید
درین قفلِ کهن سنگ چو دندانه بگردید

رخ از سایه نهفته ست، به افسون که خفته ست؟
به خوابش نتوان دید، به افسانه بگردید

تن او به تنم خورد، مرا برد، مرا برد
گرم باز نیاورد، به شکرانه بگردید

۞۞۞

ازین شب های ناباور
تهران، آبان ١٣٥٧ / ١٣٦٨

من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم
بیا ای چشم روشن بین که خورشیدی عجب زادم

ز هر چاک گریبانم چراغی تازه می تابد
که در پیراهنِ خود آذرخش آسا درافتادم

چو از هر ذرّهء من آفتابی نو به چرخ آمد
چه باک از آتشِ دوران که خواهد داد بر بادم

تنم افتاده خونین زیرِ این آوارِ شب، امّا
دری زین دخمه سوی خانهء خورشید بگشادم

الا ای صبحِ آزادی به یاد آور در آن شادی
کزین شب های ناباور منت آواز می دادم

در آن دوری و بد حالی نبودم از رُخت خالی
به دل می دیدمت وز جان سلامت می فرستادم

سزد کز خون من نقشی بر آرد لعلِ پیروزت
که من بر دُرجِ دل مُهری به جز مِهرِ تو ننهادم

به جز دامِ سرِ زلفت که آرامِ دلِ سایه ست
به بندی تن نخواهد داد هرگز جانِ آزادم

۞۞۞

چشمهء خارا
تهران، اسفند ١٣٧١

ای عشق مشو در خط گو خلق ندانندت
تو حرف معمّایی خواندن نتوانندت

بیگانه گرت خواند چون خویشتنت داند
خوش باش و کرامت دان کز خویش برانندت

درد تو سرشتِ توست درمان ز که خواهی جست
تو دامِ خودی ای دل تا چون برهانندت

از بزمِ سیه دستان هرگز قدحی مستان
زهر است اگر آبی در کام چکانندت

در گردنت از هر سو پیچیده غمی گیسو
تا در شبِ سرگردان هر سو بکشانندت

تو آب گوارایی جوشیده ز خارایی
ای چشمه مکن تلخی ور زهر چشانندت

یک عمر غمت خوردم تا در برت آوردم
گر جان بدهند ای غم از من نستانندت

گر دست بیفشانند بر سایه، نمی دانند
جانِ تو که ارزانی گر جان بفشانندت

چون مشکِ پرکنده عالم ز تو آکنده
گر نافه نهان داری از بوی بدانندت

۞۞۞

بگزین

آیینهء عبرت است بنگر
تاریخ ستمگران پیشین

هر آمده رفتنی است ناچار
وندر پی اش آفرین و نفرین

نفرین یا آفرین چه خواهی
!امروز به دست توست بگزین

۞۞۞

بزرگداشت زندگان: هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه)، شمارهء دو

رحیل
رشت، شهریور ١٣٢٦
۞۞۞
زبان نگاه
تهران، آبان ١٣٢٨
۞۞۞
تنگ غروب
تهران، ١٣٣٤
۞۞۞
در کوچه سار شب
تهران، دی ١٣٣٧
۞۞۞
چشمی کنار پنجرهء انتظار
تهران، اردیبهشت ١٣٤٠
۞۞۞
پرواز خاکستر
تهران، دی ١٣٥١
۞۞۞
در دام کفر
تهران، ١٣٥٣
۞۞۞
در فتنهء رستاخیز
تهران، ١٥ اسفند ١٣٥٣
۞۞۞
دوزخ روح
تهران، اردیبهشت ١٣٥٥
۞۞۞
حصار
تهران، خرداد ١٣٥٧
۞۞۞
زندان شب یلدا
تهران، تیر ١٣٥٧
۞۞۞
دلی در آتش
تهران، آبان ١٣٥٧
۞۞۞
مژدهء آزادی
تهران، فروردین ١٣٥٧
۞۞۞
شبیخون
تهران، شهریور ١٣٥٨
۞۞۞
در پردهء خون
تهران، فروردین ١٣٦٠
۞۞۞

رحیل
رشت، شهریور ١٣٢٦

فریاد که از عمرِ جهان هر نَفَسی رفت
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت

آن طفل که چون پیر ازین قافله درماند
وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت

از پیش و پس قافلهء عمر میندیش
گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت

ما همچو خسی بر سرِ دریای وجودیم
دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت

رفتی و فراموش شدی از دلِ دنیا
چون نالهء مرغی که ز یادِ قفسی رفت

رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بیدادگری آمد و فریادرسی رفت

این عمرِ سبک سایهء ما بسته به آهی ست
دودی ز سرِ شمع پرید و نَفَسی رفت

۞۞۞

زبان نگاه
تهران، آبان ١٣٢٨

نشود فاشِ کسی آنچه میانِ من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لبِ خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مردِ ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمهء عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصّهء فردوس و تمنّای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچهء عقل
هر کجا نامهء عشق است نشان من و توست

سایه ز آتشکدهء ماست فروغ مَه و مهر
وه ازین آتشِ روشن که به جان من و توست

۞۞۞

تنگ غروب
تهران، ١٣٣٤

یاری کن ای نَفَس که درین گوشهء قفس
بانگی بر آورم ز دل خسته ی یک نفس

تنگ غروب و هول بیابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه نالهء جرس

خونابه گشت دیدهء کارون و زنده رود
ای پیک آشنا برس از ساحلِ اَرس

صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد
ای آیت امید به فریاد من برس

از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف
می خواره را دریغ بوَد خدمتِ عسس

جز مرگ دیگرم چه کس آید به پیشباز
رفتیم و همچنان نگرانِ تو بازپس

ما را هوای چشمهء خورشید در سر است
سهل است سایه گر برود سر در این هوس

۞۞۞

در کوچه سار شب
تهران، دی ١٣٣٧

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند
کسی به کوچه سار شب درِ سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبارِ بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذرگهی ست پرُ ستم که اندر او به غیرِ غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

دلِ خرابِ من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوشِ کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درختِ تر کسی تبر نمی زند

۞۞۞

چشمی کنار پنجرهء انتظار
تهران، اردیبهشت ١٣٤٠

ای دل ، به کوی او ز که پرسم که یار کو
در باغِ پرُ شکوفه ، که پرسد بهار کو

نقش و نگار کعبه نه مقصودِ شوقِ ماست
نقشی بلند تر زده ایم ، آن نگار کو

جانا، نوای عشق خموشانه خوش تر است
آن آشنای ره که بوَد پرده دار کو

ماندم درین نشیب و شب آمد، خدای را
آن راهبر کجا شد و آن راهوار کو

ای بس ستم که بر سر ما رفت و کس نگفت
آن پیکِ ره شناسِ حکایت گزار کو

چنگی به دل نمی زند امشب سرودِ ما
آن خوش ترانه چنگیِ شب زنده دار کو

ذوقِ نشاط را می و ساقی بهانه بود
افسوس، آن جوانیِ شادی گسار کو

یک شب چراغ رویِ تو روشن شود، ولی
چشمی کنارِ پنجرهء انتظار کو

خونِ هزار سروِ دلاور به خاک ریخت
ای سایه! های هایِ لبِ جویبار کو

۞۞۞

پرواز خاکستر
تهران، دی ١٣٥١

به جز باد سحرگاهی که شد دمسازِ خاکستر؟
که هر دم می گشاید پرده ای از راز خاکستر

به پای شعله رقصیدند و خوش دامن کشان رفتند
کسی زان جمع دست افشان نشد دمساز خاکستر

تو پنداری هزاران نی در آتش کرده اند اینجا
چه خوش پر سوز می نالد، زهی آواز خاکستر

سمندرها در آتش دیدی و چون باد بگذشتی
کنون در رستخیزِ عشق بین پرواز خاکستر

هنوز این کُنده را رؤیای رنگین بهاران است
خیالِ گل نرفت از طبعِ آتشبازِ خاکستر

من و پروانه را دیگر به شرح و قصّه حاجت نیست
حدیث هستی ما بشنو از ایجاز خاکستر

هنوزم خوابِ نوشینِ جوانی سر گران دارد
خیال شعله می رقصد هنوز از سازِ خاکستر

چه بس افسانه های آتشینم هست و خاموشم
که بانگی برنیاید از دهانِ بازِ خاکستر

۞۞۞

در دام کفر
تهران، ١٣٥٣

غیر عشق او، که دردش عینِ درمان گشتن است
حاصل هر کار دیگر جفت حرمان گشتن است

خوشدلی خواهی پی او گیر، کاندر باغِ مهر
صبح را از بوی این گل ذوقِ خندان گشتن است

شمع را زان رو خوش افتاده ست این خود سوختن
کز فنایِ تن هوای او همه جان گشتن است

تا نهادی گنج رازِ عشق خود در خاکِ ما
قدسیان را ملتمس تشریفِ انسان گشتن است

تا سر زلفِ تو شد بازیچهء دستِ نسیم
کار و بارِ جمعِ مشتاقان پریشان گشتن است

جام بشکستند و اکنون وقتِ گل خون می خورند
حاصل آن توبه کردن این پشیمان گشتن است

از لب پیمانه، گر سر می رود، لب بر مگیر
مرد را از جان گذشتن به ز پیمان گشتن است

سایه! ایمان خلیلی نیست در این دامِ کفر
ورنه آتش را همان شوقِ گلستان گشتن است

۞۞۞

در فتنهء رستاخیز
تهران، ١٥ اسفند ١٣٥٣

کنارِ امن کجا، کشتی شکسته کجا
کجا گریزم از اینجا به پای بسته کجا

ز بام و در همه جا سنگِ فتنه می بارد
کجا به در برمت ای دلِ شکسته کجا

فرو گذاشت دل آن بادبان که می افراشت
خیالِ بحر کجا این به گِل نشسته کجا

چنین که هر قدمی همرهی فروافتاد
به منزلی رسد این کاروان خسته کجا

دلا حکایتِ خاکستر و شراره مپرس
به بادرفته کجا و چو برق جسته کجا

خوش آن زمان که سرم در پناهِ بالِ تو بود
کجا بجویمت ای طایرِ خجسته کجا

چه عیش خوش ز دل پاره پاره می طلبی
نشاطِ نغمه کجا چنگ زِه گسسته کجا

بپرس سایه ز مرغانِ آشیان بر باد
که می روند ازین باغ دسته دسته کجا

۞۞۞

دوزخ روح
تهران، اردیبهشت ١٣٥٥

من چه گویم که کسی را به سخن حاجت نیست
خفتگان را به سَحرخوانیِ من حاجت نیست

این شب آویختگان را چه ثمر مژدهء صبح ؟
مرده را عربدهء خواب شکن حاجت نیست

ای صبا مگذر از اینجا، که درین دوزخ روح
خاک ما را به گل و سرو و سمن حاجت نیست

در بهاری که بر او چشمِ خزان می گرید
به غزل خوانی مرغان چمن حاجت نیست

لاله را بس بُوَد این پیرهن غرقه به خون
که شهیدانِ بلا را به کفن حاجت نیست

قصّه پیداست ز خاکستر خاموشیِ ما
خرمن سوختگان را به سخن حاجت نیست

سایه جان! مهر وطن کار وفاداران است
بادسارانِ هوا را به وطن حاجت نیست

۞۞۞

حصار
تهران، خرداد ١٣٥٧

ای عاشقان، ای عاشقان پیمانه ها پر خون کنید
وز خون دل چون لاله ها رخساره ها گلگون کنید

آمد یکی آتش سوار، بیرون جهید از این حصار
تا بردمد خورشیدِ نو شب را ز خود بیرون کنید

آن یوسف چون ماه را از چاهِ غم بیرون کشید
در کلبهء احزان چرا این ناله محزون کنید

از چشم ما آیینه ای در پیش آن مَه رو نهید
آن فتنهء فتّانه را برخویشتن مفتون کنید

دیوانه چون طغیان کند زنجیر و زندان بشکند
از زلف لیلی حلقه ای در گردن مجنون کنید

دیدم به خواب نیمه شب خورشید و مَه را لب به لب
تعبیر این خوابِ عجب، ای صبح خیزان، چون کنید؟

نوری برای دوستان، دودی به چشمِ دشمنان
من دل بر آتش می نهم، این هیمه را افزون کنید

زین تخت و تاج سرنگون تا کی رود سیلابِ خون؟
این تخت را ویران کنید، این تاج را وارون کنید

چندین که از خُم در سبو خونِ دلِ ما می رود
ای شاهدان بزمِ کین پیمانه ها پرخون کنید

۞۞۞

زندان شب یلدا
تهران، تیر ١٣٥٧

چند این شب و خاموشی؟ وقت است که برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم

گر سوختنم باید افروختنم باید
ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم

صد دشتِ شقایق چشم در خونِ دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خاک در آمیزم

چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم

برخیزم و بگشایم بند از دل پُر آتش
وین سیلِ گدازان را از سینه فرو ریزم

چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم

ای سایه! سحر خیزان دلواپسِ خورشیدند
زندانِ شبِ یلدا بگشایم و بگریزم

۞۞۞

دلی در آتش
تهران، آبان ١٣٥٧

چه غم دارد ز خاموشی درونِ شعله پروردم
که صد خورشید آتش بُرده از خاکسترِ سردم

به بادم دادی و شادی، بیا ای شب تماشا کن
که دشتِ آسمان دریای آتش گشته از گَردم

شرارانگیز و طوفانی، هوایی در من افتاده ست
که همچون حلقه آتش درین گرداب می گردم

به شوقِ لعل جان بخشی که درمانِ جهان با اوست
چه توفان می کند این موجِ خون در جانِ پُر دردم

وفاداری طریقِ عشقِ مردان است و جانبازان
چه نامردم اگر زین راهِ خون آلود برگردم

در آن شب های طوفانی که عالَم زیر و رو می شد
نهانی شبچراغِ عشق را در سینه پروردم

بر آرای ای بذرِ پنهانی سر از خوابِ زمستانی
که از هر ذرّهء دل آفتابی بر تو گستردم

ز خوبی آبِ پاکی ریختم بر دستِ بد خواهان
دلی در آتش افکندم، سیاووشی بر آوردم

چراغ دیده روشن کن که من چون سایه شب تا روز
ز خاکستر نشینِ سینه آتش وام می کردم

۞۞۞

مژدهء آزادی
تهران، فروردین ١٣٥٧

باغبان مژدهء گل می شنوم از چمنت
قاصدک کو که سلامی برساند ز مَنَت؟

وقت آن است که با نغمهء مرغانِ سحر
پر و بالی بگشایی به هوای وطنت

خون دل خوردن و دلتنگ نشستن تا چند؟
دیگر ای غنچه برون آر سر از پیرهنت

آبت از چشمهء دل داده ام، ای باغِ امید
که به صد عشوه بخندند گل و یاسمنت

بویِ پیراهنِ یوسف ز صبا می شنوم
مژده ای دل که گلستان شده بیت الحزنت

بر لبت مژده آزادی ما می گذرد
جانِ صد مرغِ گرفتار فدای دهنت

دوستان بر سر پیمانِ درست اند، بیا
که نگون باد سرِ دشمن پیمان شکنت

خود به زخمِ تبر خلقِ در آمد از پای
آن که می خواست کزین خاک کُنَد ریشه کنَت

بشنو از سبزه که در گوشِ گلِ تازه چه گفت
با بهار آمدی، ای به ز بهار آمدنت

بنشین در غزلِ سایه که چون آیتِ عشق
از سرِ صدق بخوانند به هر انجمنت

۞۞۞

شبیخون
تهران، شهریور ١٣٥٨

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

حالیا نقش دل ماست در آیینهء جام
تا چه رنگ آوَرَد این چرخِ کبود ای ساقی

دیدی آن یار که بستیم صد امیّد در او
چون به خونِ دلِ ما دست گشود ای ساقی

تیره شد آتشِ یزدانی ما از دَم دیو
گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی

تشنهء خون زمین است فلک، وین مَهِ نو
کهنه داسی ست که بس کِشته درود ای ساقی

منّتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد
چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی

بس که شُستیم به خونابِ جگر جامهء جان
نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

حق به دستِ دلِ من بود که در معبدِ عشق
سر به غیرِ تو نیاورد فرود ای ساقی

این لب و جام پی گردشِ می ساخته اند
ورنه بی می ز لبِ جام چه سود ای ساقی

در فروبند که چون سایه در این خلوتِ غم
با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی

۞۞۞

در پردهء خون
تهران، فروردین ١٣٦٠

بهار آمد بیا تا دادِ عمرِ رفته بستانیم
به پای سرو آزادی سر و دستی برافشانیم

به عهدِ گل زبانِ سوسنِ آزاد بگشاییم
که ما خود دردِ این خون خوردنِ خاموش می دانیم

نسیم عطرگردان بوی خونِ عاشقان دارد
بیا تا عطرِ این گل در مشامِ جان بگردانیم

شرارِ ارغوان واخیزِ خون نازنینان است
سمندر وار جان ها بر سرِ این شعله بنشانیم

جمالِ سرخ گل در غنچه پنهان است ای بلبل
سرودی خوش بخوان کز مژدهء صبحش بخندانیم

گلی کز خنده اش گیتی بهشت عَدن خواهد شد
ز رنگ و بویِ او رمزی به گوش دل فروخوانیم

سحر کز باغِ پیروزی نسیمِ آرزو خیزد
چه پرچم های گلگون کاندر آن شادی برقصانیم

به دستِ رنج هر ناممکنی ممکن شود آری
بیا تا حلقهء اقبالِ محرومان بجنبانیم

الا ای ساحل امیّد سعیِ عاشقان دریاب
که ما کشتی درین طوفان به سودایِ تو می رانیم

دلا در یالِ آن گلگون گردون تاز چنگ انداز
مبادا کز نشیبِ این شب سنگین فرومانیم

شقایق خوش رهی در پردهء خون می زند، سایه
چه بی راهیم اگر همخوانیِ این نغمه نتوانیم

۞۞۞

 

بزرگداشت زندگان: هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه)، شمارهء یک

برگزیده از: پیر پرنیان اندیش / میلاد عظیمی و عاطفه طیّه در صحبت سایه. انتشارات سخن. تهران، ١٣٩١


۞۞۞

!کبوتر

:عاطفه طیّه: استاد! من از این شعرتون خوشم می آد

نگاه چشمِ بیمارت چه خسته ست
کبوترجان! که بالت را شکسته ست؟

کجا شد بال پرواز بلندت؟
سفید خوشگلم! پایت که بسته ست؟

خیلی شعر صمیمی و مؤثّریه. به خصوص این «سفید خوشگلم» که خیلی خوبه. ما که بچّه بودیم برادرم کلّی کبوتر داشت که خیلی هاش سفید بودن …شما هیچ وقت کبوتر داشتین استاد

سایه: بله! خیلی زیاد … پسر همسایهء ما کفتر باز بود؛ علی آقا. من و اون کلّی کفتر داشتیم و کفتر هم خیلی دوست داشتیم. یک روز چند تا کفتر پر زدن رفتن رو بام نشستن، همسایهء دیوار به دیوار بودیم دیگه، دیدم پر زدن رفتن طرف خونهء علی آقا. طبقهء دوّم ما یک دیواره های چوبی داشت که درزش باز بود؛ انگار الوارها را با هم میخ کرده باشند، یک بالکن مانندی بود. رفتم دیدم کفتر من رفته رو بام اینها نشسته. علی آقا گفت: بیا بیا بیا بیا، کفتر من رفت تو لانهء کفترای اون و اون هم کفتر منو گرفت. من اون کفتر رو خیلی دوست داشتم. من نشستم زار زار گریه کردم که کبوترم منو گذاشته رفته. (چشمهای سایه پر اشک شده) یعنی اوّلین احساس بی وفایی … البتّه بچّه بودم و نمی فهمیدم که بی وفایی یا با وفایی چیه. ولی برای اوّلین بار احساس کردم بی وفایی رو

یک اتّفاق فرخنده هم افتاد. متأسّفانه مثل همهء حوادث فرخنده زشته. من در همه کار افراط می کردم و ده تا کبوترم شد بیست تا، پنجاه تا و صد تا و چهار صد تا و هشتصد تا و تمام خونه پر از کثافت کبوتر شده بود. بعد مادرم یک روز کبوترها رو از من خرید؛ یک مقدارشو بخشید و یک مقدارشو سربرید … من فهمیدم که به کبوترهام خیانت کردم. برای اوّلین بار مفهوم خیانت تو ذهنم شکل گرفت. اگه می گم اتّفاق فرخنده برای اینه که این حادثه باعث شد که دیگه این کارو نکنم (غرور و فخر در چهره و صدای سایه محسوس است) تا امروز که پیش شما نشستم بر عهدم هستم

من بر همان عهدم که با زلف تو بستم
پیمان شکستن نیست در آیین مردان

همین حادثهء فرخنده باعث شد که من هیچ کسی رو لو ندم و واقعاً واقعهء فرخنده ای بود. همهء آیندهء منو این حادثه ساخت. من کبوترهامو فروختم، یک مقداری شو کردن تو گونی بردن و یک مقدار شو هم سر بریدن. من همون جا فهمیدم که چی کار کردم! (لبخندی تلخ می زند). آقای عظیمی! در یه زمانی جان آدمهایی دست من بود که اگه یک میلیارد می خواستم به من می دادن؛ بعد از ٢٨ مرداد وقتی خسرو رزوبه تو خونهء من زندگی می کرد، اکه من می گفتم این آدم تو خونهء من هست، هر چی می خواستم بهم می دادن. شاه و اشرف و بقیه با کینه ای که از روزبه داشتن اگه می گفتم یک میلیون بدین – میلیون اون موقع – می دادن. از اون طرف هم اگه اونو تو خونهء من پیدا می کردن سرم به باد بود، شوخی نداست … من اینو به کبوترهام مدیونم

۞۞۞


پیام و پیمان

عاطفه طیّه: استاد بپردازیم به مقدمهء معروف شما بر دفتر «سراب» در سال ١٣٣٠

سایه: مدّتها بود که در ذهنم می چرخید که در این دنیای آشفته ای که دارن آدما همدیگه رو می خورن آیا ما حق داریم تماشاگر باقی بمونیم. آیا تماشاچی بودن ما تقویت طرفِ ظالم نیست … روحیهء من از بچّگی این طور بوده … من تا اونجا که ممکنه از مواجه شدن با خطر پرهیز می کنم ولی وقتی با خطر روبه رو شدم دیگه باکیم نیست … دیدم شرایط دنیا طوریه که نباید تماشاچی بود

عاطفه طیّه: ببخشید این طوری می پرسم. آیا اون مقدمه یک تعهّد یا تکلیف و وظیفهء حزبی نبود؟

سایه: اصلاً. من اون تاریخ هیچ ارتباطی با حزب نداشتم. هیچ نوع ارتباطی

عاطفه طیّه: کیوان در نوشتن اون مقدمه شما را تشویق نکرد؟

سایه: نه من اون موقع با کیوان دوستی نداشتم. بعد از انتشار سراب با هم آشنا شدیم … این مقدمه تو این کتاب چاپ شده؟

عاطفه طیّه: بله استاد

سایه به کتابِ ای عشق همه فسانه از تست (ای عشق همه فسانه از تست؛ نقد و تحلیل و گزیدهء اشعار سایه. به اهتمام سارا ساور سفلی؛ اتشارات سخن؛ چاپ دوّم؛ ١٣٨٧) اشاره میکند


سایه: بخونید. چون جزئیاتش یادم نیست. سالها نگاه نکردم به این یادداشت

به پیشگاه مردم «

از نگاهی که در آن خشم و درد موج می زند، ملامت تو را می شنوم و بی هیچ گونه بهانه و سخنی سر فرو می افکنم

در رزمی که تو هستیِ خود را بر سرِ آن گذاشته ای، من خاموش مانده ام، و هر گاه که لب به سخن گشوده ام، آوازم گناه خاموشی مرا گرانتر و نابخشودنی تر نموده است

به هنگامی که خروش خشم و فریاد درد، در پردهء دل تو می آویزد، من برای دلم، برای عشق بیمارم، آواز خوانده ام

به هنگامی که نگاه آزادمردان کشور من از پشت میله های زندان شعله می کشد، من برای نگاهی شعر ساخته ام که در آن عشق و هوس ترانه می زند و می رقصد

به هنگامی که چهره های زرد و شکستهء هم میهنان من به اشک و خون آغشته می شود، من برای گلهای یاس، برای شبهای مهتابی، برای خوابها و رؤیاهای خودم سروده ام

به هنگامی که گرگان خون آشام، گروه گروه مردان و زنان و کودکان را به کشتارگاه های جنگ و ستیز می کشانند، من بر فراز عشق های خویش گریسته ام

و به هنگامی که انسان های سرفراز، همگام و هماهنگ، صلای صلح و آزادی می زنند، و این آواز و آرزو هر روز بلندتر و گسترده تر می شود، من در تنهایی اندوهبار خویش ناه سر داده ام

شعر من همچو نالهء مرغ شب، آواز اندوه و پریشانی و شکست شده است؛ و من دیگر نمی خواهم که چنین باشد

من که سایه های تیرهء اوهام گذشته را که پناهگاه روحی شاعران قرون پیش بوده است از گوشه های مغز خویش رانده ام، دریچهء قلبم را به روی آفتابی تازه و روشن می گشایم که هرگز غروب نکند

من دلی را که در انگشتان عشق های ناسپاس، فشرده و خونین شده، به عشق مردم، به عشق وفادار مردم می سپارم و در این عشق بزرگ، زنده می مانم

من آواز خویش را در ل این شب تنگ، سر خواهم داد و این آواز را که سرگذشت رنج و رزم پرشکوه انسان هاست، از میان حصارهای ویران این شب خون آلود، به گوش دورترین ستارهء بیدار آسمان خواهم رساند

سال هاست که دل من، هماهنگ تپش های قلب تو زده است. و اندیشه های دورپرواز من با آرزوهای تابناک تو همراه گشته است

سال هاست که من در دل خاموشیم نالیده ام و روحم از خشم و درد، آتش گرفته است … دیگر بس است

من این خاموشی ننگ آلود را خواهم شکست، و مرغ آوازم را از دل پیچیده و سیاه این جنگل سکوت پرواز خواهم داد

با ای پیمان، دستت را می فشارم

»رشت – فروردین ماه ١٣٣٠

عاطفه طیّه: هنوزم استاد به حرفهایی که تو این مقدمه گفتین اعتقاد دارین یا یه مقداری از غلظتش کم شده؟

(لبخند پر معنایی می زند)

سایه: غلیظ تر شده … نمونه هاش تو شعرام هست … یادش به خیر یه روز با کیوان رفته بودیم کافه لاله زار. این کافه تو خیابون شاه رضا بود؛ یعنی باید از لاله زار نو می اومدیم به سمت شمال، می پیچیدیم دست راست تقریباً رو به روی کوچهء فتوحی

آره … با کیوان نشسته بودیم و داشتیم چایی می خوردیم. کیوان به من گفت: سایه ! متوجّه هستی که شعرهای تو چقدرعاشقانه است. گفتم: آره، تو متوجّه هستی که شعرهای عاشقانهء من چقدر اجتماعیه ! (خندهء ملایمی می کند) … خوب یادمه … چه حرفهای خوبی می زدیم ! … حیف

۞۞۞

آرمان و واقعیّت

میلاد عظیمی: امشب از سایه پرسیدم که چگونه می شود بین آرمانگرایی و واقع گرایی نوعی رابطهء عاقلانه و معتدل ایجاد کرد

سایه: اصلاً این دو تا، یکیه. ارتباط، لازم نداره … واقع گرایی یعنی اینکه چیزی که هست رو درست ببینی و بشناسی. خود همین دیدن و شناختن واقعیّت آرمانو به وجود می آره؛ یعنی آدم می تونه مثل سوسک زندگی بکنه؟ نه. وقتی می بینی همه جا رو آشغال و کثافت گرفته، یه روز، دو روز، ده روز تحمّل می کنی، عاقبت به تنگ می آی و می گی آقا بیا اینجا رو جارو کنیم … نمی شه فکر اصلاح رو از همهء آدمها گرفت؛ یکی، دو تا، صد تا رو می شه مسخ کرد؛ همه رو که نمی شه. البتّه بعضی هستن که می تونن تو آشغال زندگی بکنن ولی عموماً کششی به سمت پاکیزگی هست دیگه. این کشش به سمت پاکیزگی – حال می خواین آرمان گرایی اسمشو بذارین – از واقعیّت زندگی به وجود می آد؛ اقتضای زندگیه؛ اقتضای سرشت آدمیزاده

۞۞۞

 

مستی و راستی

میلاد عظیمی: امروز با سایه تلفنی صحبت می کردم. آلمان است. صحبتمان کشیده شد به عرفان ایرانی و حالات و سخنان عارفانی چون بایزید و بوسعید و حلّاج و خرقانی و آن صدق عاطفی که در گفتار و رفتار آنان دیده می شود

سایه: اونچه رو که در عرفان ما بهش گفتن „مستی“، حالا با همهء معانی یی که داره، این مستی ادا نیست، تکلیف نیست، حقیقتی درش هست؛ راسته. می گن مستی و راستی؛ اینا صادقانه „مستی“شونو بیان می کردن، اگه این طور نبود که از یه جا دم خروس می زد بیرون و ما متوجّه می شدیم

مسئلهء مهّم دیگه اینه که این عرفای ما، حتّی اونی که اناالحق گفت و تکفیر شد، ملحد نبودند، بی دین نبودند، مسلمان بودند، امّا با یک نگاه بلند و عمیق و آزادگی وسیع … ولی تو همین دایره (مسلمانی) قرار داشتن و حرفهاشون به همین دلیل خیلی اهمیّت داره. اگه ملحد و دهری و زندیق و از این القاب بودند که تکلیف مشخّص بود. اینها مسلمان بودند … من همیشه گفتم که حافظ مسلمان بوده امّا مسلمانی که سرش به دنیی و عقبی فرو نمی اومده؛ مسلمانی که آنقدر آزادگی داشته که گاهی بگه

فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

دیگه این بیت صریحه دیگه. هر توجیه دیگه اگه بکنیم قشری گریه … ولی به هرحال مسلمان بوده. طرف مقابل اینها هم مسلمان بودن؛ دو طرف قضیه مؤمن بودن و از روی ایمان کار می کردن. همین مسئله رو سخت می کنه، پیچیده می کنه

۞۞۞


دنیا پر از آدمهای خوب است

خوشبختانه من دوستان خیلی خوبی دارم. دوستانی که منو به آیندهء آدمیزاد امیدوار می کنن … دنیا پر از آدمهای خوبه ولی ما توجّه نمی کنیم. تو همین خیابون که رد می شیم پر از آدمهای خوب و شریفه ولی روزگار طوری شده که ما به همه بدبینیم و به همه چپ نگاه می کنیم

آدم خوب زیاده، منتها ایراد اینه که ما یه خوبی دربست مطابق سلیقهء خودمون می خوایم که خُب نمی شه. آدمها قطعاً مطابق میل خودشون زندگی می کنن . چه خوبه که این طورن و به دلخواه ما نیستن وگرنه خیلی حرف مفتی می شه … خودبینی ما نمی ذاره که خوبی های آدمها رو ببینیم. توقّع داریم همه مثل ما باشن، مثل ما فکر کنن، حرف ما رو بزنن، خلق و خو و عادات ما رو داشته باشن، عیب کار اینه که ما همه چی رو می خوایم به شکل خودمون دربیاریم؛ اگه خودبینی رو کنار بذاریم انواع خوبی ها در دنیا هست، چنانکه انواع زیبایی ها تو دنیا هست

روزگار مساعد نیست. آنقدر ما رو مچاله می کنه که همه چی رو کج و کوله می بینیم. شما انگشتتونو چند لحظه به گوی چشمتون فشار بدین وفتی دستتونو برداشتید تمام مناظری که می بینین، جا به جا شده. حالا ببینین با یه فشار مختصر، تو مغز ما چقدر مسائل جا به جا می شن و زاویه ها تغییر می کنن. ما به هر دلیلی دنیا رو کج و کوله می بینیم و خیال می کنیم دنیا کج و کوله است

پیش چشمت داشتی شیشه کبود
لاجرم دنیا به چشمت تیره بود

۞۞۞

ناصر زراعتی: روخوانی کتاب پیر پرنیان اندیش

http://www.radiosepehr.se/index.php/book-menu/142-2013-02-01-18-40-05

http://www.radiosepehr.se/index.php/book-menu/142-2013-02-01-18-40-05/1518-20130201

http://www.radiosepehr.se/index.php/book-menu/142-2013-02-01-18-40-05/1528-20130204

http://www.radiosepehr.se/index.php/book-menu/142-2013-02-01-18-40-05/1533-20130205

http://www.radiosepehr.se/index.php/book-menu/142-2013-02-01-18-40-05/1539-20130206

http://www.radiosepehr.se/index.php/book-menu/142-2013-02-01-18-40-05/1544-20130207

http://www.radiosepehr.se/index.php/book-menu/142-2013-02-01-18-40-05/1544-20130207