خوشبختی جامع

خوشبختی جامع

   

گفتا که خوشبختی شوی، گر در عمل شرطی شود

از داد و درمان کم سخن، تا منظرت گلشن شود

گفتم که ننگ است این مرا، زندان تنگ است این مرا

دور از وداد و آگهی شیرینترین، زهرم شود

۞۞۞

Rotenburg an der Fulda

دوّم تیرماه هزار و سیصد و نود و شش

۞۞۞

نسخه برای چاپ

24062017

کاج کهن

کاج کهن    

به زیر چتر امن و سبز کهن کاج سرفراز

دو فاخته چَمان نوک به نوک فرو شده به رمز و راز

نگه کنم به سن کاج، محک زنم به عمر خویش

سبک شوم ز حرص و آز، کنم ز هرزه احتراز

۞۞۞

Elba  بیست و هفتم خرداد ماه هزار و سیصد و نود و شش

۞۞۞

نسخه برای چاپ

220617b

باز بهار آمده

باز بهار آمده

برای سیما و گلِ نار

از کنار غنچه ها و شکوفه ها

از کنار برگ ها و رنگ ها

از کنار مرغکانِ رسیده از سرزمین های دور

از کنار مغنیانِ رها در دشتِ نور

از کنار بحر زرّین و سبز کشتزار

از کنار آشنایان و غریبه های در گذار

از کنار سلام های صنوبر و چنار

از کنار نشانه های روشنِ بیشمار

سرد و سردرگریبان و شتابان گذر مکن

خیره فرصتِ مهرورزی به زندگی و زندگان را هدر مکن

۞۞۞

Bad Zwesten

پنجم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و نود و شش

۞۞۞

نسخه برای چاپ

25042017

بازگشت پرستوها

بازگشت پرستوها

برای یاورانِ هستی

    

پنجره گشایم و جویایِ جهان شَوَم

در دلم شورِ پویندگی و در سَرَم ستایشِ بهار

وَه! همراهِ نوین آرایشِ گیاه در کشتزار و بوم

همراهِ مخملِ سبزِ مغز پسته ای، آرمیده در آرزوی بار

در نرمایِ دلفروزِ آفتاب

خویشانِ نازنینم سرخوش سررسیده اند بی شتاب

این سینه سپیدانِ سبکبالِ پاکباز

باز خوش نمایند مهربان رمز و راز

:نغمه سرایان در پرواز و فرازِ خویش

گردش هستی نیک بین، رها از دلِ پریش

گاهی پریم دور و گاه بازآییم از سرِ نیاز

لانه سازیم متّفق با شوقِ زایش و عشقِ ناب

۞۞۞

Bad Zwesten

سوّم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و نود و شش

۞۞۞

نسخه برای چاپ

23042017

جنبش جاودانه

جنبش جاودانه

    

گلهای آبی و بنفشِ کنارِ پیاده رو

لابلای آجر و سنگ و بتون

زیبنده پیام آورانِ هستی اند

بوسه های جنبش جاودانه را

جا به جا در بوستان دلم

پروانه وار پرواز می دهند

پیغامشان را در لوح سخن

 پایدار و خرسند و سرفراز

به دست امواج می دهم

۞۞۞

Berlin

چهارم فروردین ماه هزار و سیصد و نود و شش

۞۞۞

نسخه برای چاپ

04011396

* تو آنِ جاودان را در جهان خود پدید آور

* تو آنِ جاودان را در جهان خود پدید آور

برای گلِ نار، سیما و میترا

هفت آبی آسمان

نرمای نَفَسِ خاک

نقش آفرینی بوسهء باد

حریر التیامِ آتش را

با دریای دلم در میان گذاشتم

در بسترِ شکوفه ها زاینده آرام گرفت

۞۞۞

Rotenburg an der Fulda

بیست و سوّم بهمن ماه هزار و سیصد و نود و پنج

۞۞۞

برگرفته از سرودء زنده یاد احسان طبری *

 

آنِ جاودان

در این عُمرِ گریزنده که گویی جز خیالی نیست

تو آنِ جاودان را در جهانِ خود پدید آور

که هر چیزی فراموش است و آن دَم را زوالی نیست

در آن آنی که از خود بگذری وَز تنگ خودخواهی

برآیی در فراخِ روشنِ فردای انسانی

در آن آنی که دل برهانده از وسواس شیطانی

روانت شعله ای گردد فروسوزد پلیدی را

بدرّد موج دود آلود شک و ناامیدی را

به سیرِ سال ها باید تدارک دید آن آن را

چه صیقل ها که باید داد از رنج و طلب جان را

به راه خویش پای افشرد و ایمان داشت پیمان را

تمام هستی انسان گروگان چنان آنی است

که بهر آزمونِ ارزشِ ما طرفه میدانی است

در این میدان اگر پیروز گردی گویمت گُردی

وگر بشکستی آن جا زودتر از مرگ خود مُردی

 

https://www.youtube.com/watch?v=16UcGhQgNb8

۞۞۞

نسخه برای چاپ

11022017

 

 

شوقِ شفق

شوقِ شفق

 

 

در بگشودم و بهین برون شدم

رها کردم نگاه و خیال و فکر

مدهوش مهربانی آسمان شدم

ماهرانه می نمود نقش های بکر

نیمهء بالای ابرها خاکستری، سپید

پائین تنه پرفروغ و صورتی در دشتِ نور

خورشید نقش آفرین و خود ناپدید

بوسه ها فرستادمش با سپاس و سرور

خوب می دانستم که پرسخاوت و بی ریإ

بردمد فردا و فرداهای دگر در فلق

تک تک ذرّه های وجودم شود ندا و نوا

در کارزار آفرینشی دوباره و در شوق شفق

۞۞۞

Bad Zwesten

آخرین روز دی ماه هزار و سیصد و نود و پنج

۞۞۞

نسخه برای چاپ

19012017

آزاده

آزاده

برای سیما

صبح آمد و خورشید در افق

سفرهء صفا وسخاوتش را گشود

در نور و نوازشش اشکِ شوق

نغمهء مهرورزی به زند گی سرود

گفتمش بین از اعجازِ مِهری چُنین

خورشیدها خجسته زاده ام

چون راهِ سازندگی روم مهروار و مُبین

روشن ضمیرِ دل آرامِ آزاده ام

۞۞۞

Rotenburg an der Fulda

بیست و یکم آبان هزار و سیصد و نود و پنج

نسخه برای چاپ

https://amirmortasawi.files.wordpress.com/2016/11/111116.pdf

جریان دارد

 

جریان دارد

برای آذین

گرگ و میش است هوا

مرغکان در خفاشان خاموش

می سپارم ره، در سرم صد رؤیا

جنگل پاییزی با نرمایِ نسیم هم آغوش

شده دست افشان از شوقِ شفق

در جوار جادهء صد پیچ به تن

مِهِ فتّانه فروافکنده فرشش را

رودِ فولدا زیر آن ناپیدا

جریان دارد مغرور و صبور

֎

همچنان در راهم

هوا روشن شده است

مِه مستانه، بالا، پایین، در نوسان

می گشاید پرده ها کند و سریع

می نماید هر لحظه نقش های بدیع

برگ ها پیدا شده اند با صد رنگ

دسته ای در آغوش درختان آرام

پاره ای بر روی زمین بوسه زنان

کشتزارها گشته نمایان، خرد و کلان

گاه قهوه ای، خاکی، از شخم جدید

گاه از زردی گل ها سرشار

گاه هدیهء سبزی در دست، با افق در دیدار

زندگانی جاریست

۞۞۞

Rotenburg an der Fulda/ Kassel

دهم آبان هزار و سیصد و نود و پنج

نسخه برای چاپ

fulda