نامه های در راه مانده

عزیز، سلام

پاسخ به پرسش من وقت و حوصله میطلبد. در رابطه با رشد فکری خودم باید برایت بنویسم که ضربهء اساسی را از تربیت مذهبی خوردم. برایت توضیح خواهم داد تا منظورم را بهتر بفهمی

سالهای آغازین دبیرستان یک معلّم ادبیّات پارسی داشتیم که ضمناً تعلیمات دینی هم تدریس میکرد. جمعی از بچّه های کلاس شیفتهء او شده بودیم. بطوریکه تا سالها بعد از رفتن او از مدرسهء ما سراغش را میگرفتیم و با او مشورت میکردیم. من هم از آلمان با او نامه نگاری داشتم. به نسبت خودش آدمی بود روشن. با وجود تقریر تازه و تفسیر نوین قران لبّ گفتهء او در این جمله خلاصه میشد که حرف آخر را قران میزند، چون کلام خداست. و وظیفهء ما این است که از نیروی تفکّر خود غرّه نشویم و خود را به دست کلام خدا بسپاریم. ما از طرفی تازه یاد میگرفتیم که شک کنیم، سنّت و اصول متداول را زیر سؤال ببریم، برای اندیشه ارزش قائل شویم، و در نهایت قائم به ذات (مستقل، با اعتماد به نفس، با حدّاقل وابستگی به حرف مردم) باشیم و از طرف دیگر این معلّم خاک مرده بر سر ما میپاشید. دوستش داشتیم، چون یاد نگرفته بودیم برای خود و فکر آزاد ارزش قائل شویم، چون همیشه بدنبال پدر و رهبر بودیم، پدر و یا رهبری که بار تصمیم گرفتن را از دوش ما بردارد

بعدها که انقلاب شد و ما رو به سیاست آوردیم از نظر شیوهء اندیشه مثل خری بودیم که پالان عوض کرده باشد. فلان کتاب پایه ای جای قران را گرفت، بهمان تصور از جامعهء ایده ال به جای بهشت نشست، رهبری سیاسی گروه نقش پیامبر را پیدا کرد و امثالهم. تنها چیزی که پایدار ماند کم بها دادن به نیروی تفکّر، شک کردن و زیر سؤال بردن اصول متداول بود. سالها طول کشید و چه نیروهائی که بیهوده مصرف نشد تا توانستیم خود را از این شیوهء اندیشهء مذهبی آزاد کنیم

یکی از مشکلات اساسی نسل شما دوروئی و ریاست که مثل خوره به جانتان افتاده است. عزیز خوبم، در هفته های نخستین اقامت در ایران چندین بار از من سؤال شد که پارسی بلد هستم یا نه؟ دلیل این پرسش خیلی ساده بود. در آغاز به هنگام گفتگو با جملاتی روبرو میشدم که مرا سخت به فکر فرو میبرد و احساس میکردم که شخص مقابل دارد احترام میگذارد و لطف میکند. برای همین هم دچار شگفتی و شعف میشدم و میبایستی تأمّل میکردم و در جواب دادن وقفه صورت میگرفت. بزودی متوجّه شدم که این صحبت ها به اندازهء آب بینی بز هم ارزش ندارند و جملاتی هستند که طوطیوار تکرار میشوند. در آغاز از این موضع حرکت میکردم کم طرف مقابل آدم درستی است تا خلاف آن ثابت شود. دیری نگذشت که بعد از خوردن ضربه مجبور شدم شیوهء برخورد خود را (اعتماد، خوش بینی) با شرایط موجود تطبیق دهم

گفتم دوروئی و ریا، آری عملاً از کودکستان به شما می آموزند که حدّاقل در دو دنیای متفاوت زندگی کنید و با دروغ ظاهر را حفظ کنید. این یکی از بیماریهای اساسی جامعهء فعلی است. باقی صحبت بماند

در رابطه با ادیان سؤال کرده بودی. ترس و جهل دو پایهء اساسی بوجود آمدن ادیان هستند، و از طرف دیگر احتیاج انسانها به امنیت، آرامش خاطر و گریز از فشار این حقیقت که ابدی نیستند. مجموعهء این عوامل انسانها را به سوی ادیان، چه از جنس سنتی و یا سیاسی، سوق میدهد. جای تعجب نیست اگر در قرن بیست و یکم در قلب اروپا اعتقاد به خرافات دوباره پای میگیرد

عزیز من، اگر از تو در بارهء سهراب سپهری سؤال کنند چه خواهی گفت؟ اگر از من بپرسند در بارهء شرایط مختلف اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، علمی و اقتصادی دورانی که او در آن زندگی میکرده تحقیق خواهم کرد تا بتوانم بفهمم که تحت چه شرایطی تک تک اشعار و تابلوهای نقاشی او بوجود آمده اند. در چارچوب زمانهء سهراب و حال و روز آن دوران به داوری و قضاوت خواهم نشست و در نهایت با توجه به شرایط فعلی نظر خواهم داد

اگر در بارهء مزخرفاتی که در کنار یک دنیا خرد و شعور در نوشته های حافظ و سعدی و مولوی و دیگر بزرگان خواهی یافت از تو سؤال کنند چه خواهی کرد. به صرف اینکه این خزعبلات را یافته ای کلاً دور حافظ و مولوی و دیگر اندیشمندان خط خواهی کشید. از من اگر بپرسی باز دوباره به این حقیقت اشاره خواهم کرد که آنها هم انسانهائی بوده اند مثل تو و من و فرزندان زمانهء خویش. اگربدون در نظر گرفتن شرایط زندگی در آن دوران با معیارهای فعلی به سراغشان بروی به خطا خواهی رفت. بعد از اینکه در چارچوب زمانهء خودشان به آنها پرداختی آنوقت شایسته و لازم است که گفته ها و نظریاتشان را از دید دوران معاصر با توجه به همهء داده ها و آگاهیهائی که به آنها دست پیدا کرده ایم بسنجی

خوب عزیز، این مطالب را نوشتم تا به اصل حرفم برسم: زرتشت و موسی و عیسی و محمد و دیگر کسانی که خود را پیامبر خوانده اند انسانهائی بوده اند از جنس تو و من و مطالبی بیان کرده اند که برخی از آنها در انجیل و قران به شکل فعلیشان ذکر شده و برخی را پیروانشان حذف کرده اند. مهم این است که بدانیم این کتب مثل دیگر نوشتار ساختهء فکر و اندیشهء انسانها هستند و لاغیر! برخورد من با قران و انجیل و امثالهم همان برخوردیست که با هر کتاب و نوشتهء دیگری هم دارم. آنها را به عنوان ساختهء دست انسانها در چارچوب زمانهء خودشان بررسی میکنم

نامه های در راه مانده، شمارهء چهار

میدانی عزیز، یکی از مشکلات ما این است که حافظه هایمان وصف غربال را دارند. به همین دلیل از سخنان گهربار امام راحل برایت چند خطی می نویسم تا این درفشانیها به دست فراموشی سپرده نشوند. این جملات را به دقّت بخوان که به سال ١٣٦٢  برمیگردند و سالروز تولّد پیامبر اسلام

…“

پیغمبر برای همین می آید که جنگ کند و آدم بکشد. قران هم می گوید بکشید، بزنید، حبس کنید. آنهائی که        می گویند اسلام نباید آدمکشی بکند، آدمهای نفهمی هستند که معنی اسلام را نفهمیده اند

یوم الله روزی اس که خدای تبارک و تعالی برای تنبیه ملّتها یک زلزله ای را وارد می کند، یک سیلی را وارد     می کند، یک طوفانی را وارد می کند، به مردم شلّاق میزند که آدم بشوید. یوم الله روزی است که امیرالمؤمنین سلام الله علیه شمشیر میکشد و هفت صد نفر را از خوارج یکی بعد از دیگری گردن می زند. روزی است که رسول الله یا نائب او فرمان میدهند که فلان طایفه را از بین ببرید یا فلان خانه را آتش بزنید

شما آقایان علماء چرا آیات رحمت را در قران میخوانید و آیات قتال را نمی خوانید؟ چرا آن طرفی را می گیرید که به اصطلاح خودتان رحمت است؟ این کار که میکنید مخالفت با خداست. از این رحمتهائی که گاه بگاه خودتان هم     می کنید دست بردارید

„…

البته تا موقعیکه سبزینه پوشان امروزی برای اثبات تعهّدشان به امام راحل سینه سپر میکنند و از یکدیگر گوی سبقت را می ربایند مسلماً ترس من از این که این سخنان گهربارآن والاتبار به طاق نسیان گذاشته شوند موردی نخواهد داشت

تاریخ نگارش: سیزدهم شهریور ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت

نامه های در راه مانده، شمارهء سه

مطلع شدم که شفیعی کدکنی عزیز در دیار غربت رحل اقامت انداخته است. حالا چه کسی باید بخواند که

هر پیامی که نجیب»
،هر نجیبی که پیام
هر کلامی که بلند
،هر بلندی که کلام
همه رفتند و نماند
.اندرین خانه کسی
آنچه پیوند زمان است و مکان
نیست جز میلهء سرد قفسی
،و برآن
،جامه دران
عنکبوتی که کند
همهء علم سطرلابش را
«.صرف صید مگسی

شفیعی کدکنی عزیز نوشته بود که

این نه اگر معجزه ست پاسختان چیست؟»
،در نفس اژدها چگونه شکفته ست
«این همه یاس سپید و نسترن سرخ؟

و واقعیت این حرف او را در کنار نوجوانان و جوانان وطنم تجربه کردم. شفیعی کدکنی شریف سروده بود که

زندگینامهء شقایق چیست؟»
به رایت خون به دوش، وقت سحر
نغمه ای عاشقانه بر لبِ باد
زندگی را سپرده در ره عشق
«.به کفِ باد و هر چه باداباد

و باز این نوجوانان و جوانان آن سرزمینند که مرا به آینده امیدوار میسازند. آیندهای که در آن ایران شقایق باران خواهد بود

شفیعی کدکنی بلند نظر با زندگی خود این سروده اش را به بهترین صورت معنی کرده است که

گه ملحد و گه دهری و کافر باشد»
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهائی را
«.مردی که ز عصر خود فراتر باشد

هر جا که هست دلشاد و سر بلند بادا

تاریخ نگارش: سیزدهم شهریور ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت

نامه های در راه مانده، شمارهء دو

 

با یکی از دوستان آلمانی گرم صحبت بودم. از آخرین بازماندگان هولوکاوست به شمار میاید. بیشتر از لطمه ای که شخصاً دیده، دلش از جای دیگری خون بود و می گفت

» میدانی که هیتلر جنایتکار بزرگی بود و نه فقط کشور آلمان بلکه بسیاری از دیگر ممالک را به ویرانی کشاند. ولی آیا می دانی که هیتلر چگونه بزرگترین ضربه را به جامعهء آلمان وارد آورد؟

یهودی ستیزی و دگراندیش ستیزی او باعث شد که جمع کثیری از گلهای سرسبد آلمان، از مهندس و محقّق و پزشک گرفته تا شاعر و نویسنده و نقّاش، تا تاریخدان و حقوقدان و دیگر انسانهای متفکّر، خلّاق و نوآور، مجبور به ترک آلمان شوند. ماحصل نسلها سرمایه گذاری مادّی و معنوی بدین طریق از کف جامعهء آلمان به باد رفت

به حرفهایش گوش میکردم و در دل هق هق به حال و روز خودمان می گریستم

تاریخ نگارش: نهم شهریور ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت

نامه های در راه مانده، شمارهء یک

توضیح: نوشته آمیخته ای از واقعیتات و تصّوراتست، چرا که در آنزمان قرار بود به صورت نامه بدست دوستی در ایران برسد، که هرگز نرسید. به هنگام بازنویسی نوشتهء نخستین تغییری صورت نگرفته است. نامه منجمله اشارتی به قتلهای زنجیره ای و انسانهای شریف و خردمندی که در آن میانه جان دادند دارد

۞۞۞

هر وقت که یادم می آید که با برلین چگونه آشنا شدم، دلم سخت میگیرد، متأثر میشوم، اندوه بزرگی سراسر وجودم را دربرمیگیرد و آهِ صد افسوس گلویم را به آتش میکشاند. اگر زنده بود میتوانست امسال صدمین سالگرد تولدش را جشن بگیرد. دوازده سال است که در جمع ما نیست

شخصیّت متفاوت و جالبی داشت. یکبار هم به ایران سفر کرده بود. اگر اشتباه نکنم سال ١٩٧٧ میلادی از تهران، شیراز، اصفهان و مشهد دیدن کرده بود. بعدها به رامین گفته بود که چگونه از دیدن زائران دچار ترس و وحشت شده، اضطراب سهمگینی که بعد از حوادث ١٩١٧ میلادی دیگر در خود ندیده بوده است

از هر گونه تعصّب بیزار بود. معتقد بود که در آن واحد چند حقیقت میتوانند در کنار هم وجود داشته باشند و بهمین دلیل تا مغز وجودش پلورالیست بود. از شنیدن اینکه شخص یا گروهی مدّعی کشف حقیقت ناب و مطلق و یافتن راه حلّ غائی شده است سخت آشفته خاطر میشد

استدلالش هم بسیار ساده بود. میگفت اگر زمانی معتقد شوی که به راه حلّ نهائی دست یافته ای چه خواهی کرد؟ آیا برایت حدّ و مرزی در رابطه با قیمتی که حاضری بپذیری تا به نتیجهء دلخواه برسی وجود خواهد داشت؟

اگر این تصوّر را داشته باشی که میتوانی انسانها را به شرایطی سرشار از خوشبختی، خلّاقیت، عدالت و توازن برسانی از پرداخت کدامین بها ابائی خواهی داشت؟

چون معتقدی که از راه رسیدن به این بهشت و مدینهء فاضله آگاهی داری پس احتمالاً فرض میکنی که میدانی که قافلهء بشریّت را در چه سمت و سوئی باید به حرکت درآورد، آخر مگر نه اینکه تو قافله سالار مدبّر و آگاهی! و قطب نما را هم در اختیار داری. افراد قافله از آنچه که تو میدانی آگاهی ندارند، بنابراین نباید در تعیین مسیر قافله فضولی بکنند

اگر قرار بر این باشد که مردمان در اسرع وقت به سرزمین موعود برسند، پس تو حق داری که برایشان تصمیم بگیری و تعیین کنی که آنها را چگونه به سرمنزل سعادت برسانی. شاید آنها به تو بگویند که سیاستی دیگر آنها را خوشبختتر و آزادتر خواهد کرد و آنها قادر خواهند بود که راحتتر نفس بکشند. امّا تو به خوبی میدانی که آنها دچار اشتباهند؛ تو دقیقاً و بهتر از خود آنها میدانی که به چه احتیاج دارند؛ تو کاملاً و با شفّافیت خورد کننده ای نیاز بشریت را درک کرده ای و از راه رسیدن به رستگاری و نجات آگاه هستی

اگر افراد قافله، به زعم تو، از روی جهل و یا پلیدی در مقابل تو به مقاومت بپردازند، تو باید این مقاومت را ار بین ببری؛ مگر نه اینکه تو ناجی بشریّت هستی؟ بنابراین این حق را هم داری که صدها هزار نفر را هم سرکوب کنی تا بتوانی میلیونها نفر را برای همیشه به سعادت و خوشبختی برسانی

آری، تو به عنوان قافله سالار آگاه، دوربین و مجهّز به قطب نما باید با عزمی راسخ قدم برداری و جمعی را که غرض ورزانه سد راه پیشرفت کاروان بشریّت هستند قربانی کنی این منطق برلین باعث میشد که او از متعصبینی که خود را ناجی انسانها میدانند پرهیز کند

از اصل مطلب دورافتادم. نوشته بودم که هر وقت که بیاد چگونگی آشنائی با برلین می افتم دلم صد تکّه خون میشود. با محمّد بودم، دربارهء برخورد با دیگری و انسان در شعر معاصر ایران مطلبی داشت. در ضمن گفتگو از برلین هم یاد کرد. اوّلین باری بود که اسم او را میشنیدم

بعدها سراغ کتابهایش را گرفتم و متوجّه تیزهوشی محمّد شدم، چه انسان شریفی بود. در ادامهء بحث از جعفر و چند نفر دیگر هم صحبت بمیان آمد. هر کدام در زمینه ای به تحقیق و مطالعه مشغول بودند، ترجمه میکردند،     می نوشتند و به دور از هیاهو و غوغا بذر روشنی را ارزانی زمین میداشتند

حالا که نگاه میکنم محمّد، جعفر و یارانشان را بزیر خاک کشیده شده میبینم و رامین هم که بعد ازآن فاجعه به غربت پناه آورده است. همانطوری که برلین توضیح داده بود این انسانهای شریف فضولی زیادی کرده بودند و   می بایستی تاوانش را هم بپردازند

تعصّب از هیچ چیز بیشتر از تفکّر دچارترس و وحشت نمیشود

یاد این عزیزان همواره زنده و گرامی باد

تاریخ نگارش: هفتم شهریور ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت