نامه هائی برای سپیده، شمارهء نه

سپیدهء سحرم، نور چشمم

نامه ات رسید و پیامت را دریافتم. به اختصار در آغاز برایت می نویسم که مرهم دردهای دنیای پیرامون خویش باش (و دنیای پیرامون فراسوی جامعهء انسانهاست) تا خود شفا یابی. اگر رهائی و آرامشی هست در آمیزش پاینده با گیتی است و آزمایش مداوم در زمان، و نه در پناه بردن به هورقلیا و جزایر مصنوعی. از مقابلهء عالیجنابان با شادی و زیبائی و هر آنچه که اصل زندگیست نوشته بودی. عزیزکم، این حکایت تلخ کژفکری ریشه دارتر از آن است که می پنداری. بگذار برایت از متن زندگیم بنویسم تا راحتتر سخنم را دریابی و افکارم برای تو ملموستر باشند

در محیطی مذهبی بزرگ شدم. خوانشِ مذهب در این محیط شاید با برداشت و نگاه مذهبی دیگران تفاوت داشته باشد. بنابراین آنچه را که از این پس می خوانی در چارچوب تجارب زندگی من بدان و لزوماً آن را تعمیم نده. باری، در دنیائی که من در آن بزرگ شدم این زندگی و زندگان نبودند که در وهلهء نخستین مقدّس دانسته شوند؛ آنها کم ارزش و یا بی ارزش تلقّی می شدند. سمّی که هر روز از هر منفذی به روح و روانم وارد می شد، زهر تحقیر زندگی در این جهان، زندگی زمینی، بود و حواله کردن آرامش و رستگاری به دنیای پس از مرگ. شگرف آنکه با وجود این بینش، مرگ در آغاز ترسناک می نمود و نه اوج رهائی؛ در حالیکه ادامهء منطقی این نگرش نتیجهء دیگری جز این نمی توانست داشته باشد و میوه ای هم سرانجام نداشت جز عشقِ به مرگ

چهارده معصوم داشتیم و هر سال سیزده روز وفات. البته تعداد روزهائیکه در آنها، اگر شادی و سروری برمی خاست برای من عذاب وجدان و ته مزه ای تلخ بدنبال داشت، فراتر از سیزده بود. خنده و سبکباری را سبکسری و جلف بودن تعبیر می کردند، روی باز و دل خوش را سطحی نگری و ساده لوحی می دانستند، موسیقی و تمنّای شادمانی مذموم به حساب می آمدند و „مطرب“ همانا توهین و فحش بود. اصل در دیدار با دیگران بر بدگمانی، سوء ظن و بی اعتمادی بود. وای از آن روزهائی که جوانه ها و غنچه ها با چه اصرار و ابرامی زیر پای له شدند

در حیطهء تفکّر هم شرایط اسفناک بود. از شک و تردید و پرسش واهمه داشتند. آرامشِ عقیم برآمده از تقلید وتعبّد را می ستودند. برای استقلال فکری و عملی ارزشی قائل نبودند. و طوری تربیت میشدیم که همواره طفلانی باشیم چشم براه پدر، معلّم، پیامبر و رهبری که بجای ما و برای ما فکر کند و تصمیم بگیرد. همه جا ترس بود و ترس بود و ترس. و همواره حضور عذاب وجدان در جهان جاری بود

همرنگ جماعت شدن، سر عبودیت به درگاه عادت و سنت فروآوردن، از تفکّر مستقل گریزان و هراسان بودن و مماشات در سطوح مختلف نسخهء رستگاری در آن بینش و تفکّری بود که من در آن تربیت یافتم
بعد ها که جریانات انقلاب پیش آمدند تنها جامه عوض نمودم و وارد فعالیتهای اجتماعی و سیاسی شدم. شوربختی آنکه آن نگرش زندگی ستیز مخالف با قائم بذات خویش بودن تبدیل به بخشی از وجودم شده بود. محبوبم، از سر عشق به زندگی زمینی وارد کار سیاسی نشدم بلکه از روی تحقیر آن. مسلماً ثمرهء این فعالیتها در نهایت نمی توانست چیزی جز تولید تباهی باشد

سالها تلاش و درد لازم بود تا آن شوره زار تغییر و تلطیف یابد ونهالِ مهر به زندگی و گیتی امکان رشد و نمو پیدا کند

نورچشمم، انسان شدن راستین نیازی به پیامبر، واسطه، دلّال، معلّم، امر و حکم کننده ندارد. در نهایت شاید زایاننده و شیر دهنده و پرورنده ای به کار آید که کمک می کند تا انسان که خود آبستن زیبایی، نیکی، همدردی و بزرگواریست، از درون خود متجلّی و شکوفا شده ودر آزمون مداوم خویش در روزگار رشد نماید. اصل تلاش پایدار خود انسان است برای شناخت مستقل خویش در دیدار، آزمایش، آمیزش و هماغوش شدن مستمر با دنیای پیرامون

سپیدهء سحرم، پایه بایستی پیوند دادن باشد و نه مرزبندی وگسستن و تقسیم بندی انسانها به خودی و غیرخودی. اساس بایستی بر وصل کردن باشد و نه بر از هم بریدن و جدایی

شاد باش و شاد زی و به زندگی و گیتی مهر بورز

۞۞۞
هشتم مردادماه هزار و سیصد و نود و یک
Rotenburg an der Fulda

نامه هائی برای سپیده، شمارهء هشت

سپیدهء سحرم، دختر محبوب تیزهوشم

نوشته ات را خواندم وفریاد از دل برآمده ات را شنیدم. جورج ارول زمانی متذکّر شده بود که: „کسی که گذشته را تحت تسلط خود دارد، آینده را کنترل میکند. کسی که حال را تحت تسلط خود دارد، گذشته را کنترل میکند.“ و این همانا مشکل ماست

کسی که از گذشته آگاه نیست
و یا اینکه
با آن آشنا شده است
ولی آگاهانه یا ناخوداگاهانه
از آن میگریزد
حال را اشتباه درک می کند

کسی که حال را اشتباه درک می کند
و یا اینکه
در اصل قادر به درک آن می باشد
اما از برخوردی منتقدانه می پرهیزد
آینده را مسدود می کند

کسی که در پی حکمروائی است
و در این بین
با سه اصل
آزادی، عدالت و خرد
به تضاد می رسد
حکم رانده شدگان را می فریبد
تا گذشته را فراموش کنند
حال را اشتباه درک کنند
و بنابراین
آینده را مسدود نمایند

عزیزم، ما در گذشته ریشه داریم و در آینده آرزو. تا زمانی که پیشینه و تاریخچه خودمان را درک نکرده ایم مثال درختی هستیم با ریشه هائی در سطح مانده. باد حوادث وجود ما را به راحتی به خطر میاندازد

شوربختی ما این است که حریفانی داریم با سپاهی عظیم از نویسندگان، هنرمندان، دانشمندان، محقّقین، روانشناسان، و … خلاصه با همه امکانات انسانی و مادی. این حریفان به چشم اسفندیار ما واقفند و برای همین رشته های ما را با گذشته همواره از هم میدرند. گاهی انسنانها را به صورت فیزیکی قلع و قمع میکنند و گاهی به صور دیگر. نتیجه در نهایت یکی است. ما دوباره مجبور میشویم از صفر شروع کنیم. در این تنگنای زمانی انها فرصت مناسبی پیدا می کنند که خدعه دیگری طرحریزی بنمایند

نازنینم ، یک بار قبلا هم برایت نوشته بودم که نمی توانیم در جزیره ای مصنوعی خود را مطمئن بپنداریم. اگر میتوانیم به خود بگوئیم که در باره فلان میکرب و بهمان بیماری نه می خواهیم و نه می توانیم چیزی را درک کنیم آن زمان این استدلال را در باره مسائل اجتماعی هم میتوانیم به کار گیریم. راهی نیست جز ذرّه ذرّه و گام به گام به دنبال آگاهی و اطّلاعات رفتن. و آنگاه شهامت و جسارت بکارگرفتن این داده ها را داشتن

۞۞۞
نوزدهم خرداد ماه هزار و سیصد و نود و یک
Rotenburg an der Fulda

نامه هائی برای سپیده، شمارهء هفت


سپیدهء سحرم، دخترک محبوبم

هر زمان که به تو و دیگر عزیزان همسن و سالت فکر می کنم این سرودهء شفیعی کدکنی بزرگوار بخاطرم می آید که

این نه اگر معجزه ست پاسختان چیست؟
در نفس اژدها چگونه شکفته ست
این همه یاس سپید و نسترن سرخ؟

نوشته ات رسید. پرسیده بودی که چرا از برنامهء „نگاهی به ایران“ (١) که در نظر نخستین رنگ و بوی سیاسی ندارد با این همه شور و نیرو حمایت می کنم. عزیزکم، قبلاً برایت سروده بودم که

در اتاقی بسر میبریم دارای چهار دیوار
و هر دیواری را پنجره ها بسیار
هر یک تک پنجره ای را گشوده ایم رو بسوی نور
به دشتهای دور
و بر هر زبانی حکایتی جاریست
از آلودگی ها عاریست
به حقیقت خواهیم رسید اگر دیده ها را به هم درآمیزیم
اگر قلبهامان را به هم پیوند دهیم

در شرایطی که بوق و کرنای تبلیغاتی جنگ طلبان، برآمده از نظام ضد انسانی سرمایه داری، گوشها را کر و اذهان عمومی را گمراه می سازد، انسان ایراندوستی پیدا شده که با تمام وجود در جهت شناساندن چهره های دیگر آن کهن دیار تلاش می کند. این تلاش و تمنّا درخور تمجید بسیار و پشتیبانی بی شائبه است. با استدلال و منطق هزاران بار سیاسی کاران سنتی سعی نموده اند که با تبلیغات و تحریفات، نیمه حقیقتها و دروغهای وسائل ارتباط جمعیِ صاحبان زر و زور مقابله نمایند و موفقیّت ره گشاینده ای نداشته اند. پروژهء فرهنگی-هنری „نگاهی به ایران“ از در دیگری وارد شده و تلاش می نماید تا با برقرار کردن ارتباط مستقیم با انسانها، دلها را در جهت آشنائی، تفاهم و دوستی بدست آورد. زمانیکه درک کنی که مردمانی که به عنوان „خصم“ به تو معرفی شده اند انسانهائی هستند با آرزوها و دغدغه ها و امیدهائی همسان راز و نیازهای تو، زمانی که تحقیر کنندگانِ زندگی آشکارا و بیشرمانه دم از بمباران نطنز و بوشهر و اراک می زنند از خود خواهی پرسید، که مگر ساکنان ایران انسان نیستند، که اینچنین گستاخانه و خونسرد نابودی و آوارگی و دربدریشان برنامه ریزی می شود

محبوبکم، دیدگان را باید شست، پیشداوریها را بکناری نهاد و واردِ کارزار زندگی شد. در بحبوحهء این کارزار است که دُر از خاشاک متمایز خواهد شد. به قول مولوی

حیلت رها کن عاشقا، دیوانه شو، دیوانه شو
واندر دلِ آتش درآ، پروانه شو، پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن، هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان همخانه شو، همخانه شو
رو سینه را چون سینه‌ها، هفت آب شو از کینه‌ها
وآنگه شرابِ عشق را پیمانه شو، پیمانه شو
باید که جمله جان شوی، تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی، مستانه شو، مستانه شو
آن گوشوار شاهدان همصحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت، دردانه شو، دردانه شو
چون جان تو شد در هوا زَ افسانهء شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو، افسانه شو
تو لیلة القبری برو، تا لیلة القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو، کاشانه شو
اندیشه‌ات جایی رود، وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا، پیشانه شو، پیشانه شو
قفلی بود میل و هوا، بنهاده بر دلهای ما
مفتاح شو، مفتاح را دندانه شو، دندانه شو

شکرانه دادی عشق را، از تحفه‌ها و مال‌ها
هل مال را، خود را بده، شکرانه شو، شکرانه شو
یک مدتی ارکان بدی، یک مدتی حیوان بدی
یک مدتی چون جان شدی، جانانه شو، جانانه شو

بگذار که دیده ها را به هم درآمیزیم و قلبهامان را به هم پیوند دهیم

۞۞۞
(١)
http://www.facebook.com/EinblickIran

۞۞۞

بیست و نهم اردیبهشت هزار و سیصد و نود و یک
Rotenburg an der Fulda

نامه هائی برای سپیده، شمارهء شش

اگر تخت یابی اگر تاج و گنج
و گر چند پوینده باشی برنج
سرانجام جای تو خاکست و خشت
جز از تخم نیکی نبایدت کشت
فردوسی

سپیدهء سحرم، با صد درود و آرزوی دلشادی و سربلندی. متنی را که منسوب به زرتشت می باشد برایم فرستاده بودی. با سپاس آنرا خواندم. در پاسخ بتوی عزیز باید چند مطلب را بیان کنم

الف) قبل از این هم برایت نوشته ام که شیوهء برخورد من با متون دینی همان روشی است که در قبال دیگرکتب در پیش می گیرم: آنها را نتیجه و ثمرهء اندیشهء انسانها می دانم؛ انسانهائیکه با توجّه به دانش و شرایط اجتماعی، سیاسی ، اقتصادی، فرهنگی و طبیعی پیرامون خویش دست به آفرینش زده اند. درّ را بایستی از خاشاک تمایز داد و متمایز ساخت. باید در نظر داشت که بدلیل دورانهای بهم پیوستهء فشار، سرکوب و اختناق در آن کهن دیار، بزرگان میهنمان گاه مجبور می شده اند که جواهرات فکری خود را در میان انبوهی از کاه و پوشال ارائه دهند تا از چشم شیخ و شحنه و شاه بدور مانند، با این امید که این گوهرها بدون گزند از پلیدی و کژفکری صاحبان زر و زور و تزویر بدست صاحبدلانی که چشم دیدن و قدرت فهم لازم را داشته باشند برسند. در مورد نوشتار دینی ضمناً در نظر گرفتن این واقعیّت ضروری است که موبدان و مفتیان برای پیشبرد اهداف خود به تغییر و تحریف متون می پرداخته اند و گاه آنها را از سمتگیری نخستین خالی می نموده اند

ب) نازنینم، اگر بازگشت به گذشته در جهت نوسازی فرهنگی کهن در سطحی عالیتر و با توجّه به دانش زمانه است می توان از آن پشتیبانی نمود. بررسی سنن، آئین ها و تاریخچهء آن مرز و بوم نه برای تقدیس خاکستراست. منظوراز این بررسی رساندن آتش و مشعل از دستی به دستی دیگر و از نسلی به نسلی دیگر است تا در پرتو علم و روشنائیِ خردگرائی راه از چاه تشخیص داده شود

پ) گل محبوبم، اگر رجعت به گذشته رنگ قوم پرستی، تحقیر دیگر انسانها، خود را تافتهء جدا بافته دانستن، بی ارزش انگاشتن دستاوردهای علمی و در نهایت درغلتیدن به خرافات و توهّمات از رنگی دیگر را داشته باشد، بایستی از آن گرداب گریخت. جهد ما برای آن نیست که از یک چاه تاریک به چاه تاریکی دیگر گام گذاریم و عمر را در رفتن از سرابی به سرابی دیگر تباه سازیم

ت) باید بدّقت بررسی نمود که اطّلاعات، نظریات و پیشنهادات گذشتگان جوابگوی مسائل زمانهء ما هستند یا نه. چگونه می توان انتظار داشت که انسانهائیکه در دورانهای ماقبلِ نظام سرمایه داری زندگی می کرده اند و از چند و چون این مناسبات اجتماعی مبتنی بر جنایت، سلطه، استعمار و تحمیق نمی توانسته اند اطّلاعی داشته باشند به پرسشهای امروزین ما جزء به جزء و نه بصورت کلّی جواب بدهند. آیا می توان از این متون انتظار داشت که روشن کنند که چرا جنگ کشورهای عضو ناتو، چه در یوگسلاوی سابق، افغانستان، عراق و یا در لیبی، جنایتکارانه و نمونه ای از استعمار نوین هستند؟ آیا می توان از این کتب انتظار داشت که در برابر سفسطهء روشنفکران خودفروخته و خودفریفته ای که امپریالیسم را در دوران ما افسانه ای بیش نمی دانند چراغِ راه باشند؟ آیا در بارهء معضلات جهانگیر ناشی از آلودگی محیط زیست و یا در رابطه با رشد جمعیّت این نوشتار راهنما هستند؟

ث) می دانی که از زندگی در برج عاج و بدور از دغدغه های انسانها بیزارم. در قلب حوادث دوران خویش زندگی کردن، برای جهانی شایستهء زیستن رزمیدن (امری که مبارزه برای عدالت اجتماعی به معنای وسیع کلمه را در بر می گیرد) و خوشبختی را در سطحی فراتر از محدودهء تنگ شخصی مکانی و زمانی تبیین کردن دلی دریائی و دیده ای رؤیائی برآمده از بینشی عمیقاً علمی و خردگرایانه می طلبد. می دانم که هم اهل دانشی، هم مرغ دریائی و هم مسحور رؤیاهای انسانی، سه ویژگی که برهان امید و شیفتگی من به توی عزیز هستند

سپیدهء سحرم، آزاد فکر و خردپو بمان، نان را از رنج خویش بخور، دلّاله ها و واسطه ها را بکناربگذار و گیاهی بجز نهال نیکی مکار. با بهترین آرزوها

بیست و هفتم شهریورماه هزارو سیصد و نود
Rotenburg an der Fulda
۞۞۞

نامه هائی برای سپیده، شمارهء پنج


سپیدهء سحرم، پویندهء محبوبم که با زندگی و زندگان تو را سر آشتی است، نامه ات رسید. از خواندن توضیحاتی که در بارهء شرایط آموزشی در دانشگاه ها و تشدید فشار کوردلان داده بودی گریستم. و تو خود خوب می دانی که از گریستن می تواند نگریستن سر برون آورد، از نگریستن دانستن، از دانستن خواستن، از خواستن برخاستن، از برخاستن برانداختن، و از برانداختن پی افکندن و ساختن

کم پیش نمی آید که مجبور می شوم برای بعضی از آشنایان، که با وجود آن همه تمنّا و تشنگی درونی تنها تاب از دور دستی بر آتش داشتن را دارند، تکرار و تأکید نمایم که

برخیز و برو ای صنم زیبا رو
آتش بدلم، نشسته ای رو در رو
پروانه چو نیستی، تو بگذار و برو
نوشیست گدازنده در این جام و سبو

امّا در رابطه با تو چون می دانم که با وجود بزرگ شدن در ناز و نعمت دلت دریائیست، طاقت امواج را داری و حاضر به گذاشتن و گذشتن هستی، جسارت نوشتن این سطور را به خود میدهم. از موج و دریا نوشته ام. تصّور کن که بر لب دریای خزر نشسته ای و رو بسوی جنوب داری و فقط بدان طرف می نگری. در این حالت تا زمانی در امان خواهی بود که هنوز دیواری هولناک از امواج بنیان کن در پشت سر تو سر نیفراخته باشد. اگر تلاطم دریا آبستن سیلاب و طغیان باشد و تو در یکسونگریت پافشاری کنی دیر یا زود گرفتار گرداب و گودال خواهی شد

درعلوم، منجمله در علم پزشکی، از کل شروع می کنند، به شناخت اجزاء می پردازند و سپس دوباره به کل بر میگردند. اگر به عنوان پزشک در حدّ شناخت اجزاء بمانی و حاضر نباشی و یا به هر دلیلی نتوانی بیمار را در تمامیت جسمی و روانی خود به مداوا گیری، آب در هاون کوفته و وقت گرانبها را از دست داده ای، و با وجود موفقیّت های موضعیِ گاهاً بسیار هم چشمگیرنهایتاً شکست خواهی خورد

در زندگی اجتماعی و سیاسی نیز این موضوع رواست. یکسونگری و گُم شدن در اجزاء را صاحبان قدرت در جامعه با برنامه و تدبیر گسترش میدهند، ما را سرگردان و سرگرم می کنند، برای ما تعیین تکلیف می نمایند و بدین ترتیب مبارزات برای ساختن فردائی انسانی را به گمراهی، تعلّل و تعطیل می کشانند

گاهی به تشر، گاهی به طرب به بازیت می گیرند
با دسیسه و دوز و دغل چه دامها می چینند
گویند به میدان آی و برسم ما توسن تاز
زین سان ز تو تفکّر و توش و توان می گیرند

اگر فشار در دانشگاه زیاد شده است و به حیل مختلف راه را بر امثال تو سد می کنند این نشانهء عمق وحشتِ بجای صاحبان قدرت از علم و آگاهیست

سپیده جان، گلِ ناز گلشنِ رؤیاهایم، در اینجا نیز باید یک گام دیگر فراتر نهی و مسائل اجتماعی و سیاسی در ایران را در چارچوب بزرگتر و از منظر فراختری بنگری. آنچه که در ایران گذشت و می گذرد جدا از جریانات در سراسر این کرهء نیلگون نیست. آن محتسبی را که تو هر روز با پوست و گوشت خود حس می کنی، جدا از جلّادان جهانی ندان. نظام عالم گیر و عالم سوز برقرار در زمین نظام سرمایه داریست، آن هم در یکی از کریه ترین اشکال تاریخی خود. چرا که بعد از فروپاشی بلوک شرق حاملان این شیوهء تولید و تفکّر و زیستن آنقدر خود را در موضع بالا میپندارند که دیگر در محاسبات کاسبکارانهء خود، که مملو از تحقیرِ شریفترین نگرش ها و آمال انسانی است ، دلیلی برای برخی وسمه های عدالتخواهانه نمی بینند. برای همین هم هست که با وقاحت کم سابقه ای شمشیرها را اینچنین عریان از نیام برکشیده اند

در دیگر کشورها هم زنان و مردان فرهیخته کم نبوده اند و کم نیستند که چون زنده یاد سیاوش کسرائی به خون دل نوشته باشند که

با آنکه درِ میکده را باز ببستند
با آنکه سبویِ می ما را بشکستند
با آنکه گرفتند ز لب توبه و پیمانه ز دستم
با محتسب شهر بگوئید که هشدار
هشدار که من مستِ میِ هر شبه هستم

آری، صاحبان قدرت اقتصادی و نظامی در عرصهء جهانی به خوبی پیام شدیداً انسانی اینچنین سروده هائی را درک کرده اند. برای نابودی نهائی این شرابِ عشق به زیبائی و زندگی است که در تاکستانها در اکناف دنیا این گونه هیزم انباشته و هیمه ها برپا میشود

نازنینم، سر برافراشته و دل دریائی بمان

۞۞۞

چهاردهم مردادماه هزارو سیصد و نود
Rotenburg an der Fulda

نامه هائی برای سپیده، شمارهء چهار


سپیدهء سحرم،

برایم نوشتهء یکی از هممیهنانمان را فرستاد بودی که از آن عطر سرزندگی و پویش می تراود و بذر امید را در خود گرامی می دارد

»دیروز پیامکی به دستم رسید که نوشته بود : شهر کتاب مرکزی میزبان خانم بلقیس سلیمانی (نویسنده ی محبوب من ) و آقای اسد الله امرایی (مترجم ) است . خیلی خوشحال شدم و با اینکه قبلش می بایست برم دکتر، سریع رفتم و کارم را انجام دادم و سر موقع رسیدم شهر کتاب. قبلش به همسر جان گفتم : اگه کسی تلفن زد نگی منو تنها گذاشته و رفته نویسنده ی محبوبشو ببینه ؛ فقط بگو رفته دکتر بیچاره. خندید و گفت : باشه. نویسندگان محترم رأس ساعت مقرر آمدند و گفت و شنود آغاز شد. خانم سلیمانی پژوهشگر و نویسنده هستند و پنج کتاب درجه یک دارند که من همه را خوندم و لذت بردم. این کتابها عبارتند از: بازی آخر بانو- خاله بازی – بازی عروس و داماد – به هادس خوش آمدید – پسری که مرا دوست داشت. آقای امرایی مسلط به زبان های انگلیسی و اسپانیایی هستند و داستان کوتاه ترجمه میکنند ونقش به سزایی در معرفی نویسندگان گمنام امریکای لاتین دارند و کتاب ها ی زیادی را از این نویسندگان ترجمه کرده اند. به خانم سلیمانی گفتم من دو تا از داستان های کوتاهتون را توی وبلاگم گذاشتم ؛ راضی هستید؟ گفتند: البته ولی بعضی ها هفده تا داستان را میذارن توی وبلاگشون و اون میشه نون بری !!!! آقای امرایی پیشنهاد کردند که کمی از داستان را بنویسید و بگید هر کس میخواد بقیشو بخونه بره کتابو بخره. این هم پیشنهاد جالبی بود باید بهش فکر کنم. جای آدم های اهل مطالعه خالی بود . به خصوص لیلای عزیز که وقتی جلسه تمام شد در راه برگشت به خانه بهش زنگ زدم و از اول تا آخر جلسه را برایش تعریف کردم. چه خوبه که شهر کتاب همت میکنه و هر چند وقت یک بار از این جلسات میذاره تا مردم بیشتر با فرهنگ مطالعه آشنا بشن. به ویژه که چند تا از حاضرین نوجوانان زیر پانزده سال بودند. به امید روزی که هر کودک ایرانی در کنارخوندن هری پاتر یک قصه از شاهنامه را هم بلد باشه«.

این متن را که خواندم افکار مختلفی در مغزم به جولان درآمدند که اینجا فقط به یکی از آنها می پردازم. نمی دانم چرا، همراه با دردی عمیق و استخوان سوز، به یاد این گفتهء سخت گمراه کنندهء متداول در کهن دیارمان افتادم که »خوشبخت آن که خر آمد، الاغ رفت«. و این فکر مرا به یکی از اشعار اریش فرید (۱) با عنوان »نادانها« پیوند داد که آنرا برایت ترجمه می کنم. فرید در این شعر به دوران ارعاب و وحشت هیتلری اشاره دارد

گفته می شود
کسانی که آگاهی نداشته اند
ساده دل بوده اند
بر خلاف این گفته
در آنزمان
بسیار مفید بود
که از هیچ چیز
خبری نداشت
تنها ابلهان
و یا دیوانگان
سعی می کردند تا همه چیز را بدانند
و جستجو
برای آگاهی
به قیمت جان بسیاری از آنان تمام شد
به همین دلیل ما اکنون
این ابلهان
و دیوانگان را
سخت کم داریم
۞۞۞

(۱) اریش فرید در سال ۱۹۲٠ میلادی در شهر وین در خانوائه ای یهودی مذهب بدنیا آمد. پس از الحاق اتریش به آلمان هیتلری پدرش را بواسطهء شکنجه توسّط گشتاپو از دست داد و به لندن مهاجرت کرد. بعد از پایان جنگ جهانی دوّم عمدتاً در آلمان زندگی کرد و در نوشته های سیاسی-اجتماعیش منجمله به انتقاد از دولت اسرائیل پرداخت. در سال ۱۹۸۸ میلادی او در آلمان درگذشت
اریش فرید از شاعران و نویسندگان حسّاس، تیزهوش و ظریف نگریست که در قبال مسائل اجتماع پیرامون خود بی تفاوت نیستند و زندگی پر تلاطمشان این سرودهء ژالهء اصفهانی را تداعی می کند
  …
شاد بودن هنر است
شاد کردن هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیم به خویش
که چو یک شکلک بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشیم
بی غمی عیب بزرگی است، که دور از ما باد

شاد بودن هنرست
گر بشادی تو دلهای دگر باشد شاد
زندگی صحنهء یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمهء خود خواند وصحنه پیوسته بجاست
خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

۞۞۞
http://en.wikipedia.org/wiki/Erich_Fried

دوّم تیر ماه هزارو سیصدو نود
Rotenburg an der Fulda
۞۞۞

نامه هائی برای سپیده، شمارهء سه

سپیدهء سحرم، با دسته گلی از درودهای شبنم سا برایت دلشادی و سربلندی آرزو می کنم. برایم متنی را فرستاده بودی که آنرا بازنویسی می کنم و همچنین چندین نوشتهء بیشتر نشانگر احساست از دکتر علی شریعتی

می دانی که سرشار از مهر آن کهن دیارم. واین مهر با خرد آمیخته مرا از هر گونه نژادپرستی بیزار می کند. چرا که مرز بین نژادپرستی و نژادکشی آهی بیش نیست

نقل قول کرده بودی که: من ایرانی نیستم چون نامم عربی است. من ایرانی نیستم چون وقتی به دنیا آمدم در گوشم اذان عربی خواندند. من ایرانی نیستم چون روزی که به مدرسه رفتنم پدر و مادرم قرآن بالای سرم گرفتند و در مدرسه آیین محمد را به من آموختند نه پندار نیک و کردار نیک و گفتار نیک را. من ایرانی نیستم چون وقتی ازدواج کردم به آیین عربها و با زبان عربی ازدواج کردم. من ایرانی نیستم چون هزار کیلومتر راه را طی میکنم تا به پابوس امام هشتم شیعیان و نواده پیامبر اعراب بروم اما کمی آنسوتر به آرامگاه فردوسی نمی روم. من ایرانی نیستم چون اعیاد فطر و قربان و غدیر و مبعث را تبریک می گویم و شادباش می شنوم اما نمی دانم جشن سده چه روزیست. من ایرانی نیستم چون دهه محرم سیاه می پوشم و با سر و روی گل آلوده عزادار خاندانی می شوم که سرزمینم را گرفتند , مردانش را کشتند و زنانش را به غنیمت بردند اما روز مرگ بابک خرمدین را نمی دانم. من ایرانی نیستم چون حرف که می زنم بیشتر به عربی می ماند تا پارسی. من ایرانی نیستم چون عربها پ ندارند و من می گویم فارسی نه پارسی. من ایرانی نیستم چون در کشوری به دنیا آمدم که روی پرچمش عربی نوشتند. من آرزوی ایرانی بودن هم ندارم چون آنقدر دست نیافتنی است که آرزویش را هم نمی توان کرد. .من حسرت ایرانی بودن دارم

سپیدهء سحرم، برایت نوشته بودم که هر گونه پرستش و شیوهء اندیشه و نگرش مذهبی را گمراه کننده می دانم. چرا که مذهب و پرستش را در نهایت با شک، پرسش، آزمایش و برخورد علمی سازشی نیست. خواهش کوچک من از تو این است که زرتشت و محمّد و دیگر کسانی را که حرفی برای گفتن داشته اند فرزندان زمان خودشان بدانی که با توجّه به داده ها، اعتقادات، خرافات، کژیها و مزایای عصر و دوران پیامی را مطرح کرده اند؛ نه کمتر و نه بیشتر. اگر از این دیدگاه و با در نظر گرفتن دستاوردهای دانش در قرن ما به گذشته بنگری هم در اسلام و هم در آئین زرتشت نکاتی مثبت و منفی خواهی یافت و دلیلی برای برافروختگی و بیرون جهیدن رگ گردن و سقوط در منجلاب نژادپرستی وجود نخواهد داشت. اشتباه روان کش و کورکننده زمانی رخ میدهد که برخورد ما رنگی از پرستش و مذهب بخود بگیرد

در همین چارچوب کمی نگرانم که چرا دوباره به افرادی چون دکتر علی شریعتی روی آورده می شود؟ در بارهء دکتر علی شریعتی هم زمانی داوری درستی خواهی داشت که او را فرزند زمان خودش بدانی و در نظر بگیری که قبل از او کسروی ها و دشتی ها در بارهء محمّد و تشیع اطّلاع رسانی و آگاهی پیشه کرده و تاوان آن را هم داده بودند. اگر این داده ها را ارج نهی و تجربهء تلخ این سه دههء آخرین را بکارگیری آنگاه می توانی که خود جایگاه دکتر علی شریعتی را بهتر تعیین کنی. به شیوهء مشت نمونه ای از خروار بخشهائی از کتاب ایشان »ریشه های اقتصادی رنسانس« (نشر توسّط بنیاد فرهنگی شریعتی و گام نو؛ چاپ ۱٣۸۸؛ برگرفته از سخنرانی دکتر علی شریعتی در آذر ماه ۱٣٤۹ در مدرسهء عالی بازرگانی) را بازنویسی میکنم و برایت آرزوی بهروزی و پایداری می نمایم. در خانه اگر کس است، یک حرف بس است

: صفحهء ۶۱ و ۶٢

در اسلام چی بوده؟ دو چیز: اول اینکه سازمان رسمی به نام کلیسا وجود ندارد، بلکه آزادی مذهبی و اجتهاد فردی وجود دارد. در اسلام جائی در آن بالا، جهت صدور دستورات و حتی چگونه فکر کردن، وجود ندارد. دوم انکه در اسلام دانشمند وجود دارد، ولی روحانی وجود ندارد ۱
(۱ کلمهء روحانی یک اصطلاح مسیحی است که از روح القدس می آید. ملاهای آنجا می گویند که شما (مردم) جسمانی هستید و ما روحانی، برای اینکه روح القدس در ماست، و ما هم رسالتمان این است که آن را در دنیا پخش کنیم. پس در ذات من روح القدس است و در ذات شما روح القدس نیست و آنها (مردم) دیگر روحانی نیستند. پس در مسیحیت روحانی کسی نیست که عالم تر از دیگران باشد، بلکه روحانی در مسیحیت کسی است که نفسش مقدس و متبرک است و شفا می دهد

در اسلام کلمهء روحانی، کلمهء تازه ای است که از آنجا آمده. در اسلام عالم داریم، ولی روحانی نداریم؛ عالم و متعلم داریم. مردم در اسلام دانش آموز هستند. رابطهء عالم و غیر عالم داریم. و این اصطلاح اسلامی است. عالم کیست؟ عالم بودن در اسلام، ارثی است؟ نه. عضو یک سازمان خاصی است؟ نه. وابسته به تشکیلاتی است؟ نه. عالم خودش است که تحقیق می کند و به یک درجه از تحقیقات آزاد می رسد و مردم می فهمند که او دانشمند است و هر کس دلش می خواهد می تواند از او تقلید کند

در اسلام جائی که از آنجا بخشنامهء مذهبی، فکری، عقلی، هنری، اجتماعی و فلسفی صادر بشود وجود ندارد. از طرفی دیگر در جامعهء اسلامی که تمرکز و استبداد فکری و مذهبی نیست، تمرکز و مرکزیت سیاسی وجود دارد
اروپا مرکزیت سیاسی را از جامعهء اسلامی گرفت و فئودالیته را، که عدم تمرکز سیاسی است، نابود کرد. اروپا عدم تمرکز فکری و مذهبی و اعتقادی و اجتهاد آزاد و تماس آزاد فرد با خدا را، بدون واسطهء ملا، در مراسم مذهبی و آزادی مذهبی فردی را از اسلام گرفت و به واسطگی و رسمیت قانونی حقوقی و تشکیلاتی کلیسا که میانجی و واسطهء خدا و مردم است، اعتراض کرد. این است که بعداً در قرون جدید مرکزیت سیاسی حکومت های ملی به وجود می آید؛ فئودالیته از میان رفت، کلیسا از بین رفت و آزادی و تعدد فکری و مذهبی و آزادی تحقیق مذهبی به وجود آمد

: صفحهء ۶٥

» دورهء قدیم، دورهء جهان گرائی، دورهء کوشش برای زندگی مادی و برخورداری بود. آندره ژید را نگاه کنید: آندره ژید وقتی می خواهد کتابش را که علیه زهد کلیسائی و علیه ریاضت است، به رشهء تحریر درآورد، نام کتابش را به نام مائده های زمینی از قرآن می گیرد

این بدان معنی است که اسلام ستاینده مائده های زمینی است، در صورتی که مسیحیت همواره می گوید که: مائده های زمینی را دور بیندازید. این بینش است که به نام اسلام معروف بوده. و بعد به صورتی در می آید که سعدی می گوید
!اندرون از طعام خالی دار تا در آن نور معرفت بینی
:شکمشان که از گرسنگی قار و قور می کرد، خیال می کرده اند که معرفت است … بعد میگفته
!در اندرون من خسته دل ندانم چیست کم من خموشم و او در فغان و غوغاست
اینها اسلام را به صورت زهد گرایانه ای، مخالف و مغایر با زندگی اقتصادی و زندگی تکنیکی و زندگی مادی کرد

:صفحهء ۶۹ و ۷۰

  بینش اسلامی، بینش جهان گرائی و دنیا گرائی است، و رسماً می گویم که به اقتصاد اصالت می دهد. من نمی گویم، محمد (ص) می گوید که »من لا معاش، لا معاد له«: کسی که زندگی مادی ندارد، دروغ می گوید که »اندرونم از نور پر است« اندرون باید پر از غذا باشد؛ کسی که زندگی مادی و اقتصادی ندارد، زندگی مذهبی و معنوی هم ندارد. در فقر جهل می زاید نه دین

ابوذر می گوید که وقتی فقر وارد خانه ای شد، دین از در بیرون می رود. این غیر مذهبی است که می گوید در فقر رضایت خدا هست

در قرآن سه تا کلمه هست: یکی »معرفت« یعنی ثروت، یعنی اقتصاد؛ یکی »خیر« و دیگری »فضل خدا«. این سه کلمه به معنای ثروت اقتصادی است، به معنای زندگی مادی است. و در مذهبی که جهان گرائی است، مذهبی که اصالت اقتصادی است، دنیا مزرعه آخرت است ( الدنیا مزرعة الاخره). یعنی چه؟

یعنی کسی که دنیا را خراب کند، در آخرت رستگاری ندارد (یعنی آخرت نتیجهء عمل در زندگی مادی است)، در آخرت هیچ ندارد. آخرت یعنی فلسفه زندگی، یعنی تکامل، یعنی سرنوشت یک جامعه، سرنوشت نوع انسان، سرنوشت یک ملت. دین وقتی (وجود) دارد که زندگی مادی اقتصادی جامعه، یک زندگی مرفه پر از برخورداری و پر از عدالت اجتماعی باشد. اگر فقر هست، جهل هست. جهل، فساد است و فساد انحطاط است و فساد اخلاقی است. مذهب اسلام یک دنیاگرائی و یک اصالت اقتصادی به عنوان زیر بنا دارد. اما این زیربنا فرقش با اصالت اقتصادی که در غرب است در چیست؟

فرقش این است که در اسلام هدف مافوق اقتصاد است و هدف در اسلام تکامل و تعال نوع انسان است. این هدف است نه اصل؛ اصل، زندگی مادی است. در اسلام خدا را فقط در پدیده های مادی و از طریق پدیده های طبیعی می جویند و اخلاق و پارسائی و تکامل را فقط در جامعهء ثروتمند اقتصادی پیشرفته و مقتدر می توانند پیدا کنند

هفتم خرداد ماه هزارو سیصدو هشتاد و نه
Rotenburg an der Fulda
۞۞۞

نامه هائی برای سپیده، شمارهء دو

سپیدهء سحرم، با درودی از دل برآمده و آرزوی دلشادی و سربلندی برای تو. »تا بردمد خورشید نو، شب را ز خود بیرون کنید« بخشی از زیبا سروده ایست از یکی از شاعران هوشمند آن کهن دیار: هوشنگ ابتهاج (ه. الف سایه)۱

میدانم که توانائی فهم و درک تو بسیار بالاست و برایت از صمیم وجود شهامت و پایداری لازم را برای گام برداشتن از مرحلهء اندیشه به عمل آرزو میکنم و امیدوارم که به تعبیر روانشناسان دچار ناهنجاری معرفتی (۲) نشوی

برایم مطلبی از یکی از اساتید جامعه شناسی دانشگاه تهران فرستاده بودی تحت عنوان »چرا به جوک رشتی می خنديم؟«.٣

ایشان منجمله می نویسد که: »هنگامی که یک ماجرایی تعریف می شود که در آن فردی از میان ما بر خلاف همه آن انتظارات عمومی رفتار می کند، ما آن را بانمک و خنده دار می یابیم
حالا بیایید ببینیم آن بخش از فرهنگ ما که در لطیفه های رشتی پنهان شده چیست. (…) در فرهنگ ما، ناموس و غیرت متاسفانه چنان ریشه دوانده که بدون آنکه آگاهانه بدان بیاندیشیم، در ذهنیت ما همواره جاری است

اول از همه اینکه ما زن را ناموس مرد می دانیم و هنوز باور نداریم که زن هم یک انسان است که اختیار خود را دارد. یک دلیل خنده دار بدون جوک رشتی اینست که زن را هنوز ابزار جنسی برای استفاده مرد می دانیم. هر مردی که دستش برسد، به زن مرد رشتی تجاوز می کند و کنار او می خوابد. زن اعتراضی نمی کند، چیزی نمی گوید، و اصولا در همه جوک های رشتی کاراکتری ندارد، و هنگامی که مردی به سراغ او می آید هیچ اعتراضی نمی کند. زن رشتی انتخابی ندارد، اعتراضی ندارد، صدایی ندارد، فقط یا لخت روی تخت خوابیده، یا مورد تجاوز مرد همسایه و بقال و حسن آقا قرار می گیرد. زن رشتی در همه ی این لطیفه ها فقط „ناموس“ مرد رشتی است! مرد رشتی هم که به ناموس اهمیتی نمی دهد، پس هر مردی می تواند به زنش دست درازی کند

دوم اینکه مرد باید „غیرت“ داشته باشد، یعنی اینکه از „ناموس“ خود دفاع کند و اگر مرد دیگری را با زن خود دید، از خود خشونت نشان دهد و خون بریزد!اینکه مرد رشتی بدون ارتکاب خشونت از کنار ماجرا رد می شود، برای ما بشدت خنده دار است

آخرین جوک رشتی را که شنیده اید به خاطر بیاورید و به جای „مرد رشتی“ یک „مرد سوئدی“ را در آن قرار دهید. آیا بازهم بانمک و خنده دار است؟ طبیعی است که از مرد سوئدی انتظار
نمی رود که دست به چاقو بزند و زن خود یا مرد دیگر را بکشد! فرهنگ و قانون کشور سوئد متفاوت است

این وضعیت رقت بار فرهنگی ماست! به عنوان روشنفکر به نقد حکومت جمهوری اسلامی
می پردازیم که چرا دست به سنگسار می زند، ولی کمتر به نقد فرهنگ ناموسی و غیرت پرستی خودمان می پردازیم که مسبب قتل زنان و دختران بسیاری در این مملکت بوده و هست. (…)
برای اینکه عمق این وضعیت رقت بار روشن تر شود، اجازه دهید چند خطی از کتاب «فاجعه خاموش (قتل های ناموسی)» به قلم پروین بختیار نژاد را در اینجا نقل کنم. (…) پروین بختیارنژاد در این کتاب تلاش کرده نمایی از فاجعه خاموش را به ما نشان دهد. مردهایی که او به ما نشان می دهد، مردهایی که سر دختر هفت ساله، خواهرهفده ساله ساله و زن پانزده ساله خود را می برند، مردهایی که هیچکدام „مرد رشتی“ نیستند. اینان همه مردان باغیرتی هستند که از ناموس خود دفاع می کنند و واکنش آنها همخوان با انتظارات فرهنگی ماست، و از این رو برای ما خنده دار نیست

ولی آیا واقعا اینطور است؟ آیا ماجرای قتل های ناموسی گریه آور نیست؟ اگر ما واقعا از هر مردی که زن یا دختر یا خواهر خود را با مرد دیگری می بیند انتظار نداریم که دست به جنایت بزند، چرا به جوک های رشتی می خندیم؟ وقت آن نرسیده که از خود بپرسیم فرهنگ خشونت ناموسی را چرا پذیرفته ایم؟«

سپیدهء سحرم، نمی دانم با نوشتار خانم مهرانگیز کار آشنائی داری یا نه. ایشان یکی از فرهیختگان دلسوز آن کهن دیاراست که عمری را بر سر این نهاده تا در بارهء شرایط مختلف زندگی زنان در ایران تصویری بر پایهء حقایق ارائه دهد. عنوان یکی از آثار ایشان »ساختار حقوقی نظام خانواده در ایران« می باشد که در سال ۱۳۷۸ توسّط انتشارات روشنگران در تهران منتشر گردیده است. در این اثر پژوهشی ایشان قوانین اساسی مختلفِ ایران را با یکدیگر مقایسه کرده و به قوانین مدنی بر آمده از این قوانین اساسی پرداخته است. بر خلاف تصّور عدّه ای از کسانیکه سنگ حقوق زنان را در چارچوب انتقاد و یا مبارزه با جمهوری اسلامی ایران بر سینه می زنند بسیاری از ناهنجاریهای حقوقی در بارهء زنان ریشه ای عمیقتردر تاریخ کشورمان دارد و مبدأ آنها سال برپائی جمهوری اسلامی نیست.

خانه از پای بست ویران است. و یکی از این پایه های کج بنای نابسامان میهنمان چیزی نیست جز همان »اسلام عزیز«. لطفاً بدون حبّ و بغض و پیشداوری موارد زیر را بخوان تا دریابی که یکی از دلایل اصلی شوربختی ما چیست

الف) نهج البلاغه؛ ترجمهء دکتر سیّد جعفر شهیدی؛ برندهء جایزهء کتاب سال در بهمن ماه ۱٣۶۹؛ شرکت انتشارات علمی و فرهنگی؛ چاپ بیستم؛ تهران،۱۳۸۰

صفحهء پنجاه و هشت

»پس از پایان نبرد جمل، در نکوهش زنان
مردم! ایمان زنان ناتمام است. بهرهء آنان ناتمام، خردایشان ناتمام. نشانهء ناتمامی ایمان، معذور بودنشان از نماز و روزه است – به هنگام عادتشان – و نقصان بهرهء ایشان، نصف بودن سهم آنان از میراث است نسبت به سهم مردان؛ و نشانهء ناتمامی خرد آنان این بود که گواهی دو زن چون گواهی یک مرد به حساب رود. پس از زنان بد بپرهیزید و خود را ازنیکانشان واپائید، و تا در کار زشت طمع نکنند، در کار نیک از آنان اطاعت ننمایئد.«

همان منبع، صفحهء سیصدوهفت

»از نامه و سفارشات به امام حسن که هنگام بازگشت از جنگ صفین نوشته است.
بپرهیز از آنکه در سخنت چیزی خنده دار آری، هر چند آن را از جز خود به گفتاردر آری. بپرهیز از
رأی زدن با زنان که زنان سست رأیند، و در تصمیم گرفتن ناتوان، و در پرده شان نگاه دار تا دیده
شان به نامحرم نگریستن نیارد که سخت در پرده بودن آنان را از – هر گزند – بهتر نگاه دارد، و
برون رفتنشان از خانه بدتر نیست از بیگانه که بدو اطمینان نداری و او را نزد آنان درآری. و اگر
توانی چنان کنی که جز تو را نشناسند، روا دار؛ و کاری را که برون از توانائی زن است به دستش
مسپار، که زن گل بهاری است لطیف و آسیب پذیر، نه پهلوانی است کارفرما و در هر کار دلیر، و
مبادا گرامی داشت – او را – از حد بگذرانی و یا او را به طمع افکنی و به میانجی دیگری وادار
گردانی.«

همان منبع، صفحهء چهارصد

» و فرمود: نیکوترین خوی زنان زشت تریت خوی مردان است: به خود نازیدن و ترس، و بخل
ورزیدن. پس چون زن به خویش نازد، رخصت نده که کسی بدو دست یازد؛ و چون بخل آرد، مال
خود و شویش را نگاه دارد، و چون ترسان بود، از هر چه بدو روی آرد هراسان بود.«

سپیهء سحرم، در آخرین نامه از تو صمیمانه و مصرّانه خواسته بودم که دست از هر نوع واسطه برداری و مستقیماً به منابع اصلی رجوع نمائی. منبع اصلی اسلام قرآن است. می توانی منجمله به این بخشها نگاه بیندازی: سورهء نساء و سورهء طلاق (تمامی سوره)؛ سورهء بقره آیات٢٢۱ تا ۲۲۳،۲۲۶ تا ۲۳۷، ۲۸۲؛ سورهء مریم، آیهء ۱۹؛ سورهء انبیاء، آیهء ۹۱؛ سورهء نور، آیات ۲، ۳، ٣۱ و ٣٣ ؛ سورهء احزاب، آیات ۶، ، ۲۸تا ٣٤، ٥٠ تا ٥٣؛ سورهء الرحمن، آیات ٥٦، ٧٢ تا ٧٤؛ سورهء الواقعه، آیات ٣۷ تا ٤۰؛ سورهء المتحنه، آیات ۱٠و ۱۱ ؛ سورهء مؤمنون، آیهء ٦؛ سورهء روم، آیهء ۲۸

زنده یاد علی اکبر سعیدی سیرجانی نوشتاری دارد به نام »سیمای دو زن« (٤). در این نوشتار وی
هوشیارانه با توسّل به آثار و اشعار نظامی از داستان خسرو، شیرین و فرهاد از یک سو و از
حکایت لیلی و مجنون از سوی دیگر استفاده کرده تا دو برخورد متفاوت به عشق زمینی را در دو
فضا و فرهنگ مختلف ترسیم نماید. اگر مجالی بود حتماً این نوشتهء زنده یاد سعیدی سیرجانی را
بخوان تا به عمق فاجعه پی ببری

ضمناً لطفاً در نظر داشته باش که برخورد اینچنانی با زنان منحصر به جامعهء ما نبوده ونیست.
مشابه آنچه را که در سطور بالا ذکر کردم می توانی در دیگر »کتب آسمانی« هم بیابی. سده ها
طول کشیده است تا در مغرب زمین برخی از اندیشه های مریض در بارهء زنان تغییر کرده واین تغییرات درتدوین قوانین و تعیین ضوابط اجتماعی بازتاب یافته اند. قدما گفته اند که »حق گرفتنی است و نه دادنی«، در مورد حقوق زنان نیز این جمله صدق می کند

۞۞۞

۱
ای عاشقان، ای عاشقان، پیمانه‌ها پرخون کنید
وز خون دل چون لاله‌ها، رخساره‌ها گلگون کنید
آمد یکی آتش سوار، بیرون جهید از این حصار
تا بردمد خورشید نو، شب را ز خود بیرون کنید
آن یوسف چون ماه را از چاه غم بیرون کشید
در کلبه احزان چرا این ناله محزون کنید
از چشم ما آیینه‌ای در پیش آن مه‌رو نهید
آن فتنه فتانه را بر خویشتن مفتون کنید
دیوانه چون طغیان کند، زنجیر و زندان بشکند
از زلف لیلی حلقه‌ای در گردن مجنون کنید
دیدم به خواب نیمه‌شب، خورشید و مه را لب به لب
تعبیر این خواب عجب، ای صبح‌خیزان چون کنی
نوری برای دوستان، دودی به چشم دشمنان
من دل بر آتش می‌نهم، این هیمه را افزون کنید
زین تخت و تاج سرنگون تا کی رود سیلاب خون
این تخت را ویران کنید، این تاج را وارون کنید
چندین که از خم در سبو، خون دل ما می‌رود
ای شاهدان بزم کین، پیمانه‌ها پر خون کنید

۲
Cognitive dissonance
http://en.wikipedia.org/wiki/Cognitive_dissonance

٣
http://social-me.blogfa.com/post-437.aspx

٤
http://www.adabestanekave.com/book/Simaye_2_ZAN_Saidi_Sirjani.pdf

نامه هائی برای سپیده، شمارهء یک


سپیدهء سحرم، با صد سلام و سپاس از سروده ای که فرستاده بودی

در طول اقامت در ایران آنچه که مرا امیدوار می کرد و مژده می داد که روشنائی در کار و در راه است وجود افرادی چون تو بود و این پرسش مکرّر که نسرین و نیلوفر و اطلسی و شب بو چگونه در نفس اژدها نپلاسیده اند و سربلند و سخاوتمندانه به دنیای ما رنگ و رونق می دهند

روشنائی دیدگانم، در بارهء جهان بدان صورت که می توانست باشد و شوربختانه نیست نوشته بودی. اگر در طلب دنیائی انسانی هستی و تک تک یاخته های وجودت از شدّت این خواسته در جوش و خروش است راهی نداری جز مغز را شستن، شستن و پاک کردن از کژ و نیمدار. هراسی نداشته باش. به صداقت خودت اطمینان و اتکّا بکن و آنگاه از درایت و سخت کوشیت کمک بگیر

بیاد داشته باش که »هر چه خلاف آمد عادت بود / قافله سالار سعادت بود (نظامی)« و »در خلاف آمد عادت بطلب کام که من / کسب جمعیّت از آن زلف پریشان کردم (حافظ)«. همه چیز را – زمانی که می نویسم همه چیز، منظورم واقعاً همه چیز است – به پرسش بگذار و زیر و رو کن و آنگاه طرحی نوین بریز. صد بار از این ترسی که شیرهء جانت را هر روز می خورد نمیر. اگر اساس اشتباه است بنیانی نو برپا کن

از تو صمیمانه و مصرّانه می خواهم که دست از هر نوع واسطه و »دلّاله« برداری و مستقیماً به منابع اصلی رجوع نمائی: »چون که با معشوق گشتی همنشین / دفع کن دلّاله گان را بعد از این / هر که از طفلی گذشت و مرد شد / نامه و دلّاله بر وی سرد شد (مولوی)« ، »من نخواهم فیض حق با واسطه / که هلاک خلق شد این رابطه / آنچه می گویم به قدر فهم تست / مردم اندر حسرت فهم درست (مولوی

نمی دانم متن این ترانهء گوگوش را چه کسی سروده است ، ولی باور کن که این ترانه برای شمار بسیاری از انسانها در این دنیا صدق می کند، چرا که عاشقانه در تلاش برداشتن گامی هر چند کوچک به سوی روشنائی هستند: »نگاه کن، من چه بی پروا، چه بی پروا / به مرز قصّه های کهنه می تازم / نگاه کن با چه سرسختی تو این سرما / برای عشق یه فصل تازه می سازم / یه فصل پاک، یه فصل امن و بی وحشت / برای تو که یه گلبرگ زودرنجی / یه فصل گرم و راحت زیر پوست من / برای تو که با ارزشترین گنجی«

نخستین روز دی ماه هزارو سیصدو هشتاد و نه
Göttingen
۞۞۞