یادواره ها: فروغ فرّخزاد، شمارهء دو


حالا شعر برای من یک مسئلهء جدّیست. مسئولیتیست که در مقابل وجود خودم احساس میکنم. یک جور جوابیست که باید به زندگی خودم بدهم. من همانقدر به شعر احترام میگذارم که یک آدم مذهبی به مذهبش. فکر مکنم نمیشود فقط به استعداد تکیه کرد. گفتن یک شعر خوب همانقدر سخت است و همانقدر دقّت و کار و زحمت میخواهد که یک کشف علمی. به یک چیز دیگر هم معتقدم و آن «شاعر بودن» در تمام لحظه های زندگیست

شاعر بودن یعنی انسان بودن. بعضی ها را میشناسم که که رفتار روزانه شان هیچ ربطی به شعرشان ندارد یعنی فقط وقتی شعر میگویند شاعر هستند، بعد تمام میشود، دو مرتبه میشوند یک آدم حریص شکموی ظالم تنگ فکر بدبخت حسود حقیر، خب، من حرفهای این آدمها را هم قبول ندارم. من به زندگی بیشتر اهمیّت میدهم، و وقتی این آقایان مشتهایشان را گره میکنند و فریاد راه می اندازند (یعنی در شعر ها و مقاله هایشان) من نفرتم میگیرد و باورم نمیشود که راست میگویند. میگویم نکند فقط برای یک بشقاب پلو است که دارند داد میزنند، بگذریم

فکر میکنم کسی که کار هنری میکند باید اوّل خودش را بسازد و کامل کند. بعد از خودش بیرون بیاید و به خودش مثل یک واحد از هستی و وجود نگاه کند تا بتواند به تمام دریافتها، فکرها، و حس هایش یک حالت عمومیت بخشد

 

منبع: دیوان فروغ فرّخزاد؛ انتشارات نیک فرجام؛ چاپ ششم؛ تهران ١٣٨٦

Das Fenster (Forough Farrokhzad) پنجره

Forough Farrokhzad (1934 – 1967)
Das Fenster
پنجره
übersetzt von Afsane Bahar und Andreas Schmidt, 7.7.2012

***

Ein Fenster zum Sehen.
Ein Fenster zum Hören.
Ein Fenster, das wie ein Brunnenschacht an seinem Ende das Herz der Erde erreicht
und sich zugleich in die Weite dieser unendlichen blauen Zartheit hinein öffnet.
Ein Fenster, das die kleinen Hände der Einsamkeit überfließen lässt
von dem nächtlichen Geschenk des Duftes groß-gütiger Sterne.
Und von dort aus lässt sich
die Sonne zu Gast bitten in die Fremde hinieden zu den Geranien –
Ein Fenster ist mir genug.

Ich komme aus dem Land der Puppen
aus den Schatten papierner Bäume
im Garten eines Bilderbuches;
aus den trockenen Jahreszeiten fruchtloser Erfahrungen der Freundschaft und Liebe
in den staubigen Gassen der Unschuld;
aus den Jahren des Heranwachsens bleicher Buchstaben des Alphabets
hinter den Pulten einer schwindsüchtig-ausgezehrten Schule;
aus dem Moment, in dem es den Kindern gelang,
auf die schwarze Tafel das Wort „Stein“ zu schreiben,
woraufhin die Stare aufgeregt aus dem alten Baum aufflogen.

Ich komme aus den Wurzeln Fleisch fressender Pflanzen
und mein Gehirn quillt noch immer über
von dem Angstschrei des Schmetterlings,
den man mit einer Stecknadel in einem Heft
gekreuzigt hatte.

Als mein Vertrauen an dem schwachen Seil der Gerechtigkeit hing,
und man in der ganzen Stadt
mein Herz aus Lichtern in Stücke riss,
als man meine kindlichen Augen der Liebe
mit der dunklen Binde des Gesetzes verschloss
und meinen vor Sehnsucht pochenden Schläfen
Blutfontänen entströmten,
als mein Leben nichts mehr war,
nichts weiter als das Ticktack der Wanduhr,
erkannte ich,
ich muss, ich muss, ich muss,
wie wahnsinnig lieben.

Ein Fenster ist mir genug –
ein Fenster zum Augenblick der Erkenntnis, des Betrachtens und der Stille.
Jetzt ist das Walnussbäumchen
soweit aufgeschossen,
dass es seinen jungen Blättern die Mauer deuten kann.

Frag den Spiegel
nach dem Namen deines Retters.
Ist die Erde, die unter deinen Füßen bebt,
nicht einsamer als du?
Haben die Propheten die Botschaft der Zerstörung
mit sich in unser Jahrhundert gebracht?
Sind diese einander jagenden Explosionen
und die vergifteten Wolken
der Widerhall der heiligen Schriftverse?
Du, Freund – Du, Bruder – Du, Blut von meinem Blut,
wenn du den Mond erreichst,
schreib das Datum des an allen Blumen verübten Massakers nieder.

Immer stürzen die Träume ab
aus der Höhe ihrer Leicht- und Gutgläubigkeit und sterben.
Ich rieche den vierblättrigen Klee,
der auf dem Grab alter Begriffe gewachsen ist.
War die Frau,
die im Leichentuch ihres Wartens und ihrer Keuschheit begraben wurde,
meine Jugend?
Werde ich wieder die Treppen meiner Neugier hinaufsteigen,
um den guten Gott zu grüßen, der auf dem Dach des Hauses einherschreitet?

Ich fühle, dass die Zeit vorbei ist.
Ich fühle, dass der „Moment“ mein Anteil an den Blättern der Geschichte ist
Ich fühle, dass dieser Tisch nur scheinbar trennt
meine Haarsträhnen von den Händen dieses traurigen Fremden.

Sag mir auf ein Wort:
Was sonst verlangt jemand von dir,
der dir die Zärtlichkeit eines lebenden Körpers schenkt,
außer das Lebendigsein zu begreifen?

Sag es mir auf ein Wort.
Ich stehe im Schutze des Fensters.
In ihrem Licht bin ich mit der Sonne verbunden.

***

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقهء چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز می شود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را
از بخشش شبانهء عطر ستاره های کریم
سرشار می کند
و می شود از آنجا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصوّر

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میزهای مدرسه ی مسلول
از لحظه ای که بچّه ها توانستند
بر روی تخته حرف „سنگ“ را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند

من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانهء عشق مرا
با دستمال تیرهء قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فوّاره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود ، هیچ چپیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم ، باید، باید ، باید
دیوانه وار دوست بدارم
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش
معنی کند
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنهاتر از تو نیست؟
پیغمبران ، رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما اوردند؟
این انفجارهای پیاپی
و ابرهاِی مسموم
آیا طنین آیه های مقدّس هستند؟
ای دوست، ای برادر ، ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس

همیشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند
من شبدر چهارپری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه روئیده ست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود؟
آیا دوباره من از پلّه های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام بگویم؟

حس می کنم که وقت گذشته ست
حس می کنم که “ لحظه“ سهم من از برگ های تاریخ است
حس می کنم که میز فاصلهء کاذبی ست در میان گیسوان من و دست های این غریبهء غمگین

حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم

یادواره ها، فروغ فرخزاد


زنده یاد فروغ فرخزاد

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا

ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید … او كه به لطف و صفای خویش
گوئی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت

توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست
كوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یكتای راستیست
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم

مائیم … ما كه طعنه زاهد شنیده ایم
مائیم … ما كه جامه تقوی دریده ایم؛
زیرا درون جامه بجز پیكر فریب
زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم

آن آتشی كه در دل ما شعله می كشید
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛
دیگر بما كه سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهكاره رسوا! نداده بود

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حكایت عشق مدام ما
»هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما