بزرگداشت زندگان: شهاب ماسالی

هشدار نازنین

آمیزه ای که نیزه به دستش فتاده است
سبزینه ای ز عاطفه و عشق
در کار او مبین
هشدار نازنین
هرگز مگو به خود:
چه زیبا
اهریمنی است این که می آید
در جامهء فرشته
فریبا

۞۞۞

برهنه در تقابل گزند

زیستن چه سخت بود و ساده می نمود
آسمان رشته رشته پنبه رشت
من برهنه در تقابل گزند باد
پشته پشته – خار پشته را
بوته بوته ریشهء گون
توده توده روی هم
تا مناره ای بنا کنم
ز عشق
در سکوت مرگبار شب
بیاد موبدان مهر
آتشی بپا کنم

۞۞۞

نماز عشق

ز مفتیان مکر و زور
به تنگ آمدم
آه؛
ای تمام باورم
یقین من
عبث عبث،
چه بی ثمر
به رأیشان طی طریق کرده ام
کنون که عشق شعله زد
وجود من جواب داد:
که یافتم
که یافتم
که یافتم
به هر طرف – که رو کنم
هلال قوس قاف قبلهء توام
عیان و آشکار می شود
نماز عشق – هیچگاه – قبله گم نمی کند

۞۞۞

قفس حادثه

سخت اوضاع بهم ریخته است
گلّه از وحشت سرما متواری شده است
گرگ؛
شولای شبان کرده به تن
قامت سبز صنوبر شده خم
سرو هم می لرزد
زآسمان بارد برف
و چه دهشت بار است
و من از حنجرهء پنجره
فریاد زدم
آهوان؛ از ستم صاعقه دلگیر شدند
بلبلان – در قفس حادثه ها
پیر شد ند
همّتی ساز کنیم
نفسی گرم بر آریم ز دل
برف را آب کنیم
و به سرمای ستم تن ندهیم

۞۞۞

وقتی که قلم

تا حلقهء غم نگین شصت من و تُست
بر باد رود هر آنچه هست من و تُست
هشدار که شادمانه شعری گوئیم
وقتی که قلم اسیر دست من و تُست

۞۞۞

از رنج دیگران

رنج زائیدهء جهل است
بشر یوغ بردگی به گردن دارد
از وعده های دروغین
دلم گرفت
با حلوا حلوا گفتن
مگر می شود

وقتی که من
با چشم خویش می بینم
کودکی – که تنها در زمستان
آب سرد می نوشد
و طفلی از گرسنکی فریاد می کشد
از رنج دیگران
به زانو درآمده ام
ما
در کجای مرز انسانیت گم شده ایم