یادواره ها، سیاوش کسرایی، شمارهء شش

گرمسیر

عشق پرستو است
عشق پرستویی پر گشا به همه سو است
عشق پیام آور بهار دل آراست
حیف که از سرزمین سرد گریز است
روزی همراه بادهای بیابان
بال سیاهِ سپید سینه پرستو
می رسد از راه
ولوله می افکند به خلوت هر کو

سر زده بر بامهای کاگلی ما
بال فرو می کشد به جستن لانه
می ریزد پایه ای به قالب یک جان
می سازد لانه، با هزار ترانه
می آید، می رود، تلاش و تکاپوست
مرغ هیاهوگر بهار، پرستوست

روزی هم در غروب سرد که روید
لالهء پر گسترِ کرانهء مغرب
چلچله ها می پرند از لب این بام
بال کشان دور می شوند از این شهر
داغ سیه می نهند بر ورق شام

قلب من ! ای گرمسیر مهر پراکن
پنجره بگشا به باغ در هم پاییز
بگشا بال و پری به تاب و تکاپوست
بگشا ! بگشا !‌ یکی فسرده پرستوست

۞۞۞

غزل برای درخت

تو قامت بلند تمنایی ای درخت

همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت

وقتی که بادها
در برگهای در هم تو لانه می کنند
وقتی که بادها
گیسوی سبز فام تو را شانه می کنند
غوغایی ای درخت

وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت

در زیر پای تو
اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان
صبحی ندیده است
تو روز را کجا ؟
خورشید را کجا ؟
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت ؟

چون با هزار رشته تو با جان خاکیان
پیوند می کنی
پروا مکن ز رعد
پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت

سر بر کش ای رمیده که همچون امید ما
با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت

۞۞۞

خاموشانه

من در صدف تنها
با دانه ای باران
پیوسته می آمیختم پندار مروارید بودن را
غافل که خاموشانه می خشکد
در پشت دیوار دلم دریا

۞۞۞

بدرود

دگر مرا صدا مکن
مرا ز جام باده ام جدا مکن
که جام من به من جواب می دهد
به من کلید شهر خواب می دهد
درون خوابهای من
تویی و دستهای مهربان
تویی و عهده های استوار
و هر چه هست، عاشقانه پایدار

برو مرا صدا مکن
ز کوچه خوابهای سایه پرورم
دگر مرا جدا مکن
صدا مکن
چو سایه بگذر ازسرم
مرا ز سایه های دوستی سوا مکن

چه حاصلی ز شمعهای بی فروغ
ز خنده ها
ز بوسه ها
چه حاصلی ز گفته های سر به سر دروغ ؟

تو از روندگان راه عشق نیستی
تو نیستی ز دل شکستگان
بگیر راه خویش و تن رها کن از بلا
چو من، دل رمیده طالب بلا مکن
تن به سلامتت به درد مبتلا مکن

مرا به قصّه های کودکانه در شبان هول
جدا مکن ازین غم قدیم
ازین غم ندیم
صدا مکن
دگر ترانه سر، در این شبان دیر پا مکن

به خواب نازنین من به خواب ناز
که من تمام شب نخفته ام
تمام شب به جام و جان
:جز این سخن نگفته ام
وفا کن ای دل جفا کشیده باز
ولی وفا بیار بی وفا مکن

۞۞۞

حکایت مردی که نه می گفت

بود در کشور افسانه کسی
شهره در نه گفتن

نام می خواهی ؟ – نه
کام می جویی ؟ – نه
تو نمی خواهی یک تاج طلا بر سر ؟ – نه
تو نمی خواهی از سیم قبا در بر ؟ – نه
مذهب ما را می دانی ؟ – نه
خط ما می خوانی ایا ؟ – نه
نه، به هر بانگ که بر پا می شد
نه، به هر سر که فرو می آمد
نه، به هر جام که بالا می رفت
نه، به هر نکته که تحسین می شد
نه، به هر سکه که رایج می گشت

روزی آیینه به دستش دادند
می شناسی او را ؟
آه آری خود اوست
می شناسم او را

گفته شد دیوانه است
سنگسارش کردند

۞۞۞

خانگی

استخوان هایی از سفرهء رنگارنگش
که به سوی ما پرتاب شده
باوفامان کرده است

چاپلوسانه به دور و بر پاهای کسی می پوییم
که اتو دارد شلوار سفیدش هر روز
برق دارد کفشش
و به دستان پر انگشتری اوست مدام
بافته شلاقی چرمین و دسته طلا

خیز می گیریم که گاه و به او حمله کنان
پارس بر می داریم
ما ولی خشمش را هیچ نمی انگیزیم

راست این است که ما خانگی او شده ایم
لوس و شکلک ساز و دست آموز
و در این خیل که در مطبخ او می لولند
جان آزادی با خوی بیابانی نیست

سگ رامی شده ایم
گرگ هاری باید

۞۞۞

به سرخی آتش به طعم دود

ای واژه خجستهء آزادی
با این همه خطا
با این همه شکست که ماراست
آیا به عمر من تو تولّد خواهی یافت ؟
خواهی شکفت ای گل پنهان
خواهی نشست ایا روزی به شعر من ؟
آیا تو پا به پای فرزندانم رشد خواهی داشت ؟
ای دانهء نهفته
آیا درخت تو
روزی در این کویر به ما چتر می زند ؟

گفتم دگر به غم ندهم دل ولی دریغ
غم با تمام دلبریش می برد دلم
فریاد ای رفیقان فریاد
مُردم ز تنگ حوصلگی ها، دلم گرفت

وقتی غرور چشمش را با دست می کند
و کینه بر زمین های باطل
می افکند شیار
وقتی گوزنهای گریزنده
دل سیر از سیاحت کشتارگاه عشق
مشتاق دشت بی حصار آزادی
همواره
در معبر قرق
قلب نجیب خود را آماج می کنند
غم، می کشد دلم
غم، می برد دلم
بر چشم های من
غم می کند زمین و زمان تیره و تباه

آیا دوباره دستی
از برترین بلندی جنگل
از درّه های تنگ
صندوقخانه های پنهان این بهار-
از سینه های سوختهء صخره های سنگ
گل خارهای خونین خواهد چید ؟
آیا هنوز هم
آن میوه یگانه آزادی
آن نوبرانه را
باید درون آن سبد سبز جُست و بس ؟

با باد شیونی است
در بادها زنی ست که می موید
در پای گاهواره این تلّ و تپّه ها
غمگین زنی است که لالایی می گوید:

ای نازینن من گل صحرایی
ای آتشین شقایق پُر پَر
! ای پانزده پر متبرّک خونین
بر بادرفته از سر این ساقهء جوان
من زیست می دهم به تو در باغ خاطرم
من در درون قلبم در این سفال سرخ
عطر امیدهای تو را غرس می کنم
من بر درخت کهنهء اسفند می کنم به شب عید
نام سعید سفیدت را ای سیاهکل ناکام

گفتم نمی کشند کسی را
گفتم به جوخه های آتش
دیگر نمی برندش کسی را
گفتم کبود رنگ شهیدان عاشق است
غافل من ای رفیق
دور از نگاه غمزده تان، هرزه گوی من
بیگاه می برند
بی نام می کشند
خاموش می کنند صدای سرود و تیر

این رنگ بازها
نیرنگ سازها
گلهای سرخ روی سراسیمه رُسته را
در پرده می کشند به رخسار کبود
بر جا به کام ما
گلواژه ای به سرخی آتش به طعم دود

۞۞۞

دریادلی کجا و دل تنگ من کجا

گفتم که بعداز این
در جان نهان کنم همه شور و شتابها
آرام همچو بحر
توفان درون سینه جوشان فروکشم
پنهان کنم ز غیر همه التهابها
بگذارم این غمان
تا آب ها بیفتد از آسیابها
امّا
با موج درد دوست
دریادلی کجا و دل تنگ من کجا ؟
چون اشک پرده در
می شویدم ز دیده بیخواب خوابها
باز این منم به جای وهمان پیچ و تابها

کابل ۱۳۶۳

۞۞۞

سرگذشت

از نفست زنده شدم
آتش گیرنده شدم
تاب و تبم دادی و من
عشق نمیرنده شدم

گفتی و گفتم ز امید
خواندی و خواندم به نوید
نیک نوشتی به دلم
نیک نگارنده شدم

از دل و جان پایه زدم
پایه گرانمایه زدم
سابقه در سایه زدم
طالب آینده شدم

تا پر غم سوختمی
رقص درآموختمی
بال درآوردم و باز
شعلهء بالنده شدم

مرغ همایون سفرم
پیک و پیام سحرم
با شب و شبکاره همی
سخت ستیزنده شدم

با تو همه شاد شدم
من ز تو آباد شدم
مژده ده داد شدم
زنده و زاینده شدم

ای گل خورشید جبین
خیز درین صبح و ببین
دانه نشاندم به زمین
باغ برآرنده شدم

آه از این تیشه مرا
کند ز من ریشه مرا
کندم و افروخت مرا
سوخت مرا سوخت مرا

کنده شدم کنده شدم
آتش افکنده شدم
در همه آفاق جهان
دود پرکنده شدم

کابل، ۱۳۶۴

http://kasrai.com/

یادواره ها، سیاوش کسرایی، شمارهء پنج

ای جوی بیا به هم همآوا گردیم
با چشمه و شط و رود یک جا گردیم
پیوند کنیم روشنی با پاکی
باشد روزی دوباره دریا گردیم

۞۞۞

زایندگی

هر شب ستاره ای به زمین میکشند و باز
این آسمان غمزده غرق ستاره هاست

۞۞۞

بهار می شود

یکی دو روز دیگر از پگاه
چو چشم باز می کنی
زمانه زیر و رو
زمینه پر نگار می شود
زمین شکاف می خورد
به دشت سبزه می زند
هر آن چه مانده بود زیر خاک
هر آنچه خفته بود زیر برف
جوان و شسته رفته آشکار می شود
به تاج کوه
ز گرمی نگاه آفتاب
بلور برف آب می شود
دهان دره ها پراز سرود چشمه سارمی شود

نسیم هرزه پو
ز روی لاله های کوه
کنار لانه های کبک
فراز خارهای هفت رنگ
نفس زنان و خسته می رسد
غریق موج کشتزار می شود

در آسمان
گروه گلّه های ابر
ز هر کناره می رسد
به هر کرانه می دود
به روی جلگه ها غبار می شود
درین بهار … آه
چه یادها
چه حرفهای ناتمام
دل پر آرزو
چو شاخ پر شکوفه باردار می شود

نگار من
امید نوبهار من
لبی به خنده باز کن
ببین چگونه از گلی
خزان باغ ما بهار می شود

بهمن ۱۳۳۹

۞۞۞

داربست

من داربست گوشهء این باغ بی گلم
ای نودمیده تک
از جنگل بزرگم و در این زمین سخت
بنشسته ام به خاک
در خون من هنوز
شور ز نو شکفتن و جوش جوانه نیست
بنگر که در شکاف دلم از هوس تهی
سبزینه ای، گلی که برآرد زبانه نیست
اما چه برگها
در جنگل نهفته جان باد می خورد
اما چه مرغها
از شاخسار خاطره پرواز می کند

بذری دگر به سینهء این دشت کاشتن
طرحی دگر به باغ بهاران نگاشتن
در رهگذر غارت توفان ریشه کن
پیوند داشتن
رفتن ولی به لب
لبخند داشتن

بردار سر ز خاک
ای نازنین نهال
بر بازوان من بنه آن ساقه های ترد
آن میوه های کال
در پنجه های بستهء تو این درنگ چیست ؟
گاه درنگ نیست
پیشآای و باز شو
بردست من بایست
بر دوش من بمان
هم بسته با شکسته دل پر نیاز شو

در گردنم بپیچ
بر پیکرم بتاب
بالا بگیر و بر شو در بام نیمروز
پر کن به جام سبز می از خون آفتاب

باشد به روزگاری از عهد ما نه دور
بینم به سایبان تو خورشید باده را
بینم به پایکوبی مستانه و سرود
انبوه خستگان غم از دل نهاده را

خرداد ۱۳۴۰

۞۞۞

پیامبر و پیام

گر جوابی نیست
!کوتهی از کیست
از من است که ایا آنان را فرستادم
پاکتر پیغامگویی دل رباینده
با نوید کار سخت آغاز نیک انجام
یا که تقصیر است آنان را که بر پیغامبر دلبسته و مفتون
!برده اند از یاد پاسخگویی پیغام

کابل، ۱۳۶۲

۞۞۞

چون چنگ گشودیم جهان برپا شد
قانون فلک پر از نوای ما شد
پیچید گل و ستاره با آتش و آب
تا عشق پدید آمد و غوغاها شد

۞۞۞

آن شد که به خویشتن نیاز آوردم
آبِ شده را به جوی باز آوردم
بس تشنه دویدم و ندادندم آب
بشکستم و جانِ چشمه ساز آوردم

۞۞۞

با شبنم مهر برگ و بارم تر کن
بنشین به کنار من مرا باور کن
در من بنگر، بهار در من رؤیاست
میبوی مرا پس آنگهم پرپر کن

۞۞۞

کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

۞۞۞

مرا گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد اینک در کنارت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

۞۞۞

من و تو ساقه یک ریشه هستیم
نهال نازک یک بیشه هستیم
جدایی مان چه بار آورد ؟ بنگر
شکسته از دم یک تیشه هستیم

۞۞۞

نگاهت آسمانم بود و گم شد
دو چشمت سایبانم بود و گم شد
به زیر آسمان در سایه تو
جهان دردیدگانم بود و گم شد

۞۞۞

بهارم می شکوفد در نگاهت
پر از گل گشته جان من به راهت
به بام آرزویم لانه دارند
پرستوهای چشمان سیاهت

۞۞۞

از کوی وفا به سنگ دورم گردند
در خانه غم زنده به گورم کردند
بگشایم اگر سینه به پیش تو شبی
بینی که چه با دل صبورم کردند

۞۞۞

با شعله ات ای امید دلبسته منم
بیدار نگهدارِ تن خسته منم
در چشم شب سیاه می سوزم و باز
آن شمع به راه صبح بنشسته منم

۞۞۞

شبی مرغ سپیدی می شوم من
گشاده بادبان بال در باد
به دریا می زنم دل را و چون موج
به هر ره می روم آزاد آزاد

۞۞۞

باور

باور نمی کند دل من مرگ خویش را
نه، نه، من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل خس و خاشاک می شود ؟

آخر چگونه این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خاک می شود ؟

در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود ؟

آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
یک روز بی صدا
در کوره راه ها همه خاموش می شوند ؟

باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد
بالای بامها و کنار دریچه ها
چشم انتظار یار سیه پوش می شوند ؟

باور کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سر کشد گل عصیانیش ز خاک
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
نفرین برین دروغ ، دروغ هراسناک

پل می کشد به ساحلِ آینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسهء لبها و دستها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
یک ره نظر کننند

در کاوش پیاپی لبها و دستهاست
کاین نقش آدمی
بر لوحهء زمان
جاوید می شود

این ذرّه ذرّه گرمی خاموشوار ما
یک روز بیگمان
سر می زند جایی و خورشید می شود

تا دوست داریَم
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟

بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کسی را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم

می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست –
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است

۞۞۞

 

http://kasrai.com/

یادواره ها، سیاوش کسرایی، شمارهء چهار

رقص ایرانی
۞۞۞

پس از من شاعری آید
۞۞۞

موج
۞۞۞

مست
۞۞۞

پرواز
۞۞۞

انسان
۞۞۞

آرزوی بهار
۞۞۞

تشویش
۞۞۞

بوی بهار
۞۞۞

ماه و دیوانه
۞۞۞

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

رقص ایرانی

چو گلهای سپید صبحگاهی
در آغوش سیاهی
شکوفا شو

بپا خیز و پیراهن رها کن
گره از گیسوان خفته وا کن
فریبا شو
گریزا شو
چو عطر نغمه کز چنگم تراود
بتاب آرام و در ابر هوا شو

به انگشتان سرِ گیسو نگهدار
نگه در چشمِ من بگذار و بردار
فروکش کن
نیایش کن
بلور بازوان بربند و واکن
دوپا برهم بزن، پایی رها کن

بپر، پرواز کن، دیوانگی کن
زجمع آشنا بیگانگی کن
چو دودِ شمعِ شب از شعله برخیز
گریز گیسوان بر بادها ریز
بپرداز
بپرهیز
چو رقص سایه ها در روشنی شو
چو پای روشنی در سایه ها رو

گهی زنگی بر انگشتی بیاویز
نوا و نغمه ای با هم بیامیز
دلارام
میارام
گهی بردار چنگی
به هر دروازه رو کن
سر هر رهگذاری جستجو کن
به هر راهی، نگاهی
به هر سنگی، درنگی
برقص و شهر را پر های و هو کن
به بر دامن بگیر و یک سبد کن
ستاره دانه چین کن، نیک و بد کن
نظر بر آسمان سوی خدا کن
دعا کن
ندیدی گر خدا را
بیا آهنگ ما کن

منت میپویم از پای اوفتاده
منت میپایم اندر جام باده
تو برخیز
تو بگریز
برقص آشفته بر سیم ربابم
شدی چون مست و بیتاب
چو گلهایی که میلغزند بر آب
پریشان شو بر امواج شرابم

اردیبهشت ۱۳۳۲

۞۞۞

پس از من شاعری آید

پس از من شاعری آید
که اشکی را که من در چشم رنج افروختم
خواهد سترد

پس از من شاعری آید
که قدر ناله هایی را که گستردم نمی داند
گلوی نغمه های درد را
خواهد فشرد

پس از من شاعری آید
که در گهوارهء نرم سخنهایم شنیده لای لای من
که پیوند طلایی دارد او با من
و این پیوند روشن قطره های شعرهای بی کران ماست
ولی بیگانه ام با او
و او در دشت های دیگری گردونه می تازد

پس از من شاعری آید
که شعر او بهار بارور در سینه اندوزد
نمی انگیزدش رقص شکوفه هایِ شومِ شاخهء پاییز
که چشمانش نمی پوید
سکوت ساحل تاریک را چون دیده فانوس
و او شعری برای رنج یک حسرت
که بر اشکیست آویزان
نمی سازد

پس ازمن شاعری آید
که می خندند اشعارش
که می بویند آواهای خودرویش
چو عطر سایه دار و دیرمان یک گل نارنج
که می روبند الحانش
غبار کاروان های قرون درد و خاموشی

پس از من شاعری آید
که رنگی تازه داررنگدان او
زداید صورت خاکستر از کانون آتش های گرم خاطر فردا
زند بر نقش خونین ستم
رنگ فراموشی

پس از من شاعری آید
که توفان را نمی خواهد
نمی جوید امیدی را درون یک صدف در قعر دریاها
نمی شوید به موج اشک
چشم آرزویش را

پس از من شاعری آید ‌
که می روبد بساط شعرهای پیش
که می کوبد همه گلهای به پای خویش
نمی گیرد به خود زیبایی پرپر
نگاه جستجویش را

پس از من شاعری آید
که با چشمم ندارد آشنایی آسمانهای خیال او
و او شاید نداند
می مکد نشت جوانی را ز لبهای جهان من
و یا شاید نداند
غنچه های عمر ناسیراب من بشکفته درکامش
و یا شاید نداند
در سحرگاه ورودش همچو من رنگ خواهم باخت

پس از من شاعری آید
که من لبهای او را درد هان شعرهای خویش می بوسم
اگر چه او نخواهد ریخت اشکی بر مزار من
من او را در میان اشک و خون خلق می جویم
و من او را درون یک سرود فتح خواهم ساخت

آذر ۱۳۳۰

۞۞۞

موج

شناور سوی ساحل های ناپیدا
دو موج رهگذر بودیم
دو موج همسفر بودیم
گریز ما
نیاز ما
نشیب ما
فراز ما
شتاب شاد ما، با هم
تلاش پاک ما، توأم
چه جنبش ها که ما را بود روی پردهء دریا

شبی درگردبادی تند، روی قلّهء خیزاب
رها شد او ز آغوشم
جدا ماندم ز دامانش
گسست و ریخت مروارید بی پیوندمان بر آب

از آن پس در پی همزاد ناپیدا
بر این دریای بی خورشید
که روزی شب چراغش بود و می تابید
به هر ره می روم نالان به هر سو می دوم تنها

زمستان ۱۳۳۲

۞۞۞

مست

من مستم
من مستم و میخانه پرستم
راهم منمایید
پایم بگشایید
وین جام جگرسوز مگیرید ز دستم

می لاله و باغم
می شمع و چراغم
می همدم من، همنفسم، عطر دماغم

خوش رنگ، خوش آهنگ
لغزیده به جامم
از تلخی طعم وی اندیشه مدارید
گواراست به کامم

در ساحل این آتش
من غرق گناهم
همراه شما نیستم ای مردم بتگر
من نامه سیاهم

فریاد رسا ! در شب گسترده پر و بال
از آتش اهریمن بدخو، به امان دار
هم ساغر پرمی
هم تک کهنسال

کان تک زرافشان دهدم خوشهء زرین
وین ساغر لبریز
اندوه زداید ز دلم با می دیرین

با آن که در میکده را باز ببستند
با آن که سبوی می ما را بشکستند
با آن که گرفتند ز لب توبه و پیمانه ز دستم
با محتسب شهر بگویید که هشدار
هشدار که من مست می هر شبه هستم

اسفند ۱۳۳۴

۞۞۞

پرواز

سال ها شد تا که روزی مرغ عشق
نغمه زد برشاخهء انگشت من
آشیان آسمان را ترک گفت
لانه ای آراست او در مشت من

دست من پر شد ز مروارید مهر
دست من خالی شد از هر کینه ای
دست من گل داد و برگ آورد و بار
چون بهار دلکش دیرینه ای

سینه اش در دستهایم می تپید
از هراس دامهای سرنوشت
سخت می ترسید از پایان وصل
وز پلیدی های خاطرهای زشت

آه اگر روزی بمیرد عشق ما
وای اگر آتش، به یخبندان کشد
خندهء امروز ما در شام یأس
اختران اشک در چشمان کشد

من نوازشگر شدم آن بال و پر
من ستایشگر شدم آواز او
خواستم بوییدم و بوسیدمش
با نیازی بیشتر از ناز او

عاشقان! هر کس که دارد از شما
مرغ عشقی بر فراز شاخسار
پاسداری بایدش هر روز و شب
چشم ترسی بایدش از روزگار

هر کجا در هر خم این رهگذر
درکمین بدخواه سنگ انداز هست
عشق من پرداشت آه ای عاشقان
پربرای جنبش و پرواز هست

در غروب یک زمستان سیاه
مرغک من ز آشیان خود گریخت
دور شد در اشک چشمم محو شد
بعد از او هم سقف این کاشانه ریخت

در بهار پر گل این بوستان
دست من تک ساقهء پاییز ماند
برگهای خشک عشقی سوخته
بر فراز شاخه ها آویز ماند

گرچه دیگر آسمانها تیره است
شب ز دامان افق سر می کشد
باز با پرواز مرغان بهار
آرزویی در دلم پر می کشد

می فریبد دل به افسون ها مرا
می سراید بر من این آوازها:
بال دارد، بال دارد مرغ عشق
باز خواهد کرد او پروازها

اسفند ۱۳۳۵

۞۞۞

انسان

رسد آدمی بجایی که بجز خدا نبیند
سعدی

پایان گرفت دوری واینک من
با نام مهر لب به سخن باز می کنم
از دوست داشتن
آغاز می کنم

انگار آسمان و زمین جفت می شوند
انگار می برندم تا سقف آسمان
انگار می کشندم بر راه کهکشان

در دشت های سبزِ فلک چشمِ آفتاب
گردیده رهنما
در قصر نیلگون
فانوس ماهتاب افکنده شعله ها

با بالهای عشق
پرواز می کنم
با من ستارگان همه پرواز می کنند
دستم پر از ستاره و چشمم پر از نگاه
آغوش می گشایم
دوشیزگان ابر به من ناز می کنند

پرواز می کنم
در سینه می کشم همه آبیّ آسمان
می آیدم به گوش نوای فرشتگان
انسان مسیح تازه
انسان امید پاک در بارگاه مهر
اینکه خدای خاک
در مسجد می شوند به هر سو ستارگان

پر می کشم ز دامن شطّ شهابها
می بینم آن چه بوده به رویا و خوابها

سرمست از نیاز چو پروانهء بهار
سر می کشم به هر ستاره و پا می نهم بر آن
تا شیره ای بپرورم از جستجوی خویش
تامیوه ای بیاورم از باغ اختران

چشم خدای بینم
بیدار می شود
دست گره گشایم در کار می شود
پا می نهم به تخت
سر می دهم صدا
وا می کنم دریچهء جام جهان نما
… تا بنگرم به انسان درمسند خدا
این است عاشقان که من امشب
دروازه های رو به سحر باز می کنم
این است عاشقان که من امروز
از دوست داشتن
آغاز می کنم

آذر ۱۳۳۶

۞۞۞

آرزوی بهار

در گذرگاهی چنین باریک
در شبی این گونه دل افسرده وتاریک
کز هزاران غنچه لب بستهء امید
جز گل یخ، هیچ گل در برف و در سرما نمی روید
من چه گویم تا پذیرای کسان گردد
من چه آرم تا پسند بلبلان گردد

من در این سرمای یخبندان چه گویم با دل سردت
من چه گویم ای زمستان با نگاهِ قهرپروردت
با قیام سبزه ها از خاک
با طلوع چشمه ها از سنگ
با سلام دلپذیر صبح
با گریز ابر خشم آهنگ
سینه ام را باز خواهم کرد
همره بال پرستوها
عطر پنهان مانده اندیشه هایم را
باز در پرواز خواهم کرد

گر بهار آید
گر بهار آرزو روزی به بار اید
این زمینهای سراسر لوت
باغ خواهد شد
سینهء این تپّه های سنگ
از لهیب لاله ها پر داغ خواهد شد

آه… اکنون دست من خالی است
بر فراز سینه ام جز بُتّه هایی از گل یخ نیست
گر نشانی از گل افشان بهاران بازمی خواهید
دور از لبخند گرم چشمه خورشید
من به این نازک نهال زردگونه بسته ام امید

هست گل هایی در این گلشن که از سرما نمی میرد
و اندرین تاریک شب تا صبح
عطر صحرا گسترَش را از مشام ما نمی گیرد

دی ۱۳۳۶

۞۞۞

تشویش

من مرغ آتشم
شب را به زیر سرخ پر خویش می کشم
در من هراس نیست ز سردی و تیرگی
من از سپیده های دروغین مشوّشم

مرداد ۱۳۳۴

۞۞۞

بوی بهار

مادرم گندم درون آن می ریزد
پنجره بر آفتاب گرمی آور می گشاید
خانه می روبد، غبار چهره آیینه ها را می زداید
تا شب نوروز
خرّمی در خانه ما پا گذارد
زندگی برکت پذیرد با شگون خویش
بشکفد در ما و سر سبزی برآرد

ای بهار، ای میهمان دیرآینده
کم کمک این خانه آماده ست
تک درخت خانه همسایهء ما هم
برگ های تازه ای داده ست

گاهگاهی هم
همره پرواز ابری در گذار باد
بوی عطر نارس گلهای کوهی را
در نفس پیچیده ام آزاد

این همه می گویدم هر شب
این همه می گویدم هر روز
باز می اید بهار رفته از خانه
باز می اید بهار زندگی افروز

بهمن ۱۳۳۸

۞۞۞

ماه و دیوانه

به یاد روشندل ورامینی

از صدائی گنگ
خواب شیرینم پرید از سر
باز زندان بود وخاموشی
وصدای گام های پاسبانان بر فراز بام
وتکاپوهای نامعلومِ این هم حجرهء من، مردِ دیوانه
.در میان روزنِ پر میله ومهتاب

،پیشتر رفتم
با اشاراتِ سرانگشتش
:ماه را می خواند وبا من زیر لب می گفت

گوش کن ! من کلیدی از فلزِ روشنِ مهتاب خواهم ساخت“
„.وتمامِ قفل ها را باز خواهم کرد

ماه پنهان گشت واو را من به جایش بازگرداندم
پیرمردِ پاکدل قرقر کنان خوابید
:ومرا بگذاشت با خارِ خیالِ خویش
زودتر ای کاش
ماه را می خواند
.دیرتر ای کاش برمی خاستم از خواب

۞۞۞

http://kasrai.com/

یادواره ها، سیاوش کسرائی، شمارهء سه

 

آفتابی

در بسته است و پنجره بسته است و پرده ها
قاب در و دریچه گرفته است
امّا ز گوشه ای
از چشمها نهان
می تابد آفتاب
بر سر و دفتر من و گلدان

زین تنگ گوشه نیز تواند
اندیشهء لطیف
بیرون رود ز روزن پنهان
تا گردد آفتابی و گسترده در جهان

٧ مهر ١٣٥٤

۞۞۞

محبوس در ابریشم خویش

یک راندهء تنها شده از باغ پریشم
اندوهی و انبوهه ای از کار به پیشم
کو روزنه ای تا که از آن پر بگشایم
من کِرمَک محبوس در ابریشم خویشم

کابل، شهریورماه ١٣٦٦

۞۞۞

چون در رسد هنگام

گیرم که گلدان بلورین را
گیرم که گلدانهای این گلخانه را بر سنگ بشکستند
خیل گرازان را
گیرم به باغ آرزو پروردهء ما در چرا بستند

با آنچه در راه است
ترفند بیهوده است
بر یورش او هیچ رهبندی نمی پاید
چون در رسد هنگام
با موکبش پر گل، بهار جاودان از راه می آید

شهریورماه ١٣٦٢

۞۞۞

 

همراه

باز هنگامهء نام و ننگ است
راه بر ما تنگ است
یک نفر می افتد
یک نفر میشکند
میگریزد یک تن
یک نفر امّا با پرچم جان میماند
یک نفر هست که باز
نغمهء خونین را
در تمام شب میخواند

عمر من*
گر چه کوتاهتر از آه من است
هم درین نیم نفس
آنکه میخواند و میماند همراه من است

تهران، خرداد ماه ١٣٦٢

عمر بیحاصل من*

 

۞۞۞

آفتاب در شهر

دیروز آفتاب
با بوسه و سلام به هر بام و در دمید
دیروز آفتاب
پندار ابر را
با تیغ زر درید

دیروز آفتاب در شهر میگذشت
با گامش اشتیاق
با چشم او نوازش و لبخند
با دست او نیلز به پیوند
دلهای سرد را
گرمی نشاند و رفت
عطر امید را
هر سو کشاند و رفت

روشنای دیده و دلهای بیشمار
ای جان آفتاب
بار دگر ز روزن دلخستگان بتاب

مهرماه ١٣٦٢

۞۞۞

ای عشق

ای عشق تو بانوی سیه فام منی
زیبای خاموش عمر و ایّام منی
دیریست درین باغ که گلبانگت نیست
ای مرغ غمین که بر سر بام منی
شیرینی و شور بزم جانها بودی
اینک چو شراب تلخ در جام منی
گر خوی تو با رمیدگی همراه است
کی رام منی آهوک، آرام منی !؟
یک شمع چو قامتت نمی افروزند
امّا تو همان ستارهء شام منی
گر ننگ به نامِ عشق کردند چه باک
بدنامِ بَدانی تو خوشنام منی
هر چند که ناکام گذشتیم ز هم
چون طعم طرب همیشه در کام منی
آغاز تو بودی ام، خوشا آن آغاز
شادا به تو چون غم، که سرانجام منی
چون چهرهء تو هنوز در تاریکیست
ای عشق تو بانوی سیه فام منی

۞۞۞

آن کلام چون کلید درگشائی را
با کسان، بسیار بنشستم
گفتگوی و های و هو کردم
حاصل آن، این که یاران را
دور کردم، دادم از کف، یا عدو کردم

گرچه فرساینده بود این کار
من به شوق آن گریزنده
با تلاش خویش در این جادهء لغزنده خو کردم

زین تکاپوها
خانهء مردم اگر ناکرده ام آباد
خانهء خود زیرو رو کردم

ای سخن سالار آینده
من نجستم واژهء دلخواه و گَرد حسرتش بر دفترم باقیست
بخت یارت باد
یافت کن آن را که من عمری برایت جستجو کردم

مسکو، اسفند ماه ١٣٧٢

۞۞۞

سرود کودکان

ما کودکان پیام خوش آوائیم
پیک شما به کشور فردائیم
هر آرزوی نیک شمایان را
بر جان و دل سپرده می پائیم
ما را بپرورید و به جای آرید
باشد به روز سخت به کار آئیم
خدمتگزار تودهء زحمتکش
ما پاسدار صلح به دنیائیم
امروز اگر که خانه به خون خفته ست
فرداش چون بهار می آرائیم
هر جا که شادی است و امید و عشق
مائیم و نغمه گستر آن مائیم
تک تک چو قطره ایم و چه بی اندام
یک جا ولیک، برشده دریائیم

کابل، خرداد ماه ١٣٦٦

۞۞۞

واژهء دلخواه

تا نشانم بر لبانت چون گل شادی
بوسه ای از واژهء دلخواه
سالهای سال
جستجو کردم

هر چه را از آب و خاک و سنگ و آتش
باد و باران بود
وزن کردم با دو دستانم
ورز دادم واژه هایش را
یک به یک، چون عطر بو کردم

وانهادم حرفهائی را که همچون روز روشن بو.د
همچنان فانوس دریائی به توفان شبانگاهی
رخنه در دیوار ظلمت واژه ها، هر سمت و سو کردم

چون نجستم، باز
هر کجائی زان سراغی بود
حتّی تا خطر، تا مرگ، رفتم،من
در دل هر بند و هر دامی
در بن هر چاله و هرچاه
سر فرو کردم

تا که شاید از بلند آوازگان جویم

۞۞۞

در خانهء دوست

دل تا ز صبا شنید افسانهء دوست
از سینه هوا گرفت زی خانهء دوست
تا شمع بلندش به افق روشن شد
جان پر نکشید جز به پروانهء دوست
زان خانه که خون عاشقان میریزند
رفتیم برادران به کاشانهء دوست
اندوه نهفته از نگاه دشمن
گفتیم که سر تهیم بر شانهء دوست
زنجیر میاورید و تهمت مزنید
بس باد بگوئید که: دیوانهء دوست
پیمانه همان بود کع با دوست زدیم
پیمان نشکستیم ز پیمانهء دوست
مرغی که هزار دام دشمن بدرید
بنگر که چه دلخوش است با دانهء دوست
ما قصّه نبردیم به پایان و شب است
با باده سحر کن تو به افسانهء دوست

مرداد ١٣٦٢

۞۞۞

پنهانه


اینجا کسی است پنهان دامان من گرفته
(مولوی)

این اوست بشنوید ! صدا می کند مرا
هر دم که با کتابی همبسترم به شور
هر دم که در نگارش یک نامه
در خویش می تنم
یا گاه آب دادن گلها، به صبح ها
یا همچنین به هر دم دیگر که در اتاق
من پرسه می زنم؛
ناگاه
او جلوه می کند
در سینه ام نفس چو مرغ قفس حبس می شود
می اید او، ولی در آینه پنهان
انگار
ابری عبور دارد از سرزمین جان
کز هرچه بودنی است، جدا می کند مرا
سر در پی اش
من می دوم شتابان تا آستان در
– پاها گره گرفته به هم پیش می رود –
پرواز پرده ها را، پس می زنم به شوق
سر می کشم ز پنجره، مشتاق
خم می شوم به دیدن عمق پیاده رو
خورشید می رود که بخسبد
باد است و برگ سوخته در باد
اما ز خطّ سرخ افق، او
در پرده های ابر نگه می کند مرا

رخ می نماید از دریچهء یک قصّه
برمی آید
از بام یک صدا
می غلتد
در بازوان رود
با سبز و زرد جنگل، می خواند او به غم
همراه بوی گل همه جا پخش می شود
از خطّ یک خبر
از گفتگوی شاد دو عابر
از کمترین دقایق اندیشه های من
سر می کشد برون
گویی که مژده دارد بر لب
افسونگرانه خواب نما می کند مرا
دامان من گرفته، نسیمی است خسته
می کشدم نرم
چون آن پری که ناوی عاشق را
– با نغمه های آبی سحر انگیز-
در بحر می کشاند
تا دوردست شهر ودیارم
همراه می برد
در کوی و برزن و همه پسکوچه های عشق
می گرداند
در جمع می نشاند
اما ز گرد ره رسیده و نرسیده
با عشوه ای دوباره رها می کند مرا

نه نه رها نمی کند هرگز
این بانگ اشتیاق
در خواب هم مدام صدا میکند مرا

مسکو، تیر ماه ١٣٦٨

۞۞۞

چه کسی کشت مرا !؟

همه با آینه گفتم، آری
همه با آینه گفتم، که خموشانه مرا می پائید
گفتم ای آینه با من تو بگو
چه کسی بال خیالم را چید؟
چه کسی صندوق جادوئی اندیشهء من غارت کرد؟
چه کسی خرمن رؤیایی گل های مرا داد به باد؟

سر انگشت بر آینه نهادم پرسان
چه کسی آخر چه کسی کشت مرا؟
که نه دستی به مدد از سوی یاری برخواست
نه کسی را خبری شد نه هیاهویی در شهر افتاد !؟

آینه
اشک بر دیده به تاریکی آغاز غروب
بیصدا بر دلم انگشت نهاد

مسکو، فروردین ١٣٧٠

۞۞۞

بندی خوان هشتم

گرفتار بندم، مرا یار کیست؟
رهانندهء این گرفتار کیست؟
من آنم که تا درمیان بوده ام
ز خدمت دمى برنياسوده ام
به كار و به پيكار ا ز هفت خوان
گذشتم، پليدى شكستم به جان
وطن را به كوشش رها نيده ام
به شور و جوانى رسانيده ام
چو تنگ آمدى عرصه بر شهر من
عدو را نَبُد راحت از قهر من
چو بيژن ز بيداد در شد به چاه
برآوردم او را، رساندم به گاه
ز خون سياوش چو افروختم
زمين و زمان را زكين سوختم
به افسون چو كشتند سهراب را
ببردم ز چشم خسان خواب را
كنون كز بد بدسگالان دون
به تنگى در افتاده ام با فسون
سخن با تبار شهيدان بود
و يا آنكه او مرد ميدان بود
بگوئيد اين قصه با بيژنان
به نو خواسته پور روئين تنان
سياووش ها را دهيد اين پيام
كه اينك رسيده است وقت قيام
به سهراب هايم ندا در دهيد
كه هنگام هنگامه ها در رسيد
در بسته بر خلق را وا كنيد
مبادا بدين كار پروا كنيد
كه با توده بودن يگانه رهست
دل روشن از اين سخن آگهست
از آن زال انديشه رهجو شويد
به شمع خرد همره او شويد
پر جان و تن را به آتش نهيد
نشانى به سيمرغ پنهان دهيد
كه سيمرغ يارى رسان، مردمند
اگرچه ز چشم شريران گمند
به پيوند، از بند بازم كنيد
به جمع يلان سرفرازم كنيد
رهانيد رستم، بگيريد داد
به شهنامه بخشيد پايان شاد

مرداد ١٣٦٢

۞۞۞

هجوم

دل ببایدت نهاد
تا که جنبشی در آشیانه آوری
غنچه تا که سر ز خواب برکند
بلبلک
بانگ بایدت که عاشقانه آوری
گفتم آن نهال نو رسیه را
شایدت قیام قامتی تمام
تا رسی که سر بر آستانه آوری

شب زنیمه رفت و صبح بر دریچه بردمد
بی خبر! دگر چرا فسانه آوری؟
نیست رامت این سمند توسن و نمی رود
صد اگر که تازیانه آوری
شاخه رمیده آن گل سپید
ناروا سپرده برگذار کوچه ها
می شود
دیگرم به سوی خانه آوری؟
می شود که غلغل شراب را
جای های های گریهء شبانه آوری؟
یا اگر بخوانمت به ناز
باز
ای سیاه چشم
این شب سیاه را بهانه آوری
سر بپیچی و نشیب گیسوان
پشت عاج شانه آوری
رفتی از برابر نگاهم ای درخت شعله ها و باز
چشم دارمت
کز کنار گوشه ای شبی زبانه آوری

بی تو می کشد زمانه ام
می شود که با من ای امید تهمتن
همدلی کنی هجوم بر زمانه آوری؟

١٣٤٩

۞۞۞

شاعر

وقتی که چتر ترس گشودست روی شهر
و دلهره است آنکه به در میزند مدام
نازک تراش خورده ترین طبع آدمی
شاعر
آئینهء وجود
چه تصویر افکند؟

از خیل زندگان
وقتی گرسنگی است که فریاد می کشد
مادر! من نان می خواهم
شاعر
گرسنه روح ترین گرسنگان
شاعر
گداترین گرسنهء نان حیات ما
در کوچه های فقر چه بانگی برآورد ؟

وقتی که بوسه مزهء باروت می دهد
و جنگ، جنگ، جنگ
از جویبار خون
سیراب می کند مزارع بی ماهتاب را
شاعر که جنگجوی ترین فرد آدمی است
چه جنگی به پا کند ؟

وقتی که دست خسته آزادی
روز نجات را
خط می کشد هماره به دیوار حبس خویش
شاعر
آزادتر خلایق
باید چه حک کند
بر گرده زمان؟

ای دوست داشتن
پنهان ترین بهار
آتش بکش، زبانه بکش، گل کن عاقبت
باشد به بوی تو
بار دگر صبورترین مرغ این جهان
آواز سرکند

۞۞۞

 

http://kasrai.com/

یادواره ها، سیاوش کسرائی، شمارهء دو


به سبز جاودان

وطن! وطن
نظر فکن
به من
که من
به هر کجا، غریب وار
که زیر آسمان دیگری غنوده‌ام
همیشه با تو بوده‌ام
! همیشه با تو بوده‌ام
اگر که حال پرسیم
تو نیک می شناسیم
من از درون قصّه‌ها و غصّه‌ها برآمدم
حکایت هزار شاه با گدا
حدیث عشق ناتمام آن شبان
به دختر سیاه‌چشم کدخدا
ز پشت دود کشت‌های سوخته
درون کومه ی سیاه
ز پیش شعله‌های کور‌ه‌ها وکارگاه

تنم ز رنج، عطر و بو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده‌ام
یکی ز چهره‌های بی‌شمار توده‌ام

چه غمگنانه سالها
که بالها
زدم به روی بحر بی‌کناره‌ات
که در خروش آمدی
به جنب و جوش آمدی
به اوج رفت موج‌های تو
که یاد باد اوج‌های تو

در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته پاره‌ها نظر نبود
نبودم از کسان
که رنگ و آب دل ربودشان
به گودهای هول
بسی صدف گشوده‌ام
گهر ز کام مرگ در ربوده‌ام

بدان امید تا که تو
دهان و دست را رها کنی
دری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده وا کنی
به بند مانده‌ام
شکنجه دیده‌ام
سپیده، هر سپیده جان سپرده‌ام
هزار تهمت و دروغ وناروا شنوده‌ام

اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه، جان پاک انقلاب را ستوده‌ام

نکاستم ز شور تو
نکاستم ز شور تو
به سوز و ساز شمع جان
به شور و بر شرار تو فزوده ام

کنون اگر که خنجری میان کتف خسته‌ام
اگر که ایستاده‌ام
و یا ز پا فتاده‌ام
برای تو، به راه تو شکسته‌ام
اگر میان سنگهای آسیا
چو دانه های سوده‌ام
ولی هنوز گندمم
غذا و قوت مردمم
همانم، آن یگانه‌ای که بوده‌ام

سپاه عشق در پی است
شرار و شور کارساز با وی است
دریچه‌های قلب باز کن
سرود شب شکاف آن ز چار سوی این جهان
کنون به گوش میرسد
من این سرود ناشنیده را
به خون خود سروده‌ام

نبود و بود برزگر را چه باک
اگر بر آید از زمین
هر آنچ او به سالیان
فشانده یا نشانده است

وطن! وطن
تو سبز جاودان بمان که من
پرنده‌ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دور دست مه گرفته پر گشوده‌ام

کابل، بهمن ماه ۱۳٦۲

۞۞۞

هوای آفتاب

ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد
تمام روزهای ماه را
فسرده می نماید و خراب می ‌کند
و من به یادت ای دیار روشنی کنار این دریچه ‌ها
دلم هوای آفتاب می کند

خوشا به آب و آسمان آبیت
به کوههای سربلند
به دشتهای پر شقایقت، به دره های سایه دار
و مردمان سختکوش، توده کرده رنج روی رنج
زمین پیر پایدار
هوای توست در سرم
اگر چه این سمند عمر زیر ران ناتوان من
به سوی دیگری شتاب می ‌کند

نه آشنا، نه همدمی
نه شانه‌ای ز دوستی که سر نهی بر آن دمی
تویی و رنج و بیم تو
تویی و بی پناهی عظیم تو
نه شهر و باغ و رود و منظرش
نه خانه ‌ها و کوچه‌ ها، نه راه آشناست
نه این زبان گفتگو زبان دلپذیر ماست
تو و هزار درد بی دوا
تو و هزار حرف بی جواب
کجا روی ؟ به هر که رو کنی تو را جواب می‌ کند

چراغ مرد خسته را
کسی نمی فروزد از حضور خویش
کسش به نام و نامه و پیام
نوازشی نمی ‌دهد
اگر چه اشک نیم شب
گهی ثواب می ‌کند

نشسته ‌ام به بزم دوستان و سرخوشم …
بگو بخند و شعر و نقل و آفرین و نوش
سخن به هر کلام و شیوه ‌ای ز عهد و از یگانگیست
به دوستی، سخن ز جاودانگیست

امان ز شبرو خیال
امان،
چه ها که با من این شکسته خواب می کند

اگر چه بر دریچه ‌ام در آسمان صبح
هنوز هم ملال ابربال می ‌کشد
ولی من ای دیار روشنی
دلم چو شامگاه توست
به سینه ام اجاق شعله خواه توست
نگفتمت: دلم هوای آفتاب می ‌کند

مسکو، شهریور ١٣٧٢

۞۞۞

بیداری گل سوی چمن میکشدم
بلبل دل و، باد، پیرهن میکشدم
در گوشهء خاک غربتم بوی بهار
می آید و جانب وطن میکشدم

کابل، فروردین ١٣٦٣

۞۞۞

پل

همهء باورم آن بود که من
در گذز از پل مخروبهء این درّهء مرگ
پیشگامی هستم چاپک پا

لیک لغزیدن بسیارم آموخت که امروزم را
پاره سنگی باشم در پی پل
کز فرازش، شاید
پای دیروز سلامت برسد بر فردا

مسکو، اردیبهشت ١٣٧٣

۞۞۞

ما برمیگردیم

ما روزی عاشقانه برمیگردیم
بر درد فراق چاره گر میگردیم
از پا نفتاده ایم و تا سر داریم
در گرد جهان به دردسر میگردیم
خندان ما را دوباره خواهی دیدن
هرچند که با دیدهء تر میگردیم
خاکستر ما اگر که انبوه کنند
ما در دل آن توده شرر میگردیم
گر طالع ما غروب غمگینی داشت
بگذار، سپیدهء سحر میگردیم
چون نوبت پرواز سمندر برسد
ما سوختگان صاحب پر میگردیم
نایافتنی نیست کلید دل تو
نایافته ایم !؟ بیشتر میگردیم
از رفتن و بدرود سخن ساز مکن
ای خوب ! بگو بگو که برمیگردیم

کابل، مهرماه ١٣٦٢

۞۞۞

ریشه و جنگل

من شاخه ای ز جنگل خلقم
از ضربهء تبر
بر پیکر سلالهء من یادگارهاست

با من مگو سخن ز شکستن
هرگز شکستگی ببرِ ما شگفت نیست
بر ما عجب، شکفتگی اندر بهارهاست

صد بار اگر بخاک کشندم
صد بار اگر که استخوان شکنندم
گاه نیاز باز
آن هیمه ام که شعله برانگیزد
آن ریشه ام که جنگل از آن خیزد

کابل، آبان ماه ١٣٦٢

۞۞۞

غوغای بهار است و هوس تازه کند
زین حال و هوا زمین نفس تازه کند
حبس است دلم نگویم آزادش کن
امّا چه شود اگر قفس تازه کند !؟

کابل، فروردین ماه ١٣٦٣

۞۞۞

پایان هیچ کار، پایان کار نیست
ورنه نظام هستی ما پایدار نیست
هر اختری که میچکد از چشم این سپهر
اشکی زدودنی است، غمی ماندگار نیست

١٣٧٣

۞۞۞

تا شبچراغ دريا

روی دريای گران را چشمه ديد
جويبار جان به درياها رسيد
ای گل غافل درين سبزينه دشت
اشک و خون است و نه آب اين سرگذشت
حال ما در لرزش شبنم ببين
!ياد ما را پاک دار ای نازنين
بانگ دريا تا برآمد از گلو
ريختند از هر کناری سوی او
چشمه سار و جويبار و شط و رود
هر کجا هر جان جوشانی که بود
نيز من يک تن ز ره پويان شدم
جستجوی جمع را جويان شدم
از تبار کوهسارم ابر زاد
سربلند و پاکدل آزاد و شاد
قطره ای بودم زباران آمدم
تا به جشن جويباران آمدم
پس دويدم از ميان تل و تنگ
بارها پا و سرم آمد به سنگ
صخره های سخت بالم کوفتند
بادهای سهم يالم روفتند
دشت تشنه می کشانيدم به خاک
تندی هر تنده می کردم هلاک
هم نماندم در دل مرداب ها
هم رهاندم جان زپيچ و تاب ها
گاه زير شاخه ها پنهان شدم
گاه همچون نقره ای عريان شدم
در علف های مشوّش ريختم
با زمين و آسمان آميختم
سرزنش ها خوردم از گل خارها
پيکرم پر خون شد از پيکارها
پای اما پس نبردم از نبرد
کردم آن کاری که می بايست کرد
هر که را انديشه اين راه بود
پيش بردم پيش بردم با سرود
سال ها بگذشت سنگين روز و شب
تا چو مشتاقان رسيدم بر مصب
اينک آن دريای ديگرگونه ساز
پای تا سر شور با آغوش باز
کوهه های موج و بانگ و شورها
بازی آئينه ها و نورها
پيچ و تاب و زير و بالاهای آب
در ميان بازوان آفتاب
واله و مشتاق درهم تاختيم
نغمه ها در نغمه ها انداختيم
تا گرفتم دامن گرداب ها
سر برآوردم به پای آب ها
خُرد گشتم در درشتی های موج
تا زپشت موج ها رفتم به اوج
تاب دريا تا مرا در پر گرفت
دايه دريا مرا در بر گرفت
سر نهادم همچو طفلی پر فغان
بر سر سينه در خود طپان
بر سر آن سينه بی پا می شدم
قطره قطره موج و دريا می شدم
خوانده می شد شعر من از هر کنار
با لبان و با دهان بیشمار
جای آن باريکه جوی بی نمود
در تنم بحری به آوا می سرود
اينک آن بی تاب بی پايان منم
همچنان در کار فردا می تنم
تا برآرم گوهری چون شبچراغ
از تو می گيرم به هر ساحل سراغ

۞۞۞

 

http://kasrai.com/

Siavash Kasra’i: Eine Sonne آفتابی

inspiriert durch ein Gedicht des iranischen Poeten Siavash Kasra’i (1927 – 1996)
Eine Sonne, verfasst im Jahr 1975
7.7.2012

Die Tür ist geschlossen,
ebenfalls das Fenster,
die Vorhänge sind zugezogen.
Selbst der Tür- und Fensterrahmen
scheinen dicht zu sein.
Und doch aus einer unbekannten Ecke,
dem Auge unsichtbar,
scheint die Sonne
auf mein Haupt,
mein Heft
und die Vase.

Sogar aus diesem eingeengten Winkel
kann der zärtliche Gedanke
durch die unsichtbare Lücke
den Raum verlassen,
sich zu einer Sonne entwickeln,
weltweit erleuchten,
mit Leidenschaft
zart durchdringend,
Wärme spendend
zur Liebe aufrufen
und zum Leben.

***

سیاوش کسرایی

(١٣٥٤)

در بسته است و پنجره بسته است و پرده ها
قاب در و دریچه گرفته است
امّا ز گوشه ای
از چشمها نهان
می تابد آفتاب
بر سر و دفتر من و گلدان

زین تنگ گوشه نیز تواند
اندیشهء لطیف
بیرون رود ز روزن پنهان
تا گردد آفتابی و گسترده در جهان

 

یادواره ها، سیاوش کسرائی، مهرهء سرخ

مهرهء سرخ
سرودهء زنده یاد سیاوش کسرائی

۞۞۞

درآمدی بر مهرهء سرخ، وین ١٣٧٤

در سفینهء بزرگ فردوسی مهره ای یافتم، سرشار از زیبائیهای زندگی و آغشته به تمامی تاریکیهای مرگ. نگین سرخی با تلألو سیاه. قطره ای به گنجایش دریا و هر دو گونهء دریا: آرامش و توفان. ناف ساکنِ گردابی که بحری را در پیرامون به تلاطم در می آورد. تماشا را پیشتر رفتم و موجم فروکشید

آرش کمانگیر میوهء جوانی گوینده با فرسنگها فاصله و مهرهء سرخ میراث سالخوردگی من است. اگر شباهتی در میان این دو شعر باشد، در وجه کلّی آنهاست که هر یک با زبان روزگار خویش در جستجوی پاسخی به ناامیدی اند

آرش“ و „سهراب“ گردانندگان این دو منظومه اگر از یک خون بوده باشند، امّا هر یک را وظیفهء دیگر است. آرش با برجا نهادن گردِ تن، از یک سدّ مرگ بر می جهد و نه جان خود که جانهای بیشمار دیگری را می رهاند که جز این را برنمی تابد و راهی دیگر نیز نمی نماید. امّا سهراب نوخاسته خیرخواهی است خطر کرده و خطا رفته با خنجری در پهلو که دادخواهانه نگران سرانجام دادوری بر کار خویشتن است و اگر شباهنگام به تبسّمی چشم فرومی بندد، سحرگاهان به تشویشی دیده می گشاید. آرش سپاسِ زندگی گویان، چنان که خود اراده کرده می میرد ولی سهراب، تماشاگر سادهء دلفریبی های حیات، هنوز زندگی را نزیسته است که فرجامی شگرف را بر خود فراهم می کند. در جهان واقعیّت، که آرش ها اندک اند و سهراب ها بیشمار، کابوس این رستاخیز هولناک هر روز و هر شب در همهء احوال با ماست و ما نیز چون او امّا با جراحتی در جان، در برزخِ مرگ و زندگی، نوشداروئی نایافته را انتظارمی کشیم. بیهوده نیست که گردباد برخاسته، باز شاهنامه است که با تصویرهای برجسته اش زیر چشم ما ورق می خورد

تهمینه های بی فرزند و بدون همسر، سهراب های نوخاستهء سرگردان، گُردآفریدهای دلپذیر بی عشق مانده، رستم های خودشکن، سیاوش های بی گناه ، اسفندیارهای فریب خورده و بسا خودکامان و ناکامان دیگر و حتّی سیمرغ های به آشیان خزیده و سمندهای بی ساز و برگ رها شده، جداجدا و در سرزمینی بدون خداوند و چنین است که هیاهوی خیل آوارگان از سراسر جاده های جهان به گوش می رسد

در این هنگامهء پرآشوب، که میهن بلاخیز ما نیز در کشاکش بود و نبود نام و تاریخ و فرهنگ خویشتن است، من مهرهء سرخ را به دست شما آگاهان می سپارم، همچنان که یک بار در سی و هفت سال پیش „آرش“ را به شما واگذاردم و شما او را در دست و دامان و گهوارهء دلهایتان به برومندی رساندید

مهرهء سرخ گاه شناسانندهء تبار کسی است، گاه زیب و زیور گیسوان یا دست و گردن و کلاه و بازوبند و یا چون اندوخته ای پشتوانهء رفاه، امّا و همچنین مهرهء سرخ می تواند گاه چون سپرده ای تعهّدآور، نمودار و نقش پرداز منش و کردار آدمی نیز باشد که بویژه در چنبن حالتی، فاجعه، سهل انگاری در سپردن و ستاندن این امانت گرانبهاست

در مهرهء سرخ سخن از خطاهای خطیر نیک خواهانی است که شیفتگی را به جای شناخت در کار می گیرند و شتابزده و با دانشی اندک تا مرزهای تباهی می رانند و اینک تاوان های سنگین که می بایدشان پرداخت

از که بنالیم !؟ پراکندگی، میوهء آن تلخ دانه هائی است که خود بر این زمین افشانده ایم و اکنون بارور شده است

هر که را آرمانی در سر و آرزوئی در دل بوده است، در سیاه چال جدائی با خویش می تابد

و امّا کلید گم شدهء این سیاه چال بزرگ … !؟
آرزو داشتم که این منظومه، نخست در ایران – همان جائی که باید – انتشار می یافت، ولی با همهء کوشش دوستان این کار نیز میسّر نگردید

مهرهء سرخ

http://kasrai.com/