بزرگداشت زندگان: محمّد رضا شفیعی کدکنی؛ شمارهء دوازده

بر کدامین سو؟
۞۞۞

بازگشته
۞۞۞

عاشقان چنین ترانه خوانده اند
۞۞۞

از عشق سخن بگو
۞۞۞

رود
۞۞۞

آیا نیاز هست؟
۞۞۞

خار از آتش چو گذر کرد
۞۞۞

تاریخ نانوشته
۞۞۞

آوازِ زندگی
۞۞۞

مارگیر
۞۞۞

بهشت
۞۞۞

چون جوی بهشت
۞۞۞

طوفانِ نوحِ دیگر
۞۞۞

ما در زمان به کوچ و عبوریم
۞۞۞

زاغ در آینه
۞۞۞

پرسش
۞۞۞

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

بر کدامین سو؟

من نمیدانم هزاران سال دیگر
در هزاران فرسخ نوری چه خواهد بود
„مسأله این نیست: „بودن یا نبودن
،مسأله این است
در این لحظهء هستی
در همین جا، در درونِ تو
دوزخی هست و بهشتی نیز
هم بهاران است و هم پاییز
،تا تو، در این دم
،در درونِ خود
دریچه بر کدامین سو گشادستی؟

کمبریج، ماساچوست، ٢٠٠٠

۞۞۞

بازگشته

،در بیکرانِ رعشهء دریا
ز صبر ابر
باران شد و به بوتهء خون سیاوشان
و گونهء برشتهء هامون بی نشان
بارید و نَک به حافظهء جویبارهاست
این بازگشته از سفر دور و دیر خویش
.می بینمش که بر لبِ هر برگ آشناست

١٣٦٧

۞۞۞

عاشقان چنین ترانه خوانده اند

از میانِ چاهِ بیژن اَر صدا نمی رسد
سرنوشت شهر را
،رو
،ز لکّه های خون
به روی پیرهن بپرس
ɷ
عاشقان چنین ترانه خوانده اند و
رفته اند
،رو به سوکشان
درین سپیده دم
مثل شاخِ نسترن
!یک ترانه، بی دهن، بخوان
ɷ
خواستی بخوانی اَر نماز خویش را
!روی عشقِ رهروان بی کفن بخوان

١٣٥٦

۞۞۞

از عشق سخن بگو

در کوچه ز دور بشنو این همهمه را
یک پرده فراتر آر این زمزمه را
هر چند سخن ز عشق گفتن خطری ست
.از عشق سخن بگو، رها کن همه را

۞۞۞

رود

تا چشم زنی، لحظه، سفر خواهد کر د
وین جادهء عمر، پی سپر خواهد کرد
رودی ست زمان کزو گذر نتوانی
.امّا این رود از تو گذر خواهد کرد

۞۞۞

آیا نیاز هست؟

آفاق از ترنّم او پر طنین شود
عاشق همین که زمزمه ای زیر لب کند
،آیا نیاز هست، گل سرخ در سحر
بهر شمیم خویش مترجم طلب کند؟

۞۞۞

خار از آتش چو گذر کرد

،عشق
،بر نهرِ تکامل
دلِ ما را
پل شد
،خار، از آتش چو گذر کرد
سراپا گُل شد

۞۞۞

تاریخ نانوشته

ای شعرِ من ز هستی من یادگار باش
.تاریخ نانوشتهء این روزگار باش

۞۞۞

آوازِ زندگی

آوازِ زندگی ر ا
با هر مرکّبی که نوشتیم
بِزدودش این پلیدکِ غدّارِ بدگمان
وِمروز
آموختیم از تو
،که با مرگی این چنین
آواز زندگی را
باید نوشت و
رفت
.تا جاودان بماند در زیر آسمان

۞۞۞

مارگیر

این مارگیر چیره و چالاک و سبزچشم
از اژدهای هفت سر و
مار شش زبان
تا مور و موریانه و کژدم
دارد هر آنچه را که بخواهی
،بر بوریای زهد
یا تخت پادشاهی
ɷ
،در لحظه های شعبده
چون سازدش رها
!آن مار، مور گردد و آن مور اژدها

۞۞۞

بهشت

همه حرّافی و هفهافی و دعوی و دعوی ها
یکی پاسخ نداد
:این پرسش آن پارسای باستانی را

بهشتی گرچه اندک مایه و کوچک“
– که در آن از کس آزاری نبیند کس –
،به روی این زمین، گر می توانی ساخت
ز تو خواهم پذیرفتن
„.تمام وعده های آن بهشت آسمانی را

۞۞۞

چون جوی بهشت

عشق تو که با دلم به شیرین کاری ست
ترکیبِ شگرف مستی و هشیاری ست
حالی ست مرا با تو و عشقت مدام
چون جوی بهشت در رگانم جاری ست

۞۞۞

طوفانِ نوحِ دیگر

آواز، روی حنجره، زنگار بسته است
ɷ
بر گورِ عاشقان نه کتیبه ست، نه گُلی
صف صف، کنار هم
خوابیده اند همدل و همنام
آن سان که زندگیشان بود
.در پیچ و تابِ گردشِ ایّام
ɷ
خوابیده اند صف صف و خاموش
چون لاله ها ز تیرِ تگرگی
هرگز کسی به یاد ندارد
زین گونه عاشقانه و شفّاف
،مرگی و آه
،آه
!چه مرگی
ɷ
در پیش چشم شحنه کسی را
یارای ایستادن و ره نیست
وَز بهرِ احترام به انسان
.پروانه و جوازِ نگه نیست
ɷ
ای خیلِ سیل وارِ اجیرانِ جیره خوار
رجّاله ها که غیر چریدن ندیده ام
در این چمن بهانهء چون و چرایتان
طوفانِ نوحِ دیگر، باید، که این وطن
.شسته شود ز لکّهء بود و بقایتان

١٣٥٦

۞۞۞

ما در زمان به کوچ و عبوریم

!ای دیو! ای دروغ
کز هیچ و پوچ و یاوه تو را عار و ننگ نیست
گیرم که راهِ کوچه ببستی به روی خلق
،ما در زمان به کوچ و عبوریم
.نه مکان
در کوچِ ما نشانِ حضورِ درنگ نیست

۞۞۞

زاغ در آینه

این بادِ هرزه، یاوه درایی ست بیگمان
می بافد از ترانهء تکرار ریسمان
روزی که زاغ آمد و بر آینه نشست
.از انحطاط شعر خبر داد آسمان

۞۞۞

پرسش

به پیش چشمشان خورشید
فروافتاد بر سنگ و ز هم پاشید
و ما حیران به یکدیگر نگه کردیم
نگاهِ ترس در تنهایی و تردید
بگو دیگر چه خواهی دید؟ –
ɷ
سیاهی از میان پنجره خود را
به دالانِ سرا افکند
چراغِ خانه را با دشنهء خود کشت
دگر چیزی به جا ننهاد از امّید
بگو دیگر چه خواهی دید؟ –
ɷ
میانِ مادر و طفل و زن و شوهر
جدایی اوفکند و همچنان خیره
به پای استاد با تهدید
بگو دیگر چه خواهی دید؟ –

۞۞۞

بزرگداشت زندگان: محمّد رضا شفیعی کدکنی؛ شمارهء یازده

از گفتن و شکفتن
۞۞۞

در جستجوی صبح چراغی برکُن
۞۞۞

خروس این سحرگه
۞۞۞

آن آذرخش شب
۞۞۞

اُنس و هیبت
۞۞۞

پنجه در پنجهء مرگ
۞۞۞

ققنوس
۞۞۞

در همیشه ها
۞۞۞

افسانه و حقیقت اینجا شناورند
۞۞۞

در قفس اژدها
۞۞۞

از هیچناک شایعه
۞۞۞

آغازی ز پایان ها رها
۞۞۞

کار شعر
۞۞۞

چون و چرا
۞۞۞

آسمان آبی گل های ابری
۞۞۞

پل
۞۞۞

ترنّم فرصت
۞۞۞

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

از گفتن و شکفتن

با آن که سرفشانی ست سامان این شکفتن
ای غنچه! خامشی چیست؟ گفتن به از نگفتن
گفتن به از نگفتن ور خود دمی نیابی
گوشی به زیر گردون آمادهء شنفتن
بشکاف خاکدان را در این بهار و بشکفت
پوسیدن است ای بذر! اندیشه را نهفتن
سامانِ گفتنت نیست روی شکفتنت نیست
فردا که ناگزیری از جاودانه خفتن
شو آذرخش و بشکاف این صخره را که نتوان
با نرمبارِ باران این خاره سنگ سفتن
اینک پیام این بذز در لحظهء سُرایش
معنای زندگی جیست جز گفتن و شکفتن؟

١٣٦٥

۞۞۞

در جستجوی صبح چراغی برکُن

برخیز و میِ مغانه در ساغر کن
وز بادهء عاشقان، دماغی تر کن
شب دیر کشید و من دلم می لرزد
در جستجوی صبح، چراغی برکُن

۞۞۞

خروس این سحرگه

کُند و کَدر است لحظه، همچون سال است
!با این همه عمرها چه کوته بال است
در جامهء جور و جهل، شب دیر کشید
!وایا که خروس این سحرگه لال است

١٣٦٤

۞۞۞

آن آذرخش شب

شاد آن که چون شهاب برین کاغذ کبود
سطری ز خود فزود و دمی روشنی سرود
یعنی پیام داد که هستی از آن کسی ست
کاندر ظلام تیشه زد و رخنه ای گشود
و آن آذرخش شب که به تاریخِ روشنی
از بودن و سرودن خود لحظه ای فزود
با روشناسرایی خود داد پندها
:یعنی ببین که فرصت من نیز چون تو بود
کوتاه بود و روشن“ و فرصت چنین خوش است“
!تا جاودان به فرصتِ کوتاه او درود

١٣٦٥

۞۞۞

اُنس و هیبت

آی دل! این لحظه از آن لحظه هاست
جان و جوانی و جنونت کجاست؟
آه! درین لحظهء بیدار عشق
لرزه تو را چیست که بر دست و پاست
لحظهء آویختن از سرنوشت
لحظهء درگیری خوف و رجاست
لحظهء بر خویش مسلّط شدن
لحظهء خوبی که خموشی خطاست
لحظهء رفتن به دهان خطر
لحظهء گفتن، همهء حرف هاست
لحظهء تفسیر اشارات عشق
لحظهء بیدار بشارات ماست
لحظهء آویزش جان و جنون
لحظهء کشف هنر کیمیاست
لحظهء تسلیم به تقدیر عشق
لحظهء تصمیم به هر ماجراست
لحظهء اشراق در آفاق عشق
!آی دل! این لحظه از آن لحظه هاست

١٣٤٦ و ١٣٧٠

۞۞۞

پنجه در پنجهء مرگ

،باد را بین که پیچیده، بیرحم
تا جدا سازد این شاخه از برگ
برگ را بین که با عشق سبزش
.می زند پنجه در پنجهء مرگ

١٣٧٤

۞۞۞

ققنوس

ابری شو باران شو در خویش رها باش
بیداری سبز و چمن و باغ و گیا باش
تا ریشهء این سرو کهنسال نخشکد
گیرم همه یک جرعه، زلالی ز صفا باش
تا صبح به دیدار گُل صبح و حواریش
بیداری پر زمزمهء زنجره ها باش
،اکنون که درین ظلمتِ آمیخته با زهر
آفاق خموشند، تو، خورشیدسُرا باش
در فرصت بی واژهء زخم و شب و زندان
در کوچهء زنجیر، صدا باش و رها باش
،در آتش این خامدلان، سوختگانیم
ققنوسِ پرافشانی خاکستر ما باش
خون می چکد و خامشی از خنجر این دیو
.از حنجرهء صاعقه فریاد خدا باش

١٣٥٦

۞۞۞

در همیشه ها

مثل پرنده ای که سحرگاه، در بهار
از شاخه ای به شاخهء دیگر
،پرواز می کند، به پیامی و باوری
آن شعر، نیز از لب یک نسل
.پرواز می کند به لب نسلِ دیگری

۞۞۞

افسانه و حقیقت اینجا شناورند

هر چیز در زمانهء ما بخشنامه ایست
آواز ما ترانهء ما بخشنامه ایست
شرمنده ایم پیش قناری که در سحر
گلبانگ عاشقانهء ما بخشنامه ایست
باغ و بهار ما همه فرمایشی بود
هم جوی و هم جوانهء ما بخشنامه ایست
ما در جهان به هیچ نداریم اختیار
هم نام و هم نشانهء ما بخشنامه ایست
افسانه و حقیقت اینجا شناورند
هم حقّ و هم فسانهء ما بخشنامه ایست
قدیس صبح، عامل فحشای مغرب است
هر چیز در رسانهء ما بخشنامه ایست
جز این غزل که جوهر تاریخ و زندگی ست
هر چیز در زمانهء ما بخشنامه ایست

۞۞۞

در قفس اژدها

،اسب ها خسته
مردها خسته
راه ها بسته
.چشم ها بسته
از پس آن همه گریز و ستیز
،وان شب رستخیز
!آه
چه زود
آرزوها و قهرمانی ها
!در نفس های اژدها شد دود

١٣٧٢

۞۞۞

از هیچناک شایعه

چندان تهی ست زندگی ما
کز هیچناک شایعه ای پوج
لبریز می شود
زین گونه بوده است که دیدیم
آن قهرمان رهایی را
در لحظه ای سکندر و
گاهی
سردار سعدِ وقّاص
در عصر و روزگاری
.چنگیز می شود

۞۞۞

آغازی ز پایان ها رها

عشق در بی واژگی آغاز شد
واژه چون آمد، نهان شد راز شد
بر خلاف هر چه زیر آسمان
دوستت دارم“ برون است از زمان“
در زبن عشق، صرفِ فعل نسیت
ماضی و مستقبل و حالش یکی ست
یک ضمیر آنجا توانی یافتن
„من“ به جای „تو“ چو „تو“ بر جای „من“
عشق، آغازی ز پایان رهاست
می گساری با حریفی اژدهاست ١
ɷ

١
حلّاج: کذا مَن یَشرِبُ الرّاحَ مَعَ التنّین

۞۞۞

کار شعر

شعری که در همیشگی و جاودانگی
چون غنچه ای هماره به حال شکفتن است
ساکن به هیچ قصر و سرایی نمی شود
همواره، روی جادّه، در حال رفتن است
کارش بُوَد شکار نهان ها به آشکار
وز سوی دیگری
.هر آشکار را به شکفتن نهفتن است

۞۞۞

چون و چرا

بیهوده پشت این درِ آیین
!با کوبه ها مکوب
„با کوبهء „چرا
„با کوبه های „چون
بنگر که بسته است خداوند
.در را ز اندرون

۞۞۞

آسمان آبی گل های ابری

زمرهء زیبایی آفاق هستی را
بودن است و آزمودن را ستودن
،آسمان آبی گل های ابری
زبر باران
گویدت: در تیرگی هم
.می توان روشن سرودن

۞۞۞

پل

ز اکنون تا ازل زانجا به اکنون
پلی بسته ست عشق از آتش و خون
دگرگونی ندارد هرگز این عشق
.جهان را می کند، امّا، دگرگون

۞۞۞

ترنّم فرصت

گذشتن ز پل ابدیّت
بیرون شدن ز خویشتن خویش
در بعد کیمیا و طلسمات
دیدن جهان خویش
ɷ
!شاباش! ای ترنّم فرصت
از یاد بردن همه چیزی
.حتّی نشان خویش

۞۞۞

بزرگداشت زندگان: محمّد رضا شفیعی کدکنی؛ شمارهء ده

آواز پرنده کی شود زندانی
۞۞۞

زیر همین آسمان و روی همین خاک
۞۞۞

گهواره اش بر آب
۞۞۞

سنگینیِ زمین
۞۞۞

چو خورشید بر لبِ آفاق
۞۞۞

به آغاز جهان و به جوانسالی هستی
۞۞۞

… تا تو نیایی ز راه
۞۞۞

اعماق
۞۞۞

مزمور زندگی
۞۞۞

پناهجویی
۞۞۞

در آیینهء پگاه
۞۞۞

زینت المجالس
۞۞۞

ازین دریچه
۞۞۞

البرز
۞۞۞

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

آواز پرنده کی شود زندانی

ای مدّعیِ درایتِ یزدانی
:ای کاش که این حرف بدیهی دانی
در بندِ قفس پرنده می ماند، لیک
آوازِ پرنده کی شود زندانی

بریستون، می ١٩٧٤

۞۞۞


زیر همین آسمان و روی همین خاک

،دیر شد، آری
دیر و همه رنجِ ناگزیر شد آری
چهرِ وطن سالخورد و پیر شد آری
با همه اینها به یاد آر که گیتی
در دلِ دیرینگی هماره جوان است
سوی هزاران هزار چهرهء دیگر
.رود زمان نغز و پر سرود روان است
ɷ
باش که بینی
ساخته اند این جوانه های برومند
پایگهِ آرزو، سرایِ وطن را
پنجره اش از غبارِ وسوسه ها پاک
زیر همین آسمان و روی همین خاک

۞۞۞


گهواره اش بر آب

،از بیم آن که موسیِ ایّام
در ناگهانه
زاده شود
دیری ست
فرعونیان قرن
سر می بُرند واژهء نو را
ɷ
!ای ذهن های حاملهء واژه های نو
موسای قرن در رحمِ باور شماست
!ای ذهن های سبز
زهدان قرن حاملهء واژه های نو است
!ای هر که هر که هر که شمایید
شاید ز بیم لب نگشایید؛
امّا
شاید که خود اینک
زاده شده ست موسیِ این قرن
این قرنِ اضطراب
در نور صبحگاهان
.گهواره اش بر آب

۞۞۞


سنگینیِ زمین

،با این که خود رها و سبکبال
،بر زمین
،استاده ام چنانک
بالنده بوته ای که بر آیینِ هوش خویش
ɷ
وقتی سخنِ ز گریهء طفلان گرسنه ست
احساس می کنم
.سنگینیِ تمام زمین را به دوشِ خویش

۞۞۞

چو خورشید بر لبِ آفاق

صدایِ قلب من است این، صدای دریا نیست
صدای همهمه های تهی ز معنی نیست
صدای رعشهء عشق است و جاری از همه سو
به سوی بی سویِ جان، کِش کرانه پیدا نیست
سر اَر به سینهء من برنهی صداهایی
شنید خواهی کز جنس این صداها نیست
ترنّمِ گل سرخ است در نسیم سحر
دلش تپنده، لبش جز به عشق گویا نیست
اگر نباشم و شعری ز من به لب آری
بُود طنین دلم، وَر تنم در آنجا نیست
ترانه ای ست چو خورشید بر لبِ آفاق
.نه آن سرود که امروز هست و فردا نیست

١٣٨٧

۞۞۞

به آغاز جهان و به جوانسالی هستی

صدایی ست پُر از باغ و بهاران
پُر از جوی و پُر از صبح
.پُر از نم نم باران
صدایی ست پُر از جذبه و اشراق
پُر از پردهء عشّاق
.رها در همه آفاق
صدایی که مرا می بَرد از خویش به مستی
به آغاز جهان و جوانسالی هستی
،صدایی ست
.صدایی ست

١٣٨٨

۞۞۞

… تا تو نیایی ز راه

چیستی ای جوشِ عقل سرخ که بی تو
هیچ گُل و سبزه ای به باغ نروید
ور که بروید ز گونه گرد غمانش
.همّت هیچ ابرِ تندربار، نشوید
ɷ
چیستی ای نبضِ سبز عشق که بی تو
باد، سوی ارغوان و بید، نپوید
ور که بپوید، ز بیم، لب نگشاید
.تا به گُل سرخ، راز خویش بگوید
ɷ
جیستی ای روشنِ شکفته که بی تو
هیچ گُلی در هوای تیره نبوید
گر چه بسی کِرمِ شبچراغ، به دعوی
.در همه آفاقِ باغ، هاید و هوید
ɷ
گیرم ابر آورند و رنگِ بهاران
.تا تو نیایی ز راه، هیچ نروید

اکسفورد، ٦ فوریه ١٩٧٥

۞۞۞

اعماق

هرگز گمان مدار که تنها میانِ باغ
گل روید از طراوتِ باران و ژاله ها
بنگر به بوته های شقایق که رسته اند
،از فرّ اعتدالِ ربیعی
،سحرگهان
،در شیبِ خاکریز
.کنارِ زباله ها

١٣٧٤

۞۞۞

مزمور زندگی

!اَلا ای ابر
!که می گریی چنین بی صبر
ɷ
یکی زین رعدهای نوبهاری را
رها کُن در گلوی شاعرانِ شهر
که از خاموشنای بینواییشان برون آیند
و آن آوازِ سبزِ زندگانی را
.دگر رَه باز بِسرایند
ɷ
!اَلا ای ابر
!که می گریی چنین بی صبر

١٣٧٢

۞۞۞

پناهجویی

بگو پناه می بَرَم
،به سبزی صنوبران
و قطره های روشنی
،که ابر
،ریخته
.بران
بگو پناه می بَرَم
به آب و
آسمانِ صبح و
،اختران
ازین سیاهی و سکوتِ صرعی یی
که تشنه است
به خون هر چه روشن و
.کبوتران

۞۞۞

در آیینهء پگاه

با برگِ زردِ پودهء پارین
پیوندِ خویش را به چه کوشی؟
آن ژنده را رها کُن و
در جامهء بهار
،خود را ببین
!ببین، چه نگارین
شب در عزیمت است و هزیمت
دیگر چه حاجتی ست به فانوسِ چشمِ جُغد
وقتی، دو نیمه می کند
،از دور
،در نگاه
،جاجیم دشت را
.الماسِ جویبار، در آیینهء پگاه

۞۞۞

زینت المجالس

چون دلقکانِ شهر پیِ لوت و لقمه ای
،روزی هزار بار در آن جامه ها شدن
،همراه دزد و جانی و جن گیر و فال بین
،رسوای خاص و عام به هنگامه ها شدن
چون نقش های اَلفیه و شلفیه در قرون
،اسطورهء وقاحت، در چامه ها شدن
در عرصهء قیامت و هنگامهء حساب
،در زمرهء گروهِ سیه نامه ها شدن
آسان تر است، این همه، ای دوست! نزدِ من
.تا زینت المجالسِ خود کامه ها شدن

١٣٥٦

۞۞۞

ازین دریچه

مثل کفتری
که می پَرد
در آن بلندِ لاژوردیِ سحر
از فراز شهر و
گاری زباله و
،سپور
،از فراز یاوه هایتان
.می کنم عبور
ɷ
چون کبوتری
،که می پرد
.در آن بلندِ بامدادی بلور

١٣٧٤

۞۞۞

البرز

البرز، میان ابر و آبی ها
،خفته ست
در آن سویِ کبوترها
با سودهء لاژوردشان بر سر
.آن سوی ستاره ها و سَردرها
سیمرغ گریخته ست و بر جایش
یک سلسله کرکس آشیان کرده ست
سوگند به سارها، صنوبرها
.سوگند به بام ها و باورها

١٣٦٤

۞۞۞

بزرگداشت زندگان: محمّد رضا شفیعی کدکنی؛شمارهء نه

بزرگداشت زندگان: محمّد رضا شفیعی کدکنی
شمارهء نه

Kadkani 9

۞۞۞
صبوحی

۞۞۞
یک نبض حیات

۞۞۞
در آینه

۞۞۞
زلزله و عشق

۞۞۞
از شکافِ خارا

۞۞۞
آمیزهء چار عنصر

۞۞۞
زمزمه

۞۞۞
در حضورِ تو

۞۞۞
در شب سردی که سرودی نداشت

۞۞۞
یک دقیقه سکوت

۞۞۞
طرازِ آرزو

۞۞۞
آینهء دو روح

۞۞۞
درفش تنهائی

۞۞۞
هجوم زندگی

۞۞۞
پنجره ای به دوزخ

۞۞۞
روایت

۞۞۞
درین غروب

۞۞۞
عروسک ها

۞۞۞
بوته های تاغ

۞۞۞
هنگامهء شکفتن و گفتن

۞۞۞
پُل

۞۞۞
چون هدیه ای شگرف

۞۞۞
نسترن ها زیر باران

۞۞۞
رگبار عصر

۞۞۞
ناگزیرها

۞۞۞
حضور

۞۞۞
نهر آینده

۞۞۞
کدامین؟

۞۞۞
اقتدا به آتش

۞۞۞
قناری

۞۞۞
نیروی بیکران زمین

۞۞۞
آرش

۞۞۞
آزادی

۞۞۞
از راه گوش

۞۞۞
سپیدارِ بیدار

۞۞۞
در کنار توام جاودانه

۞۞۞
در لحظه

۞۞۞۞۞۞۞۞۞

Kadkani 9

بزرگداشت زندگان: محمد رضا شفیعی کدکنی، شمارهء هشت

 

سفال های شکسته
۞۞۞
ارض موعود
۞۞۞
در روزگار پیری ایمان
۞۞۞
کبوتر طوقی
۞۞۞
همین و بس
۞۞۞
از برگ های اندوه
۞۞۞
چون جمله ای میان هلالین
۞۞۞
شطحِ عاشقانه
۞۞۞
درختِ رهائی
۞۞۞
خلق جدید
۞۞۞
با متنّبی
۞۞۞
شاعر
۞۞۞
شاعر بودن
۞۞۞
نقطه چین ها
۞۞۞

سفال های شکسته

در چشم تو شکسته ربابی ست
سیمش گسسته ،کاسه شکسته
افتاده برخرابه کناری
گردِ قرون به روش نشسته

در چشم تو کویری و کوری ست
با گردباد و ریگ شناور
در اتنظار خواجهء خضری
تا آید از کرانهء خاور

مشتی سفال رنگ به رنگ است
کاویده از کران کویری
از زندگی نشانه در آن نیست
جز سوسمار خستهء پیری

آری، همین و بدتر ازین است
خاموش تر ز صخرهء صمّإ
!گیرم درست گفته ای، ای دوست
گیرم درست دیده ای، امّا

نومید نیستم که دگر روز
فردای بر کناره نشسته
جام جهان نمای برآرم
.از این سفال های شکسته

۞۞۞

ارض موعود

باری، این قصّه را مختصر کن
از هر آن سو که خواهی نظر کن
ɷ
ما، درین تیه، این تیه لعنت
گیج و سرگشته، آواره، جویان
می رویم از نهایت به آغاز
باز ز آغاز سوی نهایت
از هر آن سو که خواهی نظر کن
ɷ
تیه موسی اگر در مکان بود
!تیه ما ای دریغا، دریغا
در زمان است
قرن ، پایان گرفته ست و
ما باز
می رویم از نهایت به آغاز
-آرزوی نیاکان خود را-
همچنان در سرآغاز قرنیم
ɷ
می دویم اندر این تیه لعنت
از بدایت به سوی نهایت
وز نهایت به سوی بدایت
ɷ
،ارض موعود موسی
در مکان بود
ارض موعود ما در زمان است
از هر آن سو که خواهی نظر کن
.یادی از شعر“مرغ سحر“ کن

۞۞۞

در روزگار پیری ایمان

در روزگار عهد نخستین
در روزگار آدم و حوّا
پیوند آسمان و زمین بود راستین
ɷ
هر سالیان ، که عمر زمین بیش گشت و بیش
فرسنگ های فاصله افزون شد آن چنانک
طوفان نوح فاصله ها را
از حدّ خود فزود و
.فزونتر ز پیش و پیش
ɷ
در عصر ما چنان شده کاینک
بسیار مردمان و چه بسیار مردمان
،باور نمی کنند که چیزی
در آن بلند
.بتوان شناخت اکنون با نامِ آسمان

۞۞۞

کبوتر طوقی

امشب چه راه می زند این زخمهء گران
کاین سان به مویه جامه درانند مادران؟
یارا ! چه می نوازی و با ما چه می کنی
زین پرده های ساز بدین زخمهء گران
این چنگ پرگشوده، که می بارد این چنین
،چون ابری از کرانهء دریای بیکران
،در های های خویش چه دارد، که سیل ها
جاری ست از صداش در آفاق خاوران
یک زخمه می نوازد و یک زخمهء دگر
می زارد، این چه پرده و راهی بود بران؟
خون از میان زخم چسان شعله می زند؟
این زخمه زخم و نغمه چو خون است هر کران
این پرده چون کبوتر طوقی ، در اوج ها
پرها گشوده، دور، ز اوج کبوتران
از خون و عشق و حالت گم گشته ای مگر
.دارد خبر که نیست در آوای دیگران

۞۞۞

همین و بس
با یاد عمران صلاحی

قصّه بسیار زیبا و ساده ست
او نمرده ست
او نرفته ست
.پشت لبخند خود ایستاده ست

۞۞۞

از برگ های اندوه

غمی کاغاز و انجامی ندارد
به روی قلب من پا می گذارد
دل من، یا هوای ابری عصر
کدامین زین دو می خواهد ببارد؟

۞۞۞

چون جمله ای میان هلالین

عمرم چو دفتری ست گشوده
،از سطرهای نامده هرگز
وز سطر های رفته دراین بَین
وآن لحظه ها که با تو گذشتند
( شادان و بیکرانه و روشن )
خود از حصار عمر برونند
.چون جمله ای میان هلالین

۞۞۞

شطحِ عاشقانه

ای عشق! خوشا تو و خوشا خانهء تو
وانجا که توئی و کوی و کاشانهء تو
زان گونه که روی موج خیزد ، توفان
.بالای حقیقت است افسانهء تو

۞۞۞

درختِ رهائی

درختی ست ، همواره ، بالنده بالا
فروگسترانیده بر زندگی بر
ɷ
درختی ست عمرش
به پیشینهء عمرِعصیان آدم
و حتّی بگو عمرِ عصیان ابلیس
ɷ
درختی که با ضربت هر تبر
یا که شمشیر و خنجر
در اعماق هستی
شود ریشه هایش فزونتر سراسر
و هر شاخ و برگش
به هر دم شود بیشتر سایه گستر
ɷ
درخت رهایی
که با ضربت تیشه و تیغ و خنجر
شود ریشه و
شاخ و برگش
فزونتر
فزونتر
.فزونتر

۞۞۞

خلق جدید

ابری نه در کرانه و
آبی ست آسمان
از زیر هر درخت
وقتی عبور می کنی از جنبش نسیم
،باران
،درشت قطره
به روی تو می چکد
شادا که برگ ها همه گشتند
،آن ابر پاره را
،که گذشته ست
.ترجمان

۞۞۞

با متنّبی

و احلی الهوی ما شک فی الوصل صاحبه
(متنّبی)

پیغمبر شاعران که شیرین کار است
شعرش نه اگر وحی ، پیمبروار است
خوش گفت که «عشق و خوشترین عشق جهان
.«عشقی ست که راه وصل آن دشوارا ست

۞۞۞

شاعر

پلی میان بهار و پرنده و شب و روز
پلی میان خدا و
،جهان
درخت و نسیم
پلی میان „اگر“ها
و „کاش“ ها و
. „هنوز“

۞۞۞

شاعر بودن

سخت است ، در این میانه، شاعر بودن
در حافظهء زمانه، شاعر بودن
بر صفحهء روزنامه ، سهل است، امّا
.با دو خط کودکانه، شاعر بودن

۞۞۞

نقطه چین ها

نقطه…نقطه…آه ! از این نقطه های جا گرفته…
جای صدها نکته را این نقطه ها از ما گرفته
نقطه چین هائی به جای اشک و لبخند و تعجّب
نقطه چین هائی که جای شیون و غوغا گرفته
نقطه چین هائی به جای دشمنی با هر چه زشتی
نقطه چین هائی که ره بر عشق و هر زیبا گرفته
می شود آغاز از امروز و حرفِ روزنامه
می رود آنجا که بینی راه بر فردا گرفته
نقطه چین هائی ست روی صفحهء دیوان و دفتر
نقطه چین هائی نه بر کاغذ که دنیا را گرفته
بر کنار ساحل اندیشه چون پا می گذاری
قطره قطره نقطه بینی راه بر دریا گرفته
کاش می شد حرف دل را گفت و هرگز نقطه چینی
در جهان لازم نبود از داده آری تا گرفته
نقطهء اشک است، آری ، اشک درماندن ز گفتن
.نقطه چین های سکوتی جای هر آوا گرفته

۞۞۞

بزرگداشت زندگان: محمد رضا شفیعی کدکنی، شمارهء هفت

در جامهء بلیغ و بلندِ برهنگی
۞۞۞
استبداد شرقی
۞۞۞
ناگزیر
۞۞۞
بی پرده
۞۞۞
خواب پریشان باغ
۞۞۞
انحنای زمان
۞۞۞
از گدازه های روح
۞۞۞
در خواب های هرزه
۞۞۞
درخت و آب و آسمان
۞۞۞
بدرود با سکوت
۞۞۞
سال های آتش و سرود
۞۞۞
آسمان زنبق
۞۞۞
از برگ های حیرت
۞۞۞
سطرهای نانوشته
۞۞۞
پیاده از هستی
۞۞۞
حلزون
۞۞۞
کتاب عمر

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

در جامهء بلیغ و بلندِ برهنگی

من این درخت را
،بر رهگذار سال
در چار جامه دیده ام و آزموده ام
:بسیار چامه نیز برایش سروده ام
در جامهء فرشتگی برف
با آستین کوته روزان فروَدین
با سبز بیکرانهء تابستان
،همچون حریر نرمی
در بادها وزان
با زرد و سرخ رشتهء ابریشم خزان
ɷ
در هیچ جامه جلوه نیفزود
آن سان که وقت نو شدن از عمق کهنگی
در روزهای آخر اسفند
.در جامهء بلیغ و بلند برهنگی

۞۞۞

استبداد شرقی

اینک هزار سال و فزون است
کاماجِ تیرِ طعنه و دشنام و طنزهاست
گاه از زبان لوطی و
گاه از زبان شاه
گاه از زبان حافظ و
طنزینهء عبید
:گاه از زبان فاحشه وقتی که گفته بود
آیا تو آن چنان که نمائی
هستی؟
ɷ
باور مکن که او
از رمز و روزنامه و جیغ بنفش تو
اخمی به ابروان برساند
وین دستمایه پایگه ژنده پیر را
روزی کند رها
ɷ
،در طول قرن ها
.آن مایه مار خورده که گردیده اژدها

۞۞۞

ناگزیر

عشقی
چنان که زمزمه بادا)
در زیر آسمان و
(! در آیینِ یاسمن
با شعر من
هماره
روان است
هر کران
در ذهن و در ضمیر هر طفل و مرد و زن
ɷ
آن گونه ای که یک گل نرگس
هرگز نمی تواند پنهان کند ز خلق
میدان عطر خود را
.در هیچ پیرهن

۞۞۞

بی پرده

در عشق ، یا تمام حقیقت را
باید به دوست گفت
یا هر چه هست
یک سره
باید ز دل زدود
ɷ
آموختم من این را
زان مرغکی که بر سر آن شاخسار تود
،بی پرده
،با تمامی هستیش
.می سرود

۞۞۞

خواب پریشان باغ

زان پیشتر که خیل سیه پوش ابرها
آگه کنند لشکر انبوه زاغ را
،پائیز
در هجوم نجومی
به حمله ای
.تعبیر کرد خواب پریشان باغ را

۞۞۞

انحنای زمان

گیرم نه بعد چارم و
نه گردش سپهر
،هر چیز خواست باشد
ماهیّت زمان
.در گشت خود نداری کاری به کار ما
ɷ
آری زمان برای من و تو
شعر است و عشق و شعر
بنگر چگونه بر لب هر نسل
تکرار می شود ز یمین و یسار ما
ɷ
معنای انحنای زمان چیست
جز خم شدن به حرمت این عشق
در لحظه ای که می گذرد
.از کنار ما

۞۞۞

از گدازه های روح

در میان رعشهء ظلمت ، صداهائی ست
روی ویرانیّ و حیرانیّ نیشابور
.گه شود نزدیک و گاهی دور
!آه
پشت من می لرزد از اندیشهء فردا
وقتی این دیوانه داد خویش از دیوار بستاند
،صبر
بی شکل است و چون طوفان
.هیچ چیز از سرنوشت خود نمی داند

۞۞۞

در خواب های هرزه

تصویرش ار در آیینه افتد
آیینه خرد گردد و
پاشان به پیچ و تاب
این اژدها که عرصهء بیداری مرا
از چارسو محاصره کرده ست
او را چنان که هست
در خواب های هرزه توان دید
.بی ابر و بی نقاب

۞۞۞

درخت و آب و آسمان

بیکرانگی و
بیکرانگی و
!بیکرانگی
،می توان هزار جمله ساخت
این زمان
با سه واژهء
درخت و
آب و
.آسمان

۞۞۞

بدرود با سکوت

صبحی ز صبح های بهاری ست
،هر مرغکی به شاخی
در نغمه و سرود
بر خاک پشته ،کشتهء گل های خطمی ام
روز از فراز می رود و
رود از
.فرود

۞۞۞

سال های آتش و سرود

سال های پر فراز و پر فرود
لحظه های سبز
لحظه های ارغوانی و کبود
سال های روشنی که در شما نگاه من
از صمیم سنگ و
صخره می گذشت
وَز زبان برگ و
از نگاه آهوان
عشق را به هر بهانه می ستود
هر چه را که بود
سالهای عاشقی و ابر و دود
سالهای آتش و جوانی و سرود
!بر شما درود

۞۞۞

آسمان زنبق

بر برگک زنبق آسمانی چه کبود
ای ابرک بامداد ! این کار که بود ؟
این کار تو بود و حیف ! کاین منظره را
.توفان دمان به یک دم از ما بربود

۞۞۞

از برگ های حیرت

این چنین که با
جوانه ها
شکوفه ها و
سبزه ها
لحظه لحظه باغ و دشت و کوه
رو به گسترش نهاده این زمان
!ای زمان
عجب مدار
گر نگنجد این زمین
.زیر هفت آسمان

۞۞۞

سطرهای نانوشته

اندکی شکیب و هوش بایدت
تا ببینی این زلالِ زندگی
،چون به گوش لحظه ها چشانده می شود
وین سرودِ ترسِ محتسب چشیدهء خموش
بر بلندتر چکادِ چامه ها، نشانده می شود
سطر سطرِ این ترانهء سکوت
از میان مویرگ صدای کوچه ها
– رو به سوی وسعتی که زندگی –
کشانده می شود
آن سپیدهء خجسته چون برآید از افق
در میان شعرهای من
.سطرهای نانوشته خوانده می شود

۞۞۞

پیاده از هستی

ما ایستاده ایم و
برین دل نهاده ایم
،کز رهروان قافله
چاووش جاده ایم
ɷ
امّا
تصویر ماست آنچه برین شط روانه است
ما ایستاده ایم
ɷ
تا کی توان نهفت
این زخم را که از تنِ یک نسل
میراث می رسد به تنِ نسل دیگری؟
ɷ
بسیار قرن ها که گذشته ست
بی آن که رودخانه بداند
ما ایستاده ایم و
.ز هستی پیاده ایم

۞۞۞

حلزون

وقتی خزیدن حلزون را
خانه به دوش و
،شاد
،میان چمن رها
در زیر آفتابِ بهاری
بینم که روی جانبِ رفتن نهاده است
احساس می کنم
ما ایستاده ایم و
.زمان ایستاده است

۞۞۞

کتاب عمر

بر برگ های روشنِ دیدار
،بر آنچه بود
از تو شنیدار
حتّی
بر خامُشای خواب که جای صدا نشست
،نامِ تو را
،به رمز
نوشتم
بر لحظه های زندهء بیدار
ɷ
.دردا کتاب عمر، ازین بیش، جا نداشت

 

بزرگداشت زندگان: محمد رضا شفیعی کدکنی، شمارهء شش

ندای هنگام
۞۞۞
پارادوکس
۞۞۞
آوارگی
۞۞۞
وصل
۞۞۞
دور و تسلسل
۞۞۞
حکایت
۞۞۞
از یک سخنِ تو
۞۞۞
شور امیرُف
۞۞۞
عقربه هایِ ترس
۞۞۞
لحظهء بدرود
۞۞۞
از برگهایِ شادی
۞۞۞
پاسخ
۞۞۞
مرثیهء عشقی
۞۞۞
سنجاب ها
۞۞۞
انتظار
۞۞۞
شهرزاد
۞۞۞
آن سان که با شکوفه ها
۞۞۞
در لحظهء حضور
۞۞۞
خدا و ابلیس

۞۞۞۞۞۞۞۞۞

ندای هنگام

آخرین روزهای اسفند است
از سرِ شاخِ این برهنه چنار
مرغکی با ترنّمی بیدار
می زند نغمه،
نیست معلومم
آخرین شِکوه از زمستان است
یا نخستین ترانه های بهار؟

۞۞۞

پارادوکس

اینجا، که منم، کفری و ایمانی کو؟
وین دغدغه را حدیثِ پایانی کو؟
شیطان آمد وسوسه ام کرد، امروز
که «ای ساده لوح! شیطانی کو؟

۞۞۞

آوارگی

یک چند زمانه ام به تردید گذشت
و ایّام دگر به بیم و امّید گذشت
زین واژه به واژهء دگر، آواره
عمرم همه، در وطن، به تبعید گذشت

۞۞۞

وصل

تا قبلۀ عشق را مقابل نشود
دل، گرچه دل است، باز هم دل نشود
دریای دو روح تا نیامیخت به هم
.ز آمیزش جسم، وصل حاصل نشود

۞۞۞

دور و تسلسل

عمرم همه صرف شد، خدایا
،در چنبرِ این سخن که آیا
حُسن است که عشق را گزیند
یا عشق که حُسن آفریند؟

۞۞۞

حکایت

آن یکی افتاد ناگاهان به رود
موج پیچان گشت و او را درربود
„گفت یاری: „هان کجا با این شتاب؟
„گفت: „از من پرسی این را یا ز آب؟

۞۞۞

…از یک سخنِ تو

عشقی که به عقل می ستیزد این است
عقلی که ز عشق می گریزد این است
،از یک سخن تو مست گشتم ،عمری
!مستی که ز راهِ گوش خیزد این است

۞۞۞

شور امیرُف

در این سرودِ ساده چه رازی ست
که با شنیدنش
دل جانب ترانهء شادم نمی رود
ɷ
خنیاگرانش را همه کشتند
و شاعرانش
از وطن
آواره گشته اند
ɷ
با این همه هنوز
هر کار می کنم
آهنگِ این سرود
.ز یادم نمیرود

۞۞۞

عقربه هایِ ترس

یا رشوه ای به ساعت دیوار
پنهان بده که دیرتر از پار
ما را برد به جانبِ دیدار
ɷ
یا پیشِ رویِ مردمِ عالم
ششلولِ خویش را بدرآور
.شلیک کن به ساعتِ دیوار

۞۞۞

لحظهء بدرود

در خداحافظی اش رفتنِ ایمانم بود
شعلهء صاعقه در روحِ پشیمانم بود
غم به شکلی به من آویخت که نشناختمش
گر چه از عهدِ عزل خود ز ندیمانم بود
همه دیدند در آن لحظهء بدورد و درود
حالتِ شام غریبانِ یتیمانم بود
شد از آن زلزله ویرانیِ روحم آغاز
گیرم اعصاب خود از آهن و سیمانم بود
رفت و با رفتن او هجرتِ جان شد آغاز
.دل مهاجر شد اگر تن ز مقیمانم بود

پائیز ١٣٤٨

۞۞۞

از برگهایِ شادی

چشمهای تو
نامهای دیگری برای مرگ و زندگی
در نگینِ دوست داشتن
ɷ
چشمهای تو
روشنایِ قدسیِ درختِ طور
در شبِ شبانِ وادیِ سخن
ɷ
چشمهای تو
در کمانچهء نسیم و جویبار
پردهء رهائیِ وطن
ɷ
چشمهای تو
آهوانِ دشتهایِ انزوا و
. آرزوی من

۞۞۞

پاسخ

،صدا
آرایشِ مرغ است
،و مرغ
آرایشِ شاخِ درختِ باغ
درخت آرایشِ صبح است و
صبح از باغ در اشراق
کنون دریافتی کز چه
ندارد زندگی آرامشی
وقتی صدائی نیست
.در آفاق

۞۞۞

مرثیهء عشقی

من نمی دانم که راهی
هست کوته تر ز آهی
هیچ در بین زمین و آسمان
آیا؟
ɷ
شاعران را می توان
با یک گلوله
کشت
شعر را هم می توان
آیا؟

۞۞۞

سنجاب ها

سحرگه که رنگین شدند آب ها
برافتاد بر چهرشان تاب ها
،شد از باد بیداردل، سبزه زار
همه مخملی سربه سر خواب ها
،نمودند در برکه طرحِ افق
چو تصویرها در دلِ قاب ها
جهید از سرِ سنگ در آب، غوک
چو غوّاص ها و گهریاب ها
ɷ
در این لحظه ای که نه روز و نه شب
در این مرزِ بیداری و خواب ها
مرا غرقه در خویش کرده ست و محو
نجیبانه هنجار سنجاب ها
از این شاخه بر شاخ دیگرجهند
چو بر کوک سنتور مضراب ها
درین بهتِ پرجذبه ، پرسم ز خویش
چه بوده ست مفتاح آن باب ها؟
چه دارند در سر، چنین شادمان
از آن نورها و از آن ناب ها؟
بجز عشق ، این جوهر زندگی
در ین عهد، نایابِ نایاب ها
چراغی کزان روشنی یافته ست
.حریم کلیسا و محراب ها

پرینستون، سال ١٩٧٥

۞۞۞

انتظار

در خانه هیچ کس نه و
بیرون
بارانِ بیقرار
،چتری گشوده باز
بسته گلی ودستهء عشقی
،بر در
.در انتظار

۞۞۞

شهرزاد

بیدارخواب این شب هارم
آنک شبی درازتر از آن هزار شب
این شب که هیچگاه نرفته ست
کابوس آن به هیچ فسونی ز یادِ من
با این همه خوشم که به هر حال
تو در شب هزار و یکم نیز
.تنها مخاطب منی وشهرزادِ من

۞۞۞

آن سان که با شکوفه ها

ای برتر از هرآنچه تو را نام
با ما سخن بگوی دگر بار
بی منجی و میانجی و پیغام
ɷ
دیری ست واژه های تو را خلق
روی لبانِ زشتِ زیانکار
بر مرکبی ز عربده بینند
آمیخته به دودی از اوهام
ɷ
دیگر کلامِ تو „کلمه“ نیست
„آن هدیه ای که بود در“آغاز
نتوان در آن به دیده درآورد
آن ترّی و طراوت و الهام
ɷ
با ما سخن بگوی برهنه
بی منجی و میانجی و پیغام
.آن سان که با شکوفهء بادام

۞۞۞

در لحظهء حضور

„در آن“ مکانِ شرقی
در لحظهء حضور
خرمای تازه داد بر از
شاخسارِ خشک
ɷ
امّا
در روزگارِ ما
،این روزگارِ خشک
،از بهر مریمان زمان
،زیر آسمان
(آتشفشان رنج ز „روح الشرور“ دهر)
از شاخِ نخلِ تازه
فروریخت
! خارِ خشک

۞۞۞

خدا و ابلیس

دیروزها که با تو گذر داشت، عمرِ من
فرداترین صحایفِ شعرِ زمانه بود
من بودم از قبیلهء ابلیس و
تو خدا
« .با تو دلم به مهر و مودّت یگانه بود »

۞۞۞

بزرگداشت زندگان: هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه)، شمارهء هشت


سروده های زندان
هفتم اردیبهشت ١٣٦٢ – چهارم اردیبهشت ١٣٦٣

منبع: پیر پرنیان اندیش / میلاد عظیمی و عاطفه طیّه در صحبت سایه. انتشارات سخن. تهران، ١٣٩١

زندانی شدن سایه در سال ١٣٦٢ از مهمترین وقایع زندگی او بوده که تأثیری قاطع بر مسیر زندگی او و خانواده اش داشته است. شعرهایی که او در این دوره سروده از فرازهای فاخر حبسیه سرایی در تاریخ شعر فارسی است. سایه بارها با ما در بارهء روزهای زندان گفتگو کرده و ریزترین جزئیات را هم تعریف کرده است. در اردیبهشت ١٣٦٢- روزهای اوّل زندان- غزلی سروده که کاملاً تلقّی او را از زندانی شدنش بازتاب می دهد


دل شکستهء ما همچو آینه پاک است
بهای دُر نشود گُم اگر چه در خاک است
ز چاکِ پیرهنِ یوسف آشکارا شد
که دست و دیدهء پاکیزه دامنان پاک است
نگر که نقشِ سپید و سیه رهت نزند
که این دواسبهء ایّام سخت چالاک است
قصورِ عقل کجا و قیاسِ قامتِ عشق
تو هر قبا که بدوزی به قدّ ادراک است
سحر به باغ درآ کز زبانِ بلبلِ مست
بگویمت که گریبانِ گل چرا چاک است
رواست گر بگشاید هزار چشمهء اشک
چنین که داسِ تو بر شاخه های این تاک است
ز دوست آنچه کشیدم سزای دشمن بود
فغان ز دوست که در دشمنی چه بی باک است
صفای چشمهء روشن نگاه دار ای دل
اگر چه از همه سو تندبادِ خاشاک است
صدای توست که برمی زند ز سینهء من
کجایی ای که جهان از تو پُر ز پژواک است
غروب و گوشهء زندان و بانگِ مرغ غریب
بنال سایه که هنگامِ شعرِ غمناک است
دل حزینم ازین نالهء نهفته گرفت
بیا که وقت صفیری ز پردهء راک است

۞۞۞

از وقتی که وارد کمیتهء مشترک شدم، دقیقاً ٨٤ روز چشم بسته بودم


چشم بستندم که دنیا را مبین

دل ز دنیا کنده ام من پیش ازین
مال دنیا مال دنیا ای کریم
با تو در دنیا و عقبی ننگریم
دیده ام بس چشم باز بی حضور
مانده از دیدار آن دلدار دور
وی بسا خلوت نشین پاکباز
چشم بسته رفته تا درگاه راز
آن که چشمم داد بینایی دهد
سینه را انوار سینایی دهد

۞۞۞


تنگه
اسفند ١٣٦٢

صبر کن ای دل پر غصّه در این فتنه و شور
گرچه از قصّهء ما می ترکد سنگ صبور

از جهان هیچ ندیدیم و عبث عمر گذشت
ای دریغا که ز گهواره رسیدیم به گور

تو عجب تنگهء عابرکُشی ای معبرِ عشق
که به جز کشتهء عاشق نکند از تو عبور

در فروبند برین معرکه کان طبلِ تهی
گوش گیتی همه کر کرد ز غوغای غرور

تیز برخیز ازین مجلس و بگریز چو باد
تا غباری ننشیند به تو از اهلِ قبور

مرگ می بارد ازین دایرهء عجز و عزا
شو به میخانه که آنجا همه سورست و سرور

شعله ای برکش و برخیز ز خاکسترِ خویش
زان که تا پاک نسوزی نرسی سایه به نور

۞۞۞

دکتر خسرو خسروی، جامعه شناس، مریضی کلیه داشت و تو سلول پشت سرم بود. دکترها بهش اجازه داده بودن که هر وقت می خواد بره به دستشویی ولی اون خیلی ملاحظه می کرد. طفلک به خودش می پیچید و دستشو دراز میکرد تا یک نگهبانی ببینه و اونو ببردش دستشویی. یه روز یه نگهبان جوونی که پوتین هاش سفید بود، خسروی رو برد به دستشویی. خُب من هم کنار مستراح بودم دیگه … یکی از نگهبان پرسید: چشه؟ گفت: چه می دونم، همین روزها می ترکه خلاص می شیم … من خیلی متأثّر شدم. نگهبانو صداش کردم و گفتم: برادر! این کیه که تو آرزوی مرگشو می کنی؟ گفت: از شما پیرتره آقا. گفتم: می شناسیش؟ گفت: نه. گفتم: تو کسی رو که نمی شناسی، چطور می خوای بترکه تا خلاص بشی؟ در جهان هر کسی عزیز کسیه؛ تو چرا این حرفو میزنی؟ همین طور بغض کرده و با هیجان حرف می زدم. گفت: آقا شوخی کردم والله. شروع کردم دعوا کردن که این چه شوخیه که تو می کنی، کی گفته ما از تو گناهکارتریم، کی به حساب من و تورسیده، حساب ما رو یه جایه دیگه میرسن. به زبون اون حرف می زدم. طفلک گفت: آقا ببخشید والله شوخی کردم. طوری رفتار کردم باهاش که انگار من صاحب زندانم. بعد اون شعر رو ساختم


در قفس

ای برادر عزیز چون تو بسی ست
در جهان هر کسی عزیز کسی ست
هوس روزگار خوارم کرد
روز گارست و هر دمش هوسی ست
عنکبوت زمانه تا چه تنید
که عقابی شکستهء مگسی ست
به حساب من و تو هم برسند
که به دیوان ما حسابرسی ست
هر نفسی عشق می کشد ما را
همچنین عاشقیم تا نفسی ست
کاروان از روش نخواهد ماند
باز راه است و غلغل جرسی ست
آستین بر جهان برافشانم
گر به دامان دوست دسترسی ست
تشنهء نغمه های اوست جهان
بلبل ما اگرچه در قفسی ست
سایه بس کن که دردمند ونژند
چون تو در بند روزگار بسی ست

۞۞۞


این غزلو برای آلما تو اوین ساختم. بعد به نگهبان گفتم که می شه من این شعرو بفرستم واسه زنم. اونم رفت یه پاکت آورد. من کاغذو گذاشتم تو پاکت و در پاکتو هم باز گذاشتم که خیال نکنن چیز دیگه ای نوشتم و فکر می کردم که می فرستن. وقتی اومدم بیرون فهمیدم نفرستادند

به پایداری آن عشق سربلند

بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟
ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟
بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم
ببوسم آن سر و چشمان دلربای تو را
ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من
ببوسم آن لب شیرین جانفزای تو را
کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد
که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را
مباد روزی چشم من ای چراغ امید
که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را
دل گرفتهء من کی چو غنچه باز شود
مگر صبا برساند به من هوای تو را
چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان
که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را
ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من
که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را
سزای خوبی تو بر نیامد از دستم
زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را
به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم
کنار سفرهء نان و پنیر و چای تو را
به پایداری آن عشق سربلندم قسم
که سایهء تو به سر می برد وفای تو را

۞۞۞

اونجا یک نگهبانی بود به اسم برادر کریمی. آدم جالبی بود، باسواد بود نسبتاً. آدم خوبی هم بود. … بله … یه روز که با کریمی صحبت می کردم به اون گفتم تو هم مثل ما اینجا زندانی هستی دیگه؛ می آی اینجا و باید بمونی منتها بعضی شبها می ری خونه ات. حالا فعلاً خونهء ما همین جاست. بعد این شعرو ساختم


هم پیمان

گشادِ کارِ آن دلبند اگر با جان من بودی
همانا دادنِ جان کارِ بس آسانِ من بودی
جدایی کار دشمن بود ورنه ای برادر جان
من از جان یاورت بودم تو پشتیبانِ من بودی
وفا تا پای جان این است پیمانی که ما بستیم
در آن عهدِ وفاداری تو هم پیمان من بودی
چو فرزندت مر خواند شهیدِ راه آزادی
چه خواهی گفتنش فردا ؟ که زندانبانِ من بودی ؟
تو زندانبانِ من بودی و من زندانیت ، امّا
اگر نیکو بیندیشی تو هم زندان من بودی
عجب کز چانه ی گرمت سخن ناپخته می اید
نبودی خام اگر با آتشِ سوزان من بودی
در این زندان من از خونِ دلِ خود آب می خوردم
تو هم چون سایه بر این خوانِ غم مهمانِ من بودی

۞۞۞

این غزلو تو اوین ساختم؛ در شرایطی که همه چیز به هم ریخته و شکست خورده و نکبتی بود؛ آدمهایی که برای شما عزیز بودن، به خواری و زاری افتاده بودن؛ در چنان شرایطی این غزلو گفتم


هنر گام زمان

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مردِ رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنرِ گامِ زمان است
تو رهرو دیرینهء سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چلهء این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازیِ خونین
بازیچهء ایّام دل آدمیان است
دل بر گذر قافلهء لاله و گل داشت
این دشت که پامالِ سوارانِ خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی ست درین سینه که همزادِ جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قَدَر فاصلهء دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردنِ جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است

۞۞۞


:یه بار هم تو کمیتهء مشترک به یاد کسایی و سازش افتادم و اون غزلو ساختم


با نی کسایی

دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن
من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن
به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای
دل گرفتهء ما بین و دلگشایی کن
دلی چو آینه دارم نهاده بر سر دست
ببین به گوشهء چشمی و خودنمایی کن
ز روزگار میاموز بی وفایی را
خدای را که دگر ترک بی وفایی کن
بلای کینهء دشمن کشیده ام ای دوست
تو نیز با دل من طاقت آزمایی کن
شکایت شب هجران که می تواند گفت
حکایت دل ما با نی کسایی کن
بگو به حضرت استاد ما به یاد توایم
تو نیز یادی از آن عهد آشنایی کن
نوای مجلس عشاق نغمهء دل ماست
بیا و با غزل سایه همنوایی کن

۞۞۞

بر آستان وفا

کجایی ای که دلم بی تو در تب و تاب است
چه بس خیال پریشان به چشم بی خواب است
به ساکنان سلامت خبر که خواهد برد
که باز کشتی ما در میان غرقاب است
ز چشم خویش گرفتم قیاس کار جهان
که نقش مردم حق بین همیشه بر آب است
به سینه سرّ محبّت نهان کنید که باز
هزار تیر بلا در کمینِ احباب است
ببین در آینه داری ثبات سینهء ما
اگر چه با دل لرزان به سان سیماب است
بر آستان وفا سر نهاده ایم و هنوز
اگر امید گشایش بود ازین باب است
قدح زِ هر که گرفتم به جز خمار نداشت
مرید ساقی خویشم که باده اش ناب است
مدار چشم امید از چراغدار سپهر
سیاه گوشهء زندان چه جای مهتاب است
زمانه کیفر بیداد سخت خواهد داد
سزای رستم بَد روز مرگِ سهراب است
عقاب ها به هوا پر گشاده اند و دریغ
که این نمایش پرواز نقش در قاب است
در آرزوی تو آخر به باد خواهد رفت
چنین که جان پریشان سایه بی تاب است

۞۞۞

ناصر زراعتی: روخوانی کتاب پیر پرنیان اندیش

http://www.radiosepehr.se/index.php/book-menu/142-2013-02-01-18-40-05

http://www.radiosepehr.se/index.php/book-menu/142-2013-02-01-18-40-05/1518-20130201

http://www.radiosepehr.se/index.php/book-menu/142-2013-02-01-18-40-05/1528-20130204

http://www.radiosepehr.se/index.php/book-menu/142-2013-02-01-18-40-05/1533-20130205

http://www.radiosepehr.se/index.php/book-menu/142-2013-02-01-18-40-05/1539-20130206

http://www.radiosepehr.se/index.php/book-menu/142-2013-02-01-18-40-05/1544-20130207

http://www.radiosepehr.se/index.php/book-menu/142-2013-02-01-18-40-05/1544-20130207

http://www.radiosepehr.se/index.php/book-menu/142-2013-02-01-18-40-05/1552-20130211

بزرگداشت زندگان: هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه)، شمارهء هفت

آزادی
تهران، اسفند ١٣٥٧
۞۞۞
بیرون شد از گُمار
تهران، آذر ١٣٥٨
۞۞۞
زندگی
تهران، اسفند ١٣٧٠
۞۞۞
ارغوان
تهران، فروردین ١٣٦٢
۞۞۞
تاسیان
تهران، آبان ١٣٥٧
۞۞۞
آوازِ غم
تهران، ١٣٨٠
۞۞۞
سیاه و سپید
۞۞۞
دلا دیدی که خورشید از شبِ سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد
۞۞۞
داس و گل
۞۞۞
در میانِ علَم های سرنگون
تهران، تیرماه ١٣٨٦
۞۞۞
پنداشت
تهران، مهر١٣٨٧
۞۞۞
پراکنده
تهران، خرداد ١٣٨٥
۞۞۞

 

آزادی
تهران، اسفند ١٣٥٧

! ای شادی
! آزادی
! ای شادیِ آزادی
روزی که تو بازآیی
با این دلِ غم پرورد
من با تو چه خواهم کرد ؟

غم هامان سنگین است
دل هامان خونین است
از سر تا پامان خون می بارد
ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین
ما سر تا پا دردیم
ما این دلِ عاشق را
در راهِ تو آماجِ بلا کردیم

وقتی که زبان از لب می ترسید
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت
حتّی ، حتّی حافظه از وحشتِ در خواب سخن گفتن می آشفت
ما نامِ تو را در دل
چون نقشی بر یاقوت
می کندیم

وقتی که در آن کوچه ی تاریکی
شب از پی شب می رفت
و هول سکوتش را
بر پنجره ی بسته فرو می ریخت
ما بانگِ تو را با فورانِ خون
چون سنگی در مرداب
بر بام و در افکندیم

وقتی که فریبِ دیو
در رختِ سلیمانی
انگشتر رایک جا با انگشتان می برد
ما رمزِ تو را چون اسمِ اعظم
در قول و غزل قافیه می بستیم

از می از گل از صبح
از آینه از پرواز
از سیمرغ از خورشید
می گفتیم

از روشنی از خوبی
از دانایی از عشق
از ایمان از امّید
می گفتیم

آن مرغ که در ابر سفر می کرد
آن بذر که در خاک چمن می شد
آن نور که در آینه می رقصید
در خلوتِ دل با ما نجوا داشت
با هر نفسی مژدهء دیدارِ تو می آورد

در مدرسه در بازار
در مسجد در میدان
در زندان در زنجیر
: ما نام تو را زمزمه می کردیم
! آزادی
! آزادی
! آزادی

آن شب ها، آن شب ها، آن شب ها
آن شب های ظلمتِ وحشتزا
آن شب های کابوس
آن ش های بیداد
آن شب های ایمان
آن شب های فریاد
آن شب های طاقت و بیداری
در کوچه تو را جُستیم
بر بام تو را خواندیم
! آزادی
! آزادی
! آزادی

:می گفتم
روزی که تو بازآیی
من قلب جوانم را
چون پرچم پیروزی
بر خواهم داشت
وین بیرق خونین را
بر بام بلند تو
خواهم افراشت

:می گفتم
روزی که تو باز آیی
این خونِ شکوفان را
چون دسته گلِ سرخی
در پای تو خواهم ریخت
وین حلقه ی بازو را
در گردن مغرورت
خواهم آویخت

! ای آزادی
! بنگر
! آزادی
این فرش که در پای تو گسترده ست
از خون است
این حلقهء گل خون است
… گل خون است

! ای آزادی
از ره خون می آیی
امّا
می آیی و من در دل می لرزم
این چیست که در دست تو پنهان است ؟
این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟
! ای آزادی
آیا
با زنجیر
… می آیی ؟

۞۞۞

بیرون شد از گُمار
تهران، آذر ١٣٥٨

ره در جنگلِ اوهام گم است
سینه بگشای چو دشت
اگرت پرتوِ خورشیدِ حقیقت یابد

وقتی از جنگلِ گم
پا نهادی بیرون
و رها گشتی
از آن گرهِ کورِ گُمار
ناگهان آبشاری از نور
بر سرت می ریزد
و آسمان
با همه پهناوری بی مرزش
در تو می آمیزد

! ای فراز آمده از جنگلِ کور
هستیِ روشنِ دشت
! آشکارا بادت
بر لبِ چشمهء خورشیدِ زلال
جرعهء ی نور گوارا بادت

۞۞۞

زندگی
تهران، اسفند ١٣٧٠

چه فکر می کنی ؟
که بادبان شکسته زورقِ به گل نشسته ای ست زندگی ؟
در این خرابِ ریخته
که رنگِ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راهِ بسته ای ست زندگی ؟

چه سهمناک بود سیلِ حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبودِ درّه های آب غرق شد

هوا بد است
تو با کدام باد می روی ؟

چه ابرِ تیره ای گرفته سینهء تو را
که با هزار سال بارشِ شبانه روز هم
دلِ تو وانمی شود

تو از هزاره هایِ دور آمدی
درین درازنایِ خون فشان
به هر قدم نشانِ نقشِ پایِ توست
درین درشتناکِ دیولاخ
ز هر طرف طنینِ گام های رهگشای توست
بلند و پستِ این گشاده دامگاهِ ننگ و نام
به خون نوشته نامهء وفای توست
به گوشِ بیستون هنوز
صدایِ تیشه های توست

چه تازیانه ها که با تنِ تو تابِ عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوهِ قامتِ بلندِ عشق
که استوار ماند در هجومِ هر گزند

نگاه کن
هنوز آن بلندِ دور
آن سپیده آن شکوفه زارِ انفجارِ نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جانِ آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیبِ راه و باز
رو نهی بدان فراز

چه فکر می کنی ؟
جهان چو آبگینه ی شکسته ای ست
که سروِ راست هم در او شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه در کمینِ درّه هایِ این غروبِ تنگ
که راه بسته می نمایدت

زمانِ بی کرانه را
تو با شمارِ گامِ عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگِ درد و رنج

به سانِ رود
که در نشیبِ درّه سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش

۞۞۞

ارغوان
تهران، فروردین ١٣٦٢

ارغوان ! شاخهء همخونِ جداماندهء من
آسمانِ تو چه رنگ است امروز ؟
آفتابی ست هوا ؟
یا گرفته ست هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوارست
آه، این سختِ سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پروازِ نگه
در همین یک قدمی می ماند

کورسویی ز چراغی رنجور
قصّه پردازِ شبِ ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست

هر چه با من اینجاست
رنگِ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه ی چشمی هم
بر فراموشیِ این دخمه نینداخته است

اندرین گوشهء خاموشِ فراموش شده
کز دمِ سردش هر شمعی خاموش شده
یادِ رنگینی در خاطرِ من
: گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دلِ من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد

! ارغوان
این چه رازی ست که هر بار بهار
با عزای دلِ ما می آید
که زمین هر سال از خونِ پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ برداغ می افزاید

! ارغوان، پنجهء خونینِ زمین
دامنِ صبح بگیر
وز سوارانِ خرامندهء خورشید بپرس
کی بر این درّهء غم می گذرند

! ارغوان، خوشه ی خون
بامدادان که کبوترها
بر لبِ پنجرهء بازِ سحر غلغله می آغازند
جانِ گل رنگِ مرا
بر سرِ دست بگیر
به تماشاگهِ پرواز ببر
آه، بشتاب که همپروازان
نگرانِ غمِ همپروازند

! ارغوان، بیرقِ گلگونِ بهار
تو برافراشته باش
شعرِ خونبارِ منی
یادِ رنگینِ رفیقانم را
بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمهء ناخواندهء من
! ارغوان، شاخهء همخونِ جداماندهء من

۞۞۞

تاسیان
تهران، آبان ١٣٥٧

خانه دل تنگِ غروبی خفه بود
مثلِ امروز که تنگ است دلم

پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود بر خواهد گشت

ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست اینهمه درد
در کمینِ دلِ آن کودکِ خرد ؟

آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر ؟

آه ای واژهء شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
! که بیایند عزیزانم، آه

۞۞۞

آوازِ غم
تهران، ١٣٨٠

در من کسی پیوسته می گرید
این من که از گهواره با من بود
این من که با من
تا گور همراه است

دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
همزادِ خون در دل

ابری ست بارانی
ابری که گویی گریه های قرن ها را در گلو دارد
ابری که در من
یکریز می بارد

شب های بارانی
او با صدای گریه اش غمناک می خواند
رودی ست بی آغاز و بی انجام
با های های گریه اش در بی کرانِ دشت می راند

پیری حکایت گوست
کز کودکی با خود مرا می برُد
در باغ های مردمی گریان
اما چه باغی ؟ دوزخی کانجا
هر دم گلی نشکفته می پژمرد

مرغی ست خونین بال
کز زیرِ پر چشمش
اندوهناکِ سنگباران هاست
او در هوای مهربانی بال می آراست
کی مهربانی باز خواهد گشت ؟–
نه ، مهربانی–
آغاز خواهد گشت

از عهدِ آدم
تا من که هر دم
غم بر سرِ غم می گذارم
آن غمگسارِ غمگساران را به جان خواندیم
وز راه و بی راه
عاشق وش از قرنی به قرنی سوی او راندیم
وان آرزوانگیزِ عیار
هر روز صبری بیش می خواهد ز عاشق
دیدار را جان پیش می خواهد ز عاشق

وانگه که رویی می نماید
یا چشم و ابرویی پریوار
بازش نمی دانند
نقشش نمی خوانند
! دل می گریزانند ازو چون وحشتی افتاده در آیینه ی تار

هرگز نیامد بر زبانم حرفِ نادلخواه
اما چه گفتم ؟ هر چه گفتم، آه
پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است
از من به من فرسنگ ها راه است

خاموشم اما
دارم به آوازِ غم خود می دهم گوش
وقتی کسی آواز می خواند
خاموش باید بود
غم داستانی تازه سر کرده ست
: اینجا سراپا گوش باید بود

درد از نهادِ آدمیزاد است —
آن پیرِ شیرین کارِ تلخ اندیش
حق گفت، آری آدمی در عالمِ خاکی نمی آید به دست، امّا
این بندیِ آز و نیازِ خویش
هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر ؟
… یا آدمی دیگر ؟

ای غم ! رها کن قصّه خون بار —
چون دشنه در دل می نشیند این سخن امّا
من دیده ام بسیار مردانی که خود میزانِ شأنِ آدمی بودند
وز کبریای روح برمیزانِ شأنِ آدمی بسیار افزودند

آری چنین بودند —
آن زنده اندیشان که دستِ مرگ را بر گردنِ خود شاخِ گل کردند
و مرگ را از پرتگاهِ نیستی تا هستیِ جاوید پُل کردند

ای غم ! تو با این کاروانِ سوگواران تا کجا همراه می آیی ؟–
دیگر به یادِ کس نمی آید
آغازِ این راهِ هراس انگیز
! چونان که خواهد رفت از یادِ کسان افسانهء ما نیز

با ما و بی ما آن دلاویزِ کهن زیباست–
در راه بودن سرنوشتِ ماست
روزِ همایونِ رسیدن را
پیوسته باید خواست

ای غم ! نمی دانم–
روزِ رسیدن روزیِ گامِ که خواهد بود
اما درین کابوسِ خون آلود
در پیچ و تابِ این شبِ بن بست
! بنگر چه جان های گرامی رفته اند از دست

دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
این من که در من
پیوسته می گرید

در من کسی آهسته می گرید

۞۞۞

سیاه و سپید

شبی رسید که در آرزوی صبح امید
هزار عمر دگر باید انتظار کشید
در آستانِ سحر ایستاده بود گمان
سیاه کرد مرا آسمان بی خورشید
هزار سال ز من دور شد ستارهء صبح
ببین کزین شبِ ظلمت جهان چه خواهد دید
دریغ جان فرورفتگانِ این دریا
که رفت در سر سودایِ صیدِ مروارید
نبود دَر صدفی آن گوهر که می جستیم
صفایِ اشک تو باد ای خرابِ گنجِ امید
ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد
بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید
سیاه دستیِ آن ساقیِ منافق بین
که زهر ریخت به جام کسان به جای نبید
سزاست گر برود رود خون ز سینهء دوست
که برق دشنهء دشمن ندید و دست پلید
چه نقش باختی ای روزگارِ رنگ آمیز
که این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید
کجاست آن که دگر رهِ صلای عشق زند
که جان ماست گروگان آن نوا و نوید
بیا که طبع جهان ناگزیر این عشق است
به جادویی نتوان کشت آتش جاوید
روان سایه که آیینه دار خورشید است
ببین که از شب عمرش سپیده ای ندمید

۞۞۞

دلا دیدی که خورشید از شبِ سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد

دلا دیدی که خورشید از شبِ سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد

زمین و آسمان گلرنګ و گلگون
جهان دشتِ شقایق گشت از این خون

نگر تا این شبِ خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل ها گذر کرد

ز هر خونِ دلی سروی قد افراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت

صدایِ خون در آوازِ تذرو است
دلا این یادگار خون سرو است

۞۞۞

داس و گل

آمد بهار و از میان ما گذشت و رفت
گفتند خالی بود دستش، نه
وقتی که می آمد پرستوهای هم پرواز دیدندش
در دست هایش خوشه های نورس امید
در کوله بارش بذرِ شادی های گم گشته
با خنده و آواز می آمد
.آن سروهای گوش استاده شنیدندش

آمد بهار و از میان ما گذشت و رفت
،گل داشت
!چیدندش

۞۞۞

در میانِ علَم های سرنگون

هرچند عمر در غم و حرمان گذاشتم
هرگز دل از محبّتِ او برنداشتم

جان و دل است هیمهء آن آتشی که من
همّت به زنده داشتنش برگماشتم

در داوِ عشق دستِ تهی نیست عذرِ مرد
من از میانِ مدعیان جان گذاشتم

در خاک و خون میان علَم های سرنگون
با رأیتِ وفای تو سر بَرفراشتم

بیرون ز هرچه صورت بیداری است و خواب
نقشی که از خیالِ تو در دل نگاشتم

بی حاصل است فرصتِ فصلِ سیاه کار‌
سرسبز باد بذرِ امیدی که کاشتم

عشقی بدست کردم و چون سایه در رهش
.صد ره سرم زدند و ز سر پای داشتم

تهران، تیرماه ١٣٨٦

۞۞۞

پنداشت

آن که حق است گمانش به گمانِ تو که نیست
گفت بیرون ز جهان است جهانِ تو که نیست

هر که پنداشتی از خویش به جای تو نشاند
چه توان داد نشانی ز نشانِ تو که نیست

تا چنین هرچه مرا بود و توان نیز فزود
همه از آنِ تو شد، چیست از آنِ تو که نیست

از تنِ زنده روان تو روان است، که گفت؟
بی تنِ زنده روان است روانِ تو که نیست

گفت عالم همه در بندگی شیطان اند
گفتم ای زاهدِ خودبین به زیانِ تو که نیست

ره به معنی نبرد آن که به صورت نگرد
.سایه گفتند که صوفی ست به جانِ تو که نیست

تهران، مهر١٣٨٧

۞۞۞

پراکنده

زمان میانِ من و او جدایی افکنده ست
من ایستاده در اکنون و او در آینده ست

چه مایه گشتم و آینده حال گشت و گذشت
هنوز در پی آینده حال گردنده ست

به هر قدم قدَری گفتم از زمان کندم
کنون چو می نگرم او ز عمرِ من کنده ست

که سر برآرد ازین ورطه جز کسی که هلاک
کمندِ شوقِ کنارش به گردن افکنده ست

بهانهء کششِ عشق و کوششِ دل من
!همین غم است که مقصودِ آفریننده ست

به آرزو نرسیدیم و دیر دانستیم
که راه دورتر از عمرِ آرزومندست

تو آن زمان به سرم سایه خواهی افکندن
که پیشِ پای تو ترکیبِ من پراکنده ست

به شاهراهِ طلب بیم نامرادی نیست
زهی امید که تا عشق هست پاینده ست

ز دورباشِ حوادث دلم ز راه نرفت
بیا که با تو هنوزم هزار پیوندست

به جان سایه که میرنده نیست آتش عشق
مبین به کشتة عاشق که عاشقی زنده ست

تهران، خرداد ١٣٨٥

۞۞۞

بزرگداشت زندگان: هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه)، شمارهء شش

زمین
دزاشیب، تیر ١٣٣٣
۞۞۞
بوسه
تهران، ١٣٣٤
۞۞۞
صبحِ دروغین
تهران، ١٣٤٢
۞۞۞
تشویش
تهران، شهریور ١٣٤٢
۞۞۞
من به باغِ گلِ سرخ
ایروان، آبان ١٣٤٤
۞۞۞
سقوط
تهران، ١٣٥٠
۞۞۞
شادباش
تهران، اردیبهشت ١٣٥٧
۞۞۞
مرثیه
۱۳۶۸ ،تهران
۞۞۞

زمین
دزاشیب، تیر ١٣٣٣

زین پیش شاعرانِ ثنا خوان که چشمشان
در سعد و نحسِ طالع و سیرِ ستاره بود
بس نکته های نغز و سخن های پر نگار
گفتند در ستایشِ این گنبدِ کبود
اما زمین که بیشتر از هر چه در جهان
شایستهء ستایش و تکریم آدمی ست
گمنام و ناشناخته و بی سپاس ماند

ای مادر ای زمین
امروز این منم که ستایشگرِ توام
از توست ریشه و رگ و خون و خروشِ من
فرزندِ حقگزارِ تو و شاکرِ توام
بس روزگار گشت و بهار و خزان گشت
تو ماندی و گشادگیِ بیکرانه ات
طوفانِ نوح هم نتوانست شعله کُشت
از آتشِ گداختهء جاودانه ات

هر پهلوان به خاک رسیده ست گرده اش
غیر از تو ای زمین که در این صحنهء ستیز
ماندی به جای خویش
پیوسته زورمند و گران سنگ و استوار

فرزندِ بدسگالی اگر چون حرامیان
بر حرمتِ تو تاخت
هرگز تهی نشد دلت از مهرِ مادری
با جمله ناسپاسیِ فرزندِ بی شناخت

آری زمین ستایش و تکریم را سزاست
از اوست هر چه هست در این پهن بارگاه
پروردگانِ دامن و گهوارهء وی اند
سهرابِ پهلوان و سلیمانِ پادشاه

ای بس که تازیانهء خونینِ برق و باد
پیچیده دردناک
بر گردهء زمین
ای بس که سیلِ کف به لب آوردهء عبوس
جوشیده سهمناک بر این خاکِ سهمگین
زان گونه مرگبار که پنداشتی، دریغ
دیگر زمین همیشه تهی مانده از حیات
اما زمین همیشه همان گونه سخت پشت
بیرون کشیده تن
از زیرِ هر بلا
و آغوش باز کرده به لبخندِ آفتاب
زرّین و پر سخاوت و سرسبز و دلگشا

بگذار چون زمین
من بگذرانم این شبِ طوفان گرفته را
آنگه به نوشخندِ گهربارِ آفتاب
پیشِ تو گسترم همه گنجِ نهفته را

۞۞۞

بوسه
تهران، ١٣٣٤

:گفتمش
“ شیرین ترین آواز چیست ؟ „
چشمِ غمگینش به رویم خیره ماند
قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه افتادش به گیسوی بلند

:زیرِ لب غمناک خواند
“ نالهء زنجیرها بر دستِ من!“

:گفتمش
„… آنگه که از هم بگسلند „

:خندهء تلخی به لب آورد و گفت
آرزویی دلکش است اما دریغ“
بختِ شورم ره برین امّید بست
وان طلایی زورقِ خورشید را
„… صخره های ساحل ِ مغرب شکست

من به خود لرزیدم از دردی که تلخ
در دلِ من با دلِ او می گریست

:گفتمش
بنگر درین دریای کور“
„چشم هر اختر چراغِ زورقی است

:سر به سوی آسمان برداشت گفت
چشمِ هر اختر چراغ زورقی ست“
لیکن این شب نیز دریایی ست ژرف
ای دریغا شبروان! کز نیمه راه
“ … می کشد افسونِ شب در خوابشان

: گفتمش
فانوسِ ماه“
„…می دهد از چشمِ بیداری نشان

: گفت
اما درشبی این گونه گنگ“
“ …هیچ آوایی نمی آید به گوش

:گفتمش
امّا دلِ من می تپد“
„! گوش کن، اینک صدای پایِ دوست

:گفت
ای افسوس در این دامِ مرگ“
باز صیدِ تازه ای را می برند
„! این صدایِ پایِ اوست

گریه ای افتاد در من بی امان
:در میانِ اشک ها، پرسیدمش
“ خوشترین لبخند چیست ؟ „

شعله ای در چشم تاریکش شکفت
جوشِ خون در گونه اش آتش فشاند
:گفت
لبخندی که عشقِ سربلند“
„وقتِ مردن بر لبِ مردان نشاند

من ز جا برخاستم
بوسیدمش

۞۞۞

صبحِ دروغین
تهران، ١٣٤٢

هنوز شب نگذشته ست ای شکیبِ بزرگ
بمان که بی تو مرا تابِ زنده ماندن نیست!
فروغِ صبحِ دروغین فریب می دهدت
خروسِ تجربه داند که وقتِ خواندن نیست

۞۞۞

تشویش
تهران، شهریور ١٣٤٢

!بنشینیم و بیندیشیم
این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر ؟
و چه خواهد آمد بر سرِ ما با این دل های پراکنده ؟

جنگلی بودیم
شاخه در شاخه همه آغوش
ریشه در ریشه همه پیوند
وینک، انبوهِ درختانی تنهاییم

مهربانی، به دلِ بستهء ما،مرغی ست
کز قفس در نگشادیمش
و به عذری که فضایی نیست
وندرین باغِ خزان خورده
جز سمومِ ستم آورده هوایی نیست
رهِ پرواز ندادیمش

هستیِ ما که چو آیینه
تنگ بر سینه فشردیمش از وحشتِ سنگ انداز
نه صفا و نه تماشا به چه کار آمد ؟

دشمنی دل ها را با کین خوگر کرد
دست ها با دشنه همدستان گشتند
و زمین از بدخواهی به ستوه آمد
ای دریغا که دگر دشمن رفت از یاد
وینک از سینهء دوست
!خون فرو می ریزد

دوست کاندر برِ وی گریهء انباشته را نتوانی سر داد
چه توان گفتمش ؟
بیگانه ست
و سرایی که به چشم اندازِ پنجره اش
نیست درختی که بر او مرغی
به فغانِ تو دهد پاسخ
زندان است

من به عهدی که بدی مقبول
و توانایی دانایی ست
با تو از خوبی می گویم
از تو دانایی می جویم
خوبِ من ! دانایی را بنشان بر تخت
! و توانایی را حلقه به گوشش کن

من به عهدی که وفاداری
داستانی ست ملال آور
! و ابلهی نیست دگر افسوس
داشتن جنگِ برادرها را باور
آشتی را
به امیدی که خرد فرمان خواهد راند
می کنم تلقین
وندر این فتنهء بی تدبیر
با چه دلشوره و بیمی نگرانم من

این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر ؟
و چه خواهد آمد بر سرِ ما با این دل های پراکنده ؟
! بنشینیم و بیندیشیم

۞۞۞

من به باغِ گلِ سرخ
ایروان، آبان ١٣٤٤

در گشودند به باغِ گلِ سرخ
و منِ دلشده را
به سراپردهء رنگینِ تماشا بردند

من به باغِ گلِ سرخ
با زبانِ بلبل
خواندم
درسماعِ شبِ سروستان
دست افشاندم
در پریخانهء پُرنقشِ هزار آینه اش
خویشتن را
به هزاران سیما
دیدم
با لبِ آینه
خندیدم

من به باغِ گلِ سرخ
همرهِ قافلهء رنگ و نگار
به سفر رفتم
از خاک به گُل
رقصِ رنگینِ شکفتن را
در چشمهء نور
مژده دادم به بهار

من به باغِ گلِ سرخ
زیرِ آن ساقهء تر
عطر را زمزمه کردم تا صبح

من به باغِ گلِ سرخ
در تمامِ شبِ سرد
روشنایی را خواندم با آب
و سحر را
به گل و سبزه
بشارت دادم

۞۞۞

سقوط
تهران، ١٣٥٠

گردنی می افراشت
سرش از چرخ فراتر می رفت
آسمان با همه اخترهاش
بوسه می زد بر سرانگشتش
سکه ی خورشید
… بود در مشتش

یک سر و گردن
گاه
نه کم از فاصلهء کیهانی ست
وز سرافرازی تا خواری
جز یک سرِ مو فاصله نیست

او سری خم کرد
و آسمان، با همه اخترهاش
دور شد از سرِ او

۞۞۞

شادباش
تهران، اردیبهشت ١٣٥٧

بانگِ خروس از سرای دوست برآمد
خیز و صفا کن که مژدهء سحر آمد

چشمِ تو روشن
باغِ تو آباد
دست مریزاد
همّتِ حافظ به همرهِ تو که آخر
دست به کاری زدی و غصّه سر آمد

بختِ تو برخاست
صبحِ تو خندید
از نفست تازه گشت آتشِ امّید
وه که به زندانِ ظلمتِ شبِ یلدا
نور ز خورشید خواستی و برآمد

گل به کنارست
باده به کارست
گلشن و کاشانه پر ز شورِ بهارست
بلبلِ عاشق بخوان به کامِ دلِ خویش
باغِ تو شد سبز و سرخ گل به بر آمد

جام تو پرنوش
کام تو شیرین
روز تو خوش باد
کز پس آن روزگار تلخ تر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آمد

رزم تو پیروز
بزم تو پر نور
جام به جام تو می زنم ز رهِ دور
شادی آن صبح آرزو که ببینیم
بوم ازین بام رفت و خوش خبر آمد

۞۞۞

مرثیه
۱۳۶۸ ،تهران

روزگارا قصد ايمانم مكن
زآنچه می گويم پشيمانم مكن

كبريای خوبی از خوبان مگير
فضلِ محبوبی ز محبوبان مگير

كج مكن از راه پيشاهنگ را
دور دار از نامِ مردان ننگ را

گر بَدي گيرد جهان را سربسر
از دلم اميدِ خوبی را مبر

چون ترازويم به سنجش آوری
سنگِ سودم را منه در داوری

چون‌ كه هنگام نثار آيد مرا
حبّ ذاتم را مكن فرمانروا

گر دروغی بر من آرد كاستی
كج مكن راهِ مرا از راستی

پای اگر فرسودم و جان كاستم
آنچنان رفتم كه خود می خواستم

هر چه گفتم جملگی از عشق خاست
جز حديثِ عشق گفتن دل نخواست

حشمتِ اين عشق از فرزانگی ‌ست
عشقِ بي فرزانگی ديوانگی ‌ست

دل چو با عشق و خرد همره شود
دستِ نوميدی ازو كوته شود

گر در اين راه طلب دستم تهی ست
عشقِ من پيشِ خرد شرمنده نيست

روی اگر با خونِ دل آراستم
رونقِ بازارِ او مي‌خواستم

ره سپردم در نشيب و در فراز
پاي هِشتم بر سرِ آز و نياز

سر به سودايی نياوردم فرود
گرچه دستِ آرزو كوته نبود

آن قَدَر از خواهشِ دل سوختم
تا چنين بی ‌خواهشی آموختم

هر چه با من بود و از من بود، نيست
دست‌و دل تنگ‌است ‌و آغوشم تهيست

صبرِ تلخم گر بر و باری نداد
هرگزم اندوهِ نوميدی مباد

پاره پاره از تنِ خود مي‌بُرم
آبی از خونِ دلِ خود می ‌خورم

من در اين بازی چه بردم؟ باختم
داشتم لعلِ دلی، انداختم

باختم، اما همین بُرد من است
بازی يی زين دست در خوردِ من است

زندگانی چيست؟ پُر بالا و پست
راست همچون سرگذشتِ يوسف است

از دو پیراهن بلا آمد پدید
راحت از پیراهنِ سوّم رسید

گر چنين خون می رود از گُرده‌ام
دشنه‌ء دشنامِ دشمن خورده‌ام

سال‌ها شد تا برآمد نامِ مرد
سفله آن کو نام خوبان زشت کرد

سرو بالايی كه می ‌باليد راست
روزگارِ كجروش خم كرد و كاست

وه چه سروی! با چه زيبی و فری!
سروی از نازك ‌دلی نيلوفری

ای كه چون خورشيد بودی با شكوه
در غروبِ تو چه غمناک است كوه

برگذشتی عمری از بالا و پست
تا چنين پيرانه‌ سر رفتی ز دست

خوشه خوشه گرد كردی، ای شگفت
رهزنت ناگه سرِ خرمن گرفت

توبه كردی زانچه گفتی ای حكيم
اين حديثی دردناك است از قديم

توبه كردی گر چه می ‌دانی يقين
گفته و ناگفته می ‌گردد زمين

تائبی گر زانكه جامی زد به سنگ
توبه ‌فرما را فزونتر باد ننگ

شبچراغی چون تو رشک آفتاب
چون شكستندت چنين خوار و خراب؟

چون تويی ديگر كجا آيد به دست
بشكند دستی كه اين گوهر شكست

كاشكی خود مرده بودی پيش از اين
تا نمی ‌مردی چنين ای نازنين!

شوم ‌بختی بين خدايا اين منم
كارزویِ مرگِ ياران مي‌كنم

آنكه از جان دوستتر می دارمش
با زبانِ تلخ می ‌آزارمش

گرچه او خود زين ستم دلخونتر است
رنجِ او از رنجِ من افزونتر است

آتشی مُرد و سرا پُر دود شد
ما زيان ديديم و او نابود شد

آتشی خاموش شد در محبسی
دردِ آتش را چه می داند كسی

او جهانی بود اندر خود نهان
چند و چونِ خويش بِه داند جهان

بس كه نقشِ آرزو در جان گرفت
خود جهانِ آرزو گشت آن شگفت

آن جهانِ خوبی و خير بشر
آن جهانِ خالی از آزار و شر

خلقت او خود خطا بود از نخست
شيشه كی ماند به سنگستان درست

جانِ نازآيينِ آن آيينه رنگ
چون كند با سيلی اين سيلِ سنگ؟

از شكستِ او كه خواهد طرف بست؟
تنگی دست جهان است اين شكست

پيشِ روی ما گذشت اين ماجرا
اين كری تا چند، اين كوری چرا؟

ناجوانمردا كه بر اندامِ مرد
زخم‌ها را ديد و فريادی نكرد

پيرِ دانا از پسِ هفتاد سال
از چه افسونش چنين افتاد حال؟

سينه می ‌بينيد و زخمِ خون‌فشان
چون نبينيد از خنجر نشان؟

بنگريد ای خام‌ جوشان بنگريد
اين چنين چون خوابگردان مگذريد

آه اگر اين خوابِ افسون بگسلد
از ندامت خارها در جان خلد

چشم‌هاتان باز خواهد شد ز خواب
سر فرو افكنده از شرمِ جواب

آن چه بود؟ آن دوست دشمن داشتن
سينه‌ها از كينه‌ها انباشتن

آن چه بود؟ آن کین و آن خون‌ ريختن
آن زدن، آن كشتن، آن آويختن

پرسشی كان هست همچون دشنه تيز
پاسخی دارد همه خونابه‌ ريز

آن همه فرياد آزادی زديد
فرصتی افتاد و زندانبان شديد

آن ‌كه او امروز در بندِ شماست
در غمِ فردای فرزندِ شماست

راه مي‌جستيد و در خود گم شديد
مَردميد، اما چه نامردم شديد

كجروان با راستان در كينه‌ اند
زشت ‌رويان دشمنِ آيينه‌ اند

آی آدم‌ها صدای قرنِ ماست
اين صدا از وحشتِ غرقِ شماست

ديده در گرداب كی وا می ‌كنيد؟
وه كه غرقِ خود تماشا می ‌كنيد

http://www.youtube.com/watch?v=eg2Xfc4g7sw

۞۞۞