بزرگداشت زندگان: محمّد رضا شفیعی کدکنی؛ شمارهء یازده

از گفتن و شکفتن
۞۞۞

در جستجوی صبح چراغی برکُن
۞۞۞

خروس این سحرگه
۞۞۞

آن آذرخش شب
۞۞۞

اُنس و هیبت
۞۞۞

پنجه در پنجهء مرگ
۞۞۞

ققنوس
۞۞۞

در همیشه ها
۞۞۞

افسانه و حقیقت اینجا شناورند
۞۞۞

در قفس اژدها
۞۞۞

از هیچناک شایعه
۞۞۞

آغازی ز پایان ها رها
۞۞۞

کار شعر
۞۞۞

چون و چرا
۞۞۞

آسمان آبی گل های ابری
۞۞۞

پل
۞۞۞

ترنّم فرصت
۞۞۞

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

از گفتن و شکفتن

با آن که سرفشانی ست سامان این شکفتن
ای غنچه! خامشی چیست؟ گفتن به از نگفتن
گفتن به از نگفتن ور خود دمی نیابی
گوشی به زیر گردون آمادهء شنفتن
بشکاف خاکدان را در این بهار و بشکفت
پوسیدن است ای بذر! اندیشه را نهفتن
سامانِ گفتنت نیست روی شکفتنت نیست
فردا که ناگزیری از جاودانه خفتن
شو آذرخش و بشکاف این صخره را که نتوان
با نرمبارِ باران این خاره سنگ سفتن
اینک پیام این بذز در لحظهء سُرایش
معنای زندگی جیست جز گفتن و شکفتن؟

١٣٦٥

۞۞۞

در جستجوی صبح چراغی برکُن

برخیز و میِ مغانه در ساغر کن
وز بادهء عاشقان، دماغی تر کن
شب دیر کشید و من دلم می لرزد
در جستجوی صبح، چراغی برکُن

۞۞۞

خروس این سحرگه

کُند و کَدر است لحظه، همچون سال است
!با این همه عمرها چه کوته بال است
در جامهء جور و جهل، شب دیر کشید
!وایا که خروس این سحرگه لال است

١٣٦٤

۞۞۞

آن آذرخش شب

شاد آن که چون شهاب برین کاغذ کبود
سطری ز خود فزود و دمی روشنی سرود
یعنی پیام داد که هستی از آن کسی ست
کاندر ظلام تیشه زد و رخنه ای گشود
و آن آذرخش شب که به تاریخِ روشنی
از بودن و سرودن خود لحظه ای فزود
با روشناسرایی خود داد پندها
:یعنی ببین که فرصت من نیز چون تو بود
کوتاه بود و روشن“ و فرصت چنین خوش است“
!تا جاودان به فرصتِ کوتاه او درود

١٣٦٥

۞۞۞

اُنس و هیبت

آی دل! این لحظه از آن لحظه هاست
جان و جوانی و جنونت کجاست؟
آه! درین لحظهء بیدار عشق
لرزه تو را چیست که بر دست و پاست
لحظهء آویختن از سرنوشت
لحظهء درگیری خوف و رجاست
لحظهء بر خویش مسلّط شدن
لحظهء خوبی که خموشی خطاست
لحظهء رفتن به دهان خطر
لحظهء گفتن، همهء حرف هاست
لحظهء تفسیر اشارات عشق
لحظهء بیدار بشارات ماست
لحظهء آویزش جان و جنون
لحظهء کشف هنر کیمیاست
لحظهء تسلیم به تقدیر عشق
لحظهء تصمیم به هر ماجراست
لحظهء اشراق در آفاق عشق
!آی دل! این لحظه از آن لحظه هاست

١٣٤٦ و ١٣٧٠

۞۞۞

پنجه در پنجهء مرگ

،باد را بین که پیچیده، بیرحم
تا جدا سازد این شاخه از برگ
برگ را بین که با عشق سبزش
.می زند پنجه در پنجهء مرگ

١٣٧٤

۞۞۞

ققنوس

ابری شو باران شو در خویش رها باش
بیداری سبز و چمن و باغ و گیا باش
تا ریشهء این سرو کهنسال نخشکد
گیرم همه یک جرعه، زلالی ز صفا باش
تا صبح به دیدار گُل صبح و حواریش
بیداری پر زمزمهء زنجره ها باش
،اکنون که درین ظلمتِ آمیخته با زهر
آفاق خموشند، تو، خورشیدسُرا باش
در فرصت بی واژهء زخم و شب و زندان
در کوچهء زنجیر، صدا باش و رها باش
،در آتش این خامدلان، سوختگانیم
ققنوسِ پرافشانی خاکستر ما باش
خون می چکد و خامشی از خنجر این دیو
.از حنجرهء صاعقه فریاد خدا باش

١٣٥٦

۞۞۞

در همیشه ها

مثل پرنده ای که سحرگاه، در بهار
از شاخه ای به شاخهء دیگر
،پرواز می کند، به پیامی و باوری
آن شعر، نیز از لب یک نسل
.پرواز می کند به لب نسلِ دیگری

۞۞۞

افسانه و حقیقت اینجا شناورند

هر چیز در زمانهء ما بخشنامه ایست
آواز ما ترانهء ما بخشنامه ایست
شرمنده ایم پیش قناری که در سحر
گلبانگ عاشقانهء ما بخشنامه ایست
باغ و بهار ما همه فرمایشی بود
هم جوی و هم جوانهء ما بخشنامه ایست
ما در جهان به هیچ نداریم اختیار
هم نام و هم نشانهء ما بخشنامه ایست
افسانه و حقیقت اینجا شناورند
هم حقّ و هم فسانهء ما بخشنامه ایست
قدیس صبح، عامل فحشای مغرب است
هر چیز در رسانهء ما بخشنامه ایست
جز این غزل که جوهر تاریخ و زندگی ست
هر چیز در زمانهء ما بخشنامه ایست

۞۞۞

در قفس اژدها

،اسب ها خسته
مردها خسته
راه ها بسته
.چشم ها بسته
از پس آن همه گریز و ستیز
،وان شب رستخیز
!آه
چه زود
آرزوها و قهرمانی ها
!در نفس های اژدها شد دود

١٣٧٢

۞۞۞

از هیچناک شایعه

چندان تهی ست زندگی ما
کز هیچناک شایعه ای پوج
لبریز می شود
زین گونه بوده است که دیدیم
آن قهرمان رهایی را
در لحظه ای سکندر و
گاهی
سردار سعدِ وقّاص
در عصر و روزگاری
.چنگیز می شود

۞۞۞

آغازی ز پایان ها رها

عشق در بی واژگی آغاز شد
واژه چون آمد، نهان شد راز شد
بر خلاف هر چه زیر آسمان
دوستت دارم“ برون است از زمان“
در زبن عشق، صرفِ فعل نسیت
ماضی و مستقبل و حالش یکی ست
یک ضمیر آنجا توانی یافتن
„من“ به جای „تو“ چو „تو“ بر جای „من“
عشق، آغازی ز پایان رهاست
می گساری با حریفی اژدهاست ١
ɷ

١
حلّاج: کذا مَن یَشرِبُ الرّاحَ مَعَ التنّین

۞۞۞

کار شعر

شعری که در همیشگی و جاودانگی
چون غنچه ای هماره به حال شکفتن است
ساکن به هیچ قصر و سرایی نمی شود
همواره، روی جادّه، در حال رفتن است
کارش بُوَد شکار نهان ها به آشکار
وز سوی دیگری
.هر آشکار را به شکفتن نهفتن است

۞۞۞

چون و چرا

بیهوده پشت این درِ آیین
!با کوبه ها مکوب
„با کوبهء „چرا
„با کوبه های „چون
بنگر که بسته است خداوند
.در را ز اندرون

۞۞۞

آسمان آبی گل های ابری

زمرهء زیبایی آفاق هستی را
بودن است و آزمودن را ستودن
،آسمان آبی گل های ابری
زبر باران
گویدت: در تیرگی هم
.می توان روشن سرودن

۞۞۞

پل

ز اکنون تا ازل زانجا به اکنون
پلی بسته ست عشق از آتش و خون
دگرگونی ندارد هرگز این عشق
.جهان را می کند، امّا، دگرگون

۞۞۞

ترنّم فرصت

گذشتن ز پل ابدیّت
بیرون شدن ز خویشتن خویش
در بعد کیمیا و طلسمات
دیدن جهان خویش
ɷ
!شاباش! ای ترنّم فرصت
از یاد بردن همه چیزی
.حتّی نشان خویش

۞۞۞

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s