ای عاشقان بخوانید

سال ۲۰۱۱ میلادی با انبوهی از جنایات سردمداران و حامیان نئولیبرالیسم به پایان رسید. و این حکایت همچنان باقیست؟


۞۞۞

ای عاشقان بخوانید، سرمست و عارفانه

این تیره شب نماند، چون ابر، جاودانه

طوفان اگر خروشد، ابرِ ستم گریزد

یا قطره قطره گردد، از آسمان بریزد

ای عاشقان سُرائید تصنیف آشنائی

غم چون که ریشه دارد در آفتِ جدائی

چون جهل و جبر سوزد بذرِ امید و زایش

رندانه برفروزید فانوسِ مهر و دانش

ای عاشقان بجوئید بنیاد جنگ و غارت

تا بخردانه کوبید بنیانِ هر اسارت

۞۞۞

نخستین روز سال ۲۰۱۲ میلادی، مصادف با یازدهم دی ماه هزارو سیصد و نود

Rotenburg an der Fulda

۞۞۞

نسخه برای چاپ:  ای عاشقان بخوانید

آرامش

آرامشِ ما را
در اوجِ پایکوبی نابخردانِ دوران
،خاموشی و خستگی و خمودگی مپندار

!نازنین یارا
که در دلِ دریای آرام، بیگمان
.جوششی است زایا و پایدار و استوار

یاد آر ساقه ها را
در اوجِ سورت و صلابت زمستان
.عریانند و آرام، در غلیان از ایمان به بهار

۞۞۞

Rotenburg an der Fulda
یازدهم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و نود و چهار

۞۞۞

:نسخه برای چاپ

آرامش

بزرگداشت زندگان: محمّد رضا شفیعی کدکنی؛ شمارهء دوازده

بر کدامین سو؟
۞۞۞

بازگشته
۞۞۞

عاشقان چنین ترانه خوانده اند
۞۞۞

از عشق سخن بگو
۞۞۞

رود
۞۞۞

آیا نیاز هست؟
۞۞۞

خار از آتش چو گذر کرد
۞۞۞

تاریخ نانوشته
۞۞۞

آوازِ زندگی
۞۞۞

مارگیر
۞۞۞

بهشت
۞۞۞

چون جوی بهشت
۞۞۞

طوفانِ نوحِ دیگر
۞۞۞

ما در زمان به کوچ و عبوریم
۞۞۞

زاغ در آینه
۞۞۞

پرسش
۞۞۞

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

بر کدامین سو؟

من نمیدانم هزاران سال دیگر
در هزاران فرسخ نوری چه خواهد بود
„مسأله این نیست: „بودن یا نبودن
،مسأله این است
در این لحظهء هستی
در همین جا، در درونِ تو
دوزخی هست و بهشتی نیز
هم بهاران است و هم پاییز
،تا تو، در این دم
،در درونِ خود
دریچه بر کدامین سو گشادستی؟

کمبریج، ماساچوست، ٢٠٠٠

۞۞۞

بازگشته

،در بیکرانِ رعشهء دریا
ز صبر ابر
باران شد و به بوتهء خون سیاوشان
و گونهء برشتهء هامون بی نشان
بارید و نَک به حافظهء جویبارهاست
این بازگشته از سفر دور و دیر خویش
.می بینمش که بر لبِ هر برگ آشناست

١٣٦٧

۞۞۞

عاشقان چنین ترانه خوانده اند

از میانِ چاهِ بیژن اَر صدا نمی رسد
سرنوشت شهر را
،رو
،ز لکّه های خون
به روی پیرهن بپرس
ɷ
عاشقان چنین ترانه خوانده اند و
رفته اند
،رو به سوکشان
درین سپیده دم
مثل شاخِ نسترن
!یک ترانه، بی دهن، بخوان
ɷ
خواستی بخوانی اَر نماز خویش را
!روی عشقِ رهروان بی کفن بخوان

١٣٥٦

۞۞۞

از عشق سخن بگو

در کوچه ز دور بشنو این همهمه را
یک پرده فراتر آر این زمزمه را
هر چند سخن ز عشق گفتن خطری ست
.از عشق سخن بگو، رها کن همه را

۞۞۞

رود

تا چشم زنی، لحظه، سفر خواهد کر د
وین جادهء عمر، پی سپر خواهد کرد
رودی ست زمان کزو گذر نتوانی
.امّا این رود از تو گذر خواهد کرد

۞۞۞

آیا نیاز هست؟

آفاق از ترنّم او پر طنین شود
عاشق همین که زمزمه ای زیر لب کند
،آیا نیاز هست، گل سرخ در سحر
بهر شمیم خویش مترجم طلب کند؟

۞۞۞

خار از آتش چو گذر کرد

،عشق
،بر نهرِ تکامل
دلِ ما را
پل شد
،خار، از آتش چو گذر کرد
سراپا گُل شد

۞۞۞

تاریخ نانوشته

ای شعرِ من ز هستی من یادگار باش
.تاریخ نانوشتهء این روزگار باش

۞۞۞

آوازِ زندگی

آوازِ زندگی ر ا
با هر مرکّبی که نوشتیم
بِزدودش این پلیدکِ غدّارِ بدگمان
وِمروز
آموختیم از تو
،که با مرگی این چنین
آواز زندگی را
باید نوشت و
رفت
.تا جاودان بماند در زیر آسمان

۞۞۞

مارگیر

این مارگیر چیره و چالاک و سبزچشم
از اژدهای هفت سر و
مار شش زبان
تا مور و موریانه و کژدم
دارد هر آنچه را که بخواهی
،بر بوریای زهد
یا تخت پادشاهی
ɷ
،در لحظه های شعبده
چون سازدش رها
!آن مار، مور گردد و آن مور اژدها

۞۞۞

بهشت

همه حرّافی و هفهافی و دعوی و دعوی ها
یکی پاسخ نداد
:این پرسش آن پارسای باستانی را

بهشتی گرچه اندک مایه و کوچک“
– که در آن از کس آزاری نبیند کس –
،به روی این زمین، گر می توانی ساخت
ز تو خواهم پذیرفتن
„.تمام وعده های آن بهشت آسمانی را

۞۞۞

چون جوی بهشت

عشق تو که با دلم به شیرین کاری ست
ترکیبِ شگرف مستی و هشیاری ست
حالی ست مرا با تو و عشقت مدام
چون جوی بهشت در رگانم جاری ست

۞۞۞

طوفانِ نوحِ دیگر

آواز، روی حنجره، زنگار بسته است
ɷ
بر گورِ عاشقان نه کتیبه ست، نه گُلی
صف صف، کنار هم
خوابیده اند همدل و همنام
آن سان که زندگیشان بود
.در پیچ و تابِ گردشِ ایّام
ɷ
خوابیده اند صف صف و خاموش
چون لاله ها ز تیرِ تگرگی
هرگز کسی به یاد ندارد
زین گونه عاشقانه و شفّاف
،مرگی و آه
،آه
!چه مرگی
ɷ
در پیش چشم شحنه کسی را
یارای ایستادن و ره نیست
وَز بهرِ احترام به انسان
.پروانه و جوازِ نگه نیست
ɷ
ای خیلِ سیل وارِ اجیرانِ جیره خوار
رجّاله ها که غیر چریدن ندیده ام
در این چمن بهانهء چون و چرایتان
طوفانِ نوحِ دیگر، باید، که این وطن
.شسته شود ز لکّهء بود و بقایتان

١٣٥٦

۞۞۞

ما در زمان به کوچ و عبوریم

!ای دیو! ای دروغ
کز هیچ و پوچ و یاوه تو را عار و ننگ نیست
گیرم که راهِ کوچه ببستی به روی خلق
،ما در زمان به کوچ و عبوریم
.نه مکان
در کوچِ ما نشانِ حضورِ درنگ نیست

۞۞۞

زاغ در آینه

این بادِ هرزه، یاوه درایی ست بیگمان
می بافد از ترانهء تکرار ریسمان
روزی که زاغ آمد و بر آینه نشست
.از انحطاط شعر خبر داد آسمان

۞۞۞

پرسش

به پیش چشمشان خورشید
فروافتاد بر سنگ و ز هم پاشید
و ما حیران به یکدیگر نگه کردیم
نگاهِ ترس در تنهایی و تردید
بگو دیگر چه خواهی دید؟ –
ɷ
سیاهی از میان پنجره خود را
به دالانِ سرا افکند
چراغِ خانه را با دشنهء خود کشت
دگر چیزی به جا ننهاد از امّید
بگو دیگر چه خواهی دید؟ –
ɷ
میانِ مادر و طفل و زن و شوهر
جدایی اوفکند و همچنان خیره
به پای استاد با تهدید
بگو دیگر چه خواهی دید؟ –

۞۞۞

بزرگداشت زندگان: محمّد رضا شفیعی کدکنی؛ شمارهء یازده

از گفتن و شکفتن
۞۞۞

در جستجوی صبح چراغی برکُن
۞۞۞

خروس این سحرگه
۞۞۞

آن آذرخش شب
۞۞۞

اُنس و هیبت
۞۞۞

پنجه در پنجهء مرگ
۞۞۞

ققنوس
۞۞۞

در همیشه ها
۞۞۞

افسانه و حقیقت اینجا شناورند
۞۞۞

در قفس اژدها
۞۞۞

از هیچناک شایعه
۞۞۞

آغازی ز پایان ها رها
۞۞۞

کار شعر
۞۞۞

چون و چرا
۞۞۞

آسمان آبی گل های ابری
۞۞۞

پل
۞۞۞

ترنّم فرصت
۞۞۞

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

از گفتن و شکفتن

با آن که سرفشانی ست سامان این شکفتن
ای غنچه! خامشی چیست؟ گفتن به از نگفتن
گفتن به از نگفتن ور خود دمی نیابی
گوشی به زیر گردون آمادهء شنفتن
بشکاف خاکدان را در این بهار و بشکفت
پوسیدن است ای بذر! اندیشه را نهفتن
سامانِ گفتنت نیست روی شکفتنت نیست
فردا که ناگزیری از جاودانه خفتن
شو آذرخش و بشکاف این صخره را که نتوان
با نرمبارِ باران این خاره سنگ سفتن
اینک پیام این بذز در لحظهء سُرایش
معنای زندگی جیست جز گفتن و شکفتن؟

١٣٦٥

۞۞۞

در جستجوی صبح چراغی برکُن

برخیز و میِ مغانه در ساغر کن
وز بادهء عاشقان، دماغی تر کن
شب دیر کشید و من دلم می لرزد
در جستجوی صبح، چراغی برکُن

۞۞۞

خروس این سحرگه

کُند و کَدر است لحظه، همچون سال است
!با این همه عمرها چه کوته بال است
در جامهء جور و جهل، شب دیر کشید
!وایا که خروس این سحرگه لال است

١٣٦٤

۞۞۞

آن آذرخش شب

شاد آن که چون شهاب برین کاغذ کبود
سطری ز خود فزود و دمی روشنی سرود
یعنی پیام داد که هستی از آن کسی ست
کاندر ظلام تیشه زد و رخنه ای گشود
و آن آذرخش شب که به تاریخِ روشنی
از بودن و سرودن خود لحظه ای فزود
با روشناسرایی خود داد پندها
:یعنی ببین که فرصت من نیز چون تو بود
کوتاه بود و روشن“ و فرصت چنین خوش است“
!تا جاودان به فرصتِ کوتاه او درود

١٣٦٥

۞۞۞

اُنس و هیبت

آی دل! این لحظه از آن لحظه هاست
جان و جوانی و جنونت کجاست؟
آه! درین لحظهء بیدار عشق
لرزه تو را چیست که بر دست و پاست
لحظهء آویختن از سرنوشت
لحظهء درگیری خوف و رجاست
لحظهء بر خویش مسلّط شدن
لحظهء خوبی که خموشی خطاست
لحظهء رفتن به دهان خطر
لحظهء گفتن، همهء حرف هاست
لحظهء تفسیر اشارات عشق
لحظهء بیدار بشارات ماست
لحظهء آویزش جان و جنون
لحظهء کشف هنر کیمیاست
لحظهء تسلیم به تقدیر عشق
لحظهء تصمیم به هر ماجراست
لحظهء اشراق در آفاق عشق
!آی دل! این لحظه از آن لحظه هاست

١٣٤٦ و ١٣٧٠

۞۞۞

پنجه در پنجهء مرگ

،باد را بین که پیچیده، بیرحم
تا جدا سازد این شاخه از برگ
برگ را بین که با عشق سبزش
.می زند پنجه در پنجهء مرگ

١٣٧٤

۞۞۞

ققنوس

ابری شو باران شو در خویش رها باش
بیداری سبز و چمن و باغ و گیا باش
تا ریشهء این سرو کهنسال نخشکد
گیرم همه یک جرعه، زلالی ز صفا باش
تا صبح به دیدار گُل صبح و حواریش
بیداری پر زمزمهء زنجره ها باش
،اکنون که درین ظلمتِ آمیخته با زهر
آفاق خموشند، تو، خورشیدسُرا باش
در فرصت بی واژهء زخم و شب و زندان
در کوچهء زنجیر، صدا باش و رها باش
،در آتش این خامدلان، سوختگانیم
ققنوسِ پرافشانی خاکستر ما باش
خون می چکد و خامشی از خنجر این دیو
.از حنجرهء صاعقه فریاد خدا باش

١٣٥٦

۞۞۞

در همیشه ها

مثل پرنده ای که سحرگاه، در بهار
از شاخه ای به شاخهء دیگر
،پرواز می کند، به پیامی و باوری
آن شعر، نیز از لب یک نسل
.پرواز می کند به لب نسلِ دیگری

۞۞۞

افسانه و حقیقت اینجا شناورند

هر چیز در زمانهء ما بخشنامه ایست
آواز ما ترانهء ما بخشنامه ایست
شرمنده ایم پیش قناری که در سحر
گلبانگ عاشقانهء ما بخشنامه ایست
باغ و بهار ما همه فرمایشی بود
هم جوی و هم جوانهء ما بخشنامه ایست
ما در جهان به هیچ نداریم اختیار
هم نام و هم نشانهء ما بخشنامه ایست
افسانه و حقیقت اینجا شناورند
هم حقّ و هم فسانهء ما بخشنامه ایست
قدیس صبح، عامل فحشای مغرب است
هر چیز در رسانهء ما بخشنامه ایست
جز این غزل که جوهر تاریخ و زندگی ست
هر چیز در زمانهء ما بخشنامه ایست

۞۞۞

در قفس اژدها

،اسب ها خسته
مردها خسته
راه ها بسته
.چشم ها بسته
از پس آن همه گریز و ستیز
،وان شب رستخیز
!آه
چه زود
آرزوها و قهرمانی ها
!در نفس های اژدها شد دود

١٣٧٢

۞۞۞

از هیچناک شایعه

چندان تهی ست زندگی ما
کز هیچناک شایعه ای پوج
لبریز می شود
زین گونه بوده است که دیدیم
آن قهرمان رهایی را
در لحظه ای سکندر و
گاهی
سردار سعدِ وقّاص
در عصر و روزگاری
.چنگیز می شود

۞۞۞

آغازی ز پایان ها رها

عشق در بی واژگی آغاز شد
واژه چون آمد، نهان شد راز شد
بر خلاف هر چه زیر آسمان
دوستت دارم“ برون است از زمان“
در زبن عشق، صرفِ فعل نسیت
ماضی و مستقبل و حالش یکی ست
یک ضمیر آنجا توانی یافتن
„من“ به جای „تو“ چو „تو“ بر جای „من“
عشق، آغازی ز پایان رهاست
می گساری با حریفی اژدهاست ١
ɷ

١
حلّاج: کذا مَن یَشرِبُ الرّاحَ مَعَ التنّین

۞۞۞

کار شعر

شعری که در همیشگی و جاودانگی
چون غنچه ای هماره به حال شکفتن است
ساکن به هیچ قصر و سرایی نمی شود
همواره، روی جادّه، در حال رفتن است
کارش بُوَد شکار نهان ها به آشکار
وز سوی دیگری
.هر آشکار را به شکفتن نهفتن است

۞۞۞

چون و چرا

بیهوده پشت این درِ آیین
!با کوبه ها مکوب
„با کوبهء „چرا
„با کوبه های „چون
بنگر که بسته است خداوند
.در را ز اندرون

۞۞۞

آسمان آبی گل های ابری

زمرهء زیبایی آفاق هستی را
بودن است و آزمودن را ستودن
،آسمان آبی گل های ابری
زبر باران
گویدت: در تیرگی هم
.می توان روشن سرودن

۞۞۞

پل

ز اکنون تا ازل زانجا به اکنون
پلی بسته ست عشق از آتش و خون
دگرگونی ندارد هرگز این عشق
.جهان را می کند، امّا، دگرگون

۞۞۞

ترنّم فرصت

گذشتن ز پل ابدیّت
بیرون شدن ز خویشتن خویش
در بعد کیمیا و طلسمات
دیدن جهان خویش
ɷ
!شاباش! ای ترنّم فرصت
از یاد بردن همه چیزی
.حتّی نشان خویش

۞۞۞