بزرگداشت زندگان: محمّد رضا شفیعی کدکنی؛ شمارهء ده

آواز پرنده کی شود زندانی
۞۞۞

زیر همین آسمان و روی همین خاک
۞۞۞

گهواره اش بر آب
۞۞۞

سنگینیِ زمین
۞۞۞

چو خورشید بر لبِ آفاق
۞۞۞

به آغاز جهان و به جوانسالی هستی
۞۞۞

… تا تو نیایی ز راه
۞۞۞

اعماق
۞۞۞

مزمور زندگی
۞۞۞

پناهجویی
۞۞۞

در آیینهء پگاه
۞۞۞

زینت المجالس
۞۞۞

ازین دریچه
۞۞۞

البرز
۞۞۞

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

آواز پرنده کی شود زندانی

ای مدّعیِ درایتِ یزدانی
:ای کاش که این حرف بدیهی دانی
در بندِ قفس پرنده می ماند، لیک
آوازِ پرنده کی شود زندانی

بریستون، می ١٩٧٤

۞۞۞


زیر همین آسمان و روی همین خاک

،دیر شد، آری
دیر و همه رنجِ ناگزیر شد آری
چهرِ وطن سالخورد و پیر شد آری
با همه اینها به یاد آر که گیتی
در دلِ دیرینگی هماره جوان است
سوی هزاران هزار چهرهء دیگر
.رود زمان نغز و پر سرود روان است
ɷ
باش که بینی
ساخته اند این جوانه های برومند
پایگهِ آرزو، سرایِ وطن را
پنجره اش از غبارِ وسوسه ها پاک
زیر همین آسمان و روی همین خاک

۞۞۞


گهواره اش بر آب

،از بیم آن که موسیِ ایّام
در ناگهانه
زاده شود
دیری ست
فرعونیان قرن
سر می بُرند واژهء نو را
ɷ
!ای ذهن های حاملهء واژه های نو
موسای قرن در رحمِ باور شماست
!ای ذهن های سبز
زهدان قرن حاملهء واژه های نو است
!ای هر که هر که هر که شمایید
شاید ز بیم لب نگشایید؛
امّا
شاید که خود اینک
زاده شده ست موسیِ این قرن
این قرنِ اضطراب
در نور صبحگاهان
.گهواره اش بر آب

۞۞۞


سنگینیِ زمین

،با این که خود رها و سبکبال
،بر زمین
،استاده ام چنانک
بالنده بوته ای که بر آیینِ هوش خویش
ɷ
وقتی سخنِ ز گریهء طفلان گرسنه ست
احساس می کنم
.سنگینیِ تمام زمین را به دوشِ خویش

۞۞۞

چو خورشید بر لبِ آفاق

صدایِ قلب من است این، صدای دریا نیست
صدای همهمه های تهی ز معنی نیست
صدای رعشهء عشق است و جاری از همه سو
به سوی بی سویِ جان، کِش کرانه پیدا نیست
سر اَر به سینهء من برنهی صداهایی
شنید خواهی کز جنس این صداها نیست
ترنّمِ گل سرخ است در نسیم سحر
دلش تپنده، لبش جز به عشق گویا نیست
اگر نباشم و شعری ز من به لب آری
بُود طنین دلم، وَر تنم در آنجا نیست
ترانه ای ست چو خورشید بر لبِ آفاق
.نه آن سرود که امروز هست و فردا نیست

١٣٨٧

۞۞۞

به آغاز جهان و به جوانسالی هستی

صدایی ست پُر از باغ و بهاران
پُر از جوی و پُر از صبح
.پُر از نم نم باران
صدایی ست پُر از جذبه و اشراق
پُر از پردهء عشّاق
.رها در همه آفاق
صدایی که مرا می بَرد از خویش به مستی
به آغاز جهان و جوانسالی هستی
،صدایی ست
.صدایی ست

١٣٨٨

۞۞۞

… تا تو نیایی ز راه

چیستی ای جوشِ عقل سرخ که بی تو
هیچ گُل و سبزه ای به باغ نروید
ور که بروید ز گونه گرد غمانش
.همّت هیچ ابرِ تندربار، نشوید
ɷ
چیستی ای نبضِ سبز عشق که بی تو
باد، سوی ارغوان و بید، نپوید
ور که بپوید، ز بیم، لب نگشاید
.تا به گُل سرخ، راز خویش بگوید
ɷ
جیستی ای روشنِ شکفته که بی تو
هیچ گُلی در هوای تیره نبوید
گر چه بسی کِرمِ شبچراغ، به دعوی
.در همه آفاقِ باغ، هاید و هوید
ɷ
گیرم ابر آورند و رنگِ بهاران
.تا تو نیایی ز راه، هیچ نروید

اکسفورد، ٦ فوریه ١٩٧٥

۞۞۞

اعماق

هرگز گمان مدار که تنها میانِ باغ
گل روید از طراوتِ باران و ژاله ها
بنگر به بوته های شقایق که رسته اند
،از فرّ اعتدالِ ربیعی
،سحرگهان
،در شیبِ خاکریز
.کنارِ زباله ها

١٣٧٤

۞۞۞

مزمور زندگی

!اَلا ای ابر
!که می گریی چنین بی صبر
ɷ
یکی زین رعدهای نوبهاری را
رها کُن در گلوی شاعرانِ شهر
که از خاموشنای بینواییشان برون آیند
و آن آوازِ سبزِ زندگانی را
.دگر رَه باز بِسرایند
ɷ
!اَلا ای ابر
!که می گریی چنین بی صبر

١٣٧٢

۞۞۞

پناهجویی

بگو پناه می بَرَم
،به سبزی صنوبران
و قطره های روشنی
،که ابر
،ریخته
.بران
بگو پناه می بَرَم
به آب و
آسمانِ صبح و
،اختران
ازین سیاهی و سکوتِ صرعی یی
که تشنه است
به خون هر چه روشن و
.کبوتران

۞۞۞

در آیینهء پگاه

با برگِ زردِ پودهء پارین
پیوندِ خویش را به چه کوشی؟
آن ژنده را رها کُن و
در جامهء بهار
،خود را ببین
!ببین، چه نگارین
شب در عزیمت است و هزیمت
دیگر چه حاجتی ست به فانوسِ چشمِ جُغد
وقتی، دو نیمه می کند
،از دور
،در نگاه
،جاجیم دشت را
.الماسِ جویبار، در آیینهء پگاه

۞۞۞

زینت المجالس

چون دلقکانِ شهر پیِ لوت و لقمه ای
،روزی هزار بار در آن جامه ها شدن
،همراه دزد و جانی و جن گیر و فال بین
،رسوای خاص و عام به هنگامه ها شدن
چون نقش های اَلفیه و شلفیه در قرون
،اسطورهء وقاحت، در چامه ها شدن
در عرصهء قیامت و هنگامهء حساب
،در زمرهء گروهِ سیه نامه ها شدن
آسان تر است، این همه، ای دوست! نزدِ من
.تا زینت المجالسِ خود کامه ها شدن

١٣٥٦

۞۞۞

ازین دریچه

مثل کفتری
که می پَرد
در آن بلندِ لاژوردیِ سحر
از فراز شهر و
گاری زباله و
،سپور
،از فراز یاوه هایتان
.می کنم عبور
ɷ
چون کبوتری
،که می پرد
.در آن بلندِ بامدادی بلور

١٣٧٤

۞۞۞

البرز

البرز، میان ابر و آبی ها
،خفته ست
در آن سویِ کبوترها
با سودهء لاژوردشان بر سر
.آن سوی ستاره ها و سَردرها
سیمرغ گریخته ست و بر جایش
یک سلسله کرکس آشیان کرده ست
سوگند به سارها، صنوبرها
.سوگند به بام ها و باورها

١٣٦٤

۞۞۞

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s