گُزینه


گویند گزینه ای دگر نیست، مَگرد

سالاریِ سرمایه جهانی بُود و بی برگرد

از یاوهء جانیان مشو تو دلسرد

با مهر و خرد بپو رهی در دلِ درد

۞۞۞

Rotenburg an der Fulda
نهم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و نود و دو

۞۞۞

نسخه برای چاپ

گُزینه

ایران، کهن دیارِ عاشقان

صد سروده سر گرفته از جشن و جنبشِ جاری در جهان

از رَستن و رُستنی چنین عمیق و دیرپای و کم نشان

جنگل کهن چه سان خنده بر لب نشانده و گشته جوان

برگهای گویای و گیرایِ مهربان او همسانِ پرنیان

آرام جان و دلنواز و درخشنده اند چون دیدگانِ نوزادگان

در میانِ درختانِ سبزین ردإ، می تراود شکوفهء نغمهء مرغکان

پر ز رمز و راز و نیاز، چون ترانهء تمنّای تازه دلداگان

شسته بارانِ رحمتِ شبانه، این اشکِ شوقِ آسمان

گرد و غبارِ گذشتِ زمان در مکان بر سرِ راهِ سالکان

در چنین اوجِ لذّتی می تپد قلب من برای کهن دیارِ عاشقان

در فراز و نشیب آمده از بیم و امید چون امواج دریای بیکران

 

۞۞۞

Rotenburg an der Fulda
هشتم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و نود و دو

۞۞۞

نسخه برای چاپ

ایران، کهن دیارِ عاشقان

شکوفهء قلم

کدر مکن به کینه ها چراغ و چشم و پنجره

بساب چرکِ سینه را، زدای زنگِ حنجره

چو پر کنی دوات را ز مهرِ خاک یکسره

قلم دهد شکوفه ها، شود گشاده منظره

 

۞۞۞

Rotenburg an der Fulda

هشتم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و نود و دو

۞۞۞

نسخه برای چاپ

شکوفهء قلم

بزرگداشت زندگان: محمد رضا شفیعی کدکنی، شمارهء هشت

 

سفال های شکسته
۞۞۞
ارض موعود
۞۞۞
در روزگار پیری ایمان
۞۞۞
کبوتر طوقی
۞۞۞
همین و بس
۞۞۞
از برگ های اندوه
۞۞۞
چون جمله ای میان هلالین
۞۞۞
شطحِ عاشقانه
۞۞۞
درختِ رهائی
۞۞۞
خلق جدید
۞۞۞
با متنّبی
۞۞۞
شاعر
۞۞۞
شاعر بودن
۞۞۞
نقطه چین ها
۞۞۞

سفال های شکسته

در چشم تو شکسته ربابی ست
سیمش گسسته ،کاسه شکسته
افتاده برخرابه کناری
گردِ قرون به روش نشسته

در چشم تو کویری و کوری ست
با گردباد و ریگ شناور
در اتنظار خواجهء خضری
تا آید از کرانهء خاور

مشتی سفال رنگ به رنگ است
کاویده از کران کویری
از زندگی نشانه در آن نیست
جز سوسمار خستهء پیری

آری، همین و بدتر ازین است
خاموش تر ز صخرهء صمّإ
!گیرم درست گفته ای، ای دوست
گیرم درست دیده ای، امّا

نومید نیستم که دگر روز
فردای بر کناره نشسته
جام جهان نمای برآرم
.از این سفال های شکسته

۞۞۞

ارض موعود

باری، این قصّه را مختصر کن
از هر آن سو که خواهی نظر کن
ɷ
ما، درین تیه، این تیه لعنت
گیج و سرگشته، آواره، جویان
می رویم از نهایت به آغاز
باز ز آغاز سوی نهایت
از هر آن سو که خواهی نظر کن
ɷ
تیه موسی اگر در مکان بود
!تیه ما ای دریغا، دریغا
در زمان است
قرن ، پایان گرفته ست و
ما باز
می رویم از نهایت به آغاز
-آرزوی نیاکان خود را-
همچنان در سرآغاز قرنیم
ɷ
می دویم اندر این تیه لعنت
از بدایت به سوی نهایت
وز نهایت به سوی بدایت
ɷ
،ارض موعود موسی
در مکان بود
ارض موعود ما در زمان است
از هر آن سو که خواهی نظر کن
.یادی از شعر“مرغ سحر“ کن

۞۞۞

در روزگار پیری ایمان

در روزگار عهد نخستین
در روزگار آدم و حوّا
پیوند آسمان و زمین بود راستین
ɷ
هر سالیان ، که عمر زمین بیش گشت و بیش
فرسنگ های فاصله افزون شد آن چنانک
طوفان نوح فاصله ها را
از حدّ خود فزود و
.فزونتر ز پیش و پیش
ɷ
در عصر ما چنان شده کاینک
بسیار مردمان و چه بسیار مردمان
،باور نمی کنند که چیزی
در آن بلند
.بتوان شناخت اکنون با نامِ آسمان

۞۞۞

کبوتر طوقی

امشب چه راه می زند این زخمهء گران
کاین سان به مویه جامه درانند مادران؟
یارا ! چه می نوازی و با ما چه می کنی
زین پرده های ساز بدین زخمهء گران
این چنگ پرگشوده، که می بارد این چنین
،چون ابری از کرانهء دریای بیکران
،در های های خویش چه دارد، که سیل ها
جاری ست از صداش در آفاق خاوران
یک زخمه می نوازد و یک زخمهء دگر
می زارد، این چه پرده و راهی بود بران؟
خون از میان زخم چسان شعله می زند؟
این زخمه زخم و نغمه چو خون است هر کران
این پرده چون کبوتر طوقی ، در اوج ها
پرها گشوده، دور، ز اوج کبوتران
از خون و عشق و حالت گم گشته ای مگر
.دارد خبر که نیست در آوای دیگران

۞۞۞

همین و بس
با یاد عمران صلاحی

قصّه بسیار زیبا و ساده ست
او نمرده ست
او نرفته ست
.پشت لبخند خود ایستاده ست

۞۞۞

از برگ های اندوه

غمی کاغاز و انجامی ندارد
به روی قلب من پا می گذارد
دل من، یا هوای ابری عصر
کدامین زین دو می خواهد ببارد؟

۞۞۞

چون جمله ای میان هلالین

عمرم چو دفتری ست گشوده
،از سطرهای نامده هرگز
وز سطر های رفته دراین بَین
وآن لحظه ها که با تو گذشتند
( شادان و بیکرانه و روشن )
خود از حصار عمر برونند
.چون جمله ای میان هلالین

۞۞۞

شطحِ عاشقانه

ای عشق! خوشا تو و خوشا خانهء تو
وانجا که توئی و کوی و کاشانهء تو
زان گونه که روی موج خیزد ، توفان
.بالای حقیقت است افسانهء تو

۞۞۞

درختِ رهائی

درختی ست ، همواره ، بالنده بالا
فروگسترانیده بر زندگی بر
ɷ
درختی ست عمرش
به پیشینهء عمرِعصیان آدم
و حتّی بگو عمرِ عصیان ابلیس
ɷ
درختی که با ضربت هر تبر
یا که شمشیر و خنجر
در اعماق هستی
شود ریشه هایش فزونتر سراسر
و هر شاخ و برگش
به هر دم شود بیشتر سایه گستر
ɷ
درخت رهایی
که با ضربت تیشه و تیغ و خنجر
شود ریشه و
شاخ و برگش
فزونتر
فزونتر
.فزونتر

۞۞۞

خلق جدید

ابری نه در کرانه و
آبی ست آسمان
از زیر هر درخت
وقتی عبور می کنی از جنبش نسیم
،باران
،درشت قطره
به روی تو می چکد
شادا که برگ ها همه گشتند
،آن ابر پاره را
،که گذشته ست
.ترجمان

۞۞۞

با متنّبی

و احلی الهوی ما شک فی الوصل صاحبه
(متنّبی)

پیغمبر شاعران که شیرین کار است
شعرش نه اگر وحی ، پیمبروار است
خوش گفت که «عشق و خوشترین عشق جهان
.«عشقی ست که راه وصل آن دشوارا ست

۞۞۞

شاعر

پلی میان بهار و پرنده و شب و روز
پلی میان خدا و
،جهان
درخت و نسیم
پلی میان „اگر“ها
و „کاش“ ها و
. „هنوز“

۞۞۞

شاعر بودن

سخت است ، در این میانه، شاعر بودن
در حافظهء زمانه، شاعر بودن
بر صفحهء روزنامه ، سهل است، امّا
.با دو خط کودکانه، شاعر بودن

۞۞۞

نقطه چین ها

نقطه…نقطه…آه ! از این نقطه های جا گرفته…
جای صدها نکته را این نقطه ها از ما گرفته
نقطه چین هائی به جای اشک و لبخند و تعجّب
نقطه چین هائی که جای شیون و غوغا گرفته
نقطه چین هائی به جای دشمنی با هر چه زشتی
نقطه چین هائی که ره بر عشق و هر زیبا گرفته
می شود آغاز از امروز و حرفِ روزنامه
می رود آنجا که بینی راه بر فردا گرفته
نقطه چین هائی ست روی صفحهء دیوان و دفتر
نقطه چین هائی نه بر کاغذ که دنیا را گرفته
بر کنار ساحل اندیشه چون پا می گذاری
قطره قطره نقطه بینی راه بر دریا گرفته
کاش می شد حرف دل را گفت و هرگز نقطه چینی
در جهان لازم نبود از داده آری تا گرفته
نقطهء اشک است، آری ، اشک درماندن ز گفتن
.نقطه چین های سکوتی جای هر آوا گرفته

۞۞۞

بزرگداشت زندگان: محمد رضا شفیعی کدکنی، شمارهء هفت

در جامهء بلیغ و بلندِ برهنگی
۞۞۞
استبداد شرقی
۞۞۞
ناگزیر
۞۞۞
بی پرده
۞۞۞
خواب پریشان باغ
۞۞۞
انحنای زمان
۞۞۞
از گدازه های روح
۞۞۞
در خواب های هرزه
۞۞۞
درخت و آب و آسمان
۞۞۞
بدرود با سکوت
۞۞۞
سال های آتش و سرود
۞۞۞
آسمان زنبق
۞۞۞
از برگ های حیرت
۞۞۞
سطرهای نانوشته
۞۞۞
پیاده از هستی
۞۞۞
حلزون
۞۞۞
کتاب عمر

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

در جامهء بلیغ و بلندِ برهنگی

من این درخت را
،بر رهگذار سال
در چار جامه دیده ام و آزموده ام
:بسیار چامه نیز برایش سروده ام
در جامهء فرشتگی برف
با آستین کوته روزان فروَدین
با سبز بیکرانهء تابستان
،همچون حریر نرمی
در بادها وزان
با زرد و سرخ رشتهء ابریشم خزان
ɷ
در هیچ جامه جلوه نیفزود
آن سان که وقت نو شدن از عمق کهنگی
در روزهای آخر اسفند
.در جامهء بلیغ و بلند برهنگی

۞۞۞

استبداد شرقی

اینک هزار سال و فزون است
کاماجِ تیرِ طعنه و دشنام و طنزهاست
گاه از زبان لوطی و
گاه از زبان شاه
گاه از زبان حافظ و
طنزینهء عبید
:گاه از زبان فاحشه وقتی که گفته بود
آیا تو آن چنان که نمائی
هستی؟
ɷ
باور مکن که او
از رمز و روزنامه و جیغ بنفش تو
اخمی به ابروان برساند
وین دستمایه پایگه ژنده پیر را
روزی کند رها
ɷ
،در طول قرن ها
.آن مایه مار خورده که گردیده اژدها

۞۞۞

ناگزیر

عشقی
چنان که زمزمه بادا)
در زیر آسمان و
(! در آیینِ یاسمن
با شعر من
هماره
روان است
هر کران
در ذهن و در ضمیر هر طفل و مرد و زن
ɷ
آن گونه ای که یک گل نرگس
هرگز نمی تواند پنهان کند ز خلق
میدان عطر خود را
.در هیچ پیرهن

۞۞۞

بی پرده

در عشق ، یا تمام حقیقت را
باید به دوست گفت
یا هر چه هست
یک سره
باید ز دل زدود
ɷ
آموختم من این را
زان مرغکی که بر سر آن شاخسار تود
،بی پرده
،با تمامی هستیش
.می سرود

۞۞۞

خواب پریشان باغ

زان پیشتر که خیل سیه پوش ابرها
آگه کنند لشکر انبوه زاغ را
،پائیز
در هجوم نجومی
به حمله ای
.تعبیر کرد خواب پریشان باغ را

۞۞۞

انحنای زمان

گیرم نه بعد چارم و
نه گردش سپهر
،هر چیز خواست باشد
ماهیّت زمان
.در گشت خود نداری کاری به کار ما
ɷ
آری زمان برای من و تو
شعر است و عشق و شعر
بنگر چگونه بر لب هر نسل
تکرار می شود ز یمین و یسار ما
ɷ
معنای انحنای زمان چیست
جز خم شدن به حرمت این عشق
در لحظه ای که می گذرد
.از کنار ما

۞۞۞

از گدازه های روح

در میان رعشهء ظلمت ، صداهائی ست
روی ویرانیّ و حیرانیّ نیشابور
.گه شود نزدیک و گاهی دور
!آه
پشت من می لرزد از اندیشهء فردا
وقتی این دیوانه داد خویش از دیوار بستاند
،صبر
بی شکل است و چون طوفان
.هیچ چیز از سرنوشت خود نمی داند

۞۞۞

در خواب های هرزه

تصویرش ار در آیینه افتد
آیینه خرد گردد و
پاشان به پیچ و تاب
این اژدها که عرصهء بیداری مرا
از چارسو محاصره کرده ست
او را چنان که هست
در خواب های هرزه توان دید
.بی ابر و بی نقاب

۞۞۞

درخت و آب و آسمان

بیکرانگی و
بیکرانگی و
!بیکرانگی
،می توان هزار جمله ساخت
این زمان
با سه واژهء
درخت و
آب و
.آسمان

۞۞۞

بدرود با سکوت

صبحی ز صبح های بهاری ست
،هر مرغکی به شاخی
در نغمه و سرود
بر خاک پشته ،کشتهء گل های خطمی ام
روز از فراز می رود و
رود از
.فرود

۞۞۞

سال های آتش و سرود

سال های پر فراز و پر فرود
لحظه های سبز
لحظه های ارغوانی و کبود
سال های روشنی که در شما نگاه من
از صمیم سنگ و
صخره می گذشت
وَز زبان برگ و
از نگاه آهوان
عشق را به هر بهانه می ستود
هر چه را که بود
سالهای عاشقی و ابر و دود
سالهای آتش و جوانی و سرود
!بر شما درود

۞۞۞

آسمان زنبق

بر برگک زنبق آسمانی چه کبود
ای ابرک بامداد ! این کار که بود ؟
این کار تو بود و حیف ! کاین منظره را
.توفان دمان به یک دم از ما بربود

۞۞۞

از برگ های حیرت

این چنین که با
جوانه ها
شکوفه ها و
سبزه ها
لحظه لحظه باغ و دشت و کوه
رو به گسترش نهاده این زمان
!ای زمان
عجب مدار
گر نگنجد این زمین
.زیر هفت آسمان

۞۞۞

سطرهای نانوشته

اندکی شکیب و هوش بایدت
تا ببینی این زلالِ زندگی
،چون به گوش لحظه ها چشانده می شود
وین سرودِ ترسِ محتسب چشیدهء خموش
بر بلندتر چکادِ چامه ها، نشانده می شود
سطر سطرِ این ترانهء سکوت
از میان مویرگ صدای کوچه ها
– رو به سوی وسعتی که زندگی –
کشانده می شود
آن سپیدهء خجسته چون برآید از افق
در میان شعرهای من
.سطرهای نانوشته خوانده می شود

۞۞۞

پیاده از هستی

ما ایستاده ایم و
برین دل نهاده ایم
،کز رهروان قافله
چاووش جاده ایم
ɷ
امّا
تصویر ماست آنچه برین شط روانه است
ما ایستاده ایم
ɷ
تا کی توان نهفت
این زخم را که از تنِ یک نسل
میراث می رسد به تنِ نسل دیگری؟
ɷ
بسیار قرن ها که گذشته ست
بی آن که رودخانه بداند
ما ایستاده ایم و
.ز هستی پیاده ایم

۞۞۞

حلزون

وقتی خزیدن حلزون را
خانه به دوش و
،شاد
،میان چمن رها
در زیر آفتابِ بهاری
بینم که روی جانبِ رفتن نهاده است
احساس می کنم
ما ایستاده ایم و
.زمان ایستاده است

۞۞۞

کتاب عمر

بر برگ های روشنِ دیدار
،بر آنچه بود
از تو شنیدار
حتّی
بر خامُشای خواب که جای صدا نشست
،نامِ تو را
،به رمز
نوشتم
بر لحظه های زندهء بیدار
ɷ
.دردا کتاب عمر، ازین بیش، جا نداشت

 

نگاهی و نویدی

برای گلِ نار، سیما و سهیل


از خانه چون برون شدم، در روشنای صبح بهار، نگاه نگار برنا دل، جنگل کهن، نویدی را در خود داشت و نبیدی

منظرِ مخملیِ سبزِ گیاه
در بهارِ روشن
منبع و مائده و مأوائی ست
که از آن باز روان
با وجود همه ناپاکی ها
که عیان است در آفاقِ جهان
مست و سرشار شود
از یقین وایمان
به رهایی و روندی که در متن زمان
جریان دارد بی شک و گمان
گه به تندی و شتابان
به محنت، حرمان
گه به نرمی و خرامان
به صد مهر، شادان

۞۞۞

Rotenburg an der Fulda
چهارم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و نود و دو

۞۞۞

نسخه برای چاپ

نگاهی و نویدی

مهربانی

پاینده شکوفه در بزمِ بادِ صبا
خود پروانهء جان که در رهِ نور رها
تنها مهر است که در میانِ سنگِ خارا
می جوید آبِ روان و می یابد آن را

۞۞۞

Rotenburg an der Fulda

نخستین روز اردیبهشت ماه هزار و سیصد و نود و دو

۞۞۞

۞۞۞

نسخه برای چاپ

مهربانی

بزرگداشت زندگان: محمد رضا شفیعی کدکنی، شمارهء شش

ندای هنگام
۞۞۞
پارادوکس
۞۞۞
آوارگی
۞۞۞
وصل
۞۞۞
دور و تسلسل
۞۞۞
حکایت
۞۞۞
از یک سخنِ تو
۞۞۞
شور امیرُف
۞۞۞
عقربه هایِ ترس
۞۞۞
لحظهء بدرود
۞۞۞
از برگهایِ شادی
۞۞۞
پاسخ
۞۞۞
مرثیهء عشقی
۞۞۞
سنجاب ها
۞۞۞
انتظار
۞۞۞
شهرزاد
۞۞۞
آن سان که با شکوفه ها
۞۞۞
در لحظهء حضور
۞۞۞
خدا و ابلیس

۞۞۞۞۞۞۞۞۞

ندای هنگام

آخرین روزهای اسفند است
از سرِ شاخِ این برهنه چنار
مرغکی با ترنّمی بیدار
می زند نغمه،
نیست معلومم
آخرین شِکوه از زمستان است
یا نخستین ترانه های بهار؟

۞۞۞

پارادوکس

اینجا، که منم، کفری و ایمانی کو؟
وین دغدغه را حدیثِ پایانی کو؟
شیطان آمد وسوسه ام کرد، امروز
که «ای ساده لوح! شیطانی کو؟

۞۞۞

آوارگی

یک چند زمانه ام به تردید گذشت
و ایّام دگر به بیم و امّید گذشت
زین واژه به واژهء دگر، آواره
عمرم همه، در وطن، به تبعید گذشت

۞۞۞

وصل

تا قبلۀ عشق را مقابل نشود
دل، گرچه دل است، باز هم دل نشود
دریای دو روح تا نیامیخت به هم
.ز آمیزش جسم، وصل حاصل نشود

۞۞۞

دور و تسلسل

عمرم همه صرف شد، خدایا
،در چنبرِ این سخن که آیا
حُسن است که عشق را گزیند
یا عشق که حُسن آفریند؟

۞۞۞

حکایت

آن یکی افتاد ناگاهان به رود
موج پیچان گشت و او را درربود
„گفت یاری: „هان کجا با این شتاب؟
„گفت: „از من پرسی این را یا ز آب؟

۞۞۞

…از یک سخنِ تو

عشقی که به عقل می ستیزد این است
عقلی که ز عشق می گریزد این است
،از یک سخن تو مست گشتم ،عمری
!مستی که ز راهِ گوش خیزد این است

۞۞۞

شور امیرُف

در این سرودِ ساده چه رازی ست
که با شنیدنش
دل جانب ترانهء شادم نمی رود
ɷ
خنیاگرانش را همه کشتند
و شاعرانش
از وطن
آواره گشته اند
ɷ
با این همه هنوز
هر کار می کنم
آهنگِ این سرود
.ز یادم نمیرود

۞۞۞

عقربه هایِ ترس

یا رشوه ای به ساعت دیوار
پنهان بده که دیرتر از پار
ما را برد به جانبِ دیدار
ɷ
یا پیشِ رویِ مردمِ عالم
ششلولِ خویش را بدرآور
.شلیک کن به ساعتِ دیوار

۞۞۞

لحظهء بدرود

در خداحافظی اش رفتنِ ایمانم بود
شعلهء صاعقه در روحِ پشیمانم بود
غم به شکلی به من آویخت که نشناختمش
گر چه از عهدِ عزل خود ز ندیمانم بود
همه دیدند در آن لحظهء بدورد و درود
حالتِ شام غریبانِ یتیمانم بود
شد از آن زلزله ویرانیِ روحم آغاز
گیرم اعصاب خود از آهن و سیمانم بود
رفت و با رفتن او هجرتِ جان شد آغاز
.دل مهاجر شد اگر تن ز مقیمانم بود

پائیز ١٣٤٨

۞۞۞

از برگهایِ شادی

چشمهای تو
نامهای دیگری برای مرگ و زندگی
در نگینِ دوست داشتن
ɷ
چشمهای تو
روشنایِ قدسیِ درختِ طور
در شبِ شبانِ وادیِ سخن
ɷ
چشمهای تو
در کمانچهء نسیم و جویبار
پردهء رهائیِ وطن
ɷ
چشمهای تو
آهوانِ دشتهایِ انزوا و
. آرزوی من

۞۞۞

پاسخ

،صدا
آرایشِ مرغ است
،و مرغ
آرایشِ شاخِ درختِ باغ
درخت آرایشِ صبح است و
صبح از باغ در اشراق
کنون دریافتی کز چه
ندارد زندگی آرامشی
وقتی صدائی نیست
.در آفاق

۞۞۞

مرثیهء عشقی

من نمی دانم که راهی
هست کوته تر ز آهی
هیچ در بین زمین و آسمان
آیا؟
ɷ
شاعران را می توان
با یک گلوله
کشت
شعر را هم می توان
آیا؟

۞۞۞

سنجاب ها

سحرگه که رنگین شدند آب ها
برافتاد بر چهرشان تاب ها
،شد از باد بیداردل، سبزه زار
همه مخملی سربه سر خواب ها
،نمودند در برکه طرحِ افق
چو تصویرها در دلِ قاب ها
جهید از سرِ سنگ در آب، غوک
چو غوّاص ها و گهریاب ها
ɷ
در این لحظه ای که نه روز و نه شب
در این مرزِ بیداری و خواب ها
مرا غرقه در خویش کرده ست و محو
نجیبانه هنجار سنجاب ها
از این شاخه بر شاخ دیگرجهند
چو بر کوک سنتور مضراب ها
درین بهتِ پرجذبه ، پرسم ز خویش
چه بوده ست مفتاح آن باب ها؟
چه دارند در سر، چنین شادمان
از آن نورها و از آن ناب ها؟
بجز عشق ، این جوهر زندگی
در ین عهد، نایابِ نایاب ها
چراغی کزان روشنی یافته ست
.حریم کلیسا و محراب ها

پرینستون، سال ١٩٧٥

۞۞۞

انتظار

در خانه هیچ کس نه و
بیرون
بارانِ بیقرار
،چتری گشوده باز
بسته گلی ودستهء عشقی
،بر در
.در انتظار

۞۞۞

شهرزاد

بیدارخواب این شب هارم
آنک شبی درازتر از آن هزار شب
این شب که هیچگاه نرفته ست
کابوس آن به هیچ فسونی ز یادِ من
با این همه خوشم که به هر حال
تو در شب هزار و یکم نیز
.تنها مخاطب منی وشهرزادِ من

۞۞۞

آن سان که با شکوفه ها

ای برتر از هرآنچه تو را نام
با ما سخن بگوی دگر بار
بی منجی و میانجی و پیغام
ɷ
دیری ست واژه های تو را خلق
روی لبانِ زشتِ زیانکار
بر مرکبی ز عربده بینند
آمیخته به دودی از اوهام
ɷ
دیگر کلامِ تو „کلمه“ نیست
„آن هدیه ای که بود در“آغاز
نتوان در آن به دیده درآورد
آن ترّی و طراوت و الهام
ɷ
با ما سخن بگوی برهنه
بی منجی و میانجی و پیغام
.آن سان که با شکوفهء بادام

۞۞۞

در لحظهء حضور

„در آن“ مکانِ شرقی
در لحظهء حضور
خرمای تازه داد بر از
شاخسارِ خشک
ɷ
امّا
در روزگارِ ما
،این روزگارِ خشک
،از بهر مریمان زمان
،زیر آسمان
(آتشفشان رنج ز „روح الشرور“ دهر)
از شاخِ نخلِ تازه
فروریخت
! خارِ خشک

۞۞۞

خدا و ابلیس

دیروزها که با تو گذر داشت، عمرِ من
فرداترین صحایفِ شعرِ زمانه بود
من بودم از قبیلهء ابلیس و
تو خدا
« .با تو دلم به مهر و مودّت یگانه بود »

۞۞۞