بزرگداشت زندگان: هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه)، شمارهء هفت

آزادی
تهران، اسفند ١٣٥٧
۞۞۞
بیرون شد از گُمار
تهران، آذر ١٣٥٨
۞۞۞
زندگی
تهران، اسفند ١٣٧٠
۞۞۞
ارغوان
تهران، فروردین ١٣٦٢
۞۞۞
تاسیان
تهران، آبان ١٣٥٧
۞۞۞
آوازِ غم
تهران، ١٣٨٠
۞۞۞
سیاه و سپید
۞۞۞
دلا دیدی که خورشید از شبِ سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد
۞۞۞
داس و گل
۞۞۞
در میانِ علَم های سرنگون
تهران، تیرماه ١٣٨٦
۞۞۞
پنداشت
تهران، مهر١٣٨٧
۞۞۞
پراکنده
تهران، خرداد ١٣٨٥
۞۞۞

 

آزادی
تهران، اسفند ١٣٥٧

! ای شادی
! آزادی
! ای شادیِ آزادی
روزی که تو بازآیی
با این دلِ غم پرورد
من با تو چه خواهم کرد ؟

غم هامان سنگین است
دل هامان خونین است
از سر تا پامان خون می بارد
ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین
ما سر تا پا دردیم
ما این دلِ عاشق را
در راهِ تو آماجِ بلا کردیم

وقتی که زبان از لب می ترسید
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت
حتّی ، حتّی حافظه از وحشتِ در خواب سخن گفتن می آشفت
ما نامِ تو را در دل
چون نقشی بر یاقوت
می کندیم

وقتی که در آن کوچه ی تاریکی
شب از پی شب می رفت
و هول سکوتش را
بر پنجره ی بسته فرو می ریخت
ما بانگِ تو را با فورانِ خون
چون سنگی در مرداب
بر بام و در افکندیم

وقتی که فریبِ دیو
در رختِ سلیمانی
انگشتر رایک جا با انگشتان می برد
ما رمزِ تو را چون اسمِ اعظم
در قول و غزل قافیه می بستیم

از می از گل از صبح
از آینه از پرواز
از سیمرغ از خورشید
می گفتیم

از روشنی از خوبی
از دانایی از عشق
از ایمان از امّید
می گفتیم

آن مرغ که در ابر سفر می کرد
آن بذر که در خاک چمن می شد
آن نور که در آینه می رقصید
در خلوتِ دل با ما نجوا داشت
با هر نفسی مژدهء دیدارِ تو می آورد

در مدرسه در بازار
در مسجد در میدان
در زندان در زنجیر
: ما نام تو را زمزمه می کردیم
! آزادی
! آزادی
! آزادی

آن شب ها، آن شب ها، آن شب ها
آن شب های ظلمتِ وحشتزا
آن شب های کابوس
آن ش های بیداد
آن شب های ایمان
آن شب های فریاد
آن شب های طاقت و بیداری
در کوچه تو را جُستیم
بر بام تو را خواندیم
! آزادی
! آزادی
! آزادی

:می گفتم
روزی که تو بازآیی
من قلب جوانم را
چون پرچم پیروزی
بر خواهم داشت
وین بیرق خونین را
بر بام بلند تو
خواهم افراشت

:می گفتم
روزی که تو باز آیی
این خونِ شکوفان را
چون دسته گلِ سرخی
در پای تو خواهم ریخت
وین حلقه ی بازو را
در گردن مغرورت
خواهم آویخت

! ای آزادی
! بنگر
! آزادی
این فرش که در پای تو گسترده ست
از خون است
این حلقهء گل خون است
… گل خون است

! ای آزادی
از ره خون می آیی
امّا
می آیی و من در دل می لرزم
این چیست که در دست تو پنهان است ؟
این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟
! ای آزادی
آیا
با زنجیر
… می آیی ؟

۞۞۞

بیرون شد از گُمار
تهران، آذر ١٣٥٨

ره در جنگلِ اوهام گم است
سینه بگشای چو دشت
اگرت پرتوِ خورشیدِ حقیقت یابد

وقتی از جنگلِ گم
پا نهادی بیرون
و رها گشتی
از آن گرهِ کورِ گُمار
ناگهان آبشاری از نور
بر سرت می ریزد
و آسمان
با همه پهناوری بی مرزش
در تو می آمیزد

! ای فراز آمده از جنگلِ کور
هستیِ روشنِ دشت
! آشکارا بادت
بر لبِ چشمهء خورشیدِ زلال
جرعهء ی نور گوارا بادت

۞۞۞

زندگی
تهران، اسفند ١٣٧٠

چه فکر می کنی ؟
که بادبان شکسته زورقِ به گل نشسته ای ست زندگی ؟
در این خرابِ ریخته
که رنگِ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راهِ بسته ای ست زندگی ؟

چه سهمناک بود سیلِ حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبودِ درّه های آب غرق شد

هوا بد است
تو با کدام باد می روی ؟

چه ابرِ تیره ای گرفته سینهء تو را
که با هزار سال بارشِ شبانه روز هم
دلِ تو وانمی شود

تو از هزاره هایِ دور آمدی
درین درازنایِ خون فشان
به هر قدم نشانِ نقشِ پایِ توست
درین درشتناکِ دیولاخ
ز هر طرف طنینِ گام های رهگشای توست
بلند و پستِ این گشاده دامگاهِ ننگ و نام
به خون نوشته نامهء وفای توست
به گوشِ بیستون هنوز
صدایِ تیشه های توست

چه تازیانه ها که با تنِ تو تابِ عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوهِ قامتِ بلندِ عشق
که استوار ماند در هجومِ هر گزند

نگاه کن
هنوز آن بلندِ دور
آن سپیده آن شکوفه زارِ انفجارِ نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جانِ آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیبِ راه و باز
رو نهی بدان فراز

چه فکر می کنی ؟
جهان چو آبگینه ی شکسته ای ست
که سروِ راست هم در او شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه در کمینِ درّه هایِ این غروبِ تنگ
که راه بسته می نمایدت

زمانِ بی کرانه را
تو با شمارِ گامِ عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگِ درد و رنج

به سانِ رود
که در نشیبِ درّه سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش

۞۞۞

ارغوان
تهران، فروردین ١٣٦٢

ارغوان ! شاخهء همخونِ جداماندهء من
آسمانِ تو چه رنگ است امروز ؟
آفتابی ست هوا ؟
یا گرفته ست هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوارست
آه، این سختِ سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پروازِ نگه
در همین یک قدمی می ماند

کورسویی ز چراغی رنجور
قصّه پردازِ شبِ ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست

هر چه با من اینجاست
رنگِ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه ی چشمی هم
بر فراموشیِ این دخمه نینداخته است

اندرین گوشهء خاموشِ فراموش شده
کز دمِ سردش هر شمعی خاموش شده
یادِ رنگینی در خاطرِ من
: گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دلِ من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد

! ارغوان
این چه رازی ست که هر بار بهار
با عزای دلِ ما می آید
که زمین هر سال از خونِ پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ برداغ می افزاید

! ارغوان، پنجهء خونینِ زمین
دامنِ صبح بگیر
وز سوارانِ خرامندهء خورشید بپرس
کی بر این درّهء غم می گذرند

! ارغوان، خوشه ی خون
بامدادان که کبوترها
بر لبِ پنجرهء بازِ سحر غلغله می آغازند
جانِ گل رنگِ مرا
بر سرِ دست بگیر
به تماشاگهِ پرواز ببر
آه، بشتاب که همپروازان
نگرانِ غمِ همپروازند

! ارغوان، بیرقِ گلگونِ بهار
تو برافراشته باش
شعرِ خونبارِ منی
یادِ رنگینِ رفیقانم را
بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمهء ناخواندهء من
! ارغوان، شاخهء همخونِ جداماندهء من

۞۞۞

تاسیان
تهران، آبان ١٣٥٧

خانه دل تنگِ غروبی خفه بود
مثلِ امروز که تنگ است دلم

پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود بر خواهد گشت

ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست اینهمه درد
در کمینِ دلِ آن کودکِ خرد ؟

آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر ؟

آه ای واژهء شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
! که بیایند عزیزانم، آه

۞۞۞

آوازِ غم
تهران، ١٣٨٠

در من کسی پیوسته می گرید
این من که از گهواره با من بود
این من که با من
تا گور همراه است

دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
همزادِ خون در دل

ابری ست بارانی
ابری که گویی گریه های قرن ها را در گلو دارد
ابری که در من
یکریز می بارد

شب های بارانی
او با صدای گریه اش غمناک می خواند
رودی ست بی آغاز و بی انجام
با های های گریه اش در بی کرانِ دشت می راند

پیری حکایت گوست
کز کودکی با خود مرا می برُد
در باغ های مردمی گریان
اما چه باغی ؟ دوزخی کانجا
هر دم گلی نشکفته می پژمرد

مرغی ست خونین بال
کز زیرِ پر چشمش
اندوهناکِ سنگباران هاست
او در هوای مهربانی بال می آراست
کی مهربانی باز خواهد گشت ؟–
نه ، مهربانی–
آغاز خواهد گشت

از عهدِ آدم
تا من که هر دم
غم بر سرِ غم می گذارم
آن غمگسارِ غمگساران را به جان خواندیم
وز راه و بی راه
عاشق وش از قرنی به قرنی سوی او راندیم
وان آرزوانگیزِ عیار
هر روز صبری بیش می خواهد ز عاشق
دیدار را جان پیش می خواهد ز عاشق

وانگه که رویی می نماید
یا چشم و ابرویی پریوار
بازش نمی دانند
نقشش نمی خوانند
! دل می گریزانند ازو چون وحشتی افتاده در آیینه ی تار

هرگز نیامد بر زبانم حرفِ نادلخواه
اما چه گفتم ؟ هر چه گفتم، آه
پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است
از من به من فرسنگ ها راه است

خاموشم اما
دارم به آوازِ غم خود می دهم گوش
وقتی کسی آواز می خواند
خاموش باید بود
غم داستانی تازه سر کرده ست
: اینجا سراپا گوش باید بود

درد از نهادِ آدمیزاد است —
آن پیرِ شیرین کارِ تلخ اندیش
حق گفت، آری آدمی در عالمِ خاکی نمی آید به دست، امّا
این بندیِ آز و نیازِ خویش
هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر ؟
… یا آدمی دیگر ؟

ای غم ! رها کن قصّه خون بار —
چون دشنه در دل می نشیند این سخن امّا
من دیده ام بسیار مردانی که خود میزانِ شأنِ آدمی بودند
وز کبریای روح برمیزانِ شأنِ آدمی بسیار افزودند

آری چنین بودند —
آن زنده اندیشان که دستِ مرگ را بر گردنِ خود شاخِ گل کردند
و مرگ را از پرتگاهِ نیستی تا هستیِ جاوید پُل کردند

ای غم ! تو با این کاروانِ سوگواران تا کجا همراه می آیی ؟–
دیگر به یادِ کس نمی آید
آغازِ این راهِ هراس انگیز
! چونان که خواهد رفت از یادِ کسان افسانهء ما نیز

با ما و بی ما آن دلاویزِ کهن زیباست–
در راه بودن سرنوشتِ ماست
روزِ همایونِ رسیدن را
پیوسته باید خواست

ای غم ! نمی دانم–
روزِ رسیدن روزیِ گامِ که خواهد بود
اما درین کابوسِ خون آلود
در پیچ و تابِ این شبِ بن بست
! بنگر چه جان های گرامی رفته اند از دست

دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
این من که در من
پیوسته می گرید

در من کسی آهسته می گرید

۞۞۞

سیاه و سپید

شبی رسید که در آرزوی صبح امید
هزار عمر دگر باید انتظار کشید
در آستانِ سحر ایستاده بود گمان
سیاه کرد مرا آسمان بی خورشید
هزار سال ز من دور شد ستارهء صبح
ببین کزین شبِ ظلمت جهان چه خواهد دید
دریغ جان فرورفتگانِ این دریا
که رفت در سر سودایِ صیدِ مروارید
نبود دَر صدفی آن گوهر که می جستیم
صفایِ اشک تو باد ای خرابِ گنجِ امید
ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد
بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید
سیاه دستیِ آن ساقیِ منافق بین
که زهر ریخت به جام کسان به جای نبید
سزاست گر برود رود خون ز سینهء دوست
که برق دشنهء دشمن ندید و دست پلید
چه نقش باختی ای روزگارِ رنگ آمیز
که این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید
کجاست آن که دگر رهِ صلای عشق زند
که جان ماست گروگان آن نوا و نوید
بیا که طبع جهان ناگزیر این عشق است
به جادویی نتوان کشت آتش جاوید
روان سایه که آیینه دار خورشید است
ببین که از شب عمرش سپیده ای ندمید

۞۞۞

دلا دیدی که خورشید از شبِ سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد

دلا دیدی که خورشید از شبِ سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد

زمین و آسمان گلرنګ و گلگون
جهان دشتِ شقایق گشت از این خون

نگر تا این شبِ خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل ها گذر کرد

ز هر خونِ دلی سروی قد افراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت

صدایِ خون در آوازِ تذرو است
دلا این یادگار خون سرو است

۞۞۞

داس و گل

آمد بهار و از میان ما گذشت و رفت
گفتند خالی بود دستش، نه
وقتی که می آمد پرستوهای هم پرواز دیدندش
در دست هایش خوشه های نورس امید
در کوله بارش بذرِ شادی های گم گشته
با خنده و آواز می آمد
.آن سروهای گوش استاده شنیدندش

آمد بهار و از میان ما گذشت و رفت
،گل داشت
!چیدندش

۞۞۞

در میانِ علَم های سرنگون

هرچند عمر در غم و حرمان گذاشتم
هرگز دل از محبّتِ او برنداشتم

جان و دل است هیمهء آن آتشی که من
همّت به زنده داشتنش برگماشتم

در داوِ عشق دستِ تهی نیست عذرِ مرد
من از میانِ مدعیان جان گذاشتم

در خاک و خون میان علَم های سرنگون
با رأیتِ وفای تو سر بَرفراشتم

بیرون ز هرچه صورت بیداری است و خواب
نقشی که از خیالِ تو در دل نگاشتم

بی حاصل است فرصتِ فصلِ سیاه کار‌
سرسبز باد بذرِ امیدی که کاشتم

عشقی بدست کردم و چون سایه در رهش
.صد ره سرم زدند و ز سر پای داشتم

تهران، تیرماه ١٣٨٦

۞۞۞

پنداشت

آن که حق است گمانش به گمانِ تو که نیست
گفت بیرون ز جهان است جهانِ تو که نیست

هر که پنداشتی از خویش به جای تو نشاند
چه توان داد نشانی ز نشانِ تو که نیست

تا چنین هرچه مرا بود و توان نیز فزود
همه از آنِ تو شد، چیست از آنِ تو که نیست

از تنِ زنده روان تو روان است، که گفت؟
بی تنِ زنده روان است روانِ تو که نیست

گفت عالم همه در بندگی شیطان اند
گفتم ای زاهدِ خودبین به زیانِ تو که نیست

ره به معنی نبرد آن که به صورت نگرد
.سایه گفتند که صوفی ست به جانِ تو که نیست

تهران، مهر١٣٨٧

۞۞۞

پراکنده

زمان میانِ من و او جدایی افکنده ست
من ایستاده در اکنون و او در آینده ست

چه مایه گشتم و آینده حال گشت و گذشت
هنوز در پی آینده حال گردنده ست

به هر قدم قدَری گفتم از زمان کندم
کنون چو می نگرم او ز عمرِ من کنده ست

که سر برآرد ازین ورطه جز کسی که هلاک
کمندِ شوقِ کنارش به گردن افکنده ست

بهانهء کششِ عشق و کوششِ دل من
!همین غم است که مقصودِ آفریننده ست

به آرزو نرسیدیم و دیر دانستیم
که راه دورتر از عمرِ آرزومندست

تو آن زمان به سرم سایه خواهی افکندن
که پیشِ پای تو ترکیبِ من پراکنده ست

به شاهراهِ طلب بیم نامرادی نیست
زهی امید که تا عشق هست پاینده ست

ز دورباشِ حوادث دلم ز راه نرفت
بیا که با تو هنوزم هزار پیوندست

به جان سایه که میرنده نیست آتش عشق
مبین به کشتة عاشق که عاشقی زنده ست

تهران، خرداد ١٣٨٥

۞۞۞

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s