بزرگداشت زندگان: هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه)، شمارهء چهار


گهوارهء خالی
کلن، ١٣٧٨
۞۞۞
گل رؤیا
تهران، خرداد ١٣٢٩
۞۞۞
سترون
تهران، آذر ١٣٣٢
۞۞۞
بانگ دریا
انزلی، مرداد ١٣٤٢
۞۞۞
بر برگِ گُل
تهران، ١٣٦٠
۞۞۞
بهار غم انگیز
دزاشیب، فروردین ١٣٣٣
۞۞۞
عشق و نفرت
۞۞۞

گهوارهء خالی
کلن، ١٣٧٨

عمری ست تا از جان و دل، ای جان و دل می خوانمت
تو نیز خواهانِ منی، می دانمت، می دانمت

گفتی اگر دانی مرا آیی و بستانی مرا
ای هیچگاهِ ناکجا ! گو کِی، کجا بستانمت

آوازِ خاموشی، از آن در پردهء گوشی نهان
بی منّتِ گوش و دهان در جانِ جان می خوانمت

منشین خمُش ای جانِ خوش این ساکنی ها را بِکُش
گر تن به آتش می دهی چون شعله می رقصانمت

ای خندهء نیلوفری در گریه ام می آوری
بر گریه می خندی و من در گریه می خندانمت

ای زادهء پندارِ من پوشیده از دیدارِ من
چو کودکِ ناداشته گهواره می جنبانمت

ای من تو بی من کیستی چون سایه بی من نیستی
همراهِ من می ایستی همپای خود می رانمت

۞۞۞

گل رؤیا
تهران، خرداد ١٣٢٩

تو را می خواهم ای دیرینه دل خواه
که با ناز گل رؤیا شکفتی

به هر زیبا که دل بستم تو بودی
که خود را در رخِ او می نهفتی

۞۞۞

سترون
تهران، آذر ١٣٣٢

آه در باغِ بی درختی ما
این تبر را به جای گل که نشاند؟

چه تبر؟ اژدهایی از دوزخ
که به هر سو دوید و ریشه دواند

بشنو از من که این سترونِ شوم
تا ابد بی بهار خواهد ماند

هیچ گل از برش نخواهد رست
هیچ بلبل بر او نخواهد خواند

۞۞۞

بانگ دریا
انزلی، مرداد ١٣٤٢

سینه باید گشاده چون دریا
تا کُند نغمه ای چو دریا ساز

نفَسی طاقت آزموده چو موج
که رود صد ره و برآید باز

تنِ طوفان کشِ شکیبنده
که نفرساید از نشیب و فراز

بانگ دریادلان چنین خیزد
کار هر سینه نیست این آواز

۞۞۞

بر برگِ گُل
تهران، ١٣٦٠

این لاله ها که در سر کوی تو کِشته اند
از اشک چشم و خون دل ما سرشته اند

بنگر که سرگذشتِ شهیدانِ عشق را
بر برگِ گل به خونِ شقایق نوشته اند

۞۞۞

بهار غم انگیز
دزاشیب، فروردین ١٣٣٣

بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد

پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست؟

چه افتاد این گلستان را، چه افتاد؟
که آیین بهاران رفتش از یاد

چرامی نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سرِ خشم؟

چرا خون می چکد از شاخهء گل
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟

چه درد است این؟ چه درد است این؟ چه درد است؟
که در گلزار ما این فتنه کردست؟

چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟

چرا سر بُرده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟

چرا پروانگان را پَر شکسته ست؟
چرا هر گوشه گَردِ غم نشسته ست؟

چرا مطرب نمی خواند سرودی؟
چرا ساقی نمی گوید درودی؟

چه آفت راه این هامون گرفته ست؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست؟

چرا خورشیدِ فروردین فروخفت؟
! بهار آمد گل نوروز نشکفت

مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست؟

مگر دارد بهارِ نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟

مگر گل نو عروسِ شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست؟

مگر خورشید را پاسِ زمین است؟
… که از خون شهیدان شرمگین است

بهارا، تلخ منشین، خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو، چهره بگشای

بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزن آبی به روی سبزهء نو

سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش

بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان

گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان

نسیمِ صبحدم گو نرم برخیز
گل از خوابِ زمستانی برانگیز

بهارا بنگر این دشت مشوّش
که می بارد بر آن بارانِ آتش

بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربُن چون دشنه خون ریز

بهارا بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کُشته ای افتاده بر خاک

بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت

بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن

بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاسِ درد و غم در آتش انداز

بهارا شور شیرینم برانگیز
شرارِ عشق دیرینم برانگیز

بهارا شورِ عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن

گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز

مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن

بهارا زنده مانی، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش

هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است

مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری، پر بید مشک است

مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد، رشک بهار است

بهارا باش کاین خونِ گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود

برآید سرخ گل، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی

بهارا، شاد بنشین، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام

اگر خود عمر باشد، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم

میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین طوفان برآییم

دگربارت چو بینم، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم

به نوروز دگر، هنگام دیدار
… به آیین دگر آیی پدیدار

۞۞۞

عشق و نفرت

برگزیده از: پیر پرنیان اندیش / میلاد عظیمی و عاطفه طیّه در صحبت سایه. انتشارات سخن. تهران، ١٣٩١

میلاد عظیمی: صحبت از خشونت و نفرتی شد که هر روز نمونه های آن را در صفحهء حوادث روزنامه ها می خوانیم و با مظاهر گوناگون آن در عرصه های زندگی دست به گریبانیم. سایه ناگهان گُر گرفت و قصّه ای از چشم دید خود گفت که بازگفتنی نیست … در آخر قصّه با بغض و اشک و خشم گفت

سایه: آقای عظیمی، چیزی که منو خیلی نگران می کنه این آفات اجتماعیه وحشتناکه که روز به روز بیشتر می شه. این از همه چیز بدتر و خطرناکتره. می دونیین چفدر طول می کشه تا این آفات اخلاقی ترمیم بشه، می دونین چه زمانی باید بگذره تا جامعه مختصر مبانی اخلاقی پیدا بکنه … سوار آژانس شده بودم، با راننده حرف می زدم، گفت: آقا اگه تو خیابون داری میری دیدی کتتو در می آرن، اگه زورت نمی رسه بذار ببرن و اگه زورت می رسه کت اونو دربیار (…) می گفت: هرکس باید فکر خودش باشه … می گفت: تو می خوای نگاه کنی به آدمی که زیر پات افتاده که پاتو روی صورت او نذاری، به محض اینکه یک ثانیه فکر کنی که من پامو بذارم یا نذارم، دیگران پاشونو روی تو گذاشتن و رد شدن … چه نتیجهء وحشتناکی از حرف این بابا می شه گرفت. خُب بخشی از جامعه به اینجا رسیدن … اگه همین الان به شما بگن اون حکومت خیالی آرمانی کامل که در آرزوهای شماست برقرار شده، می دونین چقدر طول می کشه که روحیهء اجتماعی رو تغییر بده. این منو می ترسونه … وضع داره طوری می شه که اگه کسی پیدا بشه که ازین روش عام خودشو کنار بکشه، نمی گم اخلاقی باشه، فقط همراهی نکنه می گن ابله است، عقب مونده است … این بده … طرح مبانی اخلاقی و انسانی داره نشانهء عقب ماندگی و ابلهی می شه … اینو چه جوری باید تغییر داد

روزگار ما روزگار خودخواهی ها شده. واقعاً روزگاریه که هر کسی واسه خودش مرکز دنیاست. (طنز و طعنه از لحنش پیداست) از ملّا نصرالدین پرسیدن که مرکز دنیا کجاست؟ گفت: همین جایی که من وایسادم. بقیه اش حشوه که گفت: اگه باور نداری بیا متر کن. ولی واقعاً هر کسی مرکز دنیاست. مگه از شما یک خطوطی به دنیا وصل نمی شه؛ برادر، مادر، زن، دوستان، علایق ادبی، فلان … برای هر کسی دنیا از نقطهء خودش شروع می شه؛ هر انسانی مرکز دنیاست با همهء علایق غریزی، تعقلی، فلسفی و … بیخود که نیست ما رو جزو حیوانات می دونن. حالا که علم داره معلوم می کنه حیوانات هم به نوعی ناطق اند! زبان خودشونو دارن … خودمون باید تصمیم بگیریم انسان باشیم یا حیوان؛ شاید اینها تخیّلیه، فانتزیه، شاعربازیه، امّا تفاوت انسان و حیوان برای من در اینه که مرکز دنیا نباشیم، خیر دیگرانو بخوایم و با آدمها بستگی انسانی داشته باشیم. خیلی ها این تلقّی رو ندارن … مختارن … “ ما یوسف خود را به خریدار نبردیم

چرا اینهمه خودخواهی … اینهمه خشونت … اینهمه نفرت. این اشرف مخلوقاته؟! … رسد آدمی به جایی که ! … پرت و پلا ! این انسانی که یک فرصت کوتاه بین به دنیا اومدن و متلاشی شدن داره به طوری که وقتی مرد تو گویی که رستم ز مادر نزاد، در این فاصلهء کوتاه باید این طور رنج بکشه، زجر بکشه، توهین ببینه و نفرت پیدا کنه؟ شما آسون نگیرید شرایطی رو که باعث می شه آدم به دور و بری های خودش نفرت پیدا کنه؛ نفرت مثل جهنمه، شوخی نیست … همه مقصّریم، ما هستیم که این نفرتو در همدیگه ایجاد می کینم

بدبختانه این نفرتو تو به اصطلاح روشنفکرها هم می بینیم. اونام به جای اینکه برن درست و حسابی کار کنن، نشستن به مردم فحش می دن … در صورتی که دوست داشتن انسان به خصوص تو این کشوری که ماها هستیم واقعاً منطق داره، واقعاً سزاواره … ملّت عجیبیه ملّت ایران؛ از هر جهت که نگاه کنیم؛ آخه چطور میشه تو این ملّت، با اینهمه بدبختی که در طول تاریخ داشته، یه آدمی مثل ابوریحان بیرونی دربیاد، بوعلی دربیاد، مولوی دربیاد، ابولحسن خرقانی دربیاد، بایزید دربیاد، عین القضات دربیاد، فردوسی، سعدی، حافظ، خیّام، سهروردی، کی، کی …؛ اینها تو همین ملّت پرورش پیدا کردن. خروار خروار اسم می شه آورد. تازه ما به سائقه علایق شخصیمون از یه عدّه بیشتر اسم می بریم … نه فقط فردوسی و بایزید که همین مردم عادی عادی … بشینین پای صحبت پیرزن ها و پیرمردها، سواد ندارن ولی وقتی حرف می زنن حاصل حکمت ها و فلسفه ها تو حرفهاشون نشت کرده، سینه به سینه بهشون منتقل شده … اصلاً ملّت واقعی ایران رو اونجا می شه دید نه تو این روشنفکرهای نق نقوی نیمه ایرانی-نیمه فرنگی که میان زمین و هوا سرگردان موندن … حتّی تو پادشاهان گردن شکسته، کوروش را نگاه کنید؟ واقعاً کشوری به قول حافظ „چنین عزیز نگینی“ و ملّتی به این عجیب و غریبی … اون وقت به این ملّت بد و بیراه بگیم؟! از این مردم نفرت داشته باشیم …

۞۞۞

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s