یادواره ها، سیاوش کسرائی، شمارهء سه

 

آفتابی

در بسته است و پنجره بسته است و پرده ها
قاب در و دریچه گرفته است
امّا ز گوشه ای
از چشمها نهان
می تابد آفتاب
بر سر و دفتر من و گلدان

زین تنگ گوشه نیز تواند
اندیشهء لطیف
بیرون رود ز روزن پنهان
تا گردد آفتابی و گسترده در جهان

٧ مهر ١٣٥٤

۞۞۞

محبوس در ابریشم خویش

یک راندهء تنها شده از باغ پریشم
اندوهی و انبوهه ای از کار به پیشم
کو روزنه ای تا که از آن پر بگشایم
من کِرمَک محبوس در ابریشم خویشم

کابل، شهریورماه ١٣٦٦

۞۞۞

چون در رسد هنگام

گیرم که گلدان بلورین را
گیرم که گلدانهای این گلخانه را بر سنگ بشکستند
خیل گرازان را
گیرم به باغ آرزو پروردهء ما در چرا بستند

با آنچه در راه است
ترفند بیهوده است
بر یورش او هیچ رهبندی نمی پاید
چون در رسد هنگام
با موکبش پر گل، بهار جاودان از راه می آید

شهریورماه ١٣٦٢

۞۞۞

 

همراه

باز هنگامهء نام و ننگ است
راه بر ما تنگ است
یک نفر می افتد
یک نفر میشکند
میگریزد یک تن
یک نفر امّا با پرچم جان میماند
یک نفر هست که باز
نغمهء خونین را
در تمام شب میخواند

عمر من*
گر چه کوتاهتر از آه من است
هم درین نیم نفس
آنکه میخواند و میماند همراه من است

تهران، خرداد ماه ١٣٦٢

عمر بیحاصل من*

 

۞۞۞

آفتاب در شهر

دیروز آفتاب
با بوسه و سلام به هر بام و در دمید
دیروز آفتاب
پندار ابر را
با تیغ زر درید

دیروز آفتاب در شهر میگذشت
با گامش اشتیاق
با چشم او نوازش و لبخند
با دست او نیلز به پیوند
دلهای سرد را
گرمی نشاند و رفت
عطر امید را
هر سو کشاند و رفت

روشنای دیده و دلهای بیشمار
ای جان آفتاب
بار دگر ز روزن دلخستگان بتاب

مهرماه ١٣٦٢

۞۞۞

ای عشق

ای عشق تو بانوی سیه فام منی
زیبای خاموش عمر و ایّام منی
دیریست درین باغ که گلبانگت نیست
ای مرغ غمین که بر سر بام منی
شیرینی و شور بزم جانها بودی
اینک چو شراب تلخ در جام منی
گر خوی تو با رمیدگی همراه است
کی رام منی آهوک، آرام منی !؟
یک شمع چو قامتت نمی افروزند
امّا تو همان ستارهء شام منی
گر ننگ به نامِ عشق کردند چه باک
بدنامِ بَدانی تو خوشنام منی
هر چند که ناکام گذشتیم ز هم
چون طعم طرب همیشه در کام منی
آغاز تو بودی ام، خوشا آن آغاز
شادا به تو چون غم، که سرانجام منی
چون چهرهء تو هنوز در تاریکیست
ای عشق تو بانوی سیه فام منی

۞۞۞

آن کلام چون کلید درگشائی را
با کسان، بسیار بنشستم
گفتگوی و های و هو کردم
حاصل آن، این که یاران را
دور کردم، دادم از کف، یا عدو کردم

گرچه فرساینده بود این کار
من به شوق آن گریزنده
با تلاش خویش در این جادهء لغزنده خو کردم

زین تکاپوها
خانهء مردم اگر ناکرده ام آباد
خانهء خود زیرو رو کردم

ای سخن سالار آینده
من نجستم واژهء دلخواه و گَرد حسرتش بر دفترم باقیست
بخت یارت باد
یافت کن آن را که من عمری برایت جستجو کردم

مسکو، اسفند ماه ١٣٧٢

۞۞۞

سرود کودکان

ما کودکان پیام خوش آوائیم
پیک شما به کشور فردائیم
هر آرزوی نیک شمایان را
بر جان و دل سپرده می پائیم
ما را بپرورید و به جای آرید
باشد به روز سخت به کار آئیم
خدمتگزار تودهء زحمتکش
ما پاسدار صلح به دنیائیم
امروز اگر که خانه به خون خفته ست
فرداش چون بهار می آرائیم
هر جا که شادی است و امید و عشق
مائیم و نغمه گستر آن مائیم
تک تک چو قطره ایم و چه بی اندام
یک جا ولیک، برشده دریائیم

کابل، خرداد ماه ١٣٦٦

۞۞۞

واژهء دلخواه

تا نشانم بر لبانت چون گل شادی
بوسه ای از واژهء دلخواه
سالهای سال
جستجو کردم

هر چه را از آب و خاک و سنگ و آتش
باد و باران بود
وزن کردم با دو دستانم
ورز دادم واژه هایش را
یک به یک، چون عطر بو کردم

وانهادم حرفهائی را که همچون روز روشن بو.د
همچنان فانوس دریائی به توفان شبانگاهی
رخنه در دیوار ظلمت واژه ها، هر سمت و سو کردم

چون نجستم، باز
هر کجائی زان سراغی بود
حتّی تا خطر، تا مرگ، رفتم،من
در دل هر بند و هر دامی
در بن هر چاله و هرچاه
سر فرو کردم

تا که شاید از بلند آوازگان جویم

۞۞۞

در خانهء دوست

دل تا ز صبا شنید افسانهء دوست
از سینه هوا گرفت زی خانهء دوست
تا شمع بلندش به افق روشن شد
جان پر نکشید جز به پروانهء دوست
زان خانه که خون عاشقان میریزند
رفتیم برادران به کاشانهء دوست
اندوه نهفته از نگاه دشمن
گفتیم که سر تهیم بر شانهء دوست
زنجیر میاورید و تهمت مزنید
بس باد بگوئید که: دیوانهء دوست
پیمانه همان بود کع با دوست زدیم
پیمان نشکستیم ز پیمانهء دوست
مرغی که هزار دام دشمن بدرید
بنگر که چه دلخوش است با دانهء دوست
ما قصّه نبردیم به پایان و شب است
با باده سحر کن تو به افسانهء دوست

مرداد ١٣٦٢

۞۞۞

پنهانه


اینجا کسی است پنهان دامان من گرفته
(مولوی)

این اوست بشنوید ! صدا می کند مرا
هر دم که با کتابی همبسترم به شور
هر دم که در نگارش یک نامه
در خویش می تنم
یا گاه آب دادن گلها، به صبح ها
یا همچنین به هر دم دیگر که در اتاق
من پرسه می زنم؛
ناگاه
او جلوه می کند
در سینه ام نفس چو مرغ قفس حبس می شود
می اید او، ولی در آینه پنهان
انگار
ابری عبور دارد از سرزمین جان
کز هرچه بودنی است، جدا می کند مرا
سر در پی اش
من می دوم شتابان تا آستان در
– پاها گره گرفته به هم پیش می رود –
پرواز پرده ها را، پس می زنم به شوق
سر می کشم ز پنجره، مشتاق
خم می شوم به دیدن عمق پیاده رو
خورشید می رود که بخسبد
باد است و برگ سوخته در باد
اما ز خطّ سرخ افق، او
در پرده های ابر نگه می کند مرا

رخ می نماید از دریچهء یک قصّه
برمی آید
از بام یک صدا
می غلتد
در بازوان رود
با سبز و زرد جنگل، می خواند او به غم
همراه بوی گل همه جا پخش می شود
از خطّ یک خبر
از گفتگوی شاد دو عابر
از کمترین دقایق اندیشه های من
سر می کشد برون
گویی که مژده دارد بر لب
افسونگرانه خواب نما می کند مرا
دامان من گرفته، نسیمی است خسته
می کشدم نرم
چون آن پری که ناوی عاشق را
– با نغمه های آبی سحر انگیز-
در بحر می کشاند
تا دوردست شهر ودیارم
همراه می برد
در کوی و برزن و همه پسکوچه های عشق
می گرداند
در جمع می نشاند
اما ز گرد ره رسیده و نرسیده
با عشوه ای دوباره رها می کند مرا

نه نه رها نمی کند هرگز
این بانگ اشتیاق
در خواب هم مدام صدا میکند مرا

مسکو، تیر ماه ١٣٦٨

۞۞۞

چه کسی کشت مرا !؟

همه با آینه گفتم، آری
همه با آینه گفتم، که خموشانه مرا می پائید
گفتم ای آینه با من تو بگو
چه کسی بال خیالم را چید؟
چه کسی صندوق جادوئی اندیشهء من غارت کرد؟
چه کسی خرمن رؤیایی گل های مرا داد به باد؟

سر انگشت بر آینه نهادم پرسان
چه کسی آخر چه کسی کشت مرا؟
که نه دستی به مدد از سوی یاری برخواست
نه کسی را خبری شد نه هیاهویی در شهر افتاد !؟

آینه
اشک بر دیده به تاریکی آغاز غروب
بیصدا بر دلم انگشت نهاد

مسکو، فروردین ١٣٧٠

۞۞۞

بندی خوان هشتم

گرفتار بندم، مرا یار کیست؟
رهانندهء این گرفتار کیست؟
من آنم که تا درمیان بوده ام
ز خدمت دمى برنياسوده ام
به كار و به پيكار ا ز هفت خوان
گذشتم، پليدى شكستم به جان
وطن را به كوشش رها نيده ام
به شور و جوانى رسانيده ام
چو تنگ آمدى عرصه بر شهر من
عدو را نَبُد راحت از قهر من
چو بيژن ز بيداد در شد به چاه
برآوردم او را، رساندم به گاه
ز خون سياوش چو افروختم
زمين و زمان را زكين سوختم
به افسون چو كشتند سهراب را
ببردم ز چشم خسان خواب را
كنون كز بد بدسگالان دون
به تنگى در افتاده ام با فسون
سخن با تبار شهيدان بود
و يا آنكه او مرد ميدان بود
بگوئيد اين قصه با بيژنان
به نو خواسته پور روئين تنان
سياووش ها را دهيد اين پيام
كه اينك رسيده است وقت قيام
به سهراب هايم ندا در دهيد
كه هنگام هنگامه ها در رسيد
در بسته بر خلق را وا كنيد
مبادا بدين كار پروا كنيد
كه با توده بودن يگانه رهست
دل روشن از اين سخن آگهست
از آن زال انديشه رهجو شويد
به شمع خرد همره او شويد
پر جان و تن را به آتش نهيد
نشانى به سيمرغ پنهان دهيد
كه سيمرغ يارى رسان، مردمند
اگرچه ز چشم شريران گمند
به پيوند، از بند بازم كنيد
به جمع يلان سرفرازم كنيد
رهانيد رستم، بگيريد داد
به شهنامه بخشيد پايان شاد

مرداد ١٣٦٢

۞۞۞

هجوم

دل ببایدت نهاد
تا که جنبشی در آشیانه آوری
غنچه تا که سر ز خواب برکند
بلبلک
بانگ بایدت که عاشقانه آوری
گفتم آن نهال نو رسیه را
شایدت قیام قامتی تمام
تا رسی که سر بر آستانه آوری

شب زنیمه رفت و صبح بر دریچه بردمد
بی خبر! دگر چرا فسانه آوری؟
نیست رامت این سمند توسن و نمی رود
صد اگر که تازیانه آوری
شاخه رمیده آن گل سپید
ناروا سپرده برگذار کوچه ها
می شود
دیگرم به سوی خانه آوری؟
می شود که غلغل شراب را
جای های های گریهء شبانه آوری؟
یا اگر بخوانمت به ناز
باز
ای سیاه چشم
این شب سیاه را بهانه آوری
سر بپیچی و نشیب گیسوان
پشت عاج شانه آوری
رفتی از برابر نگاهم ای درخت شعله ها و باز
چشم دارمت
کز کنار گوشه ای شبی زبانه آوری

بی تو می کشد زمانه ام
می شود که با من ای امید تهمتن
همدلی کنی هجوم بر زمانه آوری؟

١٣٤٩

۞۞۞

شاعر

وقتی که چتر ترس گشودست روی شهر
و دلهره است آنکه به در میزند مدام
نازک تراش خورده ترین طبع آدمی
شاعر
آئینهء وجود
چه تصویر افکند؟

از خیل زندگان
وقتی گرسنگی است که فریاد می کشد
مادر! من نان می خواهم
شاعر
گرسنه روح ترین گرسنگان
شاعر
گداترین گرسنهء نان حیات ما
در کوچه های فقر چه بانگی برآورد ؟

وقتی که بوسه مزهء باروت می دهد
و جنگ، جنگ، جنگ
از جویبار خون
سیراب می کند مزارع بی ماهتاب را
شاعر که جنگجوی ترین فرد آدمی است
چه جنگی به پا کند ؟

وقتی که دست خسته آزادی
روز نجات را
خط می کشد هماره به دیوار حبس خویش
شاعر
آزادتر خلایق
باید چه حک کند
بر گرده زمان؟

ای دوست داشتن
پنهان ترین بهار
آتش بکش، زبانه بکش، گل کن عاقبت
باشد به بوی تو
بار دگر صبورترین مرغ این جهان
آواز سرکند

۞۞۞

 

http://kasrai.com/

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s