باز تولید

چون نیک نگه ‌کرد و پر خویش بر او دید
گفتا زکه نالیم که از ماست که بر ماست
(ناصر خسرو)

پرسش می کنی از باز تولید بهروزی و نگون بختی؟
آن دانه ای که پاشیدیم از سر سخاوت ومهر
و آن بذری که نکاشتیم از سر حسادت و کبر
آن گریه ای که شنیدیم و ره همدردی و همدلی گشادیم
و آن اشکی که دیدیم و روی ترسان و ترش برگرداندیم
آن آموخته ای که بکار بستیم با تلاش و تکاپو و پشتکار
و آن درسی که نیاموختیم به بیهودگی و سبکسری از روزگار
آن دستی که ارج نهادیم برای تفاهم و دوستی
و آن سلامی که بیجواب گذاشتیم از روی پیشداوری
آن ندائی که برای آزمایش و آمیزش پروراندیم
و آن ناله ای که برای نامی و نانی به خواری از نای برآوردیم
اینچنین بود بازتولید بهروزی و نگون بختی

۞۞۞
Rotenburg an der Fulda
چهارم شهریور ماه هزار و سیصد و نود و یک

دیدار در خواب

برای زیور دیدگان

به باغ آرزوهایم
چه گم گشته می گشتم
به گردِ هر گلی، گلرخ
تو را می جستم و جانا
نمی دیدم نگارم را
چو آن فتّانهء ساحر
نشانم داد کویت را
تو چون شیدی درخشیدی
دلم بردی به شیدائی
به خوابم آی، اِی مهرخ
خمار هر شبه دارم
از آن خمخانهء رحمت
بیا در گلشن رؤیا
که رامم کرده، ای زیبا
مُل نوشین نای و
ناز و نارِ نرگسین چشمت

۞۞۞

Rotenburg an der Fulda
سوّم شهریور ماه هزار و سیصد و نود و یک

سیاه قلمی از مهر

برای زیور دیدگان

(١)

تعبیر و تحریر مرا از مهر آنچنان دان که تو را بالهائی بسیار توانا آرزومندم و در این راه فراوان سخت کوشی خواهم نمود، تا در هیچ حصار و بندی اسیر نمانی و از هر گونه قید و زنجیری رها باشی. و آنگاه بزرگترین دلشادی و سرور من زمانی خواهد بود که تو، ای بزرگوارِ مهربان، بعد از هر پروازی از اوج سپهر سخاوت و معرفت، بهمراه خوشه ای از گیاهِ مهر، آزادانه دوباره بر بامِ قلب من نشینی و نوازشهایم را مهمان شوی، ای رنگین کمان رؤیا

(٢)

و مهرم را چشمه ای دان، جوئی، رودی، آبشاری و یا دریائی. تا تو را کدامین گزینه دلپذیر آید

(٣)

فراخ مشربی هستی قائم به ذات خویش، آگاه از نقصان و کمال خود، ارج گزار گیتی و پوینده. اعتماد داشته باش، که اگر زمانی خود را در زمین و زمان رها کنی، دستان و دیدگانم مراقب خواهند بود تا گردِ گزندی بر روح لطیفت ننشیند

۞۞۞
Rotenburg an der Fulda
بیست و پنجم مرداد ماه هزار و سیصد و نود و یک

در گلشن نگاه دوست


برای زیور دیدگان


دیدگان را ببند و بیاد آور

چرخان و رقصان
در زیر باران در بهاران
گام برداشتن را
آنزمان که حریر آب
تن جامهء تو می شود

دیدگان را ببند و بیاد آور
درهم پیچیدن سیرسیر جیرجیرکها را
با سوسو زدن ستارگان
در کنارهء کویر، شامگاهان
آنزمان که لاجوردین آسمان
تو را به معراج فرامی خواند

دیدگان را ببند و بیاد آور
نجوای ریشه ها را با ساقه ها
در بزم بوسه باران باد و برگها
در جنگلهای صد رنگ از خزان
آنزمان که خاک مادر
با تو از رَستن و رُستن سخن می گوید

دیدگان را ببند و بیاد آور
شور و شور مرغکان مهاجر را
بر روی دکلها و سیمها
دمی قبل از پروازشان به فراسوی درّه ها و دشتها
آنزمان که ضرب آهنگ قلب تو
میان ترانهء رفتن و نغمهء ماندن
پویا و جوشان در نوسان است

دیدگان را بگشا و پذیرا شو
در گلشن نگاه دوست
رنگین کمان رؤیا را
که از دگرگشت انسانها
در آمیزش و آزمایش در این دنیا
برای تو حکایتها دارد

۞۞۞
Rotenburg an der Fulda
بیست و هفتم مرداد ماه هزار و سیصد و نود و یک

بخوان از شکفتن ها

برای زیورِ دیدگان


ایمان بیاور به مهرِ من ای مهربانِ نازنین

ایمان بیاور به شعرِ من ای خوشهء پروین بر جبین
مهری در سپهر گر فروزنده جلوه گر شدست
در عمقِ همین خاکِ ستبر پا گرفته است
شعری اگر به شوق به پرواز در آمدست
دردامنِ پاکِ همین رود غوطه ور بُدست
بی عشقِ سبکبال باد و آتشِ مهین
حرفی نگشتست برلبانم جایگزین
گر در ستایش پویش و زایش سروده ام
نور و سیاهی، روز و شب را، هماره همزاد دیده ام
ایمان بیاور به شکفتنِ انسان در آمیزش با جهان
ایمان بیاور به هماغوشیِ غم و شادی در کیهانِ بیکران

۞۞۞
نوزدهم مردادماه هزار و سیصد و نود و یک
Rotenburg an der Fulda

مَر جان

برای زیورِ دیدگان

هرگنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و وردِ سحری بود
(حافظ)


از این پس هر سحرگاهان

صدایت می کنم ساقی
سرودی سبز می خوانم
ستایش می کنم نورِ وجودت را
از این پس هر سحرگاهان
نوایِ نابِ نایِ تو
مرا شهد است و جانمایه
تو مَر جانی و کلیدِ هر میخانه
از این پس هر سحرگاهان
سپهر لاجوردین را
برای یشمِ چشمِ تو
گرامی دانم و دُردانه
از این پس هر سحرگاهان
صدایت می کنم ساقی
و هر شب هم دعایت
تا مرا عمریست باقی
۞۞۞

۞۞۞
چهاردهم مردادماه هزار و سیصد و نود و یک
Lörrach