نامه هائی برای سپیده، شمارهء نه

سپیدهء سحرم، نور چشمم

نامه ات رسید و پیامت را دریافتم. به اختصار در آغاز برایت می نویسم که مرهم دردهای دنیای پیرامون خویش باش (و دنیای پیرامون فراسوی جامعهء انسانهاست) تا خود شفا یابی. اگر رهائی و آرامشی هست در آمیزش پاینده با گیتی است و آزمایش مداوم در زمان، و نه در پناه بردن به هورقلیا و جزایر مصنوعی. از مقابلهء عالیجنابان با شادی و زیبائی و هر آنچه که اصل زندگیست نوشته بودی. عزیزکم، این حکایت تلخ کژفکری ریشه دارتر از آن است که می پنداری. بگذار برایت از متن زندگیم بنویسم تا راحتتر سخنم را دریابی و افکارم برای تو ملموستر باشند

در محیطی مذهبی بزرگ شدم. خوانشِ مذهب در این محیط شاید با برداشت و نگاه مذهبی دیگران تفاوت داشته باشد. بنابراین آنچه را که از این پس می خوانی در چارچوب تجارب زندگی من بدان و لزوماً آن را تعمیم نده. باری، در دنیائی که من در آن بزرگ شدم این زندگی و زندگان نبودند که در وهلهء نخستین مقدّس دانسته شوند؛ آنها کم ارزش و یا بی ارزش تلقّی می شدند. سمّی که هر روز از هر منفذی به روح و روانم وارد می شد، زهر تحقیر زندگی در این جهان، زندگی زمینی، بود و حواله کردن آرامش و رستگاری به دنیای پس از مرگ. شگرف آنکه با وجود این بینش، مرگ در آغاز ترسناک می نمود و نه اوج رهائی؛ در حالیکه ادامهء منطقی این نگرش نتیجهء دیگری جز این نمی توانست داشته باشد و میوه ای هم سرانجام نداشت جز عشقِ به مرگ

چهارده معصوم داشتیم و هر سال سیزده روز وفات. البته تعداد روزهائیکه در آنها، اگر شادی و سروری برمی خاست برای من عذاب وجدان و ته مزه ای تلخ بدنبال داشت، فراتر از سیزده بود. خنده و سبکباری را سبکسری و جلف بودن تعبیر می کردند، روی باز و دل خوش را سطحی نگری و ساده لوحی می دانستند، موسیقی و تمنّای شادمانی مذموم به حساب می آمدند و „مطرب“ همانا توهین و فحش بود. اصل در دیدار با دیگران بر بدگمانی، سوء ظن و بی اعتمادی بود. وای از آن روزهائی که جوانه ها و غنچه ها با چه اصرار و ابرامی زیر پای له شدند

در حیطهء تفکّر هم شرایط اسفناک بود. از شک و تردید و پرسش واهمه داشتند. آرامشِ عقیم برآمده از تقلید وتعبّد را می ستودند. برای استقلال فکری و عملی ارزشی قائل نبودند. و طوری تربیت میشدیم که همواره طفلانی باشیم چشم براه پدر، معلّم، پیامبر و رهبری که بجای ما و برای ما فکر کند و تصمیم بگیرد. همه جا ترس بود و ترس بود و ترس. و همواره حضور عذاب وجدان در جهان جاری بود

همرنگ جماعت شدن، سر عبودیت به درگاه عادت و سنت فروآوردن، از تفکّر مستقل گریزان و هراسان بودن و مماشات در سطوح مختلف نسخهء رستگاری در آن بینش و تفکّری بود که من در آن تربیت یافتم
بعد ها که جریانات انقلاب پیش آمدند تنها جامه عوض نمودم و وارد فعالیتهای اجتماعی و سیاسی شدم. شوربختی آنکه آن نگرش زندگی ستیز مخالف با قائم بذات خویش بودن تبدیل به بخشی از وجودم شده بود. محبوبم، از سر عشق به زندگی زمینی وارد کار سیاسی نشدم بلکه از روی تحقیر آن. مسلماً ثمرهء این فعالیتها در نهایت نمی توانست چیزی جز تولید تباهی باشد

سالها تلاش و درد لازم بود تا آن شوره زار تغییر و تلطیف یابد ونهالِ مهر به زندگی و گیتی امکان رشد و نمو پیدا کند

نورچشمم، انسان شدن راستین نیازی به پیامبر، واسطه، دلّال، معلّم، امر و حکم کننده ندارد. در نهایت شاید زایاننده و شیر دهنده و پرورنده ای به کار آید که کمک می کند تا انسان که خود آبستن زیبایی، نیکی، همدردی و بزرگواریست، از درون خود متجلّی و شکوفا شده ودر آزمون مداوم خویش در روزگار رشد نماید. اصل تلاش پایدار خود انسان است برای شناخت مستقل خویش در دیدار، آزمایش، آمیزش و هماغوش شدن مستمر با دنیای پیرامون

سپیدهء سحرم، پایه بایستی پیوند دادن باشد و نه مرزبندی وگسستن و تقسیم بندی انسانها به خودی و غیرخودی. اساس بایستی بر وصل کردن باشد و نه بر از هم بریدن و جدایی

شاد باش و شاد زی و به زندگی و گیتی مهر بورز

۞۞۞
هشتم مردادماه هزار و سیصد و نود و یک
Rotenburg an der Fulda

بالهای رؤیا

آشنائی از کهن دیارِ دور
از قبیلهء مهر و سرور
در دشتِ اندوهِ ما
گشت و گلواژه ها گذاشت و گذشت

صد لبخندِ آرزو
از درونِ گنجینهء نهانِ ما
سبکبال برون آورد و
دمی کنارِ ما نشست

باران بوسه و نوازشش
مرهمی شد دیرپا برای زخمها
چرکِ دل چو شُست
جان از تطاول و تباهی بِرَست

آسمانِ دیدگانِ خسته را
شبنم ندیده در بی ستارگی
پُر کرد از رنگین کمان و روشنی
تار و پودِ بندِ غم زِ هم گسست

۞۞۞
هشتم مردادماه هزار و سیصد و نود و یک
Rotenburg an der Fulda

Mein Land سرزمین من

Es gibt ein persisches Lied mit dem Titel „Mein Land“, das unter anderem von der Sängerin Darya Dadvar (1) gesungen worden ist. Der folgende Text entstand am 9.10.2011 in Anlehnung daran und wurde den Opfern der NATO-Kriege in Jugoslawien, Afghanistan, Irak und Libyen gewidmet.

۞۞۞


Mein Land,

das Obdach habe ich verloren.
So ziehe ich rastlos
von einem Haus zum anderen Haus,
von einem Land zum anderen Land.
Ohne dich trage ich stets
die Last der Trauer auf meinen Schultern.

Mein Land,
du bist meine einzigartige Liebe,
unzählige Zeichen von dir trage ich in mir.
Mein Land,
ohne dich fehlt mir
das Salz meiner Gedichte und Lieder.

Mein Land,
du bist tief erschöpft und verletzt
von all diesem Unrecht.
Mein Land,
du leidest,
und es ist keine Linderung in Sicht.
Mein Land,
du bist ohne Stimme, ohne Freude und ohne Gesang.

Mein Land, sag mir,
wer hat dir die Adern aufgeschlitzt?
Mein Land, sag mir,
wer hat dir Unrecht angetan?
Mein Land, sag mir,
wer hat dir das Lachen geraubt?

Mein Land,
für mich bist du wie Mond und Sterne,
du bist stets mein Ausweg,
ohne dich kann ich
keinen Schritt machen.

Deine Schätze haben sie geplündert,
um ihren eigenen Wohlstand aufrechtzuerhalten.
Dein Herz haben sie alle gebrochen,
einer nach dem anderen.

Mein Land,
du bist wie das Auge des Wartenden,
wie das Herz des Leidenden,
wie eine Steppe voller Staub.

Mein Land,
du bist tief erschöpft und verletzt
von all diesem Unrecht.
Mein Land,
du leidest,
und es ist keine Linderung in Sicht.
Mein Land,
du bist ohne Stimme, ohne Freude und ohne Gesang.

۞۞۞

Anmerkungen:
(1)
http://en.wikipedia.org/wiki/Darya_Dadvar

۞۞۞

سرزمین من

بی آشیانه گشتم
خانه به خانه گشتم
بی تو همیشه با غم
شانه به شانه گشتم
عشق یگانهء من
از تو نشانهء من
بی تو نمک ندارد
شعر و ترانهء من

سرزمین من
خسته خسته از جفایی
سرزمین من
دردمند ِ بی دوایی
سرزمین من
بی سرود و بی صدایی
سرزمین من

سرزمین من
کی رگ تو را گشوده
سرزمین من
کی به تو جفا نموده
سرزمین من
خنده های تو ربوده
سرزمین من

ماه و ستارهء من
راه دوبارهء من
در همه جا نمیشه
بی تو گذارهء من
گنج تو را ربودند
از بر عشرت خود
قلب تو را شکستند
هر که به نوبت خود

سرزمین من
مثل چشم انتظاری
سرزمین من
مثل قلب داغداری
سرزمین من
مثل دشت پرغباری
سرزمین من

سرزمین من
خسته خسته از جفایی
سرزمین من
دردمند ِ بی دوایی
سرزمین من
بی سرود و بی صدایی
سرزمین من

Ahmad Shamlou: (Was für ein Schlachthaus) قصّاب خانهء بشریّت

Bekenntnis

Im Gegensatz zu den offiziellen, international anerkannten Dokumenten der Menschenrechte (1)

und

tief überzeugt von der dringlichen Notwendigkeit sowie der langfristigen Überlegenheit der Liebe und Barmherzigkeit

lehne ich kategorisch die Todesstrafe ab.

26.5.2010

Afsane Bahar

۞۞۞

Was für ein Schlachthaus
Ahmad Shamlou (1925-2000) (2)
قصّاب خانهء بشریّت

Zu Sultan Mahmouds (3) Zeiten wurde getötet mit der Begründung,
der Gelynchte sei ein „Schiit“ (4).
Unter Shah Soleyman (5) wurde ermordet,
der Betroffene war halt dann ein „Sunnit“ (6).
Zu Nasereddin Shahs (7) Zeiten wurden die Ermordeten als „Babi“ (8) bezeichnet.
Unter Mohammad Ali Shah (9) waren dann
die „Anhänger der konstitutionellen Monarchie“ an der Reihe.
Während der Reza Khan-Herrschaft (10) wurde ermordet,
die Betroffenen waren „Gegner der konstitutionellen Monarchie“.
Unter seinem Sohn, Mohammad Reza (11), hießen die Ermordeten „subversive Elemente“.
Heute wird man geknebelt als „Heuchler“ (12).
Morgen wird gedemütigt und gemartert werden,
die Betroffenen heißen dann „Nichtgläubige“.

Lässt man die Bezeichnungen und Anklagen unberücksichtigt,
so ändert sich Nichts:

Unter Hitler in Deutschland wurde getötet, man war halt „Jude“.
Jetzt werden in Israel die „Sympathisanten der Palästinenser“ ermordet.
Die Araber töten die „Spione der Zionisten“.
Die Zionisten ermorden die „Faschisten“.
Die Faschisten lynchen die „Kommunisten“.
Die Kommunisten ermorden die „Anarchisten“.
Die Russen töten mit der Begründung,
der Armleuchter sei ein Anhänger Chinas;
die Chinesen töten, der Bastard verteidige die Russen.

Es wird ermordet, ermordet und ermordet.
Was für ein Schlachthaus ist diese Welt der Menschheit.

Anmerkungen:

(1) Internationaler Pakt über bürgerliche und politische Rechte. Teil III, Artikel 6.
http://www.auswaertiges-amt.de/diplo/de/Aussenpolitik/Themen/Menschenrechte/Download/IntZivilpakt.pdf

(2) Ahmad Shamlou (*1925-† 2000) gehört zu den hervorragendsten, sozial engagierten iranischen Dichtern, Journalisten und Übersetzern.
http://de.wikipedia.org/wiki/Ahmad_Schamlou

(3) http://de.wikipedia.org/wiki/Mahmud_von_Ghazni
http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page= محمود+غزنوی &SSOReturnPage=Check&Rand=0 (Persisch)

(4)
http://de.wikipedia.org/wiki/Schia#Imamiten_oder_Zw.C3.B6lfer-Schiiten
http://de.wikipedia.org/wiki/Schia

(5) http://de.wikipedia.org/wiki/Safawiden

(6) http://de.wikipedia.org/wiki/Sunniten

(7)
http://en.wikipedia.org/wiki/Naser_al-Din_Shah_Qajar
http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page= حکومت+ناصر+الدین+شاه&SSOReturnPage=Check&Rand=0 (Persisch)

(8)
http://fa.wikipedia.org/wiki/ سید_علی‌محمد_باب (Persisch)
http://fa.wikipedia.org/wiki/دین_بهائی (Persisch)
http://de.wikipedia.org/wiki/Bahai

(9) http://de.wikipedia.org/wiki/Mohammed_Ali_Schah

(10)
http://fa.wikipedia.org/wiki/ رضا_شاه
http://de.wikipedia.org/wiki/Reza_Schah_Pahlavi

(11)
http://fa.wikipedia.org/wiki محمدرضا_پهلوی (Persisch)
http://de.wikipedia.org/wiki/Mohammad_Reza_Pahlavi

(12) http://en.wikipedia.org/wiki/Munafiq (Englisch)

***

احمد شاملو
قصّاب خانهء بشریّت

در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است
زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است
زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است
زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است
زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است
زمان پسرش می‌کشتند که خرابکار است
امروز توی دهنش می‌زنند که منافق است و
فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجینش می‌کنند که لا مذهب است
اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود
توی آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است
حالا توی اسرائیل می‌کشند که طرفدار فلسطینی‌ها است
عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است
صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است
فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌
کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است
روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند
چینی‌ها می‌کشند که حرامزاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند

و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند
و چه قصاب خانه‌ ایست این دنیای بشریّت

Am helllichten Tage. Der rote Faden, von Hiroshima nach Fallujah.

(1)
Weihnachten 2009

Schnee, weiß, weich wie Samt
zärtlich wie die Freundschaft
sanft wie die Toleranz

Schnee, rot, befleckt
Fußspuren der Barbarei
Hinterlassenschaft der Gier

Fenster, beleuchtet
Wärme, Geborgenheit
Zimmer, geschmückt
Fest der Freude

Fenster, zerschlagen
Kälte, Hass
Zimmer, verlassen
Sieg der Zerstörung

fern und nah
ein Katzensprung
ein Augenblick

۞۞۞

(2)
Gegossenes Blei. Ein Jahr danach
28.12.2009

Langer Atem dort?
Kurzer Seufzer hier?
War das einkalkuliert?

Große bunte Blasen
sie kommen auf
glänzen
platzen.

Tiefe schmutzige Wunden
sie klagen an
stinken
spreizen.

Majestätische Bilder
sie grinsen
heucheln
herrschen.

Langer Atem dort
kurzer Seufzer hier
das war einkalkuliert.

۞۞۞

(3)
Dieselbe Prozedur wie jedes Jahr!
1.1.2010

Du darfst hören,
jedoch mit Ohren, die ich betäube.
Du darfst hören,
jedoch das, was ich für dich bestimme und auswähle.
Du darfst sehen,
jedoch mit Augen, die ich beneble.
Du darfst sehen,
jedoch das, was ich für sinnvoll erachte.
Du darfst fühlen,
jedoch mit Sinnesorganen, die ich beeinflusse.
Du darfst fühlen,
jedoch nach meiner Anleitung.
Du darfst denken,
jedoch in den von mir vorgegebenen Kategorien.
Du darfst denken,
jedoch meine Logik anwendend.
Du darfst planen,
jedoch meinen Interessen entsprechend.
Du darfst planen,
jedoch nach meinen Vorgaben.
Du darfst handeln,
jedoch mich nicht gefährdend.
Du darfst handeln,
jedoch nach meiner Regie.

Püppchen!
Du darfst eine Marionette bleiben,
jedoch mit der tiefen Überzeugung,
frei von Strippen zu sein.

۞۞۞


(4)
Belanglose Banalitäten, banale Belanglosigkeiten?*
20.3.2010

Friede, Freude, Eierkuchen!
Zunächst nach den richtigen Zutaten suchen:

Zwei Gläser voll Täuschung und Tarnung,
anderthalb Gläser heuchelnde Warnung,
ein beachtlicher Schuss suggerierte Dummheit,
drei Esslöffel softe Weisheit,
250 g weiche Wahrheit,
eine gute Prise berechnende Vergesslichkeit,
eine Hand voll bedachte Dreistigkeit.

Dann mischen, kneten, knebeln, spalten,
dass keine Systemgefahr aufkommt, darauf achten.
Bald ist fertig der Friedensbrei.
Lasst die Kritiker bellen, das macht frei.
Macht, Geld und der Sitz im Bundestag,
soll uns erhalten bleiben, Tag für Tag.

Friede, Freude, Eierkuchen!
Zunächst nach dem Unverbindlichen suchen!

* Im Rahmen der Veranstaltung „Kultur des Friedens“ fand am 20.3.2010 in Essen eine Gesprächsrunde mit Vertretern von CDU, FDP, SPD, Grünen und Den Linken statt. Der einzige Lichtblick in dieser verdunkelnden Runde war der Moderator, der aufmerksam und aufdeckend handelte. Nach dieser Gesprächsrunde wurde dieses Gedicht verfasst.

۞۞۞

(5)
Fremdwörter
25.2.2011

Für die Menschen
die in den von uns entfachten Kriegen
leiden und sterben
kommt es nicht darauf an
ob der Kriegsminister
einen akademischen Grad
oder andere Namenszusätze
mit sich schleppt oder nicht
sondern auf die einfache Frage
ob Gehirn, Rückgrat und Herz
bei uns
Fremdwörter darstellen

۞۞۞

(6)
Am helllichten Tage
18.7.2011

Dieser Text wird den Opfern der „humanitären Intervention“ der NATO in Libyen gewidmet. Er wird jedoch für die Menschen in den NATO-Staaten geschrieben. Die Barbarei des Neoliberalismus, die sich bereits 1973 im Militärputsch gegen die Regierung von Salvador Allende offen zeigte, wird auch Europa, früher oder später, in grenzenloses Elend stürzen, wenn ihr kein Widerstand geleistet wird.


Nein, es ist weder eine sternenlose Nacht,
noch handelt sich um einen Neumond.
Es bedecken weder dunkle Wolken den Himmel,
noch ist eine Sonnenfinsternis eingetreten.
Es passiert am helllichten Tage.

Mehr als hundert Tage sind bereits vergangen,
ein weiteres Land liegt in Schutt und Asche.
Ein Ende dieser elenden Lügen,
ein Ende dieses offenen Mordens
ist nicht in Sicht.
Es passiert am helllichten Tage.

۞۞۞


(7)
Der rote Faden. Von Hiroshima nach Fallujah.
24.7.2011

Der Ausgang des Krieges war längst besiegelt
die Tür zu Verhandlungen wurde jedoch verriegelt (1-4).
Da brachte der brave Flugkapitän
pflichtbewusst, sachgemäß und souverän
am sechsten August 1945
heilig gepriesen, voller Stolz und tüchtig
dem überraschten Volk in Hiroshima
ein schreckliches Gepäck aus Amerika.
Und nannte es liebevoll
„Little Boy“, wie grauenvoll.
drei Tage später schlug „Fat Man“ ein
nun war der Tisch angeblich endlich rein.

In der Folgezeit ging es makaber weiter
Militär und Rüstungsindustrie wurden erst recht heiter
mit „Agent Orange“, Phosphorgranaten und abgereichertem Uran
in Vietnam, Fallujah und auf dem Balkan (5-10).
Bei uns wird jetzt wieder feige zugeschaut
und in Libyen der nächste Friedhof aufgebaut.

http://www.un.org/disarmament/special/poetryforpeace/poems/bahar/

Anmerkungen:

(1) Hiroshima: Was it necessary? By Doug Long
Part 1: http://www.doug-long.com/hiroshim.htm
Part 2: http://www.doug-long.com/hirosh2.htm

(2) Why World War II ended with Mushroom Clouds. 65 years ago, August 6 and 9, 1945: Hiroshima and Nagasaki. By Jacques R. Pauwels. August 6, 2010
http://www.globalresearch.ca/index.php?context=va&aid=20478

(3) The Moral Legacy of Hiroshima and Nagasaki. By Prof Rodrigue Tremblay. August 8, 2010
http://www.globalresearch.ca/index.php?context=va&aid=20533

(4) Hiroshima Day: America Has Been Asleep at the Wheel for 64 Years. By Daniel Ellsberg. August 6, 2009
http://www.globalresearch.ca/index.php?context=va&aid=14671

(5) A Question of Responsibility – the legacy of depleted uranium use in the Balkans. International Coalition to Ban Uranium Weapons: Resources / Publications. October 11, 2010
http://www.bandepleteduranium.org/en/a/342.html

(6) USA-Vietnam: Betr. Dioxin – eine neue Rechnung. Von Karl-Rainer Fabig
http://www.ag-friedensforschung.de/regionen/Vietnam/fabig.html

(7) War Crimes: „After Hiroshima and Nagasaki, there was Fallujah.“ The United States Takes the Matter of Three-Headed Babies Very Seriously. By William Blum. April 6, 2010
http://www.globalresearch.ca/index.php?context=va&aid=18520

(8) US UK War Crimes: More leukemia in Iraq than after Hiroshima as result of depleted uranium, white phosphorus bombs and nerve gas. Parliamentary Motion in Scotland. September 22, 2010
http://www.globalresearch.ca/index.php?context=va&aid=21143

(9) US War Crimes: Cancer Rate in Fallujah Worse than Hiroshima. By Tom Eley. July 23, 2010
http://www.globalresearch.ca/index.php?context=va&aid=20241

(10) Cancer, infant mortality and birth sex-ratio in Fallujah, Iraq 2005-2009.
Busby C, Hamdan M, Ariabi E. Int J Environ Res Public Health. 2010 Jul;7(7):2828-37.
http://www.ncbi.nlm.nih.gov/pmc/articles/PMC2922729/pdf/ijerph-07-02828.pdf

۞۞۞

(8)
Bestandaufnahme
30.8.2011

Zahlreiche belesene, der wissenschaftlichen Vorgehensweise mächtige Menschen sind in der deutschen Friedensbewegung tätig.
Es liegen viele Dokumente über die Verbrechen der NATO auf dem Balkan, in Afghanistan, in Irak und aktuell in Libyen vor.
Von den größeren, überregionalen Friedensorganisationen wird die Zielvorgabe „Deutschland raus aus der NATO“ gegenwärtig nicht wirksam vertreten.
Für diese vielsagende Gegebenheit gibt es, wie für die anderen Erscheinungen und Vorgänge in der wirklichen Welt, handfeste materielle Grundlagen.

۞۞۞


(9)
Sonderbare Widersprüche
29.12.2011

Wir leben wahrhaftig
in einer ungerechten Welt,
die wegen sonderbarer Widersprüche
im Bersten begriffen ist.

Wenn ich aufgrund vielfältiger Tatsachen
führende Personen der „Weltgemeinschaft“
als Massenmörder bezeichne,
erheben sich aus befreundeten Reihen
warnende Stimmen,
verängstigt,
voller Skepsis.

Wenn ich dabei von einem dieser Massenmörder,
der gleichzeitig ein Friedensnobelpreisträger ist,
als eine „terroristische Gefahr“ erachtet werde,
kann er
sich auf geltendes Landesgesetz berufend
mein Verschleppen, Verhören und Foltern einleiten
und letztendlich auch
mein „gezieltes Töten“ veranlassen.

Wenn derselbe Massenmörder,
der besagte Friedensnobelpreisträger,
neue Angriffskriege anzettelnd
den präemptiven Einsatz von Atomwaffen androht
und dabei den Tod unzähliger Menschen
sowie die bleibende Verwüstung blühender Landschaften
billigend in Kauf nimmt,
bekommt er von der „Weltgemeinschaft“
Applaus und Lobesgeschrei.

Wir leben tatsächlich
in einer durch und durch verzerrten Welt,
die nach Veränderungen schreit.

۞۞۞


(10)
Drei Jahre nach der Operation Cast Lead
30.12.2011

Die verwaschene Sprache
ist in der Medizin
ein Hinweis auf ein neurophysiologisches Problem.

Die verzerrte oder verzerrende Sprache
ist in der Politik
je nach dem Stand der Beteiligten
ein Hinweis auf
bewusstes, gezieltes Irreführen der Menschen,
verängstigtes Verleugnen ungerechter Gegebenheiten,
beschämtes Verdrängen unangenehmer Tatsachen,
armseliges Verheimlichen der fatalen Unwissenheit,
schmachvolles, feiges Ducken vor den Machthabern.

Der Umgang mit der Operation Cast Lead
ist ein Lackmustest für
die Glaubwürdigkeit,
die Aufrichtigkeit
und den Wissensstand
gesellschaftspolitischer Akteure.

۞۞۞


(11)
Dem Tagesgeschehen angepasste Definition
2.1.2012

Von Heuchelei und Scheinheiligkeit zeugt der Tatbestand, wenn einerseits wegen der Lage der Menschenrechte in Russland, China oder im Iran protestiert und andererseits ignorierende Schweigsamkeit ausgeübt wird, wenn der Staatspräsident der Vereinigten Staaten von Amerika per Gesetz die Möglichkeit erhält, nach eigenem Ermessen und ohne jeglichen zivilen Prozess Menschen einsperren, verhören oder ermorden zu lassen (1,2).

Anmerkungen:
(1) Stephen Lendman: Obama’s America: Tyranny and Permanent War; 2.1.2012
http://www.globalresearch.ca/index.php?context=va&aid=28455

(2) Michel Chossudovsky: The inauguration of police state USA 2012. Obama signs the “National Defense Authorization Act „; 1.1.2012
http://www.globalresearch.ca/index.php?context=va&aid=28441

۞۞۞

Parvaz Homay: Du, Vogel der Morgenröte! Lamentiere nicht! مرغ سحر ناله سر مکن

Parvaz Homay
Du, Vogel der Morgenröte! Lamentiere nicht!
مرغ سحر ناله سر مکن

***

پرواز همای: مرغ سحر ناله سر مکن

مرغ سحر، ناله سر مکن
دیدگان خسته، تر مکن
ما ز آه و ناله خسته ایم
ما غمین و دلشکسته ایم
ما به کنج غم نشسته ایم
گوشمان ز ناله کر مکن
ناله سر مکن، ناله سر مکن

نغمه هایِ شادمانه خوان
صد سرودِ جاودانه خوان
از بهارِ عاشقانه خوان
عمر مانده را چنین هدر مده
ناله سر مکن، ناله سر مکن

ظلم ظالمان همیشه هست
مکر دشمنان همیشه هست
جور بی امان همیشه هست
بر دهان ظالمان بزن
از گناهشان گذر مکن
ناله سر مکن، ناله سر مکن

صورت ار به سیلیت چو خون کنی
به که راز خود ز دل برون کنی
پیش دشمنان گلایه چون کنی
دشمنان خویش را خبر مکن
ناله سر مکن، ناله سر مکن

مرغ سحر، ناله سر مکن
دیدگان خسته، تر مکن
ما ز آه و ناله خسته ایم
ما غمین و دل شکسته ایم
ما به کنج غم نشسته ایم
گوشمان ز ناله کر مکن
ناله سر مکن، ناله سر مکن

***

***

Du, Vogel der Morgenröte! Lamentiere nicht!
Bring müde Augen nicht zum Weinen.
Wir haben das Stöhnen und Jammern satt.
Wir sind betrübt, mit gebrochenem Herzen,
in der Trauerecke sitzend.
Mach unsere Ohren vor Jammern nicht taub.
Lamentiere nicht, lamentiere nicht!

Sing fröhliche Melodien,
sing hundert fortwährende Lieder,
sing von dem liebevollen Frühling.
Vergeude nicht das restliche Leben so.
Lamentiere nicht, lamentiere nicht!

Die Tyrannei der Unterdrücker gibt es immer,
die zügellose Gewalt gibt es immer,
die List der Feinde gibt es immer.
Widersprich den Unterdrückern,
vergib ihre Sünden nicht.
Lamentiere nicht, lamentiere nicht!

Es ist besser, wenn du deinem Gesicht
durch Ohrfeigen die Blutfarbe verleihst,
als wenn du deines Herzens Geheimnis verrätst.
Wie kannst du vor den Feinden Schmerz und Trauer zeigen?
Unterrichte deine Feinde nicht.
Lamentiere nicht, lamentiere nicht!

Du, Vogel der Morgenröte! Lamentiere nicht!
Bring müde Augen nicht zum Weinen.
Wir haben das Stöhnen und Jammern satt.
Wir sind betrübt, mit gebrochenem Herzen,
in der Trauerecke sitzend.
Mach unsere Ohren vor Jammern nicht taub.
Lamentiere nicht, lamentiere nicht!

Fereydoun Moshiri: Eine Brise aus dem Land der Versöhnung نسیمی از دیار آشتی

Fereydoun Moshiri (1926-2002)
Eine Brise aus dem Land der Versöhnung

فريدون مشيری
نسیمی از دیار آشتی

Also, sollte mir eines Tages jemand die Frage stellen:
„Was hast du in deiner Zeit auf der Erde gemacht?“,
schlage ich ihm meine Akte auf,
weinend und lachend, erhebe ich mein Haupt,
dann sage ich: „Er hat neues Samenkorn ausgesät,
bis es erblüht, bis es Früchte trägt, wird noch viel Zeit vergehen.“

Unter diesem unendlichen blauen Himmel,
soweit ich die Kraft hatte, in jedem Gesang,
wiederholte ich den erhabenen Namen der Liebe.
Mit dieser müden Stimme habe ich, vielleicht, einen Schlafenden
in den vier Himmelsrichtungen dieser Welt aufgeweckt.

Ich verehrte die Liebe,
bekämpfte die Bosheit.

Ich litt beim „Verwelken eines Blumenzweiges“ *,
trauerte den „Tod des Kanarienvogels im Käfig“ *,
starb jede Nacht hundert Mal wegen des Leides der Menschen.

Ich schäme mich nicht, wenn ich wie Messias,
wenn man aus dem Herzen schreien muss,
mit Geduld den Kummer ertrug.

Aber im Gefecht mit den Törichten,
wenn ich das Schwert ergreifen musste,
– nimm es mir nicht Übel –
ging ich den Weg der Liebe.
In meinen Augen bedeutet das Schwert in der Hand,
dass man jemanden umbringen kann.

Auf dem schmalen Pfad, den ich beschritt,
wütete die Finsternis des Unwissens.
Der Glaube an den Menschen war meine Leuchte,
das Schwert war in Ahrimans** Hand.
Meine einzige Waffe auf diesem Schlachtfeld war das Wort.

Wenn mein Gedicht bei keinem das Feuer entfachte,
so verbrannte mein Herz von beiden Seiten, wie das nasse Holz.
Lies eine Seite aus dieser Akte, vielleicht wirst du dann sagen:
„Kann man noch mehr als das verglühen?“

Endlose Nächte schlief ich nicht,
die Botschaft des Menschen teilte ich dem Menschen mit.
Mein Gesagtes enthielt eine Brise aus dem Land der Versöhnung,
im Dornengestrüpp der Feindseligkeiten.
Vielleicht müsste ein starker Taifun auftreten,
um diese Bosheiten zu entwurzeln.

Unsere Weisen vor unserer Zeit sagten ermahnend:
„Es ist zu spät… es ist zu spät…,
der Finsternis der Erdenseele gegenüber
ist die Kraft Hunderter wie wir nur ein Schrei in der Wüste.
Ein neuer Noah ist von Nöten und eine neue Sintflut““ ***
„Eine neue Welt muss erschaffen werden
und eine neue Menschheit auf jener Welt“ ***

Aber dieser einsame, geduldige Mann schreitet immer noch voran
mit seinem Rucksack voller Leidenschaft den Weg.
Um aus der Tiefe dieser Finsternis ein Licht hervorzuheben,
setzt in jede Ecke eine Kerze seines Gedichtes,
hofft immer noch auf das Wunder des Menschen.

Anmerkungen:

* Hier bezieht sich Moschiri auf seine Gedichte aus dem Band „Glaube dem Frühling“.

** „Ahura Masdah“ und „Ahriman“ sind zwei Gestalten in der alten iranischen Religion stellvertretend für das Gute und das Böse.

*** Hier bezieht sich Moschiri auf Gedichte der iranischen Dichter Nimtaj Salmasi und Hafis.

***

***


نسیمی از دیار آشتی

باری اگر روزی کسی از من بپرسد

چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟

من می گشایم پیش رویش دفترم را

گریان و خندان بر می افرازم سرم را

آنگاه می گویم که بذری نو فشانده است

تا بشکفد، تا بردهد بسیار مانده است

در زیر این نیلی سپهر بیکرانه

چندان که یارا داشتم در هر ترانه

نام بلند عشق را تکرار کردم

با این صدای خسته شاید خفته ای را

در چارسوی این جهان بیدار کردم

من مهربانی را ستودم

من با بدی پیکار کردم

پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم

مرگ قناری در قفس را غصّه خوردم

وز غصه مردم شبی صدبار مردم

شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا

آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن

من با صبوری بر جگر دندان فشردم

اما اگر پیکار با نابخردان را

شمشیر باید می گرفتم

بر من نگیری من به راه مهر رفتم

در چشم من شمشیر در مشت

یعنی کسی را می توان کشت

در راه باریکی که از آن می گذشتیم

تاریکی بی دانشی بیداد میکرد

ایمان به انسان شبچراغ راه من بود

شمشیر دست اهرمن بود

تنها سلاح من در این میدان سخن بود

شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت

اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت

برگی از این دفتر بخوان شاید بگویی

آیا که از این می تواند بیشتر سوخت

شبهای بی پایان نخفتم

پیغام انسان را به انسان باز گفتم

حرفم نسیمی از دیار آشتی بود

در خارزار دشمنی ها

شاید که طوفانی گران بایست می بود

تا برکند بنیان این اهریمنیها

پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند

دیر است، دیر است، تاریکی روح زمین را

نیروی صد چون ما ندایی در کویر است

نوحی دگر میباید و طوفان دیگر

دنیایی دیگر ساخت باید

وز نو در آن انسان دیگر

اما هنوز این مرد تنهای شکیبا

با کوله بار شوق خود ره می سپارد

تا از دل این تیرگی نوری برآرد

در هر کناری شمع شعری می گذارد

اعجاز انسان را هنوز امید دارد

http://www.fereydoonmoshiri.org/

Ahmad Shamlou: Meine Tränen in jener Nacht waren das Lächeln meiner Liebe. اشک رازیست

Stay human
Gaza-Freedom-Flotilla

in Anlehnung an Ahmad Shamlou (1925-2000)
3.7.2011

für Rachel Corrie, Tom Hurndall, Vittorio Arrigoni

Tränen tragen ein Geheimnis in sich,
hinter dem Lächeln steht ein Geheimnis,
und die Liebe ist ein Geheimnis für sich.
Meine Tränen in jener Nacht
waren das Lächeln meiner Liebe.

Ich bin keine Geschichte,
die du erzählen kannst.
Ich bin kein Lied,
das du singen kannst.
Ich bin keine Stimme,
die du hören kannst,
oder etwas, das du lernen kannst.
Ich bin das gemeinsame Leid.
Schrei mich in die Welt hinaus.

Der Baum spricht zum Wald,
das Gras spricht zur Steppe,
der Stern spricht zur Milchstraße,
und ich spreche zu dir.
Sag mir deinen Namen,
leg deine Hand in meine Hand,
erzähl mir von deinen Traum,
von deiner Trauer.
Schenk mir dein Herz.

Ich habe deine Wurzeln erkannt
und deine tiefen Beweggründe begriffen.
Mit deinen Lippen
habe ich für die anderen Lippen gesprochen.
Deine Hände sind meinen Händen bekannt.

In der helllichten Einsamkeit
habe ich mit dir
wegen der Lebenden geweint.
Und auf dem düsteren Friedhof
habe ich mit dir
die schönsten Lieder gesungen,
denn die Gefallenen in diesem Jahr
waren die am tiefsten verliebten Lebenden.

Gib mir deine Hand,
deine Hände sind mit mir befreundet.
Zu dir spreche ich
wie die Wolke zum Sturm,
wie das Gras zur Steppe,
wie der Regen zum Meer,
wie der Vogel zum Frühling,
wie der Baum zum Wald,
denn ich habe deine Wurzeln erkannt,
und deine Stimme ist mit meiner Stimme befreundet.

***

اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی

من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می‌گویم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه‌های تو را دریافته‌ام
با لبانت برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هایت با دستانِ من آشناست

در خلوتِ روشن با تو گریسته‌ام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگانِ این سال
عاشق‌ترینِ زندگان بوده‌اند

دستت را به من بده
دست‌های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می‌گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می‌گوید

زیرا که من
ریشه‌های تو را دریافته‌ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست

Ahmad Shamlou: In dieser Sackgasse در این بن بست

Ahmad Shamloo (1925-2000)
In dieser Sackgasse (1979)
احمد شاملو: در این بن بست
١٣٥٨

دهانت را می‌بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم
دلت را می‌بویند
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

و عشق را
کنارِ تیرکِ راهبند
تازیانه می‌زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بُن‌بستِ کج‌ و پیچِ سرما
آتش را
به سوخت‌بارِ سرود و شعر
فروزان می‌دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کُشتنِ چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کبابِ قناری
بر آتشِ سوسن و یاس
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

ابلیسِ پیروزْمست
سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

***
http://www.youtube.com/watch?v=vpiG2DSxLWI&feature=related
***

Freie Übersetzung

Sie riechen an deinem Mund,
nicht dass du gesagt hättest, „ich liebe dich“,
sie riechen an deinem Herzen,
es ist eine seltsame Zeit, Liebling.

Und die Liebe
peitschen sie aus
an dem Balken der Straßensperre.
Die Liebe sollte im Hinterzimmer des Hauses versteckt werden.

In dieser krummen Sackgasse,
in diesen Windungen der Kälte
entfachen sie das Feuer
mit Gedichten und Liedern als Brennmaterial.
Riskiere nicht das Nachdenken,
es ist eine seltsame Zeit, Liebling.

Derjenige, der nachts an die Tür klopft,
ist zum Auslöschen des Lichtes gekommen.
Das Licht sollte im Hinterzimmer des Hauses versteckt werden.

Dort sind Schlächter
am Straßenübergang platziert
mit Blut beschmierten Schlagstöcken und Hackmessern.
Es ist eine seltsame Zeit, Liebling.

Den Lippen schneiden sie das Lachen aus
und dem Mund den Gesang.
Die Freude sollte im Hinterzimmer des Hauses versteckt werden.

Kanarienvögel werden gebraten
auf einem Feuer von Jasmin und Lilien.
Es ist eine seltsame Zeit, Liebling.

Der Satan, des Sieges betrunken,
feiert unser Begräbnis am Festtisch.
Der Gott sollte im Hinterzimmer des Hauses versteckt werden.