مهر و خرد در بند

تو درخت روشنائی، گل مهر برگ و بارت
تو شمیم آشنائی، همه شوق ها نثارت
تو سرود ابر و باران و طراوت بهاران
همه دشت، انتظارت
محمد رضا شفیعی کدکنی

۞۞۞


گر در هنگامه و هجومِ هول حفظِ حرمتی رواست
گر درفشِ درستی و دادپروری در دستِ ماست
گر گرمای گُردِ گرانمایه ای پیش روست
برخیز و ارج نه رنج دوست
رو، بسوی اوین شتاب، که نابود باد و سرنگون

چون سپردی ره و رسیدی به پشت در
لحظه ای نگر، چه داری پیش رو و پشت سر
نرم بر خاک مادر نشین
در ستایشِ خروشِ مردمان این سرزمین
نور شو، از میان میله ها برو درون

بین چگونه یاوران و یلان مهر وخرد
خادم سیاهی به زجر آورد، لکن ز پا درناورد
در میان انبوهی از شکنجه و اندوه و آه
باز لبریز از شوق شکفتن است صدها نگاه
نقشها بخاطر سپار، وآنگه بشو برون

چون برون آمدی از آن وحشتکده
جابران و جانیان نامش نهند دانشکده
گر شهامت و شرافتی پیش روست
برخیز و ارج نه دسترنج دوست
وز بن برانداز این کهن دخمهء جهل و جنون

۞۞۞

دوّم خرداد ماه هزار و سیصد و نود و یک
Rotenburg an der Fulda

نامه هائی برای سپیده، شمارهء هفت


سپیدهء سحرم، دخترک محبوبم

هر زمان که به تو و دیگر عزیزان همسن و سالت فکر می کنم این سرودهء شفیعی کدکنی بزرگوار بخاطرم می آید که

این نه اگر معجزه ست پاسختان چیست؟
در نفس اژدها چگونه شکفته ست
این همه یاس سپید و نسترن سرخ؟

نوشته ات رسید. پرسیده بودی که چرا از برنامهء „نگاهی به ایران“ (١) که در نظر نخستین رنگ و بوی سیاسی ندارد با این همه شور و نیرو حمایت می کنم. عزیزکم، قبلاً برایت سروده بودم که

در اتاقی بسر میبریم دارای چهار دیوار
و هر دیواری را پنجره ها بسیار
هر یک تک پنجره ای را گشوده ایم رو بسوی نور
به دشتهای دور
و بر هر زبانی حکایتی جاریست
از آلودگی ها عاریست
به حقیقت خواهیم رسید اگر دیده ها را به هم درآمیزیم
اگر قلبهامان را به هم پیوند دهیم

در شرایطی که بوق و کرنای تبلیغاتی جنگ طلبان، برآمده از نظام ضد انسانی سرمایه داری، گوشها را کر و اذهان عمومی را گمراه می سازد، انسان ایراندوستی پیدا شده که با تمام وجود در جهت شناساندن چهره های دیگر آن کهن دیار تلاش می کند. این تلاش و تمنّا درخور تمجید بسیار و پشتیبانی بی شائبه است. با استدلال و منطق هزاران بار سیاسی کاران سنتی سعی نموده اند که با تبلیغات و تحریفات، نیمه حقیقتها و دروغهای وسائل ارتباط جمعیِ صاحبان زر و زور مقابله نمایند و موفقیّت ره گشاینده ای نداشته اند. پروژهء فرهنگی-هنری „نگاهی به ایران“ از در دیگری وارد شده و تلاش می نماید تا با برقرار کردن ارتباط مستقیم با انسانها، دلها را در جهت آشنائی، تفاهم و دوستی بدست آورد. زمانیکه درک کنی که مردمانی که به عنوان „خصم“ به تو معرفی شده اند انسانهائی هستند با آرزوها و دغدغه ها و امیدهائی همسان راز و نیازهای تو، زمانی که تحقیر کنندگانِ زندگی آشکارا و بیشرمانه دم از بمباران نطنز و بوشهر و اراک می زنند از خود خواهی پرسید، که مگر ساکنان ایران انسان نیستند، که اینچنین گستاخانه و خونسرد نابودی و آوارگی و دربدریشان برنامه ریزی می شود

محبوبکم، دیدگان را باید شست، پیشداوریها را بکناری نهاد و واردِ کارزار زندگی شد. در بحبوحهء این کارزار است که دُر از خاشاک متمایز خواهد شد. به قول مولوی

حیلت رها کن عاشقا، دیوانه شو، دیوانه شو
واندر دلِ آتش درآ، پروانه شو، پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن، هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان همخانه شو، همخانه شو
رو سینه را چون سینه‌ها، هفت آب شو از کینه‌ها
وآنگه شرابِ عشق را پیمانه شو، پیمانه شو
باید که جمله جان شوی، تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی، مستانه شو، مستانه شو
آن گوشوار شاهدان همصحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت، دردانه شو، دردانه شو
چون جان تو شد در هوا زَ افسانهء شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو، افسانه شو
تو لیلة القبری برو، تا لیلة القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو، کاشانه شو
اندیشه‌ات جایی رود، وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا، پیشانه شو، پیشانه شو
قفلی بود میل و هوا، بنهاده بر دلهای ما
مفتاح شو، مفتاح را دندانه شو، دندانه شو

شکرانه دادی عشق را، از تحفه‌ها و مال‌ها
هل مال را، خود را بده، شکرانه شو، شکرانه شو
یک مدتی ارکان بدی، یک مدتی حیوان بدی
یک مدتی چون جان شدی، جانانه شو، جانانه شو

بگذار که دیده ها را به هم درآمیزیم و قلبهامان را به هم پیوند دهیم

۞۞۞
(١)
http://www.facebook.com/EinblickIran

۞۞۞

بیست و نهم اردیبهشت هزار و سیصد و نود و یک
Rotenburg an der Fulda

یادواره ها، سیاوش کسرائی، مهرهء سرخ

مهرهء سرخ
سرودهء زنده یاد سیاوش کسرائی

۞۞۞

درآمدی بر مهرهء سرخ، وین ١٣٧٤

در سفینهء بزرگ فردوسی مهره ای یافتم، سرشار از زیبائیهای زندگی و آغشته به تمامی تاریکیهای مرگ. نگین سرخی با تلألو سیاه. قطره ای به گنجایش دریا و هر دو گونهء دریا: آرامش و توفان. ناف ساکنِ گردابی که بحری را در پیرامون به تلاطم در می آورد. تماشا را پیشتر رفتم و موجم فروکشید

آرش کمانگیر میوهء جوانی گوینده با فرسنگها فاصله و مهرهء سرخ میراث سالخوردگی من است. اگر شباهتی در میان این دو شعر باشد، در وجه کلّی آنهاست که هر یک با زبان روزگار خویش در جستجوی پاسخی به ناامیدی اند

آرش“ و „سهراب“ گردانندگان این دو منظومه اگر از یک خون بوده باشند، امّا هر یک را وظیفهء دیگر است. آرش با برجا نهادن گردِ تن، از یک سدّ مرگ بر می جهد و نه جان خود که جانهای بیشمار دیگری را می رهاند که جز این را برنمی تابد و راهی دیگر نیز نمی نماید. امّا سهراب نوخاسته خیرخواهی است خطر کرده و خطا رفته با خنجری در پهلو که دادخواهانه نگران سرانجام دادوری بر کار خویشتن است و اگر شباهنگام به تبسّمی چشم فرومی بندد، سحرگاهان به تشویشی دیده می گشاید. آرش سپاسِ زندگی گویان، چنان که خود اراده کرده می میرد ولی سهراب، تماشاگر سادهء دلفریبی های حیات، هنوز زندگی را نزیسته است که فرجامی شگرف را بر خود فراهم می کند. در جهان واقعیّت، که آرش ها اندک اند و سهراب ها بیشمار، کابوس این رستاخیز هولناک هر روز و هر شب در همهء احوال با ماست و ما نیز چون او امّا با جراحتی در جان، در برزخِ مرگ و زندگی، نوشداروئی نایافته را انتظارمی کشیم. بیهوده نیست که گردباد برخاسته، باز شاهنامه است که با تصویرهای برجسته اش زیر چشم ما ورق می خورد

تهمینه های بی فرزند و بدون همسر، سهراب های نوخاستهء سرگردان، گُردآفریدهای دلپذیر بی عشق مانده، رستم های خودشکن، سیاوش های بی گناه ، اسفندیارهای فریب خورده و بسا خودکامان و ناکامان دیگر و حتّی سیمرغ های به آشیان خزیده و سمندهای بی ساز و برگ رها شده، جداجدا و در سرزمینی بدون خداوند و چنین است که هیاهوی خیل آوارگان از سراسر جاده های جهان به گوش می رسد

در این هنگامهء پرآشوب، که میهن بلاخیز ما نیز در کشاکش بود و نبود نام و تاریخ و فرهنگ خویشتن است، من مهرهء سرخ را به دست شما آگاهان می سپارم، همچنان که یک بار در سی و هفت سال پیش „آرش“ را به شما واگذاردم و شما او را در دست و دامان و گهوارهء دلهایتان به برومندی رساندید

مهرهء سرخ گاه شناسانندهء تبار کسی است، گاه زیب و زیور گیسوان یا دست و گردن و کلاه و بازوبند و یا چون اندوخته ای پشتوانهء رفاه، امّا و همچنین مهرهء سرخ می تواند گاه چون سپرده ای تعهّدآور، نمودار و نقش پرداز منش و کردار آدمی نیز باشد که بویژه در چنبن حالتی، فاجعه، سهل انگاری در سپردن و ستاندن این امانت گرانبهاست

در مهرهء سرخ سخن از خطاهای خطیر نیک خواهانی است که شیفتگی را به جای شناخت در کار می گیرند و شتابزده و با دانشی اندک تا مرزهای تباهی می رانند و اینک تاوان های سنگین که می بایدشان پرداخت

از که بنالیم !؟ پراکندگی، میوهء آن تلخ دانه هائی است که خود بر این زمین افشانده ایم و اکنون بارور شده است

هر که را آرمانی در سر و آرزوئی در دل بوده است، در سیاه چال جدائی با خویش می تابد

و امّا کلید گم شدهء این سیاه چال بزرگ … !؟
آرزو داشتم که این منظومه، نخست در ایران – همان جائی که باید – انتشار می یافت، ولی با همهء کوشش دوستان این کار نیز میسّر نگردید

مهرهء سرخ

http://kasrai.com/

Einen Blick wagen. Mit dem Herzen blicken. Einblick gewinnen. ‚Ein Blick Iran‘.

6.5.2012

Wir verweilen in einem Raum mit vielen Wänden.
In jeder Wand befinden sich zahlreiche Fenster,
zum Empfangen und zum Senden.
Jeder von uns hat ein Fenster geöffnet, zum Licht.
Und jeder Mund beschreibt sein eigenes Gedicht.
Wenn wir unsere Blicke und Einblicke zusammenführen,
können wir gemeinsam die Wahrheit umfassend berühren.

Feindbilder stellen eine der Grundlagen für das menschenverachtende Denken und Handeln dar. Mit dem Zusammenbruch der Sowjetunion verlor ein tief verankertes Feindbild, das Jahrzehnte lang erfolgreich benutzt worden war, an Effektivität. Der globalisierte Neoliberalismus benötigte neue Möglichkeiten zur Irreführung und Ablenkung der Menschen. So wurde der „Kampf der Kulturen“ auf die Tagesordnung gesetzt und im Zusammenhang mit „war on terror“ sowie den Krisen des Kapitalismus medial vielschichtig entwickelt und ausgebaut(1-3).

Das Kulturprojekt ‚Ein Blick Iran. Ein Land, da leben Menschen. Sag Servus und Salam‘ (4) versucht mitten in der den Blick einengenden Kriegshysterie (5) das Gemeinsame, Zusammenführende und Verbindende zu betonen sowie einen Raum zum Nachdenken und Innehalten zu schaffen. Dieses internationale, unabhängige Ausstellungsprojekt wird geprägt durch den tiefen Wunsch, Wege zu öffnen, um die Verständigung zwischen den Menschen im Iran und der westlichen Welt zu fördern.

Der bayerische Film- und Fotokünstler Benedikt Fuhrmann ist Mitbegründer des Kultur- und Theatervereins ‚Die Komische Gesellschaft e.V.‘ in Bad Tölz (6). Er hatte ursprünglich vor, mit dem eigenen Auto den Iran zu durchqueren und sich für eine längere Zeit in Vietnam aufzuhalten. Aus der Durchreise wurde jedoch ein langer Aufenthalt im Iran und Herr Fuhrmann kehrte mit einem reichen Schatz an Begegnungen, Erfahrungen und Erinnerungen nach Bayern zurück.

„Als ich an der iranischen Grenze ankomme, bin ich nervös. „Hoffentlich konfiszieren sie nicht gleich meine Film- und Fotoausrüstung“, überlege ich kurz vor den Toren. Mehrere Uniformierte treten aus einem kleinen, graugeziegelten Grenzgebäude heraus und gehen zügig auf mich zu. Ich steige aus meinem Auto und reiche Ihnen die Papiere. Sie begrüßen mich voller Freude und Neugier und laden mich auf ein Glas Tee ein – das erste von unzähligen im Iran. Auch wenn ich mich mit ihnen kaum verständigen kann – es ist eine wunderbare, unerwartete Begegnung. Ich spüre, ich betrete ein Land mit besonderen Menschen, deren Denken und Fühlen ich unbedingt näher kennen lernen möchte.“(7)

„An Weihnachten erzählt mir ein Mullah auf dem ältesten Bazar im Norden Teherans von seiner Geschichte. Sie handelt von Imam Mehdi, der, wie man sagt, einen Tages zusammen mit Jesus Christus erscheinen würde, um endgültig Frieden zwischen allen Religionen zu schließen. Abends bin ich bei einer Familie zu Gast, und sie fragen mich, ob ich denn weiß, wer Imam Mehdi sei. Ich sage: „Ja, Imam Mehdi bist Du, ich und jeder andere Mensch auf unserer Erde“. Daraufhin werde ich herzlich von der Familie umarmt. Bis in den frühen Morgenstunden reden wir über die Welt und die Vision von Frieden.“(7)

„Mit einem wehmütigen Gefühl erreiche ich am Abend die Grenze. Ich muss ausreisen, weil mein Visum zu Ende geht, auch wenn ich gerne bleiben würde. Ich blicke zurück und alles, was ich sehe, ist eine wunderschöne Zeit in einem Land, das einen festen Platz in meinem Herzen erobert hat. Es ist traurig und herzlich zugleich – ich fühle mich im Iran zuhause.“(7)

35 hochwertige Großformatbilder in Farbe und Schwarzweiß bilden das Herzstück der Ausstellung, wobei Töne der Originalschauplätze sowie vielfältige Klangwelten integriert werden. Das visuelle Spektrum wird durch Filminstallationen und Diapräsentationen erweitert. So werden in vielfältiger und moderner Sprache Eindrücke von Landschaften, Menschen und Städten vermittelt. Das internationale Ausstellungsprojekt lädt den Zuschauer ein, den Iran zu sehen, zu hören, zu fühlen und somit besser zu verstehen.

Die Ausstellung soll in der Zeit vom 15. Juli bis 12. August 2012 in der katholischen St. Maximilian-Kirche in München (8) stattfinden, vorausgesetzt dass die erforderliche Finanzierung durch „crowdfunding“ zustande kommt (9). Weitere Ausstellungen in einer evangelischen Kirche, in einer Synagoge und in einer Moschee in Deutschland sowie im europäischen Ausland sind beabsichtigt.

Quellenangaben:
1) Werner Ruf: Der Islam – Schrecken des Abendlands. Wie sich der Westen sein Feindbild konstruiert. PapyRossa Verlag, Köln, 2012.
2) Saral Sarkar: Die nachhaltige Gesellschaft. Eine kritische Analyse der Systemalternativen. Aus dem Englischen übersetzt von Judith Mies. 3. Auflage, 2008. Bestellung beim Autor möglich: saralsarkar@t-online.de
3) Saral Sarkar: Die Krisen des Kapitalismus. Eine andere Studie der politischen Ökonomie. Herausgegeben von der Initiative Ökosozialismus. 1. Auflage 2010. Als PDF-Datei erhältlich unter: http://www.oekosozialismus.net/krisendeskapitalismus.pdf
4) http://www.facebook.com/EinblickIran
http://www.einblickiran.de

5) Afsane Bahar: Die makabere Heuchelei und erbärmliche Scheinheiligkeit einiger politischer Akteure in Deutschland: NATO, Syrien und der Iran. 15.1.2012
http://afsanebahar.blog.de/2012/01/16/makabere-heuchelei-erbaermliche-scheinheiligkeit-politischer-akteure-deutschland-nato-syrien-iran-12468033/
6) http://www.komischegesellschaft.de/
7) Zitate aus dem Reisetagebuch von Herrn Benedikt Fuhrmann
8) http://www.st-maximilian.de/index2.php
9) http://www.startnext.de/einblickiran

جان شیفته


تقدیم به یاوران
SAG SERVUS UND SALAM

گفتم غم چه داری، گفتا جهان و انسان
گفتم چگونه کاهَم، گفتا نگاه و احسان
گفتم کین شور و این تمنّا، در دل چگونه برپاست
گفتا مرداب سخت هائل، در سینه عشقِ دریاست
گفتم به سایه روشن عصر ره را چه سان بجویند
گفتا آتش به جان که باشد تردید و شک بشویند
گفتم کویر و کوه است، سرما و تَفت فراوان
گفتا روان بُرنا صحرا کند شکوفان
گفتم که خیلِ خصم است، شمشیر دستِ مَست است
گفتا به دانش و مِهر، این صولتی شکستست

۞۞۞


بندیکت فورمن (١) یکی از شیفتگان روشندلی، فرهنگ و مهر ایرانیان است. نمایشگاه سمعی و بصری او، برآمده از عکسها و فیلمهائی که وی در طول اقامت خود در آن کهن دیار تهیّه نموده، قرار است روز پانزدهم ژوئیهء سال ٢٠١٢ در یکی از کلیساهای شهر مونیخ برپا گردد و به مدّت چهار هفته ادامه داشته باشد. از این گام گرانبار در جهت آشنائی، تفاهم و دوستی انسانها در دورانی که منادیان جنگ و نفرت غوغا می کند پشتیبانی مادّی و معنوی بنمائیم

(١)
Benedikt Fuhrmann
Ein Blick Iran. Ein Land, da leben Menschen.
http://www.facebook.com/EinblickIran
bf@einblickiran.de
http://www.einblickiran.de
۞۞۞

دوازدهم اردیبهشت هزار و سیصد و نود و یک
Rotenburg an der Fulda