رسم کهن


مطلوب حریفان همانا کز خِرَد تو بی بَر باشی
سخت سنگ صفت، گنگ و کور و کر باشی
از حال خویش و غریب نه هیچ آگه بشوی
در درک دارا و ندار هَماره عاجز باشی
گر گام نِهی کودن چون حمارِ عصّار روی
در دایره چرخان جورشان را فرمانبر باشی
گر گوش کنی یاوه به رأی آنها شنوی
وَر دیده گشائی خیره به حکم ایشان باشی
چون لب بگشائی ژاژه زِ خطشان برخوانی
دست و پا چو زنی عروسکی به چنگِ ایشان باشی

***
دهم فروردین ماه هزار و سیصد و نود و یک
Rotenburg an der Fulda

بهار در جنون جنگ

برای باشو و دیگرغریبه ها

(۱)

در عذابِ جنگِ جماهیر جنایت و جهل وجنون
در میان صخره های سر به آسمان کشیده در رهیم
سرفراز و پاکباز
توشه ای ز مهر و خرد به انبان خویش
با عبرت از گذشته آشنا و نگه به پیش
بیقرار و استوار
با شور و امید برآمده ز دانش زمانه پرزنیم
نیک بنگریم چگونه آبِ پاک
در گذار خویش پایدار
در دلش هزارها بهار
از درون سیه سنگهای سخت و ستبر
ره به سوی نور می برد

(۲)

بهار سر رسید و قلب من
بسان دیدګانِ داغدار، غریبوار
بسان چشم در دیدار یار، امیدوار
گریه می کند
اگر بپرسیم چرا
بگویمت که مهر آن کهن دیار
مرا گهی به قعر یأس می برد
دمی دگر
صد گلِ امید را بوسه می زند

(۳)‎

بهار است و بنگر شگفتی زایش را
با قلب بخوان نگارش نرگس را
بنشین و شنو گزارش باد صبا
در فکر فرو شو بدور از غوغا
این بیخردان که جنگ را می طلبند
از درد و آوارګی و مرگ مگر بیخبرند
هرزه زپیِ نابودی نطنز و بوشهر و اراک
ویرانه کنند اصفهان را، ایران را چو مغاک
با صد ترفند دم از آزادی و احسان بزنند
لکن فاش و نهان گود گور انسان بکنند
۞۞۞

Rotenburg an der Fulda
بیست و ششم اسفندماه هزار و سیصد و نود

بهار باز می رسد


باز آید و باز آمد
دی رفت و بهار آمد
وان سوزِ سترون شد
سنبل به قرار آمد
چون نرگس و چون نسرین
یارا برِ من بنشین
از ژاله قدح پر کن
می نوش مِیِ نوشین
از مِهر و خِرَد خیزد
جانها به هم آمیزد
وین جوششِ انسانی
بنیاد ستم به هم ریزد
دل رفت به رسم عیّاری
زنهار که وفا روا داری
این دور نخواهد ماند
شکرش تو به جای آری

۞۞۞
نوزدهم اسفند ماه هزارو سیصد و نود
Rotenburg an der Fulda