درست به همین دلیل

می گوید
مگر نمی دانی که افسانه نامی است زنانه
پس چرا این اسم را انتخاب کرده ای
می گویم
درست به همین دلیل

می گوید
مگر این زمهریر را نمی بینی
پس چرا دم از بهار می زنی
می گویم
درست به همین دلیل

می گوید
مگر بدنبال زیبائی نیستی
پس چرا اشعارت اجتماعی است
می گویم
درست به همین دلیل

۞۞۞
هفتم آذر ماه هزارو سیصد و نود
Rotenburg an der Fulda

شانزدهم آذر

برای گلِ نار

باز آذرِ خجسته سر رسید و
آتشِ فروزانِ ره گشایندهء دیگری مرا آرزوست
تا که رقص و نغمه و سرورِ شراره های دلکشش
این گران سکونِ سیاهی و تباهی و تطاول زمانه را برهم زند

باز آذر خجسته سر رسید و
جنبش خِرَدجوهرِ روشن مرامِ دیگری مرا آرزوست
تا غبارِ وهم و گمان و خیره سری بروبد و
اندیشهء برآمده ز دانشِ زمانه را بر جهانیان عیان کند

باز آذر خجسته سررسید و
بارانِ رحمت و شفقتِ زلالِ دیگری مرا آرزوست
تا دیدگان خسته و خمارِ در راه ماندگان را بشوید و
کابوسِ خرافاتِ هزاران ساله را ز قلبِ مردمان برون کند

باز آذر خجسته سررسید

۞۞۞ 

پنجم آذر ماه هزارو سیصد و نود
Rotenburg an der Fulda

نشخوار هزاران ساله

دو سر انگشت بر دو چشم نه
هیچ بینی از جهان انصاف ده
گر نبینی این جهان معدوم نیست
عیب جز ز انگشت شوم نیست
(مولوی)

آه مکش، فغان مکن، ناله به آسمان مکن
تا شکند سیه روی، رو به شب دگر مکن
چون تو به بندِ رفته ای، دل به گذشته بسته ای
گِردِ سراب و دردها، سخت به گِل نشسته ای
فکرِ دگر طلب کنون، کم سخن از جنون و خون
کینه کدر کند نگه، رو ز سرایِ سرنگون
دیده بشوی، نظر فکن، گوش گشا، عقده شکن
گر که پی گشایشی، پاک بنه نشخوارِ هوده سخن

۞۞۞
بیست و هفتم آبان ماه هزارو سیصد و نود
Rotenburg an der Fulda

مزن ای دیوانه سر بر طبل جنگ

وطن! وطن
تو سبز جاودان بمان که من
پرنده ای مهاجرم که از فرازِِ باغِ باصفای تو
به دوردست مِه گرفته پر گشوده ام
(سیاوش کسرائی، بهمن۱۳۶۲)

(۱)
خموش باش ای سیه دل
مجوی در جنگ و جنایتی دگر جلای خود
نگر که این کوره های مرگ
کنون زبانه می کشند از کران تا کران

چه شد که آن نو رسیده آهوی سبک پای
که خوش به دشت آرزو و شوق می جهید
به ضربه ای رمید و پوده شد؟

و قطره ای که جمع شد به صد طرب
چرا بماند بر نگاه و دیده مضطرب
گره بخورد با فغان و شوره شد؟

و آن کلام پاک صادقانه ای
که در گلوی چو ارغنون می نمود سرفراز
چرا چنین کریه و کر کننده
به آسمان رسید و خموده شد؟

و آن نگاه دلنواز عاشقی
برون زده ز دیدگان دوستی طلب
چرا چو هیمه ای زبان کشید
گر گرفت و دوده شد؟

و آن سرای دلخوشی و راحتی مردمان
که تک تک خشت آن
به مهر و خرد گذاشتند به سالها
چه شد که برای کودکان بیقرار
آوار و مرگ دهان گشوده شد؟

خموش باش ای سیه دل
مجوی در جنگ و جنایتی دگر جلای خود
نگر که این کوره های مرگ
کنون زبانه می کشند از کران تا کران

(۲)
باز اگر محو شود
نفحهء گل، ناز گیاه
زیر سمِ وحشت و مرگ
باز اگر پاره کند
چنگ چپاولگر جهل
دفتر مِهر برگ به برگ
باز اگر رخنه کند
یأس و اندوه بزرگ
در دل این ارگ سترگ
باز اگر سخت زنند
دیوانه سران، بیخردان
بر دل ما تیر خدنگ
باز اگر برهم بزند
جشن و سرور آدمیان
جنگ طلب با سم و شرنگ
سعی به اندیشه کنم
کوی صفا را بنهم
پایه ز جان ، سنگ به سنگ

۞۞۞

بیست و دوّم آبان ماه هزارو سیصد و نود
Rotenburg an der Fulda

گردش گیتی

هست گلهائی در این گلشن که از سرما نمی میرد
واندرین تاریک شب تا صبح
عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمی گیرد

زنده یاد سیاوش کسرائی
دی ماه ۱۳۳۶


باز خزان آمد و نقّاش شد
دشتِ به شوق آمده زرفام شد
بادِ فتّانه فسون ساز کرد
برگ به آغوش زمین ناز شد
جنگل چون این همه غوغا بدید
سبزی رویش همه سرخاب شد
مرغِ مهاجر به طلب گفت باز
دی براه است، دگر نوبت پرواز شد
ریشه در این خاکم و صد آرزو
سینه نگهدار بهین راز شد
گردشِ گیتی بنگر، سیرِ برگ
نِی که چنین جهد به ابطال شد

۞۞۞

چهاردهم آبان ماه هزارو سیصد و نود
Englischer Garten, München

پرواز

برای فریبرز

حتّی اگر روزی
تمامی رسانه ها در دنیا
با این کهن کلامِ کژفکری
گوشها را به تکرار کر کنند و
دیده ها را به استمرار کور
که پیکار برای مهر و خرد
همانا اوج بلاهت است
باز در سینه
آتش عشق به پالایش، پرورش و پرواز را
دلشاد و سرفراز
با پایداری پاس خواهیم داشت

۞۞۞

سیزدهم آبان ماه هزارو سیصد و نود
Rotenburg an der Fulda