نامه هائی برای سپیده، شمارهء چهار


سپیدهء سحرم،

برایم نوشتهء یکی از هممیهنانمان را فرستاد بودی که از آن عطر سرزندگی و پویش می تراود و بذر امید را در خود گرامی می دارد

»دیروز پیامکی به دستم رسید که نوشته بود : شهر کتاب مرکزی میزبان خانم بلقیس سلیمانی (نویسنده ی محبوب من ) و آقای اسد الله امرایی (مترجم ) است . خیلی خوشحال شدم و با اینکه قبلش می بایست برم دکتر، سریع رفتم و کارم را انجام دادم و سر موقع رسیدم شهر کتاب. قبلش به همسر جان گفتم : اگه کسی تلفن زد نگی منو تنها گذاشته و رفته نویسنده ی محبوبشو ببینه ؛ فقط بگو رفته دکتر بیچاره. خندید و گفت : باشه. نویسندگان محترم رأس ساعت مقرر آمدند و گفت و شنود آغاز شد. خانم سلیمانی پژوهشگر و نویسنده هستند و پنج کتاب درجه یک دارند که من همه را خوندم و لذت بردم. این کتابها عبارتند از: بازی آخر بانو- خاله بازی – بازی عروس و داماد – به هادس خوش آمدید – پسری که مرا دوست داشت. آقای امرایی مسلط به زبان های انگلیسی و اسپانیایی هستند و داستان کوتاه ترجمه میکنند ونقش به سزایی در معرفی نویسندگان گمنام امریکای لاتین دارند و کتاب ها ی زیادی را از این نویسندگان ترجمه کرده اند. به خانم سلیمانی گفتم من دو تا از داستان های کوتاهتون را توی وبلاگم گذاشتم ؛ راضی هستید؟ گفتند: البته ولی بعضی ها هفده تا داستان را میذارن توی وبلاگشون و اون میشه نون بری !!!! آقای امرایی پیشنهاد کردند که کمی از داستان را بنویسید و بگید هر کس میخواد بقیشو بخونه بره کتابو بخره. این هم پیشنهاد جالبی بود باید بهش فکر کنم. جای آدم های اهل مطالعه خالی بود . به خصوص لیلای عزیز که وقتی جلسه تمام شد در راه برگشت به خانه بهش زنگ زدم و از اول تا آخر جلسه را برایش تعریف کردم. چه خوبه که شهر کتاب همت میکنه و هر چند وقت یک بار از این جلسات میذاره تا مردم بیشتر با فرهنگ مطالعه آشنا بشن. به ویژه که چند تا از حاضرین نوجوانان زیر پانزده سال بودند. به امید روزی که هر کودک ایرانی در کنارخوندن هری پاتر یک قصه از شاهنامه را هم بلد باشه«.

این متن را که خواندم افکار مختلفی در مغزم به جولان درآمدند که اینجا فقط به یکی از آنها می پردازم. نمی دانم چرا، همراه با دردی عمیق و استخوان سوز، به یاد این گفتهء سخت گمراه کنندهء متداول در کهن دیارمان افتادم که »خوشبخت آن که خر آمد، الاغ رفت«. و این فکر مرا به یکی از اشعار اریش فرید (۱) با عنوان »نادانها« پیوند داد که آنرا برایت ترجمه می کنم. فرید در این شعر به دوران ارعاب و وحشت هیتلری اشاره دارد

گفته می شود
کسانی که آگاهی نداشته اند
ساده دل بوده اند
بر خلاف این گفته
در آنزمان
بسیار مفید بود
که از هیچ چیز
خبری نداشت
تنها ابلهان
و یا دیوانگان
سعی می کردند تا همه چیز را بدانند
و جستجو
برای آگاهی
به قیمت جان بسیاری از آنان تمام شد
به همین دلیل ما اکنون
این ابلهان
و دیوانگان را
سخت کم داریم
۞۞۞

(۱) اریش فرید در سال ۱۹۲٠ میلادی در شهر وین در خانوائه ای یهودی مذهب بدنیا آمد. پس از الحاق اتریش به آلمان هیتلری پدرش را بواسطهء شکنجه توسّط گشتاپو از دست داد و به لندن مهاجرت کرد. بعد از پایان جنگ جهانی دوّم عمدتاً در آلمان زندگی کرد و در نوشته های سیاسی-اجتماعیش منجمله به انتقاد از دولت اسرائیل پرداخت. در سال ۱۹۸۸ میلادی او در آلمان درگذشت
اریش فرید از شاعران و نویسندگان حسّاس، تیزهوش و ظریف نگریست که در قبال مسائل اجتماع پیرامون خود بی تفاوت نیستند و زندگی پر تلاطمشان این سرودهء ژالهء اصفهانی را تداعی می کند
  …
شاد بودن هنر است
شاد کردن هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیم به خویش
که چو یک شکلک بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشیم
بی غمی عیب بزرگی است، که دور از ما باد

شاد بودن هنرست
گر بشادی تو دلهای دگر باشد شاد
زندگی صحنهء یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمهء خود خواند وصحنه پیوسته بجاست
خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

۞۞۞
http://en.wikipedia.org/wiki/Erich_Fried

دوّم تیر ماه هزارو سیصدو نود
Rotenburg an der Fulda
۞۞۞