بزرگداشت زندگان: سیما کسائی؛دوّمین بخش

چهره ای از عجز

چشمهایم را به عجز
چال کردم،چال
!چال در چاه تاریخ، چال
و در ملامت لحظه های خواب
!چشم میسایم به بیداری
صدای خشم من
:از اشک هم آهسته تر
خیمۀ مرگ را در کجای این زمین
گسترده میخواهی؟
در کجای این زمین غرق خاکستر
در کجای این وحش و خمپاره ودود؟
در کدامین منفذ لانۀ زنبوری اوج
زشهد کدامین گل ناز اینبار؟
خندقت اینبار در کدامین خطۀ فقر فراوانی
دهان میگسلد؟
کدامین منطق ساییده و بیمار تو باز مرا
وینبار به تماشای مرگ خواهد برد
در جدلهای زبون و تنگ هذیانی؟
در کدامین ز ضیافتهای مرگ اینبار
به تماشای کدامین تحفۀ وحشت
در پرتوی کدامین منشور ملل اینبار؟

در کدامین گردهمآیی
به تقسیم غنیمتهای خارت
به تماشای دریوزگی و نفرت خلقی باید؟
وز شیرۀ جان کدامین کودک رنج اینبار
شراب گس نابت را پرورده میخواهی؟

زهر شهوتت اینبار
در کدامین بستر تمکین آواره زنی
نطفه خواهد داد؟
در کدامین دامن نفرت و ناکامی؟

چشمهایم را به عجز
چال کردم، چال
در بطن چاه بدل تاریخ
در متن منشورملل
!و آیه های زمینی حقوق بشر

پاییز ۲۰٠٣

۞۞۞

در خندقی از احساس و هوش

!ساده گیریها ببخش
!ساده گرها را ببخش
شب که در روزها میشکند
!ساده گرها را ببخش
و آن زمان که واژه هامیسوزند در تحریف
در هرزگی پیکارشان
!ساده بینی را ببخش
!ساده گرها را ببخش
،پیکر عشق را بدرقه کن
!چه حذر از عشق، هم حذر از خود توست
!سادگیها را ببخش
در این محشر آشفتۀ سلاخی سمبلها
بر هر گورگمنامی با گلدانکی از گل
!ساده خواهان را ببخش
تو عروس صدهزارقلب جوان
آن دم و آن دمدمان
با گردشت برگورهای عالمی
زجه زنان

!ساده بینی را ببخش
!ساده خواهان را ببخش

تو کودک بحران و گریز
در حزین تلخ سوگ مادری یا پدری
!ساده گرها را ببخش
!ساده پرورها ببخش

ای دست ورم کردۀ کاردر دل خشت
تو بافندۀ گم کرده کلاف
ای دست زبرکردۀ کشت
و تهی از برداشت
!ساده گرها را ببخش

ای مادر هزاران در هزار
کودک فقر و ستم
در دیدۀ تبدار هزاران کودکت
!ساده بینی نفله کن
!ساده گرها را ببخش

ای دارندۀ لاغرترین نانها بر سفره ات

و ای غافل ز نادانی دوست
در برهۀ روزمرگیهای مرگ و زندگی
!ساده بینی را ببخش
!ساده باورها ببخش

اکتبر ۲۰٠۱

۞۞۞

تلنگرهای مستانه

در من هر روز
بال میگیردپرنده ای
!در بحران مدهوش و خستۀ عصری
در فضای مرگ آیینی
!که در خواب میگندد به سهل
در میان نهر خاموش گذر کردۀ تاریخی
کز آن تنها فقر،فقر
در تالاب هستی
!تراوش میکند آسان

پرنده میگشاید بال
میگشاید بال در من،بال
و میغرقد خموش
در کنج خلأ گرمی
!در خامی صد رؤیا

،و من هر روز میگویم

میگویم به کوچکم
ای کوچکم، کوچک ناپختۀ من
تجربه کن پرواز را
مفروش باور را به سکوت دغلی
بنشین بر شانه های آویزان مرگ
و بنگر،بنگر
بر نگاه سرد و بیجانش
!چنین

۞۞۞

پیوند

بگذار که در دستت من
ماهیچه ای باشم و آن بندی
!که خواب از قلمت میدزدد
و آن سکته
که مغزبظاهر فلجت
وان زبان الکنت
!در آن می آساید
بگذار که دستم دست تو باشد
دست قلم ابیات
دست قلم نقشت
دست صوت و صحنۀ آثار
!دست کنشی و جهشی بیدار
بگذار که در دستت من
آن ماهیچه باشم و آن بندی
!که خواب از قلمت میدزدد

۞۞۞

شب در میهن من هیچگه نیامد
چنین محسوس و رندانه
و نگشاد دامن جهل و زوالش را
!اینچنین مهجور و رندانه

شب در میهن من
نه اجیری بیش در حاشیۀ هستی

۞۞۞

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s