بهار ۱٣۹۰


(۱)

بهار آمد، بهار آمد
به سوی کوی و هر برزن
به سوی مرغزار آمد
تو دریابش
به سان آهوان دشت
به نجوائی رمد
دیری نخواهد ماند

(۲)
برخیز و بده بوسه، چون باز بهار آمد
لبخند زن و مِی نوش، سنبل به قرار آمد
می ریز به اندیشه، طرحی که به کار آید
با مهر و خرد می زی، شادیت به بار آید

۞۞۞

Göttingen

پری

برای یار وفادارم گلِ نار

گاه می شود که چاه ویل افسردگی
در مغا ک
آن دهان دهشت بار خویش باز می کند
چون پریزاده ای، پرستار، از راه می رسی
پروانه وار پرواز می کنی
وآن پردهء تیرگی باز می شود
پرتوی ز نور
در افق پدیدار می شود
ای پاکزادِ پاکبازِ پر ز مهر
خنده بر لبان ترانهء طرب بخوان
سربلند و پایدار برای زندگی و زندگان بمان

۞۞۞

بیست و یکم اسفند ماه هزارو سیصد و هشتاد و نه
Göttingen

بخوان بنام بهار

برای عیسی و بهار زندگیش

بهار را بهانه کردم و
بوی سنبل و سرخی لاله را نشانه
تا برای پاکی و سربلندی و سرور و نور
از درون این دل دریاپسند
صد درود نثار آن دیار و یاران ره کنم
بار دگر بشارت و نوید تولّدی دوباره را دهم
بار دگر نگاه را بسوی این سپید منظر رهنمون شوم
کان سورت سرمای سخت حاکم بر سرزمینمان
حالیا تاب تحمّل پایداری و سخاوت زمین نداشت
باش کین کرختی کریه کذب و کژفکری ظالمان
بختکی که فرودآمده است بر سر وارثان بابک و مزدک و مازیار
چون یخی بزیر آفتاب مهر و اندیشه و خرد
قطره قطره آب گردد و کوله بار ننگین خویش
از دامن دماوند و ساحل سپیدرود و کرانهء کرخه برکشد

بیستم اسفند ماه هزارو سیصد و هشتاد و نه
Göttingen
۞۞۞

باران، جنگل، دشت پرنور

برای مهربانی که دوباره به جمع زندگان پیوست

۞۞۞

سپیده، دخترم، از خواب برخیز
تو ای ژاله صفت، از مهر لبریز
اگر جهل جهانگیر و اگر این شب سیاه است
چه غم، خورشید خرد بی شک براه است
سپیده، دخترم، دریادل و شاد
بیا تیشه زنیم بر بنیاد بیداد
چو فرهادی که اندیشه است در دست
به جمع عاشقان رقصیم سرمست
سپیده، دخترم، دور از هیاهو
رها از شیخ و مرشد، یاحق و یاهو
بدور از دین و دغلکارانِ دام گستر
نه مُهرِ نماز بر پیشانی و نه تاج بر سر
سپیده، دخترم، تو خود آبِ روان باش
ز خیلِ مرده پرستانِ ستم پرور جدا باش
مثل باران، مثل جنگل، مثل دشتِ پرنور
برای زندگی و شور نشانی باش مسرور

۞۞۞
شانزدهم اسفند ماه هزارو سیصد و هشتاد و نه
Göttingen

آینه

به پیشواز صدمین سالگرد برپائی روز بین المللی زنان

ای مظهر باروری و سازندگی
ای سرچشمهء زندگی
ای مبداء مهر و عاطفه
ای دریای خرد و اندیشه
در دیدگان من برخورد با تو
بهترین ذرّه بین و ترازوست
برای سنجش فکر و فرهنگ انسانها
آنکس که خداوندگارش
حوّا را زائده و طفیلی آدم می داند
یا در معبدش
ناپاک تلقّی می شوی
یا امامش
تو را ناقص العقل و ضعیف النفس می خواند
یا نهایت فضیلت تو را
در باکرگیت می بیند
یا در مدینهء فاضله اش
تنها صاحب نیمی از حقوق مردان هستی
یا در نظام اقتصادیش
به سطح کالائی سقوط می کنی
یا در قبلهء آرزوهایش
از تو عروسک بودن را می طلبند
در بهترین نگاه
فرومایه ایست در منجلاب نادانی گرفتار
بیماریست از زلال آب بیزار
کوردلیست از روشنائی خورشید در فرار
شوربختیست از شوق و اوج پرواز بی نثار

۞۞۞
چهاردهم اسفند ماه هزارو سیصد و هشتاد و نه
Göttingen