بزرگداشت زندگان: محمّد رضا شفیعی کدکنی، شمارهء چهار

ملکوت زمین
۞۞۞
چتر گردباد
۞۞۞
پرسش
۞۞۞
آتش زنده
۞۞۞
طلسم
۞۞۞
آرایش خورشید
۞۞۞
کیمیای عشق سبز
۞۞۞
آواز بیگانه
۞۞۞
پیغام
۞۞۞

 

ملکوت زمین

چنان که ابر، گره خورده با گریستنش
چنان که گل، همه عمرش مسخّر شادی ست
چنان که هستی آتش اسیر سوختن است
تمام پویهء انسان به سوی آزادی ست

٣١ فروردین ١٣٧٣

۞۞۞

چتر گردباد

چون ریگ روان
همه عمر
در تابهء اضطراب بودیم
سودازده ای، سراب زادی
آسایش اَر به خواب دیدیم
یک لحظه درنگ بود و
آن هم
در سایهء چتر گردبادی

١٣٦٠

۞۞۞

پرسش

تا کدامین را تو می خواهی
زین درختستانِ بار و برگ؟
مرگ را جستن برای زندگی
یا آنک
زندگی کردن برای مرگ؟

٢٩ فروردین ١٣٧٣

۞۞۞

آتش زنده

گاه در فریاد و گه در زمزمه
گاه در تنهائی و گه با همه
گاه در آواز و گه در خامشی
گاه تا دعوت به مرز خودکشی
گاه با ترس و زمانی با غرور
گاه در لحن صدا شرم حضور
گاه در اشک و زمانی در نگاه
گاه در لبخند و گه در دود و آه
چیست این دریا درون قطره ای
چیست این خورشید جا در ذرّه ای
واژهء گنگی، سؤالی بیجواب
آیتی تفسیرش از عذب و عذاب
گاه آسان گاه دشوار و محال
از کجا می آید این فرخنده حال؟

٢٣ فروردین ١٣٧٢

۞۞۞

طلسم

تو در این انتظار پوسیدی
که کلید رهائی ات را، باد
آرد و افکند به دامانت

١٤ آوریل ١٩٧٦

۞۞۞

آرایش خورشید

اگر می شد صدا را دید
چه گل هائی
چه گل هائی
که از باغ صدای تو
به هر آواز می شد چید
اگر می شد صدا را دید

٢٣ تیر ١٣٦٦

۞۞۞

کیمیای عشق سبز

هیچ کس گمان نداشت این
کیمیای عشق را ببین
کیمیای نور را که خاک خسته را
صبح و سبزه می کند
کیمیا و سحر صبح را نگاه کن
جای بذر مرگ و برگ خونی خزان
کیمیای عشق
صبح و
سبزه آفریده است
خنده های کودکان وباغ مدرسه؛
کیمیای عشق سرخ را ببین
هیچ کس گمان نداشت این

۞۞۞

آواز بیگانه

اینجا دگر بیگانه ای
آواز می خواند
گاهی که گاهی نیست
خاموش می ماند
و باز می خواند
او می سراید
در حضور شب
به رنگ جویبار باغ
خونبرگ گل ها را
که می بالند فردا
از شهادتگاه عاشق ها
او می سراید
در تمام روز چون من
غربت یک قدس مهجور الاهی را
در روشنا برگ شقایق ها
او می ستاید عشق را
در روزگار قلب مصنوعی
او می ستاید صبح را
در قعر شب با لهجه ی خورشید
در قرن بی ایمان
او می ستاید کلبه های ساده ی ده را
در روزگار آهن وسیمان
او می ستاید لاله عباسی و
شبدر را شقایق را
با گونه شان پر شرم
در ازدحام کاغذین گل های بی شرمی
که می میرند
اگر ابری ببارد نرم
اینجا چنین بیگانه ای
آواز می خواند
گاهی
خاموش می ماند
و باز می خواند
و باز می خواند

۞۞۞

پیغام

هان ای بهار خسته که از راه های دور
موج صدا ی پای تو می ایدم به گوش
وز پشت بیشه های بلورین صبحدم
رو کرده ای به دامن این شهر بی خروش
برگرد ای مسافر گمکرده راه خویش
از نیمه راه خسته و لب تشنه بازگرد
اینجا میا … میا … تو هم افسرده می شوی
در پنجه ی ستمگر این شامگاه سرد
برگرد ای بهار !‌ که در باغ های شهر
جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست
جز عقده های بسته ی یک رنج دیرپای
بر شاخه های خشک درختان جوانه نیست
برگرد و راه خویش بگردان ازین دیار
بگریز از سیاهی این شام جاودان
رو سوی دشتهای دگر نه که در رهت
گسترده اند بستر مواج پرنیان
این شهر سرد یخ زده در بستر سکوت
جای تو ای مسافر آزرده پای ! نیست
بند است و وحشت است و درین دشت بی کران
جز سایه ی خموش غمی دیر پای نیست
دژخیم مرگزای زمستان جاودان
بر بوستان خاطره ها سایه گستر است
گل های آرزو همه افسرده و کبود
شاخ امید ها همه بی برگ و بی بر است
برگرد از این دیار که هنگام بازگشت
وقتی به سرزمین دگر رو نهی خموش
غیر از سرشک درد نبینی به ارمغان
در کوله بار ابر که افکنده ای به دوش
آنجا برو که لرزش هر شاخه گاه رقص
از خنده سپیده دمان گفت و گو کند
آنجا برو که جنبش موج نسیم و آب
جان را پر از شمیم گل آرزو کند
آنجا که دسته های پرستو سحرگهان
آهنگهای شادی خود ساز می کنند
پروانگان مست پر افشان به بامداد
آزاد در پناه تو پرواز می کنند
آنجا برو که از هر شاخسار سبز
مست سرود و نغمه ی شبگیر می شوی
برگرد ای مسافر از این راه پر خطر
اینجا میا که بسته به زنجیر می شوی
۞۞۞

 

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden /  Ändern )

Google Foto

Du kommentierst mit Deinem Google-Konto. Abmelden /  Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden /  Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden /  Ändern )

Verbinde mit %s