بزرگداشت زندگان: محمد رضا شفیعی کدکنی , شمارهء یک

پژواک
۞۞۞
از بودن و سرودن
۞۞۞
برگ بی درخت
۞۞۞
اگر مردی
۞۞۞
در جاودانگی
۞۞۞
پرسش
۞۞۞
سلام
۞۞۞
کبریتی از پریدن شبتاب
۞۞۞
غزل برای گل آفتابگردان
۞۞۞
دامن آفتاب
۞۞۞
شطرنج عجیب
۞۞۞
شعبده باز
۞۞۞

 

پژواک

به پایان رسیدیم امّا
نکردیم آغاز
فروریخت پرها
نکردیم پرواز
ببخشای
ای روشنِ عشق بر ما
!ببخشای
ببخشای اگر صبح را
ما به مهمانیِ کوچه
دعوت نکردیم؛
ببخشای اگر روی پیراهن ما
نشان عبورِ سحر نیست
ببخشای ما را
اگر از حضور فلق
روی فرقِ صنوبر
خبر نیست
نسیمی
گیاهِ سحرگاه را
در کمندی فکنده ست و
تا دشت بیداریش می کشاند
و ما کمتر از آن نسیمیم
در آن سوی دیوارِ بیمیم
ببخشای
ای روشنِ عشق
!بر ما ببخشای
به پایان رسیدیم
امّا
نکردیم آغاز؛
فرو ریخت پرها
نکردیم پرواز

۞۞۞

از بودن و سرودن

صبح آمده ست برخیز
بانگ خروس گوید
وین خواب و خستگی را
در شط شب رها کن
مستان نیم شب را
رندان تشنه لب را
بار دگر به فریاد
در کوچه ها صدا کن
خواب دریچه ها را
با نعره ی سنگ بشکن
بار دگر به شادی
دروازه های شب را
رو بر سپیده
وا کن
بانگ خروس گوید
فریاد شوق بفکن
زندان واژه ها را دیوار و باره بشکن
و آواز عاشقان را
مهمان کوچه ها کن
زین بر نسیم بگذار
تا بگذری از این بحر
وز آن دو روزن صبح
در کوچه باغ مستی
باران صبحدم را
بر شاخه ی اقاقی
ایینه ی خدا کن
بنگر جوانه ها را آن ارجمند ها را
کان تار و پود چرکین
باغ عقیم دیروز
اینک جوانه آورد
بنگر به نسترن ها
بر شانه های دیوار
خواب بنفشگان را
با نغمه ای در آمیز
و اشراق صبحدم را
در شعر جویباران
از بودن و سرودن
تفسیری آشنا کن
بیداری زمان را
با من بخوان به فریاد
ور مرد خواب و خفتی
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

۞۞۞

برگ بی درخت
در قرائت پل سلان
١٢ شهریورماه ١٣٦٦

گر درختی از خزان بی برگ شد
یا کرخت از سورت سرمای سخت
هست امیدی که ابر فرودین
برگها رویاندش از فّرّ بخت
بر درخت زنده بی برگی چه غم؟
وای بر احوال برگ بی درخت

۞۞۞

اگر مردی
١٣٧٤

بیا ای دوست، اینجا، در وطن باش
شریک رنج و شادی های من باش
زنان، اینجا، چو شیر شرزه کوشند
اگر مردی، در اینجا باش و زن باش

۞۞۞

در جاودانگی

پیش از شما
به سان شما
بیشمارها
با تار عنکبوت
نوشتند روی باد
» کاین دولتِ خجستهء جاوید زنده باد «

۞۞۞

پرسش

این نه اگر معجزه ست پاسختان چیست؟
در نَفَس اژدها چگونه شکفته ست
این همه یاس سپید و نسترن سرخ؟

۞۞۞

سلام

اگر نامه ای می نویسی به باران
سلام مرا نیز بنویس
سلام مرا، از دل کاهدود و غباران
اگر نامه ای می نویسی به خورشید
سلام مرا نیز بنویس
سلام مرا، زین شب سرد نومید
اگر نامه ای مینویسی به دریا
سلام مرا نیز بنویس
سلام مرا
با „اگر“، „آه“ و „آیا
به مرغان صحرا، در آن جستجوها
سلام مرا نیز بنویس
اگر نامه ای می نویسی
سلامی پر از شوق پرواز
از روزن آرزوها

۞۞۞

کبریتی از پریدن شبتاب

کبریتی از پریدن شبتاب وام کن
وز شعله اش چراغ برافروز
تا پیش پای خویش بینی
زان پیشتر که در لجنِ شب
چون لاشه ای به صدر نشینی

۞۞۞

غزل برای گل آفتابگردان

نفست شکفته بادا و
ترانه ات شنیدم
گل آفتابگردان
نگهت خجسته بادا و
شکفتن تو دیدم
گل آفتابگردان
به سحر که خفته در باغ، صنوبر و ستاره
تو به آب ها سپاری همه صبر و خواب خود را
و رَصَد کنی ز هر سو، رهِ آفتاب خود را
نه بنفشه داند این راز، نه بید و رازیانه
دم همّتی شگرف است تو را در این میانه
تو همه درین تکاپو
که حضور زندگی نیست
به غیر آرزوها
و به راه آرزوها
همه عمر
جستجوها
من و پویهء رهائی
و گَرَم به نوبت عمر
رهیدنی نباشد
تو و جستجو
و گر چند، رسیدنی نباشد
چه دعات گویم ای گل
توئی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی
شده اتّحاد معشوق به عاشق از تو، رمزی
نگهی به خویشتن کن که خود آفتاب گشتی

۞۞۞

دامن آفتاب
١٣٦٣

آن را که به دل ز عشق مهتاب افتد
کی از بد وبیم خلق در تاب افتد
بنگر که به قدر ذرّه ای تر نشود
گر دامن آفتاب در آب افتد

۞۞۞

شطرنج عجیب
١٣٧١

وقتی که براین رُقعَهء شطرنج نشستم
دتبالهء آن بازی دیرین کهن بود
هر مهره به جائی ، نه به دلخواهِ من وکار
بیرون ز صف آرائی اندیشهء من بود
پیش از من و اندیشه ام اندیشه ورانی
آن نَطَع به تدبیر خود آراسته بودند
بردی سَرَه آنگاه درین بازی تقدیر
بر نَطَعی ازین گونه زمن خواسته بودند

گفتند که میکوش به هر شیوه که دانی
کاین بازی شطرنج بدین تظم و نظام است
نَک مهره بدستِ تو و بازی ز تو امّا
با یک حرکت نوبت بازیت تمام است

بر نطعی ازین گونه توان برد به تدبیر؟
خود چارهء من چیست درین ظلم و ظلامش؟
جز این که برین رقعه زنم، یکسره، تیپا
وآزاد کنم خویشتن از نظم و نظامش

۞۞۞

شعبده باز

مثل آن شعبده بازی که کبوترها را
می دهد پرواز
از جَوف کلاهی که تهیست
شوق پرواز و رهائی را
زیبائی را
از میان کلماتی که عسس یک یک را
تهی از مقصد و معنی کرده ست
می دهم اینک یک یک پرواز
و آسمان وطنم را، تا دور
کرده ام پر ز کبوترها
اینم اعجاز
منم آن شعبده باز

۞۞۞

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden /  Ändern )

Google Foto

Du kommentierst mit Deinem Google-Konto. Abmelden /  Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden /  Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden /  Ändern )

Verbinde mit %s