نامه هائی برای سپیده، شمارهء دو

سپیدهء سحرم، با درودی از دل برآمده و آرزوی دلشادی و سربلندی برای تو. »تا بردمد خورشید نو، شب را ز خود بیرون کنید« بخشی از زیبا سروده ایست از یکی از شاعران هوشمند آن کهن دیار: هوشنگ ابتهاج (ه. الف سایه)۱

میدانم که توانائی فهم و درک تو بسیار بالاست و برایت از صمیم وجود شهامت و پایداری لازم را برای گام برداشتن از مرحلهء اندیشه به عمل آرزو میکنم و امیدوارم که به تعبیر روانشناسان دچار ناهنجاری معرفتی (۲) نشوی

برایم مطلبی از یکی از اساتید جامعه شناسی دانشگاه تهران فرستاده بودی تحت عنوان »چرا به جوک رشتی می خنديم؟«.٣

ایشان منجمله می نویسد که: »هنگامی که یک ماجرایی تعریف می شود که در آن فردی از میان ما بر خلاف همه آن انتظارات عمومی رفتار می کند، ما آن را بانمک و خنده دار می یابیم
حالا بیایید ببینیم آن بخش از فرهنگ ما که در لطیفه های رشتی پنهان شده چیست. (…) در فرهنگ ما، ناموس و غیرت متاسفانه چنان ریشه دوانده که بدون آنکه آگاهانه بدان بیاندیشیم، در ذهنیت ما همواره جاری است

اول از همه اینکه ما زن را ناموس مرد می دانیم و هنوز باور نداریم که زن هم یک انسان است که اختیار خود را دارد. یک دلیل خنده دار بدون جوک رشتی اینست که زن را هنوز ابزار جنسی برای استفاده مرد می دانیم. هر مردی که دستش برسد، به زن مرد رشتی تجاوز می کند و کنار او می خوابد. زن اعتراضی نمی کند، چیزی نمی گوید، و اصولا در همه جوک های رشتی کاراکتری ندارد، و هنگامی که مردی به سراغ او می آید هیچ اعتراضی نمی کند. زن رشتی انتخابی ندارد، اعتراضی ندارد، صدایی ندارد، فقط یا لخت روی تخت خوابیده، یا مورد تجاوز مرد همسایه و بقال و حسن آقا قرار می گیرد. زن رشتی در همه ی این لطیفه ها فقط „ناموس“ مرد رشتی است! مرد رشتی هم که به ناموس اهمیتی نمی دهد، پس هر مردی می تواند به زنش دست درازی کند

دوم اینکه مرد باید „غیرت“ داشته باشد، یعنی اینکه از „ناموس“ خود دفاع کند و اگر مرد دیگری را با زن خود دید، از خود خشونت نشان دهد و خون بریزد!اینکه مرد رشتی بدون ارتکاب خشونت از کنار ماجرا رد می شود، برای ما بشدت خنده دار است

آخرین جوک رشتی را که شنیده اید به خاطر بیاورید و به جای „مرد رشتی“ یک „مرد سوئدی“ را در آن قرار دهید. آیا بازهم بانمک و خنده دار است؟ طبیعی است که از مرد سوئدی انتظار
نمی رود که دست به چاقو بزند و زن خود یا مرد دیگر را بکشد! فرهنگ و قانون کشور سوئد متفاوت است

این وضعیت رقت بار فرهنگی ماست! به عنوان روشنفکر به نقد حکومت جمهوری اسلامی
می پردازیم که چرا دست به سنگسار می زند، ولی کمتر به نقد فرهنگ ناموسی و غیرت پرستی خودمان می پردازیم که مسبب قتل زنان و دختران بسیاری در این مملکت بوده و هست. (…)
برای اینکه عمق این وضعیت رقت بار روشن تر شود، اجازه دهید چند خطی از کتاب «فاجعه خاموش (قتل های ناموسی)» به قلم پروین بختیار نژاد را در اینجا نقل کنم. (…) پروین بختیارنژاد در این کتاب تلاش کرده نمایی از فاجعه خاموش را به ما نشان دهد. مردهایی که او به ما نشان می دهد، مردهایی که سر دختر هفت ساله، خواهرهفده ساله ساله و زن پانزده ساله خود را می برند، مردهایی که هیچکدام „مرد رشتی“ نیستند. اینان همه مردان باغیرتی هستند که از ناموس خود دفاع می کنند و واکنش آنها همخوان با انتظارات فرهنگی ماست، و از این رو برای ما خنده دار نیست

ولی آیا واقعا اینطور است؟ آیا ماجرای قتل های ناموسی گریه آور نیست؟ اگر ما واقعا از هر مردی که زن یا دختر یا خواهر خود را با مرد دیگری می بیند انتظار نداریم که دست به جنایت بزند، چرا به جوک های رشتی می خندیم؟ وقت آن نرسیده که از خود بپرسیم فرهنگ خشونت ناموسی را چرا پذیرفته ایم؟«

سپیدهء سحرم، نمی دانم با نوشتار خانم مهرانگیز کار آشنائی داری یا نه. ایشان یکی از فرهیختگان دلسوز آن کهن دیاراست که عمری را بر سر این نهاده تا در بارهء شرایط مختلف زندگی زنان در ایران تصویری بر پایهء حقایق ارائه دهد. عنوان یکی از آثار ایشان »ساختار حقوقی نظام خانواده در ایران« می باشد که در سال ۱۳۷۸ توسّط انتشارات روشنگران در تهران منتشر گردیده است. در این اثر پژوهشی ایشان قوانین اساسی مختلفِ ایران را با یکدیگر مقایسه کرده و به قوانین مدنی بر آمده از این قوانین اساسی پرداخته است. بر خلاف تصّور عدّه ای از کسانیکه سنگ حقوق زنان را در چارچوب انتقاد و یا مبارزه با جمهوری اسلامی ایران بر سینه می زنند بسیاری از ناهنجاریهای حقوقی در بارهء زنان ریشه ای عمیقتردر تاریخ کشورمان دارد و مبدأ آنها سال برپائی جمهوری اسلامی نیست.

خانه از پای بست ویران است. و یکی از این پایه های کج بنای نابسامان میهنمان چیزی نیست جز همان »اسلام عزیز«. لطفاً بدون حبّ و بغض و پیشداوری موارد زیر را بخوان تا دریابی که یکی از دلایل اصلی شوربختی ما چیست

الف) نهج البلاغه؛ ترجمهء دکتر سیّد جعفر شهیدی؛ برندهء جایزهء کتاب سال در بهمن ماه ۱٣۶۹؛ شرکت انتشارات علمی و فرهنگی؛ چاپ بیستم؛ تهران،۱۳۸۰

صفحهء پنجاه و هشت

»پس از پایان نبرد جمل، در نکوهش زنان
مردم! ایمان زنان ناتمام است. بهرهء آنان ناتمام، خردایشان ناتمام. نشانهء ناتمامی ایمان، معذور بودنشان از نماز و روزه است – به هنگام عادتشان – و نقصان بهرهء ایشان، نصف بودن سهم آنان از میراث است نسبت به سهم مردان؛ و نشانهء ناتمامی خرد آنان این بود که گواهی دو زن چون گواهی یک مرد به حساب رود. پس از زنان بد بپرهیزید و خود را ازنیکانشان واپائید، و تا در کار زشت طمع نکنند، در کار نیک از آنان اطاعت ننمایئد.«

همان منبع، صفحهء سیصدوهفت

»از نامه و سفارشات به امام حسن که هنگام بازگشت از جنگ صفین نوشته است.
بپرهیز از آنکه در سخنت چیزی خنده دار آری، هر چند آن را از جز خود به گفتاردر آری. بپرهیز از
رأی زدن با زنان که زنان سست رأیند، و در تصمیم گرفتن ناتوان، و در پرده شان نگاه دار تا دیده
شان به نامحرم نگریستن نیارد که سخت در پرده بودن آنان را از – هر گزند – بهتر نگاه دارد، و
برون رفتنشان از خانه بدتر نیست از بیگانه که بدو اطمینان نداری و او را نزد آنان درآری. و اگر
توانی چنان کنی که جز تو را نشناسند، روا دار؛ و کاری را که برون از توانائی زن است به دستش
مسپار، که زن گل بهاری است لطیف و آسیب پذیر، نه پهلوانی است کارفرما و در هر کار دلیر، و
مبادا گرامی داشت – او را – از حد بگذرانی و یا او را به طمع افکنی و به میانجی دیگری وادار
گردانی.«

همان منبع، صفحهء چهارصد

» و فرمود: نیکوترین خوی زنان زشت تریت خوی مردان است: به خود نازیدن و ترس، و بخل
ورزیدن. پس چون زن به خویش نازد، رخصت نده که کسی بدو دست یازد؛ و چون بخل آرد، مال
خود و شویش را نگاه دارد، و چون ترسان بود، از هر چه بدو روی آرد هراسان بود.«

سپیهء سحرم، در آخرین نامه از تو صمیمانه و مصرّانه خواسته بودم که دست از هر نوع واسطه برداری و مستقیماً به منابع اصلی رجوع نمائی. منبع اصلی اسلام قرآن است. می توانی منجمله به این بخشها نگاه بیندازی: سورهء نساء و سورهء طلاق (تمامی سوره)؛ سورهء بقره آیات٢٢۱ تا ۲۲۳،۲۲۶ تا ۲۳۷، ۲۸۲؛ سورهء مریم، آیهء ۱۹؛ سورهء انبیاء، آیهء ۹۱؛ سورهء نور، آیات ۲، ۳، ٣۱ و ٣٣ ؛ سورهء احزاب، آیات ۶، ، ۲۸تا ٣٤، ٥٠ تا ٥٣؛ سورهء الرحمن، آیات ٥٦، ٧٢ تا ٧٤؛ سورهء الواقعه، آیات ٣۷ تا ٤۰؛ سورهء المتحنه، آیات ۱٠و ۱۱ ؛ سورهء مؤمنون، آیهء ٦؛ سورهء روم، آیهء ۲۸

زنده یاد علی اکبر سعیدی سیرجانی نوشتاری دارد به نام »سیمای دو زن« (٤). در این نوشتار وی
هوشیارانه با توسّل به آثار و اشعار نظامی از داستان خسرو، شیرین و فرهاد از یک سو و از
حکایت لیلی و مجنون از سوی دیگر استفاده کرده تا دو برخورد متفاوت به عشق زمینی را در دو
فضا و فرهنگ مختلف ترسیم نماید. اگر مجالی بود حتماً این نوشتهء زنده یاد سعیدی سیرجانی را
بخوان تا به عمق فاجعه پی ببری

ضمناً لطفاً در نظر داشته باش که برخورد اینچنانی با زنان منحصر به جامعهء ما نبوده ونیست.
مشابه آنچه را که در سطور بالا ذکر کردم می توانی در دیگر »کتب آسمانی« هم بیابی. سده ها
طول کشیده است تا در مغرب زمین برخی از اندیشه های مریض در بارهء زنان تغییر کرده واین تغییرات درتدوین قوانین و تعیین ضوابط اجتماعی بازتاب یافته اند. قدما گفته اند که »حق گرفتنی است و نه دادنی«، در مورد حقوق زنان نیز این جمله صدق می کند

۞۞۞

۱
ای عاشقان، ای عاشقان، پیمانه‌ها پرخون کنید
وز خون دل چون لاله‌ها، رخساره‌ها گلگون کنید
آمد یکی آتش سوار، بیرون جهید از این حصار
تا بردمد خورشید نو، شب را ز خود بیرون کنید
آن یوسف چون ماه را از چاه غم بیرون کشید
در کلبه احزان چرا این ناله محزون کنید
از چشم ما آیینه‌ای در پیش آن مه‌رو نهید
آن فتنه فتانه را بر خویشتن مفتون کنید
دیوانه چون طغیان کند، زنجیر و زندان بشکند
از زلف لیلی حلقه‌ای در گردن مجنون کنید
دیدم به خواب نیمه‌شب، خورشید و مه را لب به لب
تعبیر این خواب عجب، ای صبح‌خیزان چون کنی
نوری برای دوستان، دودی به چشم دشمنان
من دل بر آتش می‌نهم، این هیمه را افزون کنید
زین تخت و تاج سرنگون تا کی رود سیلاب خون
این تخت را ویران کنید، این تاج را وارون کنید
چندین که از خم در سبو، خون دل ما می‌رود
ای شاهدان بزم کین، پیمانه‌ها پر خون کنید

۲
Cognitive dissonance
http://en.wikipedia.org/wiki/Cognitive_dissonance

٣
http://social-me.blogfa.com/post-437.aspx

٤
http://www.adabestanekave.com/book/Simaye_2_ZAN_Saidi_Sirjani.pdf

نیمهء دیگر، شمارهء نخستین

من انسانم

***

شعری از غادة السمّان – شاعرهء سوری

***

اگر به خانه‌ من آمدی

برایم مداد بیاور ،مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را … بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه روسری کمی بیندیشم

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم … بدوزمش به سق

… این گونه فریادم بی صداتر است

قیچی یادت نرود

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شست وشوی مغزی

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی ، بگیر

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند

به یاد بیاورم که کیستم

ترا به خدا … اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر … تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند

بیاویزم به گردنم … و رویش با حروف درشت بنویسم

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک انسانم

بزرگداشت زندگان: محمّد رضا شفیعی کدکنی، شمارهء چهار

ملکوت زمین
۞۞۞
چتر گردباد
۞۞۞
پرسش
۞۞۞
آتش زنده
۞۞۞
طلسم
۞۞۞
آرایش خورشید
۞۞۞
کیمیای عشق سبز
۞۞۞
آواز بیگانه
۞۞۞
پیغام
۞۞۞

 

ملکوت زمین

چنان که ابر، گره خورده با گریستنش
چنان که گل، همه عمرش مسخّر شادی ست
چنان که هستی آتش اسیر سوختن است
تمام پویهء انسان به سوی آزادی ست

٣١ فروردین ١٣٧٣

۞۞۞

چتر گردباد

چون ریگ روان
همه عمر
در تابهء اضطراب بودیم
سودازده ای، سراب زادی
آسایش اَر به خواب دیدیم
یک لحظه درنگ بود و
آن هم
در سایهء چتر گردبادی

١٣٦٠

۞۞۞

پرسش

تا کدامین را تو می خواهی
زین درختستانِ بار و برگ؟
مرگ را جستن برای زندگی
یا آنک
زندگی کردن برای مرگ؟

٢٩ فروردین ١٣٧٣

۞۞۞

آتش زنده

گاه در فریاد و گه در زمزمه
گاه در تنهائی و گه با همه
گاه در آواز و گه در خامشی
گاه تا دعوت به مرز خودکشی
گاه با ترس و زمانی با غرور
گاه در لحن صدا شرم حضور
گاه در اشک و زمانی در نگاه
گاه در لبخند و گه در دود و آه
چیست این دریا درون قطره ای
چیست این خورشید جا در ذرّه ای
واژهء گنگی، سؤالی بیجواب
آیتی تفسیرش از عذب و عذاب
گاه آسان گاه دشوار و محال
از کجا می آید این فرخنده حال؟

٢٣ فروردین ١٣٧٢

۞۞۞

طلسم

تو در این انتظار پوسیدی
که کلید رهائی ات را، باد
آرد و افکند به دامانت

١٤ آوریل ١٩٧٦

۞۞۞

آرایش خورشید

اگر می شد صدا را دید
چه گل هائی
چه گل هائی
که از باغ صدای تو
به هر آواز می شد چید
اگر می شد صدا را دید

٢٣ تیر ١٣٦٦

۞۞۞

کیمیای عشق سبز

هیچ کس گمان نداشت این
کیمیای عشق را ببین
کیمیای نور را که خاک خسته را
صبح و سبزه می کند
کیمیا و سحر صبح را نگاه کن
جای بذر مرگ و برگ خونی خزان
کیمیای عشق
صبح و
سبزه آفریده است
خنده های کودکان وباغ مدرسه؛
کیمیای عشق سرخ را ببین
هیچ کس گمان نداشت این

۞۞۞

آواز بیگانه

اینجا دگر بیگانه ای
آواز می خواند
گاهی که گاهی نیست
خاموش می ماند
و باز می خواند
او می سراید
در حضور شب
به رنگ جویبار باغ
خونبرگ گل ها را
که می بالند فردا
از شهادتگاه عاشق ها
او می سراید
در تمام روز چون من
غربت یک قدس مهجور الاهی را
در روشنا برگ شقایق ها
او می ستاید عشق را
در روزگار قلب مصنوعی
او می ستاید صبح را
در قعر شب با لهجه ی خورشید
در قرن بی ایمان
او می ستاید کلبه های ساده ی ده را
در روزگار آهن وسیمان
او می ستاید لاله عباسی و
شبدر را شقایق را
با گونه شان پر شرم
در ازدحام کاغذین گل های بی شرمی
که می میرند
اگر ابری ببارد نرم
اینجا چنین بیگانه ای
آواز می خواند
گاهی
خاموش می ماند
و باز می خواند
و باز می خواند

۞۞۞

پیغام

هان ای بهار خسته که از راه های دور
موج صدا ی پای تو می ایدم به گوش
وز پشت بیشه های بلورین صبحدم
رو کرده ای به دامن این شهر بی خروش
برگرد ای مسافر گمکرده راه خویش
از نیمه راه خسته و لب تشنه بازگرد
اینجا میا … میا … تو هم افسرده می شوی
در پنجه ی ستمگر این شامگاه سرد
برگرد ای بهار !‌ که در باغ های شهر
جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست
جز عقده های بسته ی یک رنج دیرپای
بر شاخه های خشک درختان جوانه نیست
برگرد و راه خویش بگردان ازین دیار
بگریز از سیاهی این شام جاودان
رو سوی دشتهای دگر نه که در رهت
گسترده اند بستر مواج پرنیان
این شهر سرد یخ زده در بستر سکوت
جای تو ای مسافر آزرده پای ! نیست
بند است و وحشت است و درین دشت بی کران
جز سایه ی خموش غمی دیر پای نیست
دژخیم مرگزای زمستان جاودان
بر بوستان خاطره ها سایه گستر است
گل های آرزو همه افسرده و کبود
شاخ امید ها همه بی برگ و بی بر است
برگرد از این دیار که هنگام بازگشت
وقتی به سرزمین دگر رو نهی خموش
غیر از سرشک درد نبینی به ارمغان
در کوله بار ابر که افکنده ای به دوش
آنجا برو که لرزش هر شاخه گاه رقص
از خنده سپیده دمان گفت و گو کند
آنجا برو که جنبش موج نسیم و آب
جان را پر از شمیم گل آرزو کند
آنجا که دسته های پرستو سحرگهان
آهنگهای شادی خود ساز می کنند
پروانگان مست پر افشان به بامداد
آزاد در پناه تو پرواز می کنند
آنجا برو که از هر شاخسار سبز
مست سرود و نغمه ی شبگیر می شوی
برگرد ای مسافر از این راه پر خطر
اینجا میا که بسته به زنجیر می شوی
۞۞۞

 

بزرگداشت زندگان: شهاب ماسالی

هشدار نازنین

آمیزه ای که نیزه به دستش فتاده است
سبزینه ای ز عاطفه و عشق
در کار او مبین
هشدار نازنین
هرگز مگو به خود:
چه زیبا
اهریمنی است این که می آید
در جامهء فرشته
فریبا

۞۞۞

برهنه در تقابل گزند

زیستن چه سخت بود و ساده می نمود
آسمان رشته رشته پنبه رشت
من برهنه در تقابل گزند باد
پشته پشته – خار پشته را
بوته بوته ریشهء گون
توده توده روی هم
تا مناره ای بنا کنم
ز عشق
در سکوت مرگبار شب
بیاد موبدان مهر
آتشی بپا کنم

۞۞۞

نماز عشق

ز مفتیان مکر و زور
به تنگ آمدم
آه؛
ای تمام باورم
یقین من
عبث عبث،
چه بی ثمر
به رأیشان طی طریق کرده ام
کنون که عشق شعله زد
وجود من جواب داد:
که یافتم
که یافتم
که یافتم
به هر طرف – که رو کنم
هلال قوس قاف قبلهء توام
عیان و آشکار می شود
نماز عشق – هیچگاه – قبله گم نمی کند

۞۞۞

قفس حادثه

سخت اوضاع بهم ریخته است
گلّه از وحشت سرما متواری شده است
گرگ؛
شولای شبان کرده به تن
قامت سبز صنوبر شده خم
سرو هم می لرزد
زآسمان بارد برف
و چه دهشت بار است
و من از حنجرهء پنجره
فریاد زدم
آهوان؛ از ستم صاعقه دلگیر شدند
بلبلان – در قفس حادثه ها
پیر شد ند
همّتی ساز کنیم
نفسی گرم بر آریم ز دل
برف را آب کنیم
و به سرمای ستم تن ندهیم

۞۞۞

وقتی که قلم

تا حلقهء غم نگین شصت من و تُست
بر باد رود هر آنچه هست من و تُست
هشدار که شادمانه شعری گوئیم
وقتی که قلم اسیر دست من و تُست

۞۞۞

از رنج دیگران

رنج زائیدهء جهل است
بشر یوغ بردگی به گردن دارد
از وعده های دروغین
دلم گرفت
با حلوا حلوا گفتن
مگر می شود

وقتی که من
با چشم خویش می بینم
کودکی – که تنها در زمستان
آب سرد می نوشد
و طفلی از گرسنکی فریاد می کشد
از رنج دیگران
به زانو درآمده ام
ما
در کجای مرز انسانیت گم شده ایم

بزرگداشت زندگان: محمّد رضا شفیعی کدکنی، شمارهء سه

حتی نسیم را
۞۞۞
طفلی به نام شادی
۞۞۞
در ناگزیر دهر
۞۞۞
کوچ بنفشه ها
۞۞۞
آرزو
۞۞۞
معراج فنا
۞۞۞
مزامیر گل داوودی
۞۞۞

حتی نسیم را

شیپور شادمانی تاتار
در سالگرد فتح
فرصت نمی دهد
تا بانگ تازیانه ی وحشت را
در پهلوی شکسته ی آنان
در آن سوی حصار گرفتار بشنویم
دیوارهای سبز نگارین
دیوارهای جادو
دیوارهای نرم
حتی نسیم را
بی پرس و جو
اجازه ی رفتن نمی دهند
ای خضر سرخ پوش صحاری
خاکستر خجسته ی ققنوسی را
بر این گروه مرده بیفشان

۞۞۞

طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست
با چشمهای روشنِ براّق
با گیسوئی بلند به بالای آرزو.
هر کس از او نشانی دارد
ما را کند خبر،
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر

۞۞۞

در ناگزیر دهر

گه ملحد و گهَ دهری و کافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهائی را
مردی که ز عصر خود فراتر باشد

۞۞۞

کوچ بنفشه ها

در روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشه های مهاجر
زیباست
در نیم روز روشن اسفند
وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد
در اطلس شمیم بهاران
با خاک و ریشه
میهن سیارشان
در جعبه های کوچک چوبی
در گوشه ی خیابان می آورند
جوی هزار زمزمه در من
می جوشد
ای کاش
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
در جعبه های خاک
یک روز می توانست
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتاب پاک

۞۞۞

آرزو

گر دلی آسوده ز آشوب زمن می داشتم
خاطری خندانتر از صبح چمن می داشتم
تا زدم چون غنچه دم بر باد رفتم همچو گل
کاشکی مهر خموشی بردهن می داشتم
اشک لرزانم که افتادم ز چشم آشنا
کاش یک بار دگر روی وطن می داشتم
داستان عشق من شیرین تر از فرهاد بود
گر نگفتم پاس عشق کوهکن می داشتم
همچو خورشید سحر بودی اگر مشتی زرم
جای در آغوش گل های چمن می داشتم
سود و سودایم کجا بودی به تدبیر جنون
گر هراس نام و ننگ خویشتن می داشتم

۞۞۞

معراج فنا

در کوی محبت به وفایی نرسیدیم
رفتیم ازین راه و به جایی نرسیدیم
هر چند که در اوج طلب هستی ما سوخت
چون شعله به معراج فنایی نرسیدیم
با آن همه آشفتگی و حسرت پرواز
چون گرد پریشان به هوایی نرسیدیم
گشتیم تهی از خود و در سیر مقامات
چون نای درین ره به نوایی نرسیدیم
بی مهری او بود که چون غنچه ی پاییز
هرگز به دم عقده گشایی نرسیدیم
ای خضر جنون ! رهبر ما شو که در این راه
رفتیم و سرانجام به جایی نرسیدیم

۞۞۞

مزامیر گل داوودی

هیچ کس هست که با قطره ی باران امشب
همسرایی کند و روشنی گل ها را
بستاید تا صبح
که براید خورشید ؟
هیچ کس هست که در نشئه ی صبح
ساغر خود را بر ساغر آلاله زند
به لب جوباران
و بنوشد همه جامش را
شادی کام گیاهی که ننوشیده از ابر کویر
ساغر روشنی باران ؟
هیچ کس هست که با باد بگوید
در باغ
آشیان ها را ویرانه مکن
جوی
آبشخور پروانه ی صحرا را
آشفته مدار
و زلالش را
کایینه ی صد رنگ گل است
با سحرگاهان بیگانه مکن
هیچ کس هست که از خط افق
گرد صحرا را
دریا را
مرزی بکشد
نگذارد که عبور شیطان
از پل نقره ی موج
عصمت سبز علقزاران را
تیره و نحس و شب آلود کند ؟
هیچ کس هست در اینجا که بگوید
من
روحی هستی را
در روشنی سوسن ها
و مزامیر گل داوودی
بهتر از مسجد یا صومعه می بینم ؟
هیچ کس هست که احساس کند
لطف تک بیتی زیبایی را
که خروس شبگیر
می سراید گه گاه ؟
هیچ کس هست
که اندیشه ی گل ها را
از سرخ و کبود
بنگرد صبح در ایینه ی رود
یا یکی هست
درین خانه
که همسایه شود
با سرودی که شفق می خواند
بر لب

۞۞۞

بزرگداشت زندگان: محمّد رضا شفیعی کدکنی، شمارهء دو

دیباچه
۞۞۞
آن عاشقان شرزه
۞۞۞
زندگی نامه ی شقایق
۞۞۞
غزلی در مایه ی شور و شکستن
۞۞۞

 

دیباچه

بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب
که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان ‚ دوباره بخوان ‚ تا کبوتران سپید
به آشیانه خونین دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد
پیام روشن باران
ز بام نیلی شب
که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد
ز خشک سال چه ترسی
که سد بسی بستند
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز
و در برابر شور
در این زمانه ی عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب
تو خامشی که بخواند ؟
تو می روی که بماند ؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟
از این گریوه به دور
در آن کرانه ببین
بهار آمده
از سیم خاردار
گذشته
حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست
هزار اینه جاری ست
هزار اینه
اینک
به همسرایی قلب تو می تپد با شوق
زمین تهی دست ز رندان
همین تویی تنها
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

۞۞۞

آن عاشقان شرزه

آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند
رفتند و شهر خفته ندانست کیستند
فریادشان تموج شط حیات بود
چون آذرخش در سخن خویش زیستند
مرغان پر گشوده ی طوفان که روز مرگ
دریا و موج و صخره بر ایشان گریستند
می گفتی ای عزیز ! سترون شده ست خاک
اینک ببین برابر چشم تو چیستند
هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز
باز آخرین شقایق این باغ نیستند

۞۞۞

زندگی نامه ی شقایق

زندگی نامه ی شقایق چیست ؟
رایت خون به دوش وقت سحر
نغمه ای عاشقانه بر لب باد
زندگی را سپرده در ره عشق
به کف باد و هرچه باداباد

۞۞۞

غزلی در مایه ی شور و شکستن

آکسفورد، ١٩٧٥

نفسم گرفت ازین شب، در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن
،چو شقایق، از دل سنگ، برآر رایت خون
به جنون، صلابت صخرهء کوهسار بشکن
تو که ترجمان صبحی، به ترنّم و ترانه
لب زخم دیده بگشا، صف انتظار بشکن
„سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟“
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
بسرای تا که هستی، که سرودن است بودن
به ترنّمی دژ وحشت این دیار بشکن
شب غارت تتاران، همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن
،ز برون کسی نیاید چو به یاری تو، اینجا
.تو ز خویشتن برون آ، سپه تتار بشکن

۞۞۞

نامه هائی برای سپیده، شمارهء یک


سپیدهء سحرم، با صد سلام و سپاس از سروده ای که فرستاده بودی

در طول اقامت در ایران آنچه که مرا امیدوار می کرد و مژده می داد که روشنائی در کار و در راه است وجود افرادی چون تو بود و این پرسش مکرّر که نسرین و نیلوفر و اطلسی و شب بو چگونه در نفس اژدها نپلاسیده اند و سربلند و سخاوتمندانه به دنیای ما رنگ و رونق می دهند

روشنائی دیدگانم، در بارهء جهان بدان صورت که می توانست باشد و شوربختانه نیست نوشته بودی. اگر در طلب دنیائی انسانی هستی و تک تک یاخته های وجودت از شدّت این خواسته در جوش و خروش است راهی نداری جز مغز را شستن، شستن و پاک کردن از کژ و نیمدار. هراسی نداشته باش. به صداقت خودت اطمینان و اتکّا بکن و آنگاه از درایت و سخت کوشیت کمک بگیر

بیاد داشته باش که »هر چه خلاف آمد عادت بود / قافله سالار سعادت بود (نظامی)« و »در خلاف آمد عادت بطلب کام که من / کسب جمعیّت از آن زلف پریشان کردم (حافظ)«. همه چیز را – زمانی که می نویسم همه چیز، منظورم واقعاً همه چیز است – به پرسش بگذار و زیر و رو کن و آنگاه طرحی نوین بریز. صد بار از این ترسی که شیرهء جانت را هر روز می خورد نمیر. اگر اساس اشتباه است بنیانی نو برپا کن

از تو صمیمانه و مصرّانه می خواهم که دست از هر نوع واسطه و »دلّاله« برداری و مستقیماً به منابع اصلی رجوع نمائی: »چون که با معشوق گشتی همنشین / دفع کن دلّاله گان را بعد از این / هر که از طفلی گذشت و مرد شد / نامه و دلّاله بر وی سرد شد (مولوی)« ، »من نخواهم فیض حق با واسطه / که هلاک خلق شد این رابطه / آنچه می گویم به قدر فهم تست / مردم اندر حسرت فهم درست (مولوی

نمی دانم متن این ترانهء گوگوش را چه کسی سروده است ، ولی باور کن که این ترانه برای شمار بسیاری از انسانها در این دنیا صدق می کند، چرا که عاشقانه در تلاش برداشتن گامی هر چند کوچک به سوی روشنائی هستند: »نگاه کن، من چه بی پروا، چه بی پروا / به مرز قصّه های کهنه می تازم / نگاه کن با چه سرسختی تو این سرما / برای عشق یه فصل تازه می سازم / یه فصل پاک، یه فصل امن و بی وحشت / برای تو که یه گلبرگ زودرنجی / یه فصل گرم و راحت زیر پوست من / برای تو که با ارزشترین گنجی«

نخستین روز دی ماه هزارو سیصدو هشتاد و نه
Göttingen
۞۞۞

ژاله

Norman Finkelstein و Ilan Pappe با سپاس از

گاه تیرگی میرود به جنگ تیرگی
تا نهد ستون برای زندان مستحکمتری
در پی اسارت نور و آب زاینده و سپیدهء سحر
گه منادیان دروغین روشنائی و خرد
در لوای دفاع از حقوق بشر
بسته بر صید شبنم و ستاره ها کمر
گه پیام آوران دین عجین به نیرنگ و ریاء
رو بسوی موعود شهری بسبک عصر حجر
لاف ازجوانمردی و راستی و مهرِ وطن زنند
آبی که خالی از پاکی ژاله هاست
واژه ای که عاری از صداقت و صفاست
صلح کاذبی که بر پایهء جور و جهالت و جفاست
مرهم که نه، خود زخم تازه ایست بر پیکر بشر
سر برون بیاورد در سترون شوره زارِ کین
گنداب دل زنندهءِ روان کُشی است که از دریا جداست

۞۞۞

چهاردهم آذرماه هزارو سیصدو هشتاد و نه
Göttingen

سیمرغ و دریا و دماوند

آزادی و آزادگی و امیدِ بهاری که نهفته است در دامن فردا
بی شاید و امّا
در خود بگرفته همه شور و شعر و شعورم
از قافله دورم
بیتابی و طلب طرحی هر چند که در بستر رؤیا
وین شوق و تمنّا
سرچشمهء این رود زایندهء سرمست سرودم
غافل نغنودم
پندم نده، ای آرام گرفته در ساحلِ انسان کشِ سخت فریبا
هر چند که زیبا
چون عشق به جوش آمده دریاست در اعماق وجودم
در سیر وصعودم
زخمم نزن، ای مانده کنون در پستی خوش ظاهر و دردا
کو آن همه سودا
حالی که در سحرِستبریِ سبلان و دماوند و سهندم
سیمرغ پسندم



دهم آذرماه هزارو سیصدو هشتاد و نه
Göttingen

بزرگداشت زندگان: محمد رضا شفیعی کدکنی , شمارهء یک

پژواک
۞۞۞
از بودن و سرودن
۞۞۞
برگ بی درخت
۞۞۞
اگر مردی
۞۞۞
در جاودانگی
۞۞۞
پرسش
۞۞۞
سلام
۞۞۞
کبریتی از پریدن شبتاب
۞۞۞
غزل برای گل آفتابگردان
۞۞۞
دامن آفتاب
۞۞۞
شطرنج عجیب
۞۞۞
شعبده باز
۞۞۞

 

پژواک

به پایان رسیدیم امّا
نکردیم آغاز
فروریخت پرها
نکردیم پرواز
ببخشای
ای روشنِ عشق بر ما
!ببخشای
ببخشای اگر صبح را
ما به مهمانیِ کوچه
دعوت نکردیم؛
ببخشای اگر روی پیراهن ما
نشان عبورِ سحر نیست
ببخشای ما را
اگر از حضور فلق
روی فرقِ صنوبر
خبر نیست
نسیمی
گیاهِ سحرگاه را
در کمندی فکنده ست و
تا دشت بیداریش می کشاند
و ما کمتر از آن نسیمیم
در آن سوی دیوارِ بیمیم
ببخشای
ای روشنِ عشق
!بر ما ببخشای
به پایان رسیدیم
امّا
نکردیم آغاز؛
فرو ریخت پرها
نکردیم پرواز

۞۞۞

از بودن و سرودن

صبح آمده ست برخیز
بانگ خروس گوید
وین خواب و خستگی را
در شط شب رها کن
مستان نیم شب را
رندان تشنه لب را
بار دگر به فریاد
در کوچه ها صدا کن
خواب دریچه ها را
با نعره ی سنگ بشکن
بار دگر به شادی
دروازه های شب را
رو بر سپیده
وا کن
بانگ خروس گوید
فریاد شوق بفکن
زندان واژه ها را دیوار و باره بشکن
و آواز عاشقان را
مهمان کوچه ها کن
زین بر نسیم بگذار
تا بگذری از این بحر
وز آن دو روزن صبح
در کوچه باغ مستی
باران صبحدم را
بر شاخه ی اقاقی
ایینه ی خدا کن
بنگر جوانه ها را آن ارجمند ها را
کان تار و پود چرکین
باغ عقیم دیروز
اینک جوانه آورد
بنگر به نسترن ها
بر شانه های دیوار
خواب بنفشگان را
با نغمه ای در آمیز
و اشراق صبحدم را
در شعر جویباران
از بودن و سرودن
تفسیری آشنا کن
بیداری زمان را
با من بخوان به فریاد
ور مرد خواب و خفتی
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

۞۞۞

برگ بی درخت
در قرائت پل سلان
١٢ شهریورماه ١٣٦٦

گر درختی از خزان بی برگ شد
یا کرخت از سورت سرمای سخت
هست امیدی که ابر فرودین
برگها رویاندش از فّرّ بخت
بر درخت زنده بی برگی چه غم؟
وای بر احوال برگ بی درخت

۞۞۞

اگر مردی
١٣٧٤

بیا ای دوست، اینجا، در وطن باش
شریک رنج و شادی های من باش
زنان، اینجا، چو شیر شرزه کوشند
اگر مردی، در اینجا باش و زن باش

۞۞۞

در جاودانگی

پیش از شما
به سان شما
بیشمارها
با تار عنکبوت
نوشتند روی باد
» کاین دولتِ خجستهء جاوید زنده باد «

۞۞۞

پرسش

این نه اگر معجزه ست پاسختان چیست؟
در نَفَس اژدها چگونه شکفته ست
این همه یاس سپید و نسترن سرخ؟

۞۞۞

سلام

اگر نامه ای می نویسی به باران
سلام مرا نیز بنویس
سلام مرا، از دل کاهدود و غباران
اگر نامه ای می نویسی به خورشید
سلام مرا نیز بنویس
سلام مرا، زین شب سرد نومید
اگر نامه ای مینویسی به دریا
سلام مرا نیز بنویس
سلام مرا
با „اگر“، „آه“ و „آیا
به مرغان صحرا، در آن جستجوها
سلام مرا نیز بنویس
اگر نامه ای می نویسی
سلامی پر از شوق پرواز
از روزن آرزوها

۞۞۞

کبریتی از پریدن شبتاب

کبریتی از پریدن شبتاب وام کن
وز شعله اش چراغ برافروز
تا پیش پای خویش بینی
زان پیشتر که در لجنِ شب
چون لاشه ای به صدر نشینی

۞۞۞

غزل برای گل آفتابگردان

نفست شکفته بادا و
ترانه ات شنیدم
گل آفتابگردان
نگهت خجسته بادا و
شکفتن تو دیدم
گل آفتابگردان
به سحر که خفته در باغ، صنوبر و ستاره
تو به آب ها سپاری همه صبر و خواب خود را
و رَصَد کنی ز هر سو، رهِ آفتاب خود را
نه بنفشه داند این راز، نه بید و رازیانه
دم همّتی شگرف است تو را در این میانه
تو همه درین تکاپو
که حضور زندگی نیست
به غیر آرزوها
و به راه آرزوها
همه عمر
جستجوها
من و پویهء رهائی
و گَرَم به نوبت عمر
رهیدنی نباشد
تو و جستجو
و گر چند، رسیدنی نباشد
چه دعات گویم ای گل
توئی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی
شده اتّحاد معشوق به عاشق از تو، رمزی
نگهی به خویشتن کن که خود آفتاب گشتی

۞۞۞

دامن آفتاب
١٣٦٣

آن را که به دل ز عشق مهتاب افتد
کی از بد وبیم خلق در تاب افتد
بنگر که به قدر ذرّه ای تر نشود
گر دامن آفتاب در آب افتد

۞۞۞

شطرنج عجیب
١٣٧١

وقتی که براین رُقعَهء شطرنج نشستم
دتبالهء آن بازی دیرین کهن بود
هر مهره به جائی ، نه به دلخواهِ من وکار
بیرون ز صف آرائی اندیشهء من بود
پیش از من و اندیشه ام اندیشه ورانی
آن نَطَع به تدبیر خود آراسته بودند
بردی سَرَه آنگاه درین بازی تقدیر
بر نَطَعی ازین گونه زمن خواسته بودند

گفتند که میکوش به هر شیوه که دانی
کاین بازی شطرنج بدین تظم و نظام است
نَک مهره بدستِ تو و بازی ز تو امّا
با یک حرکت نوبت بازیت تمام است

بر نطعی ازین گونه توان برد به تدبیر؟
خود چارهء من چیست درین ظلم و ظلامش؟
جز این که برین رقعه زنم، یکسره، تیپا
وآزاد کنم خویشتن از نظم و نظامش

۞۞۞

شعبده باز

مثل آن شعبده بازی که کبوترها را
می دهد پرواز
از جَوف کلاهی که تهیست
شوق پرواز و رهائی را
زیبائی را
از میان کلماتی که عسس یک یک را
تهی از مقصد و معنی کرده ست
می دهم اینک یک یک پرواز
و آسمان وطنم را، تا دور
کرده ام پر ز کبوترها
اینم اعجاز
منم آن شعبده باز

۞۞۞