یادواره ها، فروغ فرخزاد


زنده یاد فروغ فرخزاد

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا

ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید … او كه به لطف و صفای خویش
گوئی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت

توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست
كوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یكتای راستیست
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم

مائیم … ما كه طعنه زاهد شنیده ایم
مائیم … ما كه جامه تقوی دریده ایم؛
زیرا درون جامه بجز پیكر فریب
زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم

آن آتشی كه در دل ما شعله می كشید
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛
دیگر بما كه سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهكاره رسوا! نداده بود

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حكایت عشق مدام ما
»هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما

نامه های در راه مانده

عزیز، سلام

پاسخ به پرسش من وقت و حوصله میطلبد. در رابطه با رشد فکری خودم باید برایت بنویسم که ضربهء اساسی را از تربیت مذهبی خوردم. برایت توضیح خواهم داد تا منظورم را بهتر بفهمی

سالهای آغازین دبیرستان یک معلّم ادبیّات پارسی داشتیم که ضمناً تعلیمات دینی هم تدریس میکرد. جمعی از بچّه های کلاس شیفتهء او شده بودیم. بطوریکه تا سالها بعد از رفتن او از مدرسهء ما سراغش را میگرفتیم و با او مشورت میکردیم. من هم از آلمان با او نامه نگاری داشتم. به نسبت خودش آدمی بود روشن. با وجود تقریر تازه و تفسیر نوین قران لبّ گفتهء او در این جمله خلاصه میشد که حرف آخر را قران میزند، چون کلام خداست. و وظیفهء ما این است که از نیروی تفکّر خود غرّه نشویم و خود را به دست کلام خدا بسپاریم. ما از طرفی تازه یاد میگرفتیم که شک کنیم، سنّت و اصول متداول را زیر سؤال ببریم، برای اندیشه ارزش قائل شویم، و در نهایت قائم به ذات (مستقل، با اعتماد به نفس، با حدّاقل وابستگی به حرف مردم) باشیم و از طرف دیگر این معلّم خاک مرده بر سر ما میپاشید. دوستش داشتیم، چون یاد نگرفته بودیم برای خود و فکر آزاد ارزش قائل شویم، چون همیشه بدنبال پدر و رهبر بودیم، پدر و یا رهبری که بار تصمیم گرفتن را از دوش ما بردارد

بعدها که انقلاب شد و ما رو به سیاست آوردیم از نظر شیوهء اندیشه مثل خری بودیم که پالان عوض کرده باشد. فلان کتاب پایه ای جای قران را گرفت، بهمان تصور از جامعهء ایده ال به جای بهشت نشست، رهبری سیاسی گروه نقش پیامبر را پیدا کرد و امثالهم. تنها چیزی که پایدار ماند کم بها دادن به نیروی تفکّر، شک کردن و زیر سؤال بردن اصول متداول بود. سالها طول کشید و چه نیروهائی که بیهوده مصرف نشد تا توانستیم خود را از این شیوهء اندیشهء مذهبی آزاد کنیم

یکی از مشکلات اساسی نسل شما دوروئی و ریاست که مثل خوره به جانتان افتاده است. عزیز خوبم، در هفته های نخستین اقامت در ایران چندین بار از من سؤال شد که پارسی بلد هستم یا نه؟ دلیل این پرسش خیلی ساده بود. در آغاز به هنگام گفتگو با جملاتی روبرو میشدم که مرا سخت به فکر فرو میبرد و احساس میکردم که شخص مقابل دارد احترام میگذارد و لطف میکند. برای همین هم دچار شگفتی و شعف میشدم و میبایستی تأمّل میکردم و در جواب دادن وقفه صورت میگرفت. بزودی متوجّه شدم که این صحبت ها به اندازهء آب بینی بز هم ارزش ندارند و جملاتی هستند که طوطیوار تکرار میشوند. در آغاز از این موضع حرکت میکردم کم طرف مقابل آدم درستی است تا خلاف آن ثابت شود. دیری نگذشت که بعد از خوردن ضربه مجبور شدم شیوهء برخورد خود را (اعتماد، خوش بینی) با شرایط موجود تطبیق دهم

گفتم دوروئی و ریا، آری عملاً از کودکستان به شما می آموزند که حدّاقل در دو دنیای متفاوت زندگی کنید و با دروغ ظاهر را حفظ کنید. این یکی از بیماریهای اساسی جامعهء فعلی است. باقی صحبت بماند

در رابطه با ادیان سؤال کرده بودی. ترس و جهل دو پایهء اساسی بوجود آمدن ادیان هستند، و از طرف دیگر احتیاج انسانها به امنیت، آرامش خاطر و گریز از فشار این حقیقت که ابدی نیستند. مجموعهء این عوامل انسانها را به سوی ادیان، چه از جنس سنتی و یا سیاسی، سوق میدهد. جای تعجب نیست اگر در قرن بیست و یکم در قلب اروپا اعتقاد به خرافات دوباره پای میگیرد

عزیز من، اگر از تو در بارهء سهراب سپهری سؤال کنند چه خواهی گفت؟ اگر از من بپرسند در بارهء شرایط مختلف اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، علمی و اقتصادی دورانی که او در آن زندگی میکرده تحقیق خواهم کرد تا بتوانم بفهمم که تحت چه شرایطی تک تک اشعار و تابلوهای نقاشی او بوجود آمده اند. در چارچوب زمانهء سهراب و حال و روز آن دوران به داوری و قضاوت خواهم نشست و در نهایت با توجه به شرایط فعلی نظر خواهم داد

اگر در بارهء مزخرفاتی که در کنار یک دنیا خرد و شعور در نوشته های حافظ و سعدی و مولوی و دیگر بزرگان خواهی یافت از تو سؤال کنند چه خواهی کرد. به صرف اینکه این خزعبلات را یافته ای کلاً دور حافظ و مولوی و دیگر اندیشمندان خط خواهی کشید. از من اگر بپرسی باز دوباره به این حقیقت اشاره خواهم کرد که آنها هم انسانهائی بوده اند مثل تو و من و فرزندان زمانهء خویش. اگربدون در نظر گرفتن شرایط زندگی در آن دوران با معیارهای فعلی به سراغشان بروی به خطا خواهی رفت. بعد از اینکه در چارچوب زمانهء خودشان به آنها پرداختی آنوقت شایسته و لازم است که گفته ها و نظریاتشان را از دید دوران معاصر با توجه به همهء داده ها و آگاهیهائی که به آنها دست پیدا کرده ایم بسنجی

خوب عزیز، این مطالب را نوشتم تا به اصل حرفم برسم: زرتشت و موسی و عیسی و محمد و دیگر کسانی که خود را پیامبر خوانده اند انسانهائی بوده اند از جنس تو و من و مطالبی بیان کرده اند که برخی از آنها در انجیل و قران به شکل فعلیشان ذکر شده و برخی را پیروانشان حذف کرده اند. مهم این است که بدانیم این کتب مثل دیگر نوشتار ساختهء فکر و اندیشهء انسانها هستند و لاغیر! برخورد من با قران و انجیل و امثالهم همان برخوردیست که با هر کتاب و نوشتهء دیگری هم دارم. آنها را به عنوان ساختهء دست انسانها در چارچوب زمانهء خودشان بررسی میکنم