! بهارا ! تو شاهد باش

سخنی با بهار

نخستین بار که به سراغت آمدم، هفته ای بیش نماندی. از آن پس بیش از چهل بار مرا با مناظر روحپرورت سرمست کرده ای. چه زود دلباختهء مخمل سبزینه ات شدم که در آغاز به طراوت مغز پسته های تازه است و به مرور پر رنگ میشود. تا توانی در بدن باقیست افسانه ات را بازگو خواهم کرد

!بهار آمد، بهار آمد
به سوی کوی و هر برزن
به سوی مرغزار آمد
تو دریابش
به سان آهوان دشت
به نجوائی رمد
دیری نخواهد ماند

کنار مرغکان باغ
زری پر، گُل بِهی سینه
آبی بال، تاج بر سر
ترانه سر کنم، سر مست
که تا این سَمین گفتار
بر لوح زمان باقیست، که
  شب تاریک خواهد رفت و …
ز هر روزن
زرّین نور باز خواهد گشت و
تلاش وفادار مانده بر قرار
تقلّای عاشق بیقرار
دعای دل سوخته
تمنّای لب دوخته
  … همه را پاس خواهد داشت
هراسی از عمق سیاهی
ابَرزورِ مخوفِ سپاهی
زمهریر دغل پیشگان
شکوهِ دروغین ستم کارگان
چه از رنگ روحانی
چه از جنس شهنشاهی
نخواهم داشت

!بهارا! به باران پاک و نسیمت قسم
هزاران بار هم گر به بن بستی رسم
نهالی و بذری به زیر سپهر
به جز شادی و داد و مهر
نخواهم کاشت

یازدهم اردبهشت ماه هزارو سیصدو هشتاد و نه

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s