ترجمه های آزاد و برداشتها: بهاران را باور کن، شمارهء دو


Albert Einstein

چه دوران تیره وتاری
که در آن شکافتن هستهء اتم
آسانتر از زدودن پیشداوری هاست

۞۞۞

Bertolt Brecht

حقیقت آن اندازه به کرسی مینشیند
که ما آنرا جاری کنیم
پیروزی خرد
تنها در کامیابی خردمندان معنی پیدا میکند

۞۞۞

Kurt Tucholsky

هیچ چیز سختتر از آن نیست و
هیچ چیز بیشتراز آن شخصیّت نمی طلبد
که با دوران خود آشکارا در تقابل باشی
و بلند بگوئی که: نه

۞۞۞

ترجمه های آزاد و برداشتها: بهاران را باور کن، شمارهء یک

منسوب به
Antoine de Saint-Exupéry

آگر قصد آن داری که یک کشتی بسازی
انسانها را فرانخوان
،تا تخته تهیّه کنند
وظائف را تعیین نمایند و
.و تقسیم کار صورت گیرد
بلکه آنها را از
تمنّا و طلب دریای بیکرانهء دوردست
.سرشار کن

۞۞۞

اشک مهتاب

به پیشواز سپیدهء سیما

 

چو افتان و خیزان به دریا رسیدم
همه راز و نیاز و تمنّا سرودم
بدو گفتم بگیرم در آغوش ای مادر، ای یار
ازاین ره خسته ام، شاید آرام گیرد وجودم

به قعر خود کشانیدم، هراسی هائل آمد
به بندی پا نهادم، همنشینم ماسه آمد
به خاک آمیختم، در آن دربستهء تار
بماندم شکیبا تا که دست غواّصی برآمد

چو دریانوردان مرا با خود ببردند
بسفتند و همچون نگینی در قاب کردند
گهی بر گوش وگه بر گردن و دست
کنون مَهرویان مِهرجویان بگِردم بگَردند

پنجم خردادماه ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه
Salz

دانه های نور

چشمانمان را تنگ بستی
سرودمان را سخت در سینه سوختی
لبانمان را زخم بهم دوختی
دستهامان را شکسته به زنجیر کشیدی
پایهامان را تازیانه خورده به غل کردی
وآنگاه ما را به قعر درّه انداختی
قهقهه و نعره سر کردی دیوانه وار
که دیگربی شک تمام شد
تلاش گلکاران بیقرار
ترانهء بر سر عهد ماندگان پر شرار

پلی شدیم استوار
تا رهروان
از روی این دهان بلعنده بگذرند

سرودی شدیم سرمست
تا مهرویان
دست افشان و پاکوبان
نوید زیبائی و مهر را
ولوله کنند

ستاره ای شدیم شب تاب
تا یاران
در آسمان
نشانه ای بیابند و رهنمائی

آبی شدیم روان
تا آرام آرام
از دل صخره ها
به سوی نور و سرور
با شکیب و پرغرور
روزنی بگشائیم

پرنده ای شدیم پویا
تا بر بال عشق و رؤیا
ابرها را بشکافیم
و از اشک شوق آسمان
جویبارها جاری کنیم

چه بیهوده کوشیدی
چه پاینده پیمودیم
شب پرستاره
شاهد طلوع خورشیدهاست

نخستین روز خردادماه هزار و سیصد و هشتاد و نه
Salz

سروده های بهم پیوسته

یک: استاد بزرگوار محمد رضا شفیعی کدکنی

طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست
با چشمهای روشنِ براّق
با گیسوئی بلند به بالای آرزو.
هر کس از او نشانی دارد
ما را کند خبر،
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر

۞۞۞

دو: افسانه بهار: از ماست که برماست

گر شادی از ین خانه برفتست………………..چه رفتست؟
گر دیو و ددی داس بدست است………………..که رفتست؟
گر خاور ما گور شهید است………………….که کردست؟
گر خون جوان نقش زمین است……………….چه رسم است؟
گر سردرمیخانه شکستست…………………….چه گَردیم؟
گرحلاّج دگر بار بدار است…………………..چه کردیم؟
گر دستها از هم بگسستست…………………….بجوشیم؟
گر جهل و جنون جابر قرن است…………………خروشیم؟

۞۞۞

سه: افسانه بهار: اشتیاق

غمخوار بیا، زورق خوبان رانیم
تبدار بیا، سرود مستان خوانیم
هشیار توئی، عهد و وفا ارج نهیم
دلدار توئی، دیده و دل یار دهیم

سی و یکم اردبهشت ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه
Salz

راز آشکار

نشسته بزیر گنبدی از صدها الماس روشن
درختان نخل در کنار و بزیر پای فرشی چون چمن
صدای سقوط قطرات آب چکاچک در گوش
ار ترنّم مرغان گرفتار در قفس مدهوش
تو را صد بار صدا زده ام، ای همسفر، ای یار
جوابی نیامدست، خاموش مانده ام و بیقرار
ز خود پرسم، در کدامین شهر عشق پرسه میزند این نگار
در زمین و زمانی یگانه و باز جدا ز یار، وای ازین رازآشکار

سیم اردبهشت ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه
Salz

حافظهء زمانه و حضور ذهن یاران


جهل و ترس و طمع از ارکان اصلی حکومت نامردمانند. دیروز با دوستی در بارهء قتلهای زنجیره ای صحبت میکردم. چه برنامه ریزی شده و قاطعانه شب پرستان سیه دل بذرکاران نور و آگاهی را به خاک و خون کشیدند. ننگشان باد. ننگشان باد که حالا سبزینه پوشان سردمدار آزادی و منادی مدارا و تساهل شده اند، بدون هرگونه پروائی از حافظه و حضور ذهن ما؛ مائی که ریشه در قلب زمان دوانده ایم و تک تک یاخته هایمان رنگ و بوی و نشانه های پوینده و مختاری و فروهرها و دیگر مبارزین را به نسلهای آینده منتقل خواهد کرد. یاد این عزیزان گرامی باد

سیم اردبهشت ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه
Salz

۞۞۞

علي اكبر سعيدي سيرجاني

هیچ پیش آمده كز هستی دلگیر شوی
هیچ پیش آمده كز جان و جهان سیر شوی

هیچ دانی چه گرانبار غمی‌ست
كز پس عمری با سعی و عمل خو كردن
فارغ از سیر فلك رو به زمین آوردن
وانگهی
این سیهكار هوسباز سراپا نیرنگ
بزند چرخی و بازیچه تقدیر شوی

هیچ می‌دانستی
چه غم جانكاهی‌ست
نوز برنامده از چاله، فتادن در چاه
نوز نگشوده ز افسانه و افسون گرهی
با دو صد بند گران بسته تزویر شوی

هیچ دیده‌دستی در پهنه‌ی گیتی جائی
كاندر او نسل جوان
از پس عمری شور و طلب و جوش و خروش
خسته از بار ملالی كه گرفته‌ست به دوش
مشت خود بر دهنت كوبد و آشوبد، اگر
بشنود از تو دعائی كه:
برو، پیر شوی

هیچ باور داری
زیر این برشده‌ی دودْوش زنگاری
سرزمینی‌ست عجیب
همه چیزش وارون
كاندر او مرگ به از زندگی است
شرف انسان در بندگی است
دیده‌ی گریان خوب است و لب خندان بد
موهبت‌های خدا فقر و نیاز و مرض است
كه كنی عصیان، روزی تو اگر سیر شوی

هیچ پنداشتی ای بسته به آینده امید
عاشق صبح سپید
ای به سودای طلوع سحری جسته ز جا
راهپیمای جهان فردا
كز پس عمری سعی و عمل و شوق و امید
زیر آوار شب تیره زمین‌گیر شوی؟
وندر این دامگه جهل و جنون، زرق و ریا
به گناهی كه چرا دم زدی از چون و چرا
هدف ناوك مرد‌افكن تكفیر شوی

هیچ پیش آمده كز هستی دلگیر شوی
هیچ پیش آمده كز جان و جهان سیر شوی

همسفر

تو را از یازده سالگی میشناسم
پیشدستی در سلام بر من واجب مینمود
چه زودتر از من دیده به دنیا گشوده بودی
از همان آغاز مرزها را همیشه بهم میریختی
گاه قلب پسربچه ای را داشتی در بدن دخترکی
دخترکی چون سرو ناز بلندبالا و مغرور
ترجیح میدادی در کنار تیرک دروازه
فوتبال و جدال ما پسرکان را نظاره گر باشی

۞۞۞

کتاب شعر خواندن را از تو فرا گرفتم
به زندگی با دیدگان دگری نگریستن را در کنار تو
مانند امواجی که از انداختن همزمان دو سنگ
به دریاچه ای بوجود میایند
به یکدیگر رسیدیم و درهم پیچیدیم، تنگاتنگ
و بعد از آن آمیزش و آشنائی افلاطونی
از کنار هم گذاشتیم، نگاه من سرد، عاطفه ام بیرنگ
چشمان تو پر از سؤال، عقل و احساست با هم در جنگ

۞۞۞

تا به حال در کنار سواحل رود راین
سوار بر قطار سفر کرده ای؟
گاهاً در کنار رود روان و یشمی رنگی
و زمانی از راین روان به دور
چند دقیقه ای رود را نمیبینی
و لحظه ای دیگر دوباره به آب میرسی
حکایت ما روایت سفر در سواحل راین است
سوار بر قطار
با امواج همجوار
شاید در ایستگاه بعدی
یکی از ما سوار قطار شود
و یا دیگری دل به دریا زند
یکی از رود خارج شود
و یا دیگری از مارآهن بیرون پرد
همسفر بوده ایم
همقدم خواهیم شد
مانند گیسوان بافته
گاه زیر و دیگر گاه زبر خواهیم شد
تا درنهایت
به میلادگاه خرد و احساس رسیم
هزاران رشتهء بهم پیوسته
در بافتی واحد فرو رفته

بیست و هفتم اردبهشت ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه
Salz

سوغات سفر به سایه روشن فردا (سه): شریکان گناه

.ما صرفاً به این دلیل که در نیمکرهء شمالی متموّل زندگی میکنیم، شریک گناهیم
* دوروته زلّه

یکی از دلائل سخت جانی جورِ جبر و جهالتِ مرگکاران این است که ما را در جنایات خود سهیم کرده اند و
با مشارکت ما در بخشی از منافع و درآمد خونبارشان بار گناه بر دوشهائی بیشمار سرشکن شده است. نمیتوان سر در آبشخور کژی داشت و آلوده نشد. آیا تا به حال دیده شده که تیغهء چاقو دستهء خودش را ببرد؟

*Dorothee Sölle (1929-2003) استاد الهیات، شیرزن صلح و عدالت و عرفان

بیست و ششم اردبهشت ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه

Bad Neustadt an der Saale

سوغات سفر به سایه روشن فردا (دو):الاهه


ای الاههء عشق و عدالت و عرفان

سرزمین سهند و سبلان و سپیدجامگان
تبدار از جبر و جنون و جهالتست
نظری کن

سپاه فرهاد و بابک و مزدک
تکیده، سراپا پر از جراحتست
مددی کن

که باز
دشت دشت براهت میپاشیم
گلواژه های تمنّا را
آسمان آسمان به پیراهنت میدوزیم
ستاره پولکهای مهر را
دریا دریا به پایت میریزیم
مروارید ومرجانهای شعر را

تا با فرشتگان شادی
عید رهائی را
به جشن نشینیم

بیست و ششم اردبهشت ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه
Mellrichstadt